رزتمپ

رمان زندگی تمنا قسمت چهارم


-خانم درخدمت باشیم!
حتی نگاشم نمی کنم...بر می گرده سمت راننده:
-سهیل انگاری کره .نمیشنوه بنده خدا
سهیل با تمسخر میگه:
-حاج خانم میشنوی صدامو...سمعکت همراته؟!می گم افتخار میدین؟!
نفس داغمو با حرص بیرون میدم و چیزی نمی گم...فقط چند قدم در جهت مخالف ماشین بر میدارم...اما اونا ول کن نیستن...پا به پام حرکت میکنن و همچنان حرف اضافه می زنن...زر می زنن...هنوز اونقده خراب نشدم که سوار ماشین این ارازل بشم...
-خانم مزاحم شدن؟!
پشت سرمو نگاه می کنم...یه ماشین سبز و سفید...ماشین پلیس...یه پسر لاغر مردنی با لباس خاکی رنگ سربازی پشت فرمان نشسته و یه مرد با لباس پلیس کنارش...صدای سهیل بلند می شه:
-خیر آقا نامزدمه...قهر کرده...دارم نازشو می کشم
چشام گرد گرد میشه و فکم می اُفته کف خیابون...پسره رذل...دروغگوی عوضی..."مرده"از ماشین پیاده میشه...دقیق نگاش می کنم...علی احمدیِ...پسر!!عجب قد بلندی داره!!فکر کنم 190رو شاخشه!...اون روز توی ماشین،تا این حد قد بلند به نظر نمی رسید...با اون قد و هیکلش انگار خیمه زده رو سَرَم...با دیدن من ابروهاش به نشونه ی آشنایی بالا می ره و سر تکون می ده...در جوابش فقط پلک می زنم... هنوز توی بهت و حیرتم...چقده این لباس بهش میاد...اُبهتشو چند برابر کرده...چقدرم خشک و مغرور به نظر می رسه...فکر کنم از اوناس که موقع کار خیلی جدی و منظبط می شن...
-انگار باز مزاحمتون شدن؟!
از تو شک در میام...
=امممم...بله...مزاحم شدن...
-دروغ میگه جناب...
-ساکت شو و دروغ نگو...مگه تو خودت ناموس نداری که مزاحم می شی؟!هـــان؟!؟!
پسره از تأثیر لحن محکم علی لال مونی می گیره...حتی منم ترجیح میدم خفه بشم چه برسه به اون که خطا کاره...
علی با همه صورت اخمالو رو می کنه به من و می گه:
-اگه شکایتی دارین از آقایون همراه من بیاین؟!
سر سنگین و منگم رو تکون میدم:
=نه...شکایتی ندارم
ابروهاشو با تعجب بالا می اندازه:
=مطمئنین؟!
=بله...حوصله ی دردسر ندارم...فقط اگه میشه یه ماشین برای من بگیرین...آخه میترسم بازم مزاحم بشن
سرشو تکون میده...یه تاکسی خالی داره رد می شه...دستشو بلند می کنه:
-دربست
تاکسی جیغ کشان می ایسته...دوباره می پرسه:
-کجا تشریف می برین؟!
=زعفرانیه
سوار ماشین می شم...علی سر تکون میده و من زیر لب خدافظی می کنم...ماشین حرکت میکنه...نفس حبس شده ام رو بیرون می فرستم...آخیی...بلاخره تموم شد...داشتم خفه میشدما...عجب هرکولی بود...
از ترس نفس کشیدنم یادم رفته بود...بهش می خورد سرگرد باشه تا سروان...عجب بشری خلق کردی خدا....
اون روز توی اون پیرهن چارخونه سرخابی که هر لحظه انتظار داشتم جر بخوره و دگمه هاش پخش محیط بشه و اون شلوار زخمی و موهای تیغ تیغی بیشتر به پسر بچه های تخس و شیطون می خورد تا یه پلیس وظیفه شناس و پر جذبه!
-خانم رسیدیم
کیف پولمو بیرون میارم:
=ممنون...چقد باید تقدیم کنم؟!
-نیازی نیس...اون آقا حساب کردن
با حیرت و کمی کنجکاوی سرمو بلند می کنم:
=کدوم آقا؟!
-همون آقایی که لباس نظامی تنشون بود
علی!...اون کرایه رو حساب کرده؟! آخه واسه چی؟!به چه دلیل؟!آخه همینطوری که نمیشه...اون روز هرکاری کردم فکر علی رهام نکرد...رویا دماغ قرمز و پوسته پوسته شده اش رو بالا می کشه و با چشای متورمش یه نگاه سرسری به همه مون می اندازه:
-آخه چی بگم؟!
افسانه،مث تموم وقتایی که کلافه و عصبیه یه دسته از موهاشودور انگشت اشاره اش می پیچونه و می گه:
-ازت نخواستیم که قصه ی حسین کرد شبستری رو تعریف کنی...فقط بگو چه مرگته که اینطوری زار می زنی؟![/color][/size][/font]
-آخه قضیش طولانیه[/color][/size][/font]
همگی با هم می گیم:
-إإإإإإإإإإإإإ...
افسانه یه نیشگون از بازوی رویا می گیره:
-رویا بنال دیگه
رویا سرشو می اندازه پایین:
-علتش شهرامه
همگی یه صدا و متعجب می پرسیم:
-شهرام؟!
غمگین سر تکون میده:
-آره
شراره با خنده می گه:
-پس قضیه عشق و عاشقیه[/color][/size][/font]
=خب از اولش بگو ببینم[/color][/size][/font]
رویا نفس تازه می کنه:
-خیلی اتفاقی با هم آشنا شدیم...می دونین من عاشق کتابای روانشناسی بودم...همیشه دلم می خواست تو دانشگاه روانشناسی بخونم...یه روزکه داشتم از خونه ی یکی از دوستام برمیگشتم خیلی اتفاقی تو ویترین یه کتابفروشی بزرگ چشمم به یه کتاب روانشناسی افتاد که خیلی وقت بود در به در دنبالش بودم...با خوشحالی وارد مغازه شدم صاحبش یه پسر جووون حدود24،25ساله خوش تیپ و خوش برخورد بود...می دونین...اخلاقش معرکه بود...خیلی مهربون و صمیمی...واسه همین از همون برخورد اول مجذوبش شدم...بعد از اون به بهونه های مختلف به دیدنش می رفتم و به قولی مشتری پایه ثابت مغازه اش شده بودم....تا حدودی با هم آشنا شدیم...شهرام کیان25ساله ...فرانسه خونده بود و به آلمانی و انگلیسی هم تسلط کامل داشت...واز همه مهمتر...مجرد بود...اونم آمار منو داشت...کتی صدام می کرد...بعده یه مدت بهم پیشنهاد دوستی داد!خندیدم و گفتم مگه ما تا حالا با هم دشمن بودیم که از الان دوست باشیم؟!این شد که رابطه مون فراتر رفت...دیدارهامون بیشتر شد و به قرارهای بیرون از خونه و تفریح و رستوران و کافیشاپ و...کشیده شد...تا اینکه یه روز بهم ابراز علاقه کرد...به خودم مطمئن بودم...از هر لحاظ ایده آل بودم...خوشگل و اصل و نصب دار...واسه همین خیلی زود حرفاش باورم شد...منم دوستش داشتم شاید بیشتر از اون...اون موقع اگه می دونستم قصدفریبم رو داره هرگزاز احساس درونیم حرفی نمی زدم...
رویا کمی مکث می کنه و اشکاشو پاک می کنه و ادامه میده:
-گفت میخواد بیاد خواستگاری منم قبول کردم وبا خانواده ام درباره ی شهرام حرف زدم...بابام مخالفت کرد و گفت که واسه ازدواج هنوز خیلی بچه ام منم که می دونستم حرفش چیز دیگه ایه و اینا همش بهونه اس به شهرام گفتم که می تونه بیاد خواستگاری اما...اما درست چند روز مونده به شب موعود اونو با یه دختره تو ماشینش دیدم...دختره سرشو گذاشته بود روی شونه ی شهرام و شهرام با نُک انگشتاش آروم و ملایم صورت دختره رو نوازش می کرد...عصبی و طلبکار رفتم جلو وچند ضربه به شیشه ی ماشین زدم...تا منو دید جا خورد و رنگش پرید...ازش خواستم شیشه رو بکشه پایین...شیشه رو که پایین کشید بی مقدمه و حتی بدون سلام گفتمک
-این دختره کیه؟!
یه کم من من کرد و بعدانگار تصمیمش رو گرفت کوبنده و محکم گفت:
-نازنین...نامزدم
دختره فوق العاده ناز و خوشگل بود...حسابی جا خوردم...فکر کردم داره سر به سرم میذاره...انتظار داشتم بگه خواهرمه...پرسیدم:
-پس من چی؟!
با وقاحت و پررویی تمام گفت:
-هیچی...من پول باباتو می خواستم نه خودتو...خیال داشتم بعده ازدواج ارثیه ای که بهت می رسید رو با فریب به نام خودم کنم و بعد...طلاق...
و با یه نگاه تحقیرآمیز به سرتاپام نگاه کردک
-فکر کردی به خاطر تو عشقمو ول می کنم؟1
به نازنین که یه پوزخند تمسخرآمیز کنج لبش جا خوش کرده بود نگاه کردم...صورت گرد...چونه ظریف و عروسکی...پوست گندمی...لبای برجسته صورتی رنگ...دماغ کوچولو و قلمی...موهای حلقه حلقه و طلایی و در آخر چشای درشت و وحشی به رنگ آبی...آبی چشماش اینقده صاف و زلال بود که نمی تونستی چشم ازش برداری...تو نگاه اول تو صورتش فقط دوتا سنگ آبی خیلی زیبا می دیدی...محال بود که یه پسر این زیباییو ببینه و بی خیال ازکنارش بگذره...از خودم و قیافم متنفر شدم...دوست داشتم چهره ی نازنین مال من بود...گفتم:
-ولی من دوست دارم
با لاقیدی شونه بالا انداخت:
-ولی من هیچوقت دوستت نداشتم...این دیگه مشکل توئه
اینو که گفت ماشین با سرعت از جا کنده شد...اینکه بعد از اون اتفاق چه بلایی سرم اومدو چقدر غصه خوردم بماند...حتی یه بار خودکشی کردم که بدبختانه نجاتم دادن...وقتی بابا قضیه رو فهمید فوراً به عمه ام پیغام داد که بیایین کتی رو ببرین آخه از بچگی اسم منو پسر عمه ام روی هم بود...اونم منو می خواست ولی من نه...ولی بابا حرف آخر رو اول زد...گفت که مجبورم با کیهان ازدواج کنم این شد که از خونه فرار کردم و باشهره آشنا شدم و...بقیه اش رو که خودتون بهتر می دونین
دستشو به نشونه ی همدردی فشار میدم ...هرچند حالشو درک نمی کنم...افسانه می پرسه:
-حالا چی شد که یه هو یادش افتادی؟!
رویا پوزخند می زنه:
-یادش افتادم؟!من به یاد اون نفس می کشم!درسته که در حقم خیلی بدی کرده ولی هنوز دوسش دارم
دوباره مکث میکنه اینبار طولانی تر و غمگین تر ولی بلاخره لب باز می کنه:
-امروز بعد یه سال دیدمش...با نازنین بود..تا چند روز دیگه پدر می شه آخه نازنین باردار بود
شراره میگه:
-ولش کن...بی کاری خودتو واسه شهرام ناراحت میکنی...هیچ مردی ارزش اینو نداره که تو به خاطرش حتی یه قطره اشک بریزی...خدا دوستت داشته که این اتفاق افتاد...خوب بود اگه همه ی دار و ندارتو ازت می گرفت و یه آبم روش...بعدم طلاقت می داد؟!یه همچین آدم بی احساس ونامردی فقط به درد لای جرز دیوار می خوره
کسی حرفی نمی زنه.شراره هم سکوت می کنه. خدا رو شکر می کنم که خودمو درگیر عشق میلاد نکردم...حالا می فهمیدم علت شب زنده داری رویا چی بوده...اون شب فکر کردن به قصه زندگی رویا نذاشت بخوابم[تقریباً یه هفته س که مرتب داره برف می باره...همه جا سپید پوش شده و تقریباً کار ما تعطیل شده...روزا از بیکاری حوصلم سر میره...فردا تولد افسانه س... راستش هنوز تصمیم نگرفتم چی براش بگیرم...البته یه فکرایی دارم...

***
یه بلوز مجلسی خیلی شیک به رنگ قهوه ای سوخته رو از بین بقیه جدا می کنم ویه نگاه خریدارانه بهش می اندازم...خیلی قشنگ و شیکه...زیر انگشام لمسش می کنم...چقده نرم و لطیفه...مطمئنم افسانه خوشش میاد
-به نظرم حتماً بخرینش...خیلی شیکه
قلبم هُری می ریزه پایین...با وحشت پشت سرمو نگاه می کنم...از دیدن او که با اون قد بلندش داره از بالای سر منو نگاه میکنه حسابی جا می خورم و یه قدم به عقب بر می دارم... حالت کسی رو دارم که در حین دزدی سر بزنگاه مچشو گرفته باشن...این،اینجا چیکار میکنه؟!چی می خواد؟!دستمو روی قلبم می ذارم... ضربانش خیلی تند شده...انگار میخواد از قفسه سینه ام بپره بیرون...نه نه آروم باش...حالا وقت ترسیدن نیس...خونسردی خودتو حفظ کن...همه ی اینا فقط تو چند لحظه اتفاق می اُفته علی یه قدم بهم نزدیک میشه...چشماش ولباش حالت عذرخواهی رو دارن:
-معذرت می خوام خانوم تمنا...قصد ترسوندنتونو نداشتم
=نه نه مهم نیس...فقط انتظار دیدن شما رو اونم اینجا...اصلا نداشتم
اینوکه میگم نفسمو محکم می فرستم بیرون
-بله متوجه ام...منم انتظار دیدن شما رو نداشتم
هیچی نمیگم و توی سکوت دزدکی نگاش می کنم...یه پیرهن سورمه ای تنگ و یه شلوار پارچه ای مشکی پوشیده...تیپش ساده اس ولی عجیب بهش میاد...اگه دشمنم نبودمطمئنا بدم نمی اومد بهش فکر کنم!!!
-به نظر شما چرا خدا ما رو سر راه هم قرار می ده؟!
باگیجی نگاش می کنم و می گم:
=هــــــــــان؟1
لبخند می زنه...دیگه اون پلیس وظیفه شناس و جدی نیس...یه پسربچه تخس وشیطونه
-من فکر میکنم حتما تو این دیدارهای اتفاقی ما حکمتی وجود داره
آب دهنمو قورت میدم...جـــــان؟!یعنی چی؟!می خواد چی بگه؟!
=منظورتون چیه؟!
-منظورم اینه...دوس پسر نمی خوای؟!
=دوس پسر؟!کی؟!
-ای بابا...من دیگه!!!
یکی بیاد این فک منو از رو زمین جمع کنه...این چی داره میگه؟!...من با علی دوست بشم؟!با یه پلیس؟!...
هه...بیچاره اون که نمی دونه من دزدم...وگرنه ترجیح میداد سرمو گوش تا گوش ببُره تا اینکه باهام دوس باشه!!!یعنی با خودش فکر نکرده ممکنه من یه سیلی بخوابونم زیر گوشش؟!ولی خیلی رُکه...از این اخلاقش خوشم میاد...تو چشاش نگاه می کنم...یه چیزی توشه...شیطنت وبازیگوشی...مث یه پسر بچه که موهای عروسک دختر همسایه شو قیچی کرده و حالا خوش و خُرمه...مث یه پسر بچه که تموم دفتر نقاشی خواهر کوچکترشو خط خطی کرده...مث...
-نظرت چیه؟!من ازت خوشم اومده
نمی دونم اون لحظه چه فکری با خودم کردم که با درخواست دوستیش موافقت کردم!!!...شاید خواست تقدیر بود...شاید از روی شیطنت و یه هوس زودگذر...شاید به خاطر کله ی پر بادم بود...شاید دوس داشتم ریسک کنم...خطر کنم...شایدم ازش خوشم اومده بود!!!به هر حال وقتی به خودم اومدم که علی ازم می پرسید:
-شمارتو با چه اسمی سیو کنم؟!
و من گفتم:
=تمنا دیگه
سرشو تکون می ده...یوخده با گوشیش ور می ره وبعد گوشیشو می ذاره تو جیب شلوارش و می کنه...نگاش یه جور خاصی بود...قلقلکم می ده...
-خب تمنا خانم...اینجا چیکار می کنی؟!
=اومده بودم واسه تولد دوستم هدیه بگیرم...مگه شماالان نباید سرکار باشین؟!
-شما نه تو...باید بگی تو
=بگین دیگه...
نفسشو با فشاربیرون می ده:
-بله...ولی یه مرخصی 2ساعته گرفتم...مادرم یه سری اوامر و نواهی داشت که باید انجام می دادم الانم فقط نیم ساعت از مرخصی ام مونده...باید زودی برم
=پس من دیگه مزاحمتون نمی شم...خدافظ
-إإإ....تمنا کجا...وایسا برسونمت...
تند تند واسش دست تکون می دم...پول بلوز رو حساب می کنم...از فروشگاه میام بیرون و جلو اولین تاکسی دست تکون می دم:
=دربست...زعفرانیه
جلو پام ترمز می کنه...سریع سوار می شم و در رو می بندم...بر می گردم و از پنجره ورودی فروشگاه رو نگاه می کنم...کنار در علی واستاده و داره نگام می کنه...متفکر و نافذ...توآخرین لحظه متوجه نگاه من می شه و لبخند می زنه...یه لبخند جذاب...
راننده خیلی ناشیه...با اون ماشین فَکَستَنی و درب و داغونش چنان بین ماشینا لایی می کشه و سبقت میگیره که تموم دل و روده ام به هم می پیچه و تموم محتویات معده ام قاطی پاتی می شه...وقتی از ماشین پیاده می شم هنوزم چشا و نگاه علی جلو چشامه...به کل یادم رفته بود خیال داشتم واسه افسانه یه ادکلانم بگیرم...
...

جشن تولد افسانه یه جشن خودمونی و کوچولو بود...برف شادی روی سر هم ریختیم(اون رو فهمیدم برف شادی باعث نفس تنگی ام میشه)و نصف کیک تولد رو به سر و صورت همدیگه مالیدیم و کلی خندیدیم از ته دل!
آخرشم همگی راهی حمام شدیم البته به نوبت!
بعد از اینکه موهامو شونه می زنم و سشوار می کشم روی تخت خواب ولو می شم و دستامو زیر سرم می ذارم...صدای ضعیف و خواب آلود شراره بلند می شه:
-پری...یه شماره چند باری بهت زنگ زد
=نفهمیدی کی بود؟!
-نه شمارش غریبه بود...منم جواب ندادم...گفتم شاید دوست نداشته باشی
=ممنون
بهم پشت می کنه:
-چراغو خاموش کن می خوام بخوابم
چراغو خاموش می کنم و روی صفحه ی گوشیمو نگاه می کنم یه شماره غریبس که کنارش نوشته(3)یعنی 3بار زنگ زده...
ردش می کنم و گوشیو زیر بالشم می ذارم که صدای لرزش خفیفش بلند می شه...یه اس ام اس بود از طرف همون شماره غریبه:
"سلام تمنا...علی ام ...چرا گوشیتو جواب نمی دی؟!"(شماره علیو سیو نکرده بودم)

به محض خوندن اس ام اس، گوشیم زنگ می خوره.أه...ول کن نیس...عجب کنه ایه...حتماً اگه جواب ندم تا خود صبح یه بند زنگ می زنه...وجدانم سَرَم فریاد می کشه که :
"درد...نه که توأم بدت نمیاد!...تو واقعاً اگه ازش خوشت نیومده بود شمارتو نمی دادی بهش"
محلش نمی دم و تلفنو جواب می دم:
=بله؟!
صداش خیلی ضعیفه:
-تمنا؟!خودتی؟!
=بعله
نفس راحتی می کشه حس می کنم یه لبخند می شینه رو لباش...از همون لبخندای جذاب مخصوص خودش...اینو از تغییر لحن صداش می فهمم:
-خوبی؟!
=ممنون
زیاد عادت ندارم با پسرا گرم و خودمونی حرف بزنم... واسه همین جوابام کوتاه و سرده...
-انگاری بدموقع مزاحمت شدم
=إإإإإ...نه نه ...بد موقع نیس
-خوبه
کاری داشتین با من؟!
-چطور؟!
=آخه چند باری زنگ زده بودین
-آره...فقط می خواستم صداتو بشنوم...میشه یه خواهش بکنم؟!
=چی؟!
-میشه اینقد با من لفظ قلم صحبت نکنی؟!...میشه افعال رو جمع نبندی؟!...من "تو"ام نه "شما"...اینطوری احساس میکنم غریبه ام...بابا مثلا دوستیما...تو با همه ی دوستات اینطوری حرف می زنی؟!
=امـــــــ...سعی می کنم
-ممنون...راستی چرا اینقده صدات ضعیفه؟!
=آخه اینجا همه خوابیدن...نمی خوام از صدای من بیدار شن...غیر اون دوست ندارم کسی بفهمه دارم با یه پسر حرف می زنم
-اوهووم...فهمیدم...پس من دیگه مزاحمت نمی شم...کاری نداری؟!
=نه...شرمنده
-خواهش
=خدافظ
-شب خوش و به اُمید دیدار
نفس راحتی می کشم و گوشیمو خاموش می کنم پشت دستمو روی پیشونی ام میذارم وتا خود صبح و سپیده به علی فکر می کنم و همپای رویا شب زنده داری می کنم...
امروزم مث چند روز گذشته داره برف میاد و ما خونه نشین شدیم...همگی دور هم توی هال کنار شومینه نشستیم ومن دارم کتاب می خونم که در باز می شه و شهره به همراه یه دختر قد بلند و لاغر اندام که از چهره اش شرارت می باره وارد خونه می شه...ی اراده یاد اولین روز ورودم به این زندان که اسمش خونه اس می اُفتم... که با چه ذوق و شوقی بود...دلم به حال دخترمی سوزه.گناهی...طفلی...بیچاره...ا گه می دونست چی در انتظارشه...
شهره دست پشت کمر دختر می ذاره و می گه:
-این سانازه عضو جدید گروه...از این به بعد شیلا صداش می کنیم
شیلا بالبخندی پت و پهن ما رو از نظر می گذرونه و نگاش روی من که خیره نگاش می کنم قفل می شه...شهره تک تک ما رومعرفی می کنه و بعد مث همیشه به اتاقش می ره و در رو پشت سرش قفل می کنه...شیلا کنارم می شینه و می پرسه:
-اسم اصلیت چیه؟!
=تمنا
-قشنگه
=ممنون...چرا از خونتون فرار کردی؟!
با بی خیالی شونه بالا می اندازه:
-اعصابمو خُرد می کردن خیلی گیر می دادن...این کار رو بکن اون کار رو نکن...منم صبرم تموم شد...فرار کردم...تو چی؟!
می خواستن به زور شوهرم بدن به یه پیرمرد
صورتش از تنفر جمع می شه:
-أه أه...اینقده بدم میاد از این پدر مادرای بی منطق و زورگو
بهم برمیخوره...گارد می گیرم...باید ازشون دفاع کنم:
=ولی اونا مجبور بودن...ما خیلی فقیر بودیم...اون صاحب خونمون بود...اجاره اش عقب افتاده بود...بابام پول نداشت...گفت اگه من زنش بشم خونه مال ما میشه
-بچه چندمی؟!
=یه جورایی دومی...یه جورایی سومی...آخه دوتا داداش دارم که دو قلوان...دو قلوهای همسان...3تا خواهر کوچیکترم دارم تو چی؟!
- تک فرزندم...اولی و آخری...چند وقته اینجایی؟!
=از اوایل تیر...تو چند وقته فرار کردی؟!
-دوماه
=اوه...پس خیلی وقته
-آره
=می دونی واسه چی اینجایی؟!
-آره
از تعجب چشام گرد میشه:
=واقعا می دونی؟!
-آره...واسه دزدی
=تو میدونی و همراه شهره اومدی؟!
قاه قاه می خنده:
-دختر جون فکر کردی این مدت چطوری دوام آوردم؟!با دزدی دیگه...من واسه خودم کار می کردم شهره بهم پیشنهاد داد که با شما کار کنم عوضش بهم سرپناه بده
=جدی؟!
-باور کن
=پس اینکاره ای
-آره...مادر زادی دستم کجِ
اینو می گه و می خنده...منم می خندم...دست منم مادر زادی کج بود...

 هی پریا...رفتی هویج بسازی یا هویج بیاری؟!
=اومدم بابا...چقده داد می زنی...صبر کن
همگی تو محوطه ی سبز جلو ساختمان، که مخصوص اهالی ساختمان بود و پر بود از درختان همیشه سبز سرو و کاج جمع شده بودیم و برف بازی می کردیم...تا دیروز عصر یه بند برف می بارید اما امروز هوا صاف و آفتابیه...
دستمو تا حد امکان دراز می کنم و هویجو وسط صورت آدم برفی فرو می کنم...قد آدم برفی از قد شیلا که از همه ی ما قد بلندتره،بلندتر بود...رویا شال گردن صورتی شو دور گردن آدم برفی می اندازه و شراره کلاه بافتنی قرمزشو روی سرش می ذاره...افسانه با خنده میگه:
-بچه ها اگه گفتین دماغش شبیه دماغ کی شده؟!
منتظر جواب ما نمی شه و خودش جواب خودشو میده:
-شبیه دماغ شیلا
شیلا هجوم می بره سمت افسانه و افسانه با جیغ و خنده پا می ذاره به فرار...لبخند رو لبام نقش می بنده...یه گوله برفی محکم می خوره به بازوم...یه نگاه به پشت سرم می اندازم...رویا و شراره غش کردن از خنده...خم میشم و دوتا گلوله برفی درست می کنم:
=إ اینطوریاس...پس بگیر که اومد
به هر کدوم گوله پرت می کنم...صاف می خوره وسط صورتشون...حالا نوبت منه که بخندم به قیافه های بهت زده ی اونا...نه مث اینکه نشونه گیریم حرف نداره...اینم یکی دیگه از استعدادام که کشف شد!!!...گوشیم زنگ می خوره...با دندون دستکشامو از دستای یخ زده ام بیرون می کشم و گوشیمو از جیب پالتوم بیرون میارم.علیه...آه میکشم ...وای بازم این...
=بله؟!
-سلام تمنا خانم خوبی؟!
=ممنون...تو خوبی؟!
-ای...خوبم...از احوال پرسی های شما
لحنش گلایه آمیزه...می گم:
=معذرت می خوام علی...میدونی...
-بله بله...می دونم...مث همیشه...بهونه های همیشگی...سرم شلوغ بود...کار داشتم...موقعیتش نبود...حالم خوب نبود و هزارویک دلیل غیر موجه دیگه..
=علی باور کن نمی تونم باهات تماس بگیرم سعی کن درکم کنی...بعدم تو ساعت کاری مشخصی نداری...شب و نصف شب اگه بهت نیاز باشه احظارت می کنن...دوست نداشتم مزاحمت بشم
صداش مهربون می شه:
-آره...تو راست می گی...شرمنده اگه تند حرف زدم
=مهم نیس...الان اداره ای؟!
-نه خانم...من که اونجا جرئت این غلطا رو ندارم...این چند وقته خیلی گرفتار بودم...یه پرونده ی خیلی سنگین و مبهم زیر دستم بود و...
=حل شد؟!
-آره خدا رو شکر حل شد...الانم یه مرخصی3ساعته گرفتم که هم استراحت کنم و هم یه دوشی بگیرم راستشو بخوای هم خسته بودم و هم ژولیده و کثیف...20 دقیقه بیشتر از مرخصیم نمونده گفتم یه زنگی بهت بزنم حالتو بپرسم
=مرسی...لطف کردی

صدای خش خش میاد میپرسم:
=داری چی کار میکنی؟!
-دارم لباس می پوشم برم اداره ...اگه یه دقیقه دیر برسم باید کلی جواب پس بدم
صدای خنده ی بچه ها اوج می گیره...می پرسه:
-کسی اونجاس؟!
=آره...دوستامن...داریم برف بازی می کنیم
-إ...خوش به حالت کاش منم اونجا بودم
هع!آره کاش...دزد و پلیس با هم برف بازی کنن...فرض کن حتی یه درصد...!!!
-خب دیگه بیشتر از این مزاحمت نمی شم کاری نداری؟!
=نه...برو به سلامت
-مراقب خودت باش...به امید دیدار
=خدافظ!
-با دوست پسرت حرف می زدی؟
هول میشم...با وحشت بر می گردم عقب...شیلاس...می خنده:
-چیه؟!ترسیدی؟!
=تو...تو حرفای منو شنیدی؟!
-نترس خانم خانما...لحظه ی آخر رسیدم...اسمش چیه؟!
=اسم کی؟!
-اسم من!...خب دوست پسرتو میگم خنگول
=من گفتم دوست پسر دارم؟!
-نگفتی ولی منم خر نیستم...نگفتی اسمشو؟!
=علی...اسمش علیه
-چیکاره اس؟!
=دانشجوئه...چیز می خونی...پزشکی
-منم قبل اینکه از خونه فرار کنم با یه نفر دوس بودم اسمش ارشیا بود باباش کارخونه دار بود خیلی خر پول بود...دوسش داشتم ولی...
=ولی چی؟!
-قبل اینکه از خونه فرار کنم با دختر عموش ازدواج کرد و رفت کانادا
=متأسفم
-ولش کن...مهم نیس...دیگه فراموشش کردم
مزدا3 سفید رنگ رامین از پارکینگ ساختمان میاد بیرون و جلو محوطه ی سبز توقف می کنه ...با لبخند از ماشین پیاده میشه ومیاد سمت ما...عینک دودی بزرگی به چشم زده و یه پلیور طوسی با شلوار جین مشکی پوشیده
-سلام خانمای محترم
شیلا تو جواب سلام از من پیشی می گیره:
-سلام
سلام
-برف بازی می کردین؟!
-با اجازه ی شما
-منم بازی می دین؟!
-حتماً اصلاً اگه شما نباشین مزه نداره که
-لطف داری شیلا خانم امروز که کارم زیاده...
از جیب پلیورش یه کاغذ بیرون میاره و می گیره سمت شیلا:
-جسارت منو ببخشید...این شماره ی منه...می تونم روی دوستی تون حساب باز کنم؟!
شیلا تقریباً کاغذ رو از دستش می قاپه:
-من اصلاً عادت ندارم دستی رو که به طرفم دراز شده کوتاه کنم...مخصوصاً اگه اون شخص شما باشین
-ممنون که قبول کردی منتظر تماست هستم
-حتماً
-خدافظ و تا بعد
-تا بعد
با رفتن رامین شیلا ذوق زده به هوا می پره و دست دور گردن من می اندازه و صورتمو خیس بوسه میکنه
=أه چیکار میکنی شیلا...خیسم کردی...
-بلاخره قاپشو زدم...یه چند روزیه که دارم رو مخش کار می کنم...بلاخره موفق شدم ماهی تو تورم افتاد
=بی خود دلتو خوش نکن...این رامین به یکی دوتا قانع نیس...سابقاً به منم پیشنهاد دوستی داده بود
-مهم نیس هر دومون مث همیم...از یه قماش...خودم تنهام...از خونه می زنم بیرون.. با موتور و کلاه کاسکت...ولین بار نیس که با این سر وشکل می رم دزدی... دفعه ی سوم چارمه... خیلی هیجان انگیزه و به قول افسانه اکشن!
موتور سواری رو خیلی دوس دارم...با خودم فکر می کنم کیف کدوم بدبختی رو بزنم؟!با این فکر از خودم بدم میاد ولی اهمیتی نمیدم...دیگه خوشم نمیاد برم جلو بانک و بهترین گزینه رو انتخاب کنم!
از کنار یه ماشین شیک و شاسی بلند که می گذرم دوتا پسر دو قلو رو داخلش می بینم که شباهت فوق العاده ای به طاها و رضا دارن...بغضمو قورت میدم و سعی میکنم بی تفاوت باشم...بی احساس و سرد مث یه تکه یخ...
یه خورده دیگه می گردم.أه...انگار قحطی اومده!هیچ کیس مناسبی رویت نمیشه!

یه گشت پلیس از دور پیداش میشه... هول میشم و دست و پامو گم میکنم...ماشین نزدیک تر می شه یه سرباز پشت فرمون نشسته و کنار دستش...علی...از همین فاصله غرور و جذبه ی چشاش منو میترسونه...ضربان قلبم بالا می ره و صدای گرومب گرومبش گوشمو پر میکنه.وای خدا...یا اباالفضل...نکنه منو دیده باشه؟!نکنه منو بشناسه؟!یه صدای آشنا سرم داد میزنه:
"آخه الاغ!چطوری تو رو بشناسه؟!هان؟!اونم زیر این کلاه و با این ریخت و قیافه!یه کم اون مخ آک بندت رو به کار بنداز!!!"
از کنار هم می گذریم...به خیر و خوشی و سلامتی...می اندازم تو یه کوچه که یه دفه...سروکله ی یه ماکسیما نقره ای پیدا میشه...جیغ میکشم و با دستام چشامو می گیرم.. هرآن منتظر شنیدن یه صدای مهیب و وحشتناکم اما...دستامو از روی صورتم بر می دارم و نفسمو با آسودگی بیرون می دم...خدا به خیر کرد...راننده ی ماشین که یه پسر ژیگوله طلب کارانه از ماشین پیاده میشه و در رو محکم به هم می کوبه وبه طرفم میاد و یقه ی پیرهن مردونه ام رو می گیره:
-عوضی مگه کوری ماشین به این گنده ای رو نمی بینی؟!نزدیک بود عروسکمو داغون کنی من اگه بدونم کی این موتورو داده دست توِ جوجه حسابشو می رسم

می خواد کلاهو از سرم برداره که با دستام محکم روی سرمو می گیرم و می گم:
=نه..خواهش می کنم بَرِش ندار
دستاش شل میشه و دورش می اُفته با حیرت و چشایی گشاد شده میگه:
-یه باره دیگه حرفتو تکرار کن
با لکنت می گم:
=خواهش می کنم سعی نکن...کلاهمو برداری...به...به منم دست نزن
-صدات چرا اینقده ظریفه؟!تو...تو دختری؟!
سکوت می کنم
-شیشه کلاهتو بده بالا ببینم
عکس العملی انجام نمی دم و فقط از پشت شیشه ی دودی کلاه نگاش می کنم...خودش دست دراز می کنه و شیشه رو بالا می زنه.. حیرت زده زل می زنه به چشام و بعد سرتاپامو برانداز می کنه:
-تو...تو خیلی ظریف و شکننده ای...هم صورتت هم اندامت...مرد نیستی...تو ...تو دختری
عصبی می گم:
=حالا که کنجکاویت ارضا شد میذاری برم یا نه؟!
می زنه زیر خنده:
-دختر تو خیلی باحالی...من دخترای زیادی رو دیدم که موتور سوار میشن اما نه با قیافه ی مردونه...خیلی ازت خوشم اومد...ایولا
=خب که چی؟!
-انتظار هر چیزیو داشتم غیر این...واقعا اتفاق بامزه ای بود هیچ وقت فراموشش نمی کنم
=خوش به حالت...به سلامت
شیشه رو پایین می دم و می پرم رو موتور
-شماره بدم زنگ می زنی؟!
=نخیر
-چرا؟!
=به خودم مربوطه
-من ازت خوشم اومده
=گفتم که خوش به حالت...اما من اصلا! از تو خوشم نمیاد
-به اونم می رسیم...گاماس گاماس
=بیشتر از این وقتمو نگیر...به سلامت
دست از پا درازتر بر می گردم پیش آینه ی دقم...شهره!!!-کاری نداره...خیلی ساده اس...می ری تو پارک...کنار فواره می ایستی...فقط مراقب حرکاتت باش...کاملاً طبیعی رفتار می کنی تا کسی بهت شک نکنه ...وقتی اون اومد ساک رو تحویل می دی پولا رو تحویل می گیری...خوب گوش کن...قد بلنده...هیکل درشتی داره...با موهای فرفری...پوستشم تیره اس...کلا یه مرده زُمُخت و نچسب...
=شهره جون...میشه...میشه من نَرَم؟!...می ترسم
-نه...شیلا که نیس...فقط تو از پسش بر میای...این لنز آبی رو هم بزن به چشمات
=حالا تو ساک چی هست؟!
-هروئین
-مواد مخدر؟!...لعنتی...من می ترسم
-راحته...شک نکن
از خونه می زنم بیرون...مانتو سورمه ای...شلوار جین مشکی...با یه شال سورمه ای که گلای رز درشت سرخی داره...شهره حسابی رو چهره ام کار کرده...به کلی عوض شدم...پیاده تا پارک مورد نظرم می رم.بیشتر نیمکتا إشغاله...عده ای ام در حال قدم زدنن وبچه ها در حال بازی...
کنار فواره می إیستم...دسته های ساک رو با اضطراب زیر انگشتام فشار میدم...چشام دو دو می زنه...نسبت به کوچکترین صدای غیر عادی عکس العمل نشون میدم و احساس خطر می کنم...حالت تهوع دارم...فشارم اُفتاده...یه شکلات از کیفم بیرون میارم و می خورم...فایده نداره...چند بار ساعت مچی ام رو نگاه می کنم...خبر مرگش کدوم گوریه؟!پس چرا پیداش نمی شه؟!...أه...الان از حال می رم...پس چرا سروکله ی نحسش پیدا نمی شه؟!
-پریا؟!
با حالت سنکوپ برمی گردم عقب...خودشه...غول بیابونی...
=تیمور؟!
لبخند می زنه:
-دست شهره درد نکنه...عجب تیکه ای هستی...چند وقته براش کار می کنی؟!
اخم می کنم:
=به تو ربطی نداره...ساک رو بده
-رو زمینه...کنار پات
به زمین نگاه می کنم... یه ساکت آبی و سفید درست عین ساک تو دستم کنار پامه!
ساک ها رو رد و بدل می کنیم
=چقدر پوله؟!
-شهره می دونه
=خب دیگه برو
-بداخلاق...هی...اونا پلیسن...من میشناسمشون...فرار کن...
بلافاصله پا می ذاره به فرار...باناباوری به عقب نگاه میکنم...علی بود با یه مرد حدود40 ساله درشت هیکل و ترسناک...هر دو لباس شخصی پوشیده بودن...علی اومد سمت من و اون مرد رفت سمت تیمور...قدرت هرگونه حرکتی ازم سلب شده بود
-ایست از جات تکون نخور
اشک تو چشام جمع میشه ...نزدیکه بزنم زیر گریه...چند متر بیشتر فاصله نداریم که بی اراده با قدرتی ما فوق تصورم پا می ذارم به فرار...وعلی به دنبالم...اون منو شناخته...حتماً شناخته...خدایا نه...تنه به تنه با یه پیرزن رنجوربرخورد می کنم... طوری که با ضرب به زمین می خوره...به راهم ادامه می دم اما علی...از من دست میکشه و به کمک پیرزن که تک وتوک دورش جمع شده بودن می ره...به سمت خروجی پارک می دوم و جلو اولین تاکسی دست تکون می دم:
=دربست زعفرانیه...دربست زعفرانیه
حنجره ام پاره میشه از بس با حالت جیغ این جمله ها رو تکرار می کنم...راننده می زنه رو ترمز...خودمو مث تیری که از چله ی کمان در رفته،پرت می کنم توی ماشین...ساک رومث شیئی با ارزش توی بغلم می گیرم و پاهامو جمع می کنم...قفسه ی سینه ام تند تندبالا و پایین می ره...راننده مشکوک و فوضول از آینه نگام میکنه ولی چیزی نمی پرسه...از بس لبمو می جوم به خون می اُفته و شوریشو حس می کنم...سردم میشه...بیشتر تو خودم جمع می شم خدایا رحم کن...نزدیک بود...نزدیک بود لو بِرَم...وای اگه علی می فهمید من دزدم؟!یه صدا تو سرم داد می زنه:
"خب بفهمه مگه چی میشه؟!"
جوابشو میدم:
"چی میشه؟!هیچی ...فقط یه چندسالی باید آب خنک میل کنم...راستی حکم حمل این همه هروئین چیه؟!"
"نه تو از این نمی ترسی...از این میترسی که علی ازت بَدِش بیاد"
"برو بابا توأم دلت خوشه"
صدای راننده فرصت درگیر و جدال رو ازم می گیره
-رسیدیم خانم
مث برق خودمو به خونه می رسونم...شهره،انگاری پشت در منتظرم بود...بلافاصله در رو به بروم باز می کنه:
-خب چی شد؟!چیکار کردی؟!
ساک رو تو بغلش پرت می کنم و روی مبل از حال می رم:
=فقط دیگه این کارا رو یه عهده ی من نذار
زیپ ساک رو می کشه و یه دسته سکناس بیرون میاره...چشماش با بدجنسی برق می زنه
-تازه دارم کشفت می کنم...خیلی با عرضه ای...راستی تیمور زنگ زد گفت از دست مأمورا فرار کرده...نگران نباش
زمزمه می کنم:
=به جهنم

چند روز بعد از اون اتفاق بود...بلاخره راضی شدم که با علی یه قراری بذارم...ساعت 5عصر بود...شکر خدا شهره خونه نبود...به بهونه خرید از خونه می زنم بیرون...قرار بود علی بیاد دنبالم...آدرس خونه رو بهش نداده بودم...گفتم چندتا خیابون بالاتر منتظرم باشه...لباس می پوشم و از خونه می زنم بیرون...دست به سینه به دیوار تکیه می دم و نگامو به آسفالت خیابون می دوزم...10 دقیقه به همون حالت می گذره...با صدای چرخ های یه ماشین به خودم میام وبه پاترول جلو روم نگاه می کنم...یه پسر جوون عینک به چشم زده و داخلش نشسته توجه نمی کنم تا بره رده کارش...
-دِ چرا وایسادی؟!بیا بالا دیگه...ببینم نکنه نشناختی؟!
عینک بزرگش رو از روی صورتش بر می داره:
-علی ام...اگه راضی می شی بیا بالا
با لبخند سوار ماشین می شم:
=سلام ...ببخشید نشناختمت آخه با عینک خیلی تغییر می کنی
دستی به بدنه ی ماشین می کشم:
=وای چه ماشین توپی داری من پاترول خیلی دوس دارم
-ممنون...مال پدرم بود
=بود؟!
سر تکون می ده...بیخیالش می شم...
-خب کجا بریم؟!
شونه بالا می اندازم:
=نمی دونم...فرقی نداره
-با یه نوشیدنی موافقی؟!
=بدم نمیاد
-من یه کافی شاپ خوب سراغ دارم...مال رفیقمه
سر تکون میدم...چند دقیقه می گذره...
-تو چرا ساکتی؟!چرا چیزی نمی گی؟!
=چی؟!...اممممممممم...چی بگم خب؟!
-از خودت بگو
خواستم دهن واکنم که صدای علی بلند می شه:
-رسیدیم...بذار تو کافی شاپ برام بگو
کمربندمو وا می کنم و می پرم پایین...با نزدیک شدنمون به کافی شاپ در اتوماتیک وا میشه ...به محض ورودمون صدای سرخوش یه پسر میاد:
-به به...آفتاب از کدوم طرف سرزده که جناب سروان احمدی به ما افتخار دادن؟!
پسر به ما نزدیک می شه ...علی خیلی مردونه بغلش می کنه و چند ضربه به شونه اش می زنه:
-چطوری وزغ؟!
خندم می گیره و به پسره نگاه می کنم...چشاش یه طوری بود...مث وزغ!!اما بقیه اجزای صورتش عالی بود...در کل چهره ی بانمکی داشت...لبمو گاز می گیرم تا نزنم زیر خنده...پسر آروم دره گوش علی می گه:
-بعداً خدمتت می رسم
اما من می شنوم!!...بعد پرسان به من نگاه می کنه...علی متوجه می شه و کوتاه و مبهم معرفی می کنه:
-ایشون تمناس...اینم آقام محمده...رفیق چندین و چند ساله ام
محمد دست دراز میکنه:
-خوشبختم تمنا خانم
باهاش دست می دم:
=منم همینطور
بر می گردم سمت علی...اخم کرده...خیلی جدی می گه:
-خب دیگه بریم
و خودش جلوتر به سمت یه میز خالی می ره...با تعجب به محمد نگاه میکنم...شونه بالا می اندازه...واه این چرا اینقده سریع رنگ عوض می کنه...مث بهاره...متغییر...یه بار آفتابی یه بارم ابری...اصلاً نمی شناسمش...پشت میز روبه روش مینشینم...همچنان اخم کرده...چیزی نمی پرسم تاخودش دهن وا کنه...یه دستمال کاغذی بر می دارم و توی آینه مشغول پاک کردن ریملی که پای چشامو سیاه کرده بود می شم...
-تو همیشه اینقده راحت با مردا دست می دی؟!
با تعجب سرمو بلند می کنم:
=چی؟!یه باره دیگه بپرس
عصبی تر می شه:
-میگم...همیشه اینقده راحت با مردا دست میدی؟!
=کار بدیه؟!
-درست نیس
=چرا؟!!!!!!!
-چون نامحرمه...نمی فهمی اینو؟!...غیر از اون...من خوشم نمیاد
با خجالت سرمو پایین می اندازم پایین:
=آره...اما
حرفی ندارم...دلیل موجهی ندارم...سکوت بینمون کــــش میاد...کلافه می شم...یه پیشخدمت میاد طرفمون...علی بی توجه به من دوتا قهوه تلخ سفارش می ده...واه بچه پر رو...اصلا نگفت این بدبختی که اینجا نشسته آدمه!!!درسته که منم عاشق قهوه تلخ بودم اما دوس داشتم نظر منو هم بپرسه...
=یه سوال بپرسم؟!
فقط نگام می کنه
=تو چرا...چرا پلیس شدی؟!یادمه گفتی با علاقه واردش نشدی پس چرا...
-واقعا دوس داری بدونی؟!
=آره...بدجوری ذهنمو مشغول کرده
یه لبخند تلخ می زنه... و به جعبه ی دستمال کاغذی روی میز خیره میشه...یه دقیقه...دو دقیقه...نفس می گیره و به حرف میاد:
-آره...بذار از اینجا بگم...تک پسر خانواده بودم...یه خواهر بزرگتر داشتم به اسم شادی...بابام تو کار فرش بود...چندتا گالری فرش داشت...وضعش سکه بود...عاشق پسر بود...نمی گم شادیو دوست نداشت نه...عاشق اونم بود اما...منو یه جور دیگه دوست داشت...منم عاشق بابام بود...دوس داشتنم مث بقیه ی پسرا که باباشونو دوست داشتن نبود...ما بیشتر رفیق فابریک بودیم تا پدر و پسر...بابام دوست داشت خلبان بشم...منم دوست داشتم آرزوشو برآورده کنم...بدجوری وابستش بودم...قهرمان و اسطوره ی زندگیم بود
چند لحظه مکث می کنه و نفسی تازه می کنه...پیش خدمت قهوه ها رو روی میز می چینه...دستاشو دور بدنه ی فنجون حلقه میکنه و فشار می ده...صداش می لرزه...بغض داره:
-تا اینکه...18سالم بود...یه قالیچه ی عتیقه و قیمتی داشتیم که ارث مامان بود...یه شب چندتا دزد به طمع اون قالیچه می زنن به خونه...ما خونه نبودیم...رفته بودیم شمال اما بابا تهرون بوده...متوجه می شه که کسی وارد خونه شده...اول فکر کرده ما بی خبر برگشتیم خونه...ولی با دیدن چندتا غریبه می فهمه قضیه از چه قراره...باهاشون درگیر میشه و...اون نامردا با سه ضربه چاقو به شکمش از پا درش میارن...و بی سرو صدا گورشونو گم می کنن...وقتی همسایه ها از قضیه باخبر می شن و به ما خبر می دن که بوی جنازه ی بابا تموم محله رو پر کرده بود...اون عوضیا هرگز دستگیر و مجازات نشدن ...پرونده بسته شد...از اون موقع بود که تصمیم گرفتم پلیس بشم...با انگیزه انتقام این شغل رو انتخاب کردم ...انتقام از هر چی دزد و نامرده...از هرچی خلافکاره...اما کم کم به شغلم علاقه مند شدم وهدفم عوض شد...دوست داشتم به مردمم امنیت و آرامش هدیه بدم
به دستاش نگاه میکنم...رگای دستش که دور فنجون حلقه شده متورم شدن...به صورتش نگاه میکنم...فکش منقبضه ...صورتش سرخه... تو چشاش نفرت بیداد میکنه...آب دهنمو قورت می دم...صدای شکستن می یاد و بلافاصله بعدش صدای "آخ"علی!
به فنجون شکسته ی تو دستش که غرق خون و قهوه بود نگاه می کنم...بی اراده یه جیغ خفه می کشم...محمد می دوه سمت ما و با دیدن دست علی فریاد می زنه:
-چه بلایی سر خودت آوردی پسر؟!
به یه پیشخدمت اشاره می کنه تا بیاد خورده های فنجون رو جمع کنه و میز رو تمیز کنه...و رو به علی می گه:
-پاشو...پاشو باید بریم درمانگاه
علی یه دستمال از جعبه جدا می کنه:
-نمی خواد...من خوبم
-چی چیو نمی خواد؟!...پاشو زر نزن نمی خواد ادای قهرمانا رو واسه من در بیاری!
-گفتم خوبم
به حرف میام:
=داره ازت خون میاد...زخمت عمیقه...باید بخیه بخوره
سرشو تکون می ده:
=باشه
محمد با تعجب نگام میکنه:
-قربون دهنتون تمنا خانم...انگار آب بود روی آتیش...چه زود راضی شد
اهمیتی به حرف بو دارش نمیدم...علی خواست واسم ماشین بگیره برم خونه اما قبول نکردم و گفتم همراهت میام!دوست نداشتم تنهاش بذارم...نگرانش بودم...!
محمد می شینه پشت فرمون ماشین علی و علی کنارش...منم رو صندلی عقب جا می گیرم
تو تموم مدتی که دکتر زخم دست علیو تمیز میکرد بخیه می زد،علی اخم کرده بود...حتی ناله نمی کرد یا لبشو گاز نمی گرفت تا بفهمم چقدر درد داره...
موقع خدافظی علی خیلی مهربون ازم تشکر می کنه ومنم عذر خواهی می کنم که با پرسیدن اون سوال باعث شدم اون بلارو سر خودش بیاره...
ازش جدا می شم به این فکر می کنم که اگه جای اون فنجون،گردن من زیر دستای علی بود چی می شد!!!!!!!وایییییییییی
...
تلو تلو خوران از ترن هوایی میام پایین...وای چه حالی داد!...تموم انرژیم تخلیه شد...فقط حنجره مو جــــــر دادم...خنده و جیغ قاطی شده بود...کاش می شد یه باره دیگه ام برم...بزرگترین مزیتش این بود که اون بالا واسه چند دقیقه ی حال و هوای علی و حرفاش از یادم رفته بود...رویا با گفتن:
-حالت تهوع دارم
به سمت سرویس بهداشتی شهربازی می دوه...أه أه چه لوس...آخه این کجاش ترسناک بود!!!یه ترن هوایی کوچولوبود دیگه...دوتا دایره بود با چندتا قوس و غزه!!!چی گفتم!!!...افسانه دستشو دور بازوم حلقه می کنه:
-وای پری سرم گیجی ویجی میره
=آویزون من نشو...منم مث تو تعادل ندارم
-بچه ها کاش می شد بریم استخر توپ
اینو شراره می گه...منم خیلی دوس داشتم برم زیر اون همه توپ رنگی قایم بشم بعد چندتا مشت توپ بریزم رو سرم اما...
-بروبابا...بچه شدی...بریم تونل وحشت
دستامو به هم میکوبم:
=آره...عالیه...موافقم
شراره دستاشو میاره بالا:
-نه دیگه...من همینطوری وقتی حرف میزنم حنجره ام می سوزه...نمی تونم جیغ بکشم از ترس سنکوپ می کنم
-به درک...پس منو پری می ریم باشه؟!
=باشه...بریم
بلیط می گیریم و سوار می شیم...4تا پسر پشت ما نشسته بودن و هرزگاهی یه چیزی می پروندن...وارد تونل می شیم...تاریک تاریکه ...ما تقریباً آخرای قطار نشسته بودیم...داشتم با خودم فکر می کردم این دیگه چه جور تونل وحشتیه که یه دفه یه عنکبوت سیاه گنده می اُفته رو صورتم...بلافاصله یه جیغ بنفش می کشم و عنکبوت رو پس می زنم که یه دفه یه پارچه ی سفید متحرک میاد رو به روم و یه صدای وحشتناک پخش میشه...سنکوپ می کنم...افسانه خودشو می اندازه تو بغلم...من خودم یکی رو می خوام که هوامو داشته باشه این چسبیده به من!!! پسش می زنم که یه دفه یه جنازه ی وحشتناک با صورت ترسناک و پر از خون سمت راستم ظاهر میشه...قلبم میاد تو دهنم!!!...
***
سرخوش به طرف شراره و رویا که یه گوشه واستاده بودن و داشتن پشمک میخوردن می رم...تا حالا این همه تخلیه ی انرژی نکرده بودم...حسابی سبک و سرحال شده بودم
=بچه ها من گشنمه
افسانه تأکید می کنه:
-منم همینطور
رویا می گه:
-پس بریم یه رستوران خوب مهمون من!
همگی سوار ماشین می شیم...چقده جای شیلا خالی بود...هرچند می دونم مهمونی بیشتر بهش خوش می گذره...شیلا یه جورایی انگار بازوی راست شهره بود...هر جا می رفت اونوهم با خودش می برد...افسانه صدای ضبط رو تا ته زیاد می کنه...یه 405 که توش 4تا پسر بودن خودشو می رسونه به ماشین ما...همونایی بودن که توی شهربازی زیارتشون کرده بودیم!!!پسری که پشت فرمون بود شیشه رو می ده پایین و می گه:
-خانمای محترم قصد دارن برن شام بخورن؟!
افسانه با ناز می گه:
-بله...بااجازتون
-اجازه ی مام دست شماس...افتخار می دین یه امشبو مهمون ما باشین؟!
-باید با بروبچ مشورت کنم
-پس منو دوستام توی رستوران...منتظرتونیم خوشحال می شیم دعوتمونو قبول کنین
و با یه تک بوق ازمون فاصله می گیره
-بچه ها چیکار کنیم؟!
-من که می گم بریم...هم می خندیم و یوخده سرکارشون می ذاریم هم یه شام مفتی میخوریم
-آره بابا...چه عیبی داره ...مام مث بقیه دختر پسرا
افسانه آینه رو روی صورت من تنظیم می کنه:
-نظر تو چیه پریا؟!
شونه بالا میاندازم:
=برام فرقی نمی کنه
-پس حله
وارد رستوران می شیم...یکی از پسرا با دیدن ما پا می شه و دست تکون می ده ...نزدیک می شیم یکی دیگه از پسرا پا می شه و صندلی ها رو عقب می کشه...دخترا هم با نازو کرشمه و کلی ادا و اصول می شینن!!همون پسره راننده با یه لبخند مضحک می گه:
-ممنون که دعوتمون رو قبول کردین خانما...من ارسلانم ...اینام دوستام...ماهان...احسان میلاد...

با شنیدن اسم میلاد فوراً سرمو بلند میکنم و صورت تک تک پسرا رو از نظر می گذرونم...یه نفس آسوده می کشم...نه خدا رو شکر این میلاد،اون میلاد نیس!!!افسانه با یه لبخند پر غمزه میگه:
-منم افسانه ام...اینام دوستام...شراره...رویا...پریا
-به به چه اسمای قشنگی...خیلی خوشبختم از آشناییتون خانمای زیبا!!!!!
اَه اَه اَه...پسره ی چاپلوس زبون باز...ایکبیری حالت تهوع!!!!!
-خب چی می خورین تا سفارش بدیم؟!
اینو ماهان می گه...شراره با ناز می گه:
-من که چیزی نمی خورم رژیم دارم
فکم پخش زمین میشه...با چشای گشاد زل می زنم به شراره...ماهان با یه نگاه خریدارانه و چندش آور به هیکل شراره میگه:
-من که باور نمی کنم...داری شوخی می کنی؟!با این اندام مانکن رژیم گرفتی؟!محاله
پسره ی الاغ هیز...کور چشی ایشالا...شراره پشت چشم نازک می کنه:
-آخه نمی خوام هیکلم بهم بخوره
-حالا یه امشبو به خاطرمن بیخیال رژیم بشو...خواهش می کنم...دلم میشکنه ها
-حالا که اصرار میکنی باشه
نمی دونم به این چیزایی که می بینم بخندم یا تعجب کنم...از یه طرف باعث خنده ام میشد از یه طرفم باعث تعجبم...
-این دوست شما...پریا خانم چرا اینقده ساکت و سر به زیره؟!
سرمو بلند می کنم...میلاد بود که اینو گفت...هول می شم...حالا چیکار کنم؟!...من اگه بخوام حرف بزنم حتماً چندتا بارش می کنم!!با این نگاهای هیزش چاره ای ندارم جز اینکه پاچه شو مث سگ بگیرم!اما...اما...
افسانه به دادم می رسه:
-پریا ذاتاً دختر کم حرفیه...اینطوری راحت تره
-که اینطور
-بچه ها اینقده گرم حرف زدن شدیم که یادمون رفت غذا سفارش بدیم
ارسلان پیش خدمت رو صدا میکنه و سفارشا رو بهش می گه تا یادداشت کنه...بعده خوردن شام زیاد معطل نمی کنیم ...فوراًبا یه خدافظی ازشون جدا می شیم...البته این وسط چندتایی شماره رد و بدل می شه...فقط سر میلاد بی کلاه می مونه!!
سوار ماشین می شیم...شراره سرخوش می گه:
-بچه ها اگه گفتین چیکار کردم؟!
افسانه عادی می گه:
-موقع خدافظی کیف پول ماهان رو زدی
-إإإإإإإإإإإإ...تو از کجا فهمیدی؟!
-خب دیدم...حالا چند کاسب شدی؟!
-مالی نیس...همش200تومن
رویامی گه:
-بچه ها می خواین با این شماره ها چیکار کنین؟!
-هیچی!
-یعنی زنگ نمی زنین؟!
-نه بابا...من فقط واسه این شماره دادم که طرف دلش نسوزه بگه این همه خرج کردم هیچی نصیبم نشد
-ولی اونا که شماره ی ما رو ندارن
-این دیگه غصه داره؟!خب یه دونه جدیدشو می گیریم
حوصله ی گوش دادن به حرفاشون رو ندارم چشامو می بندم و پیشونیمو تکیه می دم به شیشه پنجره...امشبم شبی بود واسه خودش...
شب، توی تخت خواب،اونقدر خسته بودم که دیگه رمقی واسه فکر ردن به علی برام نمونده بود!!!

iconبرچسب ها : رمان زندگی تمنا قسمت چهارم , رمان زندگی تمنا , رمان ,

  • نوشته: J A V A D
  • ,
  • نظرات (0)

  • کد امنیتی رفرش