رزتمپ

رمان زندگی تمنا قسمت دوم

 بر می گردم و یه تیکه کاغذ و خودکار بر می دارم و روش می نویسم:
"من دارم می رم دنبال سرنوشتم...طاقت مقاوت نداشتم و غرورم اجازه نمی داد زیر بار حرف زور برم...دنبالم نگردین...اینطوری بهتره...یه نون خور کمتر زندگی بهتر...امیدورام خوشبخت بشین...دوستتون دارم...تمنا"
بالا سر دخترا چند لحظه مکث می کنم... صورتشون زیر نور نقره ای ماه خیلی معصومانه و پاکه...نرم وآروم پیشونی تک تکشونو می بوسم و از اتاق خارج می شم...قبل از خروج از خونه یادداشتم رو روی در ورودی حال می چسبونم و...اشکام بی اراده و خود به خود سرازیر می شن.. کاش الان یه نفر بود که سرمو روی شونه هاش می ذاشتم و های های گریه می کردم... کاش می تونستم با یه نفر درد و دل کنم و خودمو خالی کنم...ولی...من که کسیو نداشتم...به خودم که میام هوا روشن شده و شهر بیدار و زنده...خیلی از محل خودمون فاصله گرفتم...حتما تا الان همه از خواب بیدار شدن و متوجه فرار من شدن... مطمئنم طاها و رضا واسه پیدا کردنم از خونه زدن بیرون و بابا زمین و زمان رو به باد فش و ناسزا گرفته... و مامان و دخترا دارن گریه میکنن...از کنار یه نون سنگکی رد می شم ...بوش مستم می کنه... توی صف می ایستم... خوشبختانه خلوته... فقط یه پیرمرد و دوتا مرد جوون جلوم واستادن...نوبتم می شه... یه دونه می گیرم داغ و خشخاشی...با ولع یه تیکه از نون رو توی دهنم می ذارم... مطمئنم معده ام تعجب کرده... آخه خیلی وقته که رنگ یه نون سنگکی خشخاشی و تازه رو به خودش ندیده!
آه... خدایا حالا چیکار کنم؟!کجا رو دارم که برم؟!این پولم بلاخره فردا پس فردا تموم می شه اون وقت چیکار کنم؟!به یه پارک می رسم ...خیلی خستم...پاهام ذوق ذوق می کنه و سینه ام خس خس.
رو یه نیمکت می شینم و بازی شاد بچه ها رو تماشا می کنم...چه راحت و بی دغدغه ان...یعنی تموم فکرشون اینه که یه دقیقه بیشتر از اونچه مامان گفته تو پارک بمونن و بیشتر بازی کنن...چقده بهشون حسودیم می شه...چی می شد من جای اونا بودم؟!یه ساعت...دو ساعت...چند ساعتی رو همونجا روی نیمکت می شینم...دوباره راه می اُفتم توی خیابونا...راه میرم...راه میرم...شب واسه خواب دوباره به همون پارک بر می گردم...یه جای خلوت و تاریک لا به لای چند تا بوته شمشاد دراز میکشم...اینجا امن تره...احتمال مزاحمت کمتره...
***
چشامو وا می کنم ...نور خورشید مستقیم می خوره تو صورتم...چشام تیر می کشه...سرمو کمی بلند می کنم...چشام چارتا می شه...وای یا اباالفضل...یا قمر بنی هاشم...یه عقرب بزرگ روی شکمم بود...یا خـــدا...به خیر بگذرون...واسه چند لحظه تو شُک هستم...یاد حرف مامان می اُفتم که می گفت عقرب تو روشنایی روز تنبل می شه و حرکت نمی کنه واسه همین خیلی راحت می شه کشتش...دستمو روی زمین می کشم و یه تیکه چوب خشک و نازُک بر می دارم.ایی...با ترس ولرز عقرب رو از روی شکمم به روی زمین می اندازم...به پشت می اُفته رو زمین...از جا می جهم...پامو می ذارم روش و چند بار می چرخونم...آخیی بیچاره ریقش در اومد...کوله ام رو می اندازم روی دوشم...چند روز می گذره...هرشب به همون پارک می رَم و لابه لای بوته های شمشاد می خوابم...
***
نزدیک ظهره...خستم و گرسنه...حتی یه ریال هم از پولم باقی نمونده.پشت شمشاد ها روی چمن دراز میکشم...خدایا حالا چیکار کنم؟!چه خاکی به سرم بریزم؟!بدون پول کجا برم؟!کجا راهم می دن؟!اصلا از گشنگی نمیرم خوبه...اونقد فکر می کنم تا خوابم می بره...با صدای یه خانم چشمامو باز می کنم.کنارم دو زانو نشسته.می نشینم و موهامو از تو صورتم کنار می زنم:
=بله؟!
-دختر جون چرا اینجا خوابیدی؟!مگه خونه نداری؟!
هیچی نمیگم...لبخند شیطنت آمیزی می زنه:
-از خونه فرار کردی؟!
بازم چیزی نمیگم...فقط با چشام میخوام درسته قورتش بدم...
-پس از خونه فرار کردی؟!
=بر فرض که فرار کرده باشم چه ربطی به شما داره؟!
-من شهره ام افتخار آشنایی با چه کسی رو دارم؟!
=تمنا
-قشنگه
=ممنون
-می دونی من به دختر هایی که از خونه فرار کردن پناه می دهم
=شوخی میکنین؟!
-نه برا چی شوخی کنم...سرنوشت منم یه جورایی شبیه سرنوشت شماست
=جداً؟!یعنی شما هم از خونه فرار کردین؟!
-آره وقتی19 سالم بود...تو چند سالته؟!
=18
-با من میای؟!
=جدی جدی میخواین به من پناه بدین؟!
-آره دیگه...میای؟!
=اوهووم
-پس بریم
=کجا؟!
-دختر تو چقده خنگی...خونه ی من
=آهان ...بریم
از پارک میایم بیرون...سوار یه 206 مشکی می شیم...تا حالاسوارماشینی جزپیکان نشدم...توی راه تموم زندگیم رو از سیر تا پیاز براش توضیح می دم.. بهم نوید یه زندگی جدید و خوب رو می ده...هنوزم نمی دونم چرا بهش اعتمادکردم و همراهش رفتم... شایدتوی اون شرایط سخت این تنها راه چاره بود...جلو یه ساختمان چند طبقه آجر نما توقف می کنه با نگاهی به صورتم می گه:
-چطوره؟!
=خیلی قشنگه...شمااینجا زندگی می کنین؟!
-آره...منو دخترای دیگه...حالا باهاشون آشنا می شی...خیلی ماهن.
وارد پاکینگ بزرگی می شیم... پره از ماشینای قشنگی که حتی اسمشونو بلد نیستم ...پیاده می شم و هاج و واج اطرافم رو نگاه می کنم...یعنی باور کنم که قراره توی همچین جای قشنگ و باکلاسی زندگی کنم؟!
شهره خانم دستمو می کشه:
-وقت واسه تماشا زیاده فعلا دنبالم بیا
سوار آسانسور می شیم دکمه ی شماره 4 روفشار میده...تا حالا سوار آسانسور نشده بودم...حال بدی بهم دست می ده دستمو به دیواره آسانسور می گیرم شهره خانم میگه:
-اولش همینطوره ولی بعد عادت می کنی و ترست می ریزه
کمی مکث می کنه ودوباره می گه:
-از این به بعد منو شهره جون صدا می کنی.فهمیدی؟!
سرمو تکون می دم:
=بله شهره جون
آسانسورتوقف میکنه و درش باز می شه ازش خارج می شیم...جلو یه در چوبی آلبالویی رنگ با کوبه طلایی که سر یه شیر بود می ایسته و کلید رو توی قفل می اندازه...وارد خونه می شیم دهنم از تعجب باز می مونه...وای عجب خونه قشنگی...درست مث خونه رویایی من...یه واحد کوچیک و نقلی و جم و جور...یه قسمت خونه به سبک قدیمی و سنتی چیده شده بود...گرامافون...لاله...آینه و شمع دان نقره که عتیقه بودنش رو فریاد می زد... و...هال...یه ال سی دی بزرگ...مبل های چرمی و مشکی و قرمز...چند شاخه بامبو ...چندتا کاکتوس کوچولو...یه قالیچه...ضبط صوت و باند...و...پذیرایی با چندتا پله از هال جدا می شد...همه چیزتجملاتی...مبل های استیل...قالیچه های ابریشم...تابلو فرش...تابلوهای گرونقیمت...یه بوفه پر از ظروف کریستال... یه لوستر بزرگ...و...همیشه آرزوی داشتن همچین خونه ای رو داشتم...پذیرایی اشرافی...هال تلفیقی از گذشته و حال...یه قسمت سنتی و یه قسمت اسپرت و شیک...
-من می ذارم اینجا زندگی کنی ولی به یه شرط
=چه شرطی؟!
-شرطشوبعد از اینکه یه حمام درست و حسابی کردی واز این ریخت و قیافه در اومدی می گم
حمام رو بهم نشون می ده و خودش به یه اتاقی می ره... وارد حمام می شم کارم 3 ساعت تمام طول می کشه... شهره جون ازپشت دربهم لباس و حوله می ده... بدنم رو خشک می کنم و لباس ها رو می پوشم... یه تاپ دو بنده قرمز خیلی شیک و چسبان با یه شلوار سفید تنگ که نصف ساق پام توش پیدا بود...با لذت چند باراز جهات مختلف خودمو توی آینه ی قدی بخار گرفته حمام نگاه می کنم و می رَم بیرون...شهره روی مبل لم داده و قهوه می خوره...با دیدنم چشاش پر از تحسین می شه ولی خیلی زود نگاش بیتفاوت و سرد میشه
-دختر چقد طولش دادی...حوصلم سر رفت
=دستتون درد نکنه حسابی حال کردم خیلی وقت بود که همچین حمامی نکرده بودم حسابی تمیز شدم
فنجون قهوه رو روی میز رو به روش قرار می ده و به مبل کنارش اشاره می کنه:
-بیابشین تا شرط موندنت رو بگم
با اشتیاق روی مبل می شینم .شهره جون توی چشام زل می زنه و کوبنده و محکم می گه:
شهره جون توی چشام زل می زنه و کوبنده و محکم می گه:
-شرطم اینه...باید برام دزدی کنی
انگار کلمه ها رو دونه به دونه تف می کنه تو صورتم...تکون سختی می خورم...واه...چی گفت این؟!...دزدی؟!...حتما من اشتباه شنیدم...به قیافش نمی خوره مال این حرفا باشه...
=چیکار کنم؟!
-دزدی
=شوخی می کنی؟!
- به هیچ وجه
=محالِ
-ولی تو مجبوری!
داد می زنم:
=کسی منو مجبور به این کار نکرده
پا می شه:
-دنبالم بیا...می فهمی چرا مجبوری
وارد همون اتاقی می شه که وقتی می رفتم حمام رفت داخلش...توش پر از دم و دستگاه عجیب و غریب بود با یه مانیتور که رو حالت pause بودفیلم رو playمی کنه...من بودم...توی حمام!!!!!!حالم بهم می خوره...عوضی...آشغال...پست فطرت...زالو...داد می زنم:
=تو از من فیلم گرفتی؟!
-توی حمام یه دوربین مدار بسته کار گذاشتم
=کثافت...عوضی...تیله سگ...
-اگه قبول نکنی مطمئن باش بدون کوچکترین تردید پخشش می کنم...توی اینترنت...تو که نمی خوای آبروت بره؟!
=من می رم پیش پلیس
قاه قاه می خنده:
-آره برو...پیشنهاد می کنم به عنوان مدرک این فیلم رو نشونشون بدی...حتماً هم به اونیکه از همه جوون تر و خوشگلتره نشون بده
اون لحظه اونقد گیج و منگ و شوکه بودم که یادم نبود پلیس نیروی خانم هم داره!به طرفش یورش می برم... با دستام گلوشو می گیرم و فشار می دم:
=لعنتی...تو یه آشغال سوء استفاده جو هستی...تو از سادگی و بیچارگی من سوء استفاده کردی می کشمت...حسابتو می رسم
با تموم زور و قدرتم گلوشو فشار میدم...رنگش سیاه می شه ورگه های قرمز و متورم توی چشاش هویدا می شه ...واسه یه ذره اکسیژن تقلا می کنه...از این حالت غرق لذت می شم و قهقهه جنون آمیزی می زنم...دو تا دستاشو بالا می یاره ودستامو می گیره ...فشار دستام کمتر می شه...دهنشو وا می کنه:
-یه...راه...سومی ام...وجود...داره...خود...کشی!
دستام شُل می شه... شهره رو رها می کنم و به طرف آشپرخونه می رم:
=آره بهترین راه خلاصی از شر این زندگی جهنمیه...دوس ندارم دستم به خونه تو آلوده و نجس بشه
دنبالم به آشپزخونه میاد...چاقوی دسته سیاه آشپزخونه رو بر می دارم... شهره خونسرد و با یه نیشخند تو درگاه آشپزخونه می ایسته... انگار می دونه من ترسوتر از این حرفام و جرئت خودکشی رو ندارم...چاقو رو بالا می برم و سریع به طرف قلبم پایین می یارم ولی درست یه سانت مونده به قلبم دستم از حرکت می ایسته و چاقو از بین انگشتام رها می شه و به زمین می اُفته
-بی خود تلاش نکن منم زیاد خواستم خودمو خلاص کنم ولی هر بار نتونستم و موفق نشدم
با عجز و بی چارگی روی زمین زانو می زنم و هق هق می زنم زیر گریه:
=تو رو خدا ولم کن...التماست می کنم بذار من برم...به پات می اُفتم...دور منو خط بکش...من مال این کارا نیستم...شهره جون خواهش می کنم با من این کارو نکن
-از فردا آموزشت شروع می شه ...راه برگشتی وجود نداره...متاسفم
یه خورده که گریه می کنم آروم می شم... انگار تو سرنوشت من به جز بدبختی چیزی نبو...د چاره ای جز تسلیم نبود...راهی بود که باید تا آخر می رفتم...
ساعت حول و هوش 8 شب بود که سر و کله 3تا دختر هم سن و سال خودم پیدا می شه...شهره ما رو به هم معرفی می کنه...افسانه،رویا،شراره دخترای خیلی خونگرم و مهربونی بودن که خیلی سریع منو توی جمعشون پذیرفتن...آخر شب هر 4تامون تو یه اتاق بزرگ که 2تا تخت دو طبقه با یه تخت معمولی داشت می خوابیم...اون بیچاره ها هم سرنوشتی تقریباً مشابه سرنوشت من داشتند...به دلایل مختلفی از خونه می زنن بیرون تا اینکه با شهره آشنا می شن و مجبور به پذیرش خواسته اش می شن...تنها رویا قصه زندگیشو تعریف نمیکنه...افسانه می گفت:
-واسه ما هم اولش کار سختی بود ولی به تدریج عادت کردیم الان دیگه دزدی واسمون به شکل یه غریزه و نیاز در اومده نا خوداگاه دستمون جلو می ره واسه دزدیدن مال مردم غصه نخورتوام به زودی مث ما می شی
ومن از همین غصه می خوردم...
.یه ماه دوره ی آموزشیم طول می کشه... توی این مدت خیلی چیزای جدید یاد می گیرم... به همه فوت و فن های دزدی وارد می شم...غیر از اون یاد می گیرم که سنگدل باشم و به هیچ بنی بشری رحم نداشته باشم ...حرف زدنم تغییر کرده بود،لباسای شیک می پوشیدم،آرایش میکردم و..خلاصه شده بودم یه دختر دیگه...یه تمنای دیگه...
با تموم اینا کینه و نفرت شهره روز به روز تو دلم ریشه می دواند و رشد می کرد...

می گفت وقتی می ری دزدی باید تغییر چهره بدی چون اگه شناخته بشی دستگیریت کار آسونیه...استاد این کارا بود...اونقدر ماهرانه قیافه ام رو تغییر می داد که حتی خودم،خودمو نمی شناختم...
اولین روز کارم بود... یعنی اولین روزی که یه دزدی واقعی می کردم... بعد از اینکه کار تغییر چهره ام تموم می شه لبخندی می زنه و می گه:
-چون تازه کاری باید خیلی محتاط و مراقب باشی طماع نباش اول از هدف های کوچیک شروع کن تا بعد به اون گنده گندها برسی
یکی از اون نگاهای پر از نفرت مخصوص خودمو تحویلش می دم و پا می شم و به طرف آینه می رَم...اولین باره که ابرو برداشتم...کلفت و دخترونه...خیلی بهم میاد...حتی اگه لنز آبی نمی ذاشتم بازم خودمو نمی شناختم... 180 درجه تغییر کرده بودم...
صدای شهره بلند می شه:
-بیرون از خونه اسمت پریاس...فهمیدی پریا؟!
فقط سر تکون میدم...افسانه رو صدا می کنه:
افسانه...
-بله؟!
-امروز تو با پریا می ری که یه وقت گند نزنه...امروز پریا باید نشون بده که چی تو چنته داره
افسانه لبخند می زنه:
-چشــم
و رو به من می گه:
-اسم نو مبارک باشه پریا جـــــون
بی حوصله می گم:
=حالا جیب کدوم بخت برگشته ای رو باید بزنیم؟!
شهره می گه:
-ما که با طرف قرار نمی ذاریم که بریم جیبشو بزنیم...جیب هر کی مناسب و خوب بود رو می تونی بزنی...با در نظر گرفتن همه جوانب...
=اگه به من باشه که حاضر نیستم جیب هیچ احدوالناسی رو بزنم
-پس خوبه که اختیارت به خودت نیس
افسانه با تردید می پرسه:
-با ماشین بریم شهره جون؟!
-آره...امن تره
رو به من چشمک می زنه:
-پس پریا جون سریع حاضر شو که خیلی کار داریم
یه مانتو سفید با یه شلوار جین آبی می پوشم...تن خور مانتو عالیه...خوش تیپ و باکلاس به پارکینگ می رم...چقدر دلم واسه خونمون تنگه...درسته که محقر و کوچیک بود ولی عوضش خانواده ام رو داشتم...مجبور نبودم کاریو که دوس ندارم انجام بدم...زندان بانی مث شهره نداشتم....راستی بعد از فرار من چه بلایی سرشون اومده؟!نکنه بابا یکی از دخترا رو جای من به آقا صادق داده باشه؟!لعنتی لعنتی...تمنای لعنتی...
-چیه تو فکری؟!
به خودم میام با گیجی می پرسم:
=هـــــان؟!
افسانه لبخند می زنه و دنده عوض می کنه:
-به کی فکر می کردی بلا؟!
=به خانوادم
آه می کشه:
-دلت واسشون تنگ شده؟!
=آره خیلی...تو چی؟!
-مگه میشه آدم دلش واسه خانوادش تنگ نشه؟!
=راستی اسمت اصلی تو افسانه نیس...درسته؟!
-آره...اسم واقعی من شیداس...ولی با افسانه راحت ترم...شیدا غریبه اس واسم...
=قیه دخترا چی؟!
-اونام همینطور...رویا کتایونه و شرا!ره ساغر...
=که اینطور...داری کجا می ری؟
-اونجایی که طعمه چرب و نرم زیاده...بانک
با نادونی می پرسم:
=میخوای بانک بزنی؟!
قاه قاه می خنده:
-نه خنگول...بانک چیه...می خوام مشتری های بانکو بچاپم
جلوی یکی از شعبه های بانک...می ایسته:
-حالا خوب تماشا کن ببین افسانه خانم چه می کنه چون بعدش نوبت توئه
ترس بر همه وجودم مستولی می شه...جلو بانک خیلی شلوغه و جلو خودپرداز صف طولانی ای تشکیل شده...با افسانه از ماشین پیاده می شم...یه مرد جوون،خوش تیپ وقد بلند از بانک خارج می شه...افسانه یه چشمک می زنه و جلو می ره.. عمداً کاری می کنه که با هم برخورد کنن...افسانه تعادلشو از دست میده...مرد جوون برای جلوگیری از افتادن افسانه دستشو دور کمرش حلقه می کنه و...افسانه رنگ به رنگ می شه مرد جوون عذرخواهی می کنه و افسانه تشکر!...با نیش از بنا گوش در رفته به طرفم میادو یه کیف پول چرمی رو به سمتم می گیره:
-بفرما ببین چقدر پول توشه
درشو وا می کنم...همش به دلار بود...بیچاره حتما مسافر بوده...
=تو چطوری این کارو کردی؟!
-به راحتی
=این به پول ما چقد می شه؟!
دلارها رو می شماره:
-گمون کنم...7میلیون...عجب قدم خیری داری پریا...تاحالا یه جا به این همه پول نزدم
مغزم سوت می کشه...هوووووووووووو...7 میلیون...اگه رضا و طاها3سال تموم کار کنن و دست به پولاشون نزنن اون موقع به زور به 7میلیون برسه اونوخت این افسانه یه روزه این همه پول به جیب زد...
-حالا نوبت توئه
=اما من می ترسم
-منم اولین بار خیلی می ترسیدم ولی بعد برام عادی شد...توکل کن به خدا

نیشخند می زنم...هع!تو چه کاریم توکل کنم به خدا!!!دزدی!!!اونم بدون شک کمکم می کنه!!!
-اون جوجه تیغی کاکل به سر چطوره؟!معلومه از اون مایه دارای بی درده
هلم می ده جلو:
-برو جلو ببینم چیکار می کنی...از اینجا هواتو د قدم سست و لرزان به جلو بر می دارم...بر می گردم و با عجز و بیچارگی به افسانه نگاه می کنم...تو رو خدا بیخیال ما شو!!!
افسانه چشمک می زنه و می گه:
-برو
البته اینو از لب خونی می فهمم چون تُن صداش پایینه...خدایا منو ببخش...می بخشی؟!هان؟!...خودت شاهدی من مجبورم...اگه اون فیلم لعنتی نبود...اگه فرار نکرده بودم...خـــدا...گوه خوردم حالا پشیمونم به خدا...پسره از همه جا بی خبر داره میاد طرفم...از کنار هم می گذریم...یعنی در حال گذریم...کیف پولش توی جیب عقبی شلوار جین و فاق کوتاهشه...دستم بی اراده جلو می ره و در کمتر از یک صدم ثانیه کیف پول تو چنگمه...نفسی که می کشم جای اکسیژن، مونوکسید کربن وارد ریه هام می کنه...قلبم از درد تیر می کشه و...وجدانم زار می زنه...یه لحظه فکر اینکه برگردم و کیف پول رو تحویل پسره بدم می زنه به سرم...ولی نه...شاید مأمور خبر کنه...می ترسم...به اطراف نگاه می کنم...نخیر کسی متوجه من نیس...همه سرشون به کار خودشون گرمه...افسانه با چند قدم بلند خودشو بهم می رسونه:
-دیدی چه راحت بود؟!
کیف پول رو که مث گوله آتیش تو دستام بود،تو بغل افسانه پرت می کنم .اونم سریع داخلشو نگاه می کنه:
-آخ جون...عالیه
سرشو نزدیک گوشم می کنه و می گه:
-ایـــول...امروز10تومن به جیب زدیم حتما شهره جون خیلی خوشحال می شه
=می خوام که صد سال سیاه خوشحال نشه
افسانه بی توجه به حرفم تند تند ابرو بالا می اندازه و بشکن می زنه...سوار ماشین می شیم...افسانه خیلی خوشحاله یه موسیقی تند می ذاره و همراه خواننده زیر لبی مشغول خوندن می شه...سر یه چار راه پشت یه چراغ قرمز توقف می کنیم از تو کیفم دوتا آدامس ریلکس بیرون میارم و یکی شو به افسانه می دم... طولی نمی کشه که صدای یه دختر 15،16 ساله به گوشم می رسه.دقت می کنم...چقدر آشناس...گرومب گرومب گرومب...صدا نزدیکتر می شه و به پنجره ی ماشین می رسه...
-خانم...خانم...ازم گل می خری؟!ببین چقد خوشگله...نیگا کن...
-برو دختر جون...گل به کار من نمی یاد
-تو رو خدا خانم...از صبح هیچی نفروختم...یه دونه فقط یه دونه...اون دوستتون چی...اون خانم... اونم گل نمی خواد؟!...ازش بپرسین...خواهش می کنم...تو رو خدا
صورتم همچنان در جهت مخالف صدای دختر گل فروشه...جرئت برگشتن ندارم...نکنه خودش باشه...تبسم...افسانه ضربه ی آهسته ای با پشت دست به ران پام می زنه:
-هوی پریا کجایی؟!
سرمو که به نظرم مث یه کوه سنگین شده بود تکون می دم...چشام تو یه جفت چشم سیاه که ملتمس تو چشام زل زده،جفت می شه...چشامو می بندم...یه قطره اشک از لای چشام سر می خوره رو صورتم ...دوباره نگاش می کنم...از افسانه ممنون بودم که منو به اسم اصلیم صدا نکرد...تبسم...خواهر کوچولوی من...خواهر بی پناه من...اینجا داره به خواهر نامرد و دزدش التماس می کنه که ازش گل بخره...من چقدر پستم...چقدر عوضی ام...آخه چطور دلم اومد اونا رو تنها بذارم؟!چطور...
-خانوم؟!
به خودم میام...سرمو تکون می دم...نگاه تبسم پر از تمناس...یه نفس عمیق می کشم...آدامسم رو زیر زبونم قرار می دم تا صدام تغییر کنه:
=همه ی گلا رو با هم چند می فروشی؟!
صورت قشنگ و معصومش از شادی می درخشه:
-15تومن
=من همشو30 تومن ازت می خرم
اخم می کنه...انگاربه غرور و شخصیتش بر می خوره...می گه:
-ولی من گدا نیستم خانم محترم
اینا رو با تأکید و محکم می گه...یه جورایی انگار کلماتش چماق می شه و می خوره تو فرق سر من...!!!
به زور یه لبخند می زنم که بیشتر شبیه زهر خنده:
=می دونم عزیزم...تو این30تومن رو بگیربه جاش با اون دل پاکت برا من دعا کن چون بدجوری بهش احتیاج دارم باشه؟!
-چرا خودتون دعا نمی کنین؟!
=من...من...
آه می کشم:
=نمی تونم...ازخدا خجالت می کشم...قبول می کنی؟!
-قبول
یه لبخند پت و پهن می زنم
-به خدا چی بگم؟!
=بگو...بگو منو نجات بده...بگومنو برگردونه پیش خونواده ام...خوشبختم کنه...اینا رو بگو با هر چی که خودت خواستی
-باشه
گل ها رو ازش میگیرم و عطرشو نفس می کشم...چراغ سبز می شه...افسانه تو فکره انگار می خواد یه چیزی ازم بپرسه...خیلی زود طاقتش تموم می شه:
-اون قطره اشک رو گذاشتم پای دل سوزی و همدردی با این جور آدما...ولی...چرا صداتو تغییر دادی؟!
چیزی نمی گم ...ادامه می ده:
-نکنه می شناختیش؟!آره تمنا؟!
نفسمو صدا دار بیرون می فرستم:
=آره
-خب؟!
=خواهرم بود
-آخیی...پس بگو چرا اینقد چشماش شبیه تو بود..اسمش چیه؟!
=تبسم
-چه اسم قشنگی...خواهر دیگه ای نداری؟!

=دارم...3تا...با دوتا برادر دو قلو...
-چرا نخواستی بفهمه تو خواهرشی؟!
=بفهمه که چی بشه؟!به خواهر ترسو و دزدش افتخار کنه؟!که ازم متنفر بشه؟!
-ببین تمنا...شاید این حرفم تلخ و گزنده باشه...ولی تو باید احساساتت رو بکشی و از بین ببری...تو این کار باید سنگدل و بیرحم باشی...اینو یادت نره...احساس بی احساس...
...اواسط مرداد...تب تاب کنکور واعلام نتایج...حالم خرابه...خرابتر از همه ی این18 سال عمرم...انگار یه چیزی راه نفسمو بسته...یه گره کور به نام بغض...زیاد عادت به گریه کردن ندارم...زل زدم به سقف ولی چیزی که جلوم می بینم سقف نیس...بلکه رویاهامه...پــوف...چی می خواستم چی شد...واقعا تا حالا،زندگی، برخلاف آرزوهام گذشته...انگار تو زندگیم جز زور و جبر چیزی وجود نداره...وقتی همه چی حتی نفس کشیدنتم زوری باشه...یعنی یه زندگی سراسر جبر...جبر...جبر...
تنهام...هیشکی نیس...دخترا معلوم نیس کجان...شهره ام دنبال عشق و حال خودشه...امروز زیاد حالم خوب نبود...وضع مزاجی ام خوب نبود...در مورد وضع روحی ام که چیزی نگم بهتره...واسه همین شهره دلش به رحم اومد واجازه داد تو خونه بمونم...
کنترل تلوزیون رو بر می دارم و با دکمه هاش ور می روم...شبکه ها رو تند تند بالا و پایین می کنم...اَه...اعصابم خورده... حوصله هیچ کدومو ندارم...پا می شم...حالم داغونه...تند تند بندهای انگشتمو می شکونم...نگام به در اتاق شهره می اُفته...وسوسه می شم داخلشو ببینم...آخه تا حالا ندیدم...همیشه درش قفله...با این حال از رور نمی رَم و دستگیره رو بالا و پایین می کنم...بعله...همونطور که حدس میزنم قفله...ولی خب...!!
لبخند شیطونی می زنم...شهره فکر اینجاشو نکرده...سنجاق سرم رو از تو موهام بیرون میارم...شراره یادم داده چطور یه قفل رو با سنجاق سر باز کنم...با کمی صبر و حوصله و دقت...تیک...در باز می شه...هیجان همه وجودمو می گیره...انگار که دارم وارد یه محیط جدید می شم...یعنی داخلش چه شکلیه؟!...بعد از پرسیدن این سوال چشامو می بندم و وارد اتاق می شم...یه قدم بر می دارم و همزمان چشامو وا می کنم...یه تخت سلطنتی دو نفره...یه کمد لباس...میز مطالعه ...یه قفسه پره کتاب...میز توالت خیلی بزرگ...عسلی...آباژور بزرگ و شیک... چندتا تابلو نقاشی که یکیش تصویر مینیاتوری یه زن خیلی زیبا بود...وچندتا قاب عکس از شهره با ژست ها و حالتای مختلف وسایل اتاق رو تشکیل می داد...همه چیز به رنگ قهوه ای سوخته بود ومنم عاشق این رنگ بودم...با خودم فکر می کنم...حتما شهره چیز مهمی رو تو اتاقش پنهان کرده...واسه همینه که اجازه نمی ده ما به اتاقش بیایم...
با این فکر مشغول گشتن و جستجو می شم...هر چیز و هر جا رو که می گردم به سرعت به شکل اولیه اش در میارم تا نشونه ای مبنی بر اینکه کسی وارد اتاق شده نباشه...اه...پس کجاس این فیلم لعنتی؟!؟!؟!
کشو میز مطالعه اش رو با خشم به عقب می کشم یه دی وی دی از داخل کشو می اُفته بیرون...خم می شم...روش با ماژیک قرمز نوشته تمنا...یعنی خودشه؟!این همون فیلمه؟!
-الان احساس زرنگی می کنی خانم کوچولو؟!
قلبم هُری می ریزه پایین.بر می گردم عقب...شهره تو درگاه اتاق با صورتی سرخ و نفوذ ناپذیر واستاده...با لکنت می گم:
=چ...چی...چی گفتین؟!
-فکر کردی حالا چون اون فیلم دستته کار تمومه؟!...نخیر جانم...نسخه ی اصلی این فیلم جای دیگه س
=اما...اما من...
نعره می کشه:
-اما تو چی؟! ...هان؟!
نمی دونم چی بگم...فقط سرمو می اندازم پایین و به پاها و ناخن های لاک زده ام خیره می شم
دی وی دی رو از لای انگشتام بیرون می کشه و به دو نیم می کنه...فریادش بلند می شه:
-مگه نگفته بودم کسی حق نداره پا به اتاقم بذاره؟؟هـــان؟!
ترسم بیشتر می شه...از ضعف خودم حالم بهم می خوره:
=من...من...ببخشید...فقط یه فوضولی بود
با عجز به موهای بلوطی رنگ و ابرو های تاتو اش نگاه می کنم...
-بیرون...
بدون حرکت سر جا می ایستم و تکون نمی خوردم...فریادش بلندتر می شه:
-گفتم بیرونــــــ....
3سوت از جلو چشاش جیم می شم..چراغ دستشویی رو خاموش می کنم و بیرون میام... پایین لباسمو صاف می کنم و وارد هال میشم...شهره روی مبل نشسته،پاروی پا انداخته و با کنترل تلوزیون ور می ره....دخترام توی اتاق یکی از آهنگای نانسی رو گذاشتن و دارن قر می دن!
به طرف اتاق می رم که شهره صدام می کنه:
-پریا
نگاش می کنم...منتظر و یه جورایی طلبکار...این طرز نگام مخصوص شهره اس...به مبل رو به روش اشاره می کنه:
-بیا اینجا بشین
بدون حرف رو به روش می شینم و زل میزنم به چشاش...دست می کنه تو کیف چرم قهوه ای رنگش و یه کارت بیرون میاره و میذاره کف دستم...با تعجب یه نگاه به کارت و یه نگاه به شهره می اندازم:
=این دیگه چیه؟!
-خب معلومه...شعور و سواد که داری...نمی بینی گواهی نامه س؟!
=نه بابا!!!تورو قران!!...منظورم اینه چرا اسم من روش نوشته ؟!من که گواهی نامه ندارم...یعنی نداشتم...
-خب از این به بعد داری...این جعلیه...کسی که اینو واست درست کرده کارش حرف نداره...با اصلش مو نمی زنه...
=ولی...ولی من که رانندگی بلد نیستم
-خب یاد می گیری این که مشکلی نیس...حالا هم پاشو بروپیش دخترا می خوام تنها باشم
زیر لب زمزمه می کنم:
=پریا حقیقی
به عکسم که گوشه ی کارت جا خوش کرده نگاه می کنم...همون عکسی بود که یه هفته پیش به اجبار شهره رفتیم آتلیه و انداختم...با گریم کامل...
-هنوز نشستی که
اخم می کنم:
=من داشتم می رفتم...تو منو خواستی...مطمئناً دلم نمیخواد حتی یه لحظه ام وجودتو تحمل کنم
-دختر تو خیلی بی ادبی و در عین حال سرکش...مث بقیه به من احترام نمی ذاری
=اولا احترام مخصوص آدمای محترمه...دوما احترام یه چیز متقابله...دو طرفه اس...با اجازه
در اتاقو محکم پشت سرم می بندم...افسانه روی تخت نشسته و رویا و شراره وسط اتاق قر میدن...با دیدن من دست می زنن و یه صدا می خونن:
=پریا باید برقصه از مامانش نترسه
شراره دستمو می گیره و می کِشَتَم وسط ...خوب می رقصم اگرچه مهارت شراره رو ندارم...اون بود که رقص عربی رو یادم داد...به کمر باریک و خوش تراشش نگاه می کنم همون طور که می رقصم خودمو به آینه ی قدی می رسونم و کمرم رو توی بلوز آستین سه ربع سبز رنگم نگاه می کنم... خوبه...کمر منم باریکه...گودی کمرم شکر خدا دارم...رویا آهنگ رو عوض می کنه و نوشین می ذاره...دیگه حال و حوصلشو ندارم...به نفس نفس می اُفتم...روی تخت ولو می شم...قفسه سینه ام تند تند بالا و پایین می ره...افسانه ضربه ی آرومی به بازوم می زنه:
-دِ...چرا نشستی؟!پاشو دیگه داشتم حال می کردم
بریده بریده می گم:
=نه...دیگه نمی تونم...از نفس افتادم
افسانه پا می شه:
-پس من رفتم
افسانه هم به رویا و شراره اضافه می شه...با اینکه قشنگ می رقصه،مهارت اون دوتا رو نداره...
ساعت یک خونه توی سکوت و خاموشی مطلق فرو می ره...روی تخت خوابیدم و به گواهینامه ای که بین انگشتام می چرخه خیره شدم...اون موقع ها وقتی تو خونه ی خودمون بودم فکر نمی کردم یه روزی گواهینامه بگیرم...در واقع یه چیز الکی و غیر ضروری بود تو زندگیم...ما که ماشین نداشتیم گواهینامه می خواستم چیکار؟!ولی حالا...
-هنوز نخوابیدی؟!
خوب دقت می کنم صدای رویاس که از بالای تخت رو به رو میاد آروم می گم:
=نه توام که نخوابیدی؟!
آه می کشه:
-من خیلی وقته که شبا خوابم نمی بره دیگه عادت کردم...به چی فکر می کردی؟!
بهش پشت می کنم و رو به دیوار دراز می کشم:
=هیچی...شب بخیر
می فهمه که تمایلی به صحبت کردن ندارم دیگه چیزی نمی گه...
صبح با صدای افسانه بیدار می شم:
-هی پریا...پاشو دیگه چقده می خوابی...از این به بعد باید صبحا زودتر بیدار بشیا...شهره جون منو مسئول آموزش رانندگی به تو کرده...پاشو که کلی کار داریم.در عرض یه هفته تونستم رانندگی رو خوب و کامل یاد بگیرم...شهره وقتی دست فرمونمو دید از تعجب نمی تونست پلک بزنه....راستش واسه خودمم عجیب بود...یه جورایی تو مایه های راننده های پر تجربه اتومبیل رانی بودم...انگار استعدادم توکارای خطرناک بود...دزدی...رانندگی دیوانه وار...باقیشو هنوز کشف نکردم...!!
موتور سواری رو هم یاد گرفتم...به همین بهونه یه جشن4نفره توی واحد کوچولومون گرفتیم بعدش به خواست من رفتیم بام تهرون...اونجا رو خیلی دوست داشتم...بهم آرامش می داد...هر چند از اولین باری که رفتم خاطره ی خوشی نداشتم ولی...به شهره زیر پام نگاه می کنم...این شهر با این همه بزرگی از این بالا چه کوچیک به نظر می رسه...شراره پاکت ذرت مکزیکی روبه طرفم میگیره:
-بیا کوفت کن
یه نگاه چپ بهش می اندازمو دستشو پس می زنم:
=نمی خورم
-چه بهتر
از بقیه جدا می شم...نگام با نگاه یه پسره برخورد می کنه.چشامو تنگ می کنم...به نظرم آشناس...به مغزم فشار میارم...کجا دیدمش؟!کجـــا؟!؟!؟!
یه جرقه تو مغزم زده میشه و چشما و نگام غرق کینه و بغض می شه...این همون عوضیه...همون که لقب کولی رو بهم داد...همونه...نگاه اونم متعجب و گیجه...کاملا معلومه اونم فهمیده منو یه جا دیده ولی کی و کجا؟!؟1!یادش نمیاد...
راهمو کج می کنم...فکر و حضور اون لعنتی عذابم میده... خدایا...چرانذاشتی یه امروز رو آروم باشم؟!...داشتیم خدا؟!
صدای قدم های آروم و منظم...انگار تنظیم شده با گام های من...باکنجکاوی پشت سرمو نگاه میکنم...خودشه...لامصب...تبسم می کنه:
-سلام عرض شد بانوی من
اخم می کنم...اه اه اه...چه صدای نکره و زشتی...انکرالاصوات...سرعت قدمام بیشتر می شه...اونم همینطور...از پشت بند کیفمو می کشه...بر می گردم و بدون لحظه ای مکث یه سیلی جانانه می کشم زیر گوشش ...از شدت سیلی کف دست خودم قرمز میشه... می سوزه و ذوق ذوق می کنه...
"اون" یه دستشو می ذاره روی گونه اش...رفته تو شک...کم کم نگاهش خشمگین می شه...غرش می کنه:
-دختره وحشی...عوضی
چشاشو می بنده و چند لحظه مکث می کنه ...وقتی چشاشو وا می کنه دیگه از اون خشم اثری نمونده:
-ببین وحشی روانی...من نمی خوام مزاحم تو بشم...فقط قیافه ات خیلی به نظرم آشناس...دوست داشتم بدونم تو رو کجا دیدم؟!همین
با یه پوزخند از کنارش رد می شم:
=خب...شاید تو رویاهات...نه؟!
نیشخند می زنه:
-بابا اعتماد به نفس کاذب...دختر رویاهای من مث تو گستاخ و وحشی نیس

=حتماً مث موش ترسوئه...به هر حال اون سیلی حقت بود...زیادم به این فکر نکن که منو کجا دیدی...آمپر می سوزونی...با اجازه
ازش دور می شم...کبکم خروس می خونه...با لبخند کیف پول رو از تو آستینم بیرون میارم...پسرک احمق...نفهمید کیفشو زدم...یه نگاه سرسری می اندازم...خوبه حدود 250 تومن کاسب شدم...پول شام امشب جور شد...با شادی بشکن می زنم وابرو هامو تند تند بالا می اندازم...این مجازات کسیه که به تمنا توهین کنه...هه هه هه...
=بچه ها کجائین؟!...پریا خانم می خواد شما رو به یکی از بهترین رستورانای شهر دعوت کنه...البته به حساب یه آقا پسر مزاحم و شوت!!!!!!!!!!!
رویا می پره بالا:
-جون من؟!جیب کدوم بدبختی رو زدی؟!...خیالی نیس...شام رو عشقه
سوار ماشین می شیم...رویا آدرس یه رستوران رو میده... بچه ها هر کدوم یه غذا انتخاب می کنن...من عشق کبابم!
موسیقی دل انگیزی فضا رو پر کرده صدا،صدای آرام بخش احسان خواجه امیریه...اینقده شوخی می کنیم و می خندیم که توجه همه به سمت ما جلب می شه...مدیر رستوران چند بار بهمون تذکر می ده...کسی تحویلش نمی گیره...چندتا از پیش خدمت ها واستادن و با لبخند و لذت ما رو تماشا می کنن...هیـــز...یه پسره صورت حساب رو واسمون میاره... زیرش یه شمارس...یه لبخند به ما می زنه...80 تومن از بقیه پولا جدا می کنم و روی میز می ذارم...همزمان با بقیه دخترا بلند می شم...شراره یه لبخند دندون نما به پسره می زنه که بیشتر شبیه نیشخنده...کسی شماره رو بر نمی داره...با صورت سرخ از رستوران خارج می شیم و همزمان می زنیم زیر خنده
=بیچاره حسابی کنف شد
-ولی خوش قیافه بودآ
-قیافش به چه کار ما میاد؟!
-آره بابا...حقوق یه ماهه این جوجه برابر پولیه که ما هر روز به جیب می زنیم...سودی نداره...بیخی...
یه راس می ریم خونه ...شهره خونه نیس...تعجبی نداره...اولین بارش نیس...با بچه ها چند دور اسم و فامیل بازی می کنیم...قبل از خواب دور هم جمع می شیم...رویا دیوان فروغو بر می داره و می خونه:
از تنگنای محبس تاریکی
از منجلاب تیره ی این دنیا
بانگ پر از نیاز مرا بشنو
آه ای خدای قادر بی همتا
یکدم ز گرد پیکر من بشکاف
بشکاف این حجاب سیاهی را
شاید درون سینه ی من بینی
این مایه ی گناه و تباهی را
دل نیس این دلی که به من دادی
در خون طپیده،آه،رهایش کن
یا خالی از هوی و هوس دارش
یا پایبند مهر و وفایش کن
تنها تو آگهی و تو می دانی
اسرار آن خطای نخستین را
تنها تو قادری ببخشای
بر روح من،صفای نخستین را
آه،ای خدا چگونه تو را گویم
کز جسم خویش خسته و بیزارم
هر شب بر آستان جلال تو
گویی امید جسم دیگر دارم
از دیدگان روشن من بستان
شوق بسوی غیر دویدن را
لطفی کن ای خدا و بیاموزدش
از برق چشم غیر دویدن را
عشقی به من بده که مرا سازد
همچون فرشتگان بهشت تو
یاری به من بده که در او بینم
یک گوشه از صفای سرشت تو را
یکشب ز لوح خاطر من بزدای
تصویر عشق و نقش فریبش را
خواهم به انتقام جفا کاری
در عشق تازه فتح رقیبش را
آه،ای خدا که دست توانایت
بنیان نهاده عالم هستی را
بنمای روی و از دل بستان
شوق گناه و نقش پرستی را
راضی مشوکه بنده ی ناچیزی
عاصی شود بغیر تو روی آرد
راضی مشو که سیل سرشکش را
در پای جام باده فرو بارد
از تنگنای محبس تاریکی
از منجلاب تیره ی این دنیا
بانگ پر از نیاز مرا بشنو
آه،ای خدای قادر بی رو به روی آینه می ایستم و با تعجب و حیرت خودمو توی اون شلوار جین نوک مدادی و تی شرت اسپرت و مردونه ی سیاه رنگ برانداز می کنم...واقعاً که!
اگه یه ریش و سبیل بذارم می شم عین یه مرد...تموم ظرافتای دخترونه ام زیراین تیشرت گشاد و بزرگ پنهان شده...اصلا انگار نه انگارکه یه دختر18،19 ساله ام...با حسرت به موهای کوتاه شده تا بالای گوشم دست می کشم...حیف شد!چقدر واسه بلند شدنشون زحمت کشیده بودم...
-هی آنشرلی با موهای قرمز!مگه تا حالا خودتوتو آینه ندیدی که دل نمی کنی؟!
یه کلاه کاسکت مشکی که دو طرفش دوتا خط سبز و یه خط زرد کشیده شده بود رو به طرفم پرت می کنه:
-بگیر که اومد
رو هوا می گیرمش و چند بار توی دستام می چرخونمش و از چند زاویه نگاش می کنم...با گیجی و منگی می پرسم:
=این دیگه واسه چیه؟!
-توقع نداری که با این قیافه بریم کیف زنی؟!مَرد مَردِشم کلاه کاسکت میذاره سرش...ما که جای خود داره
کلاه رو روی سرم می ذارم:
=ولی اینکه خیلی گشاده
-عیبی نداره...مال منم گشاده
نفسم می گیره
-اینقده نق نزن دیگه...عادت می کنی
مگه قراره چند بار این مدلی دزدی کنیم؟!
-خیلی
با آسانسور وارد طبقه ی هم کف میشیم...افسانه سوئیچ رو تو جا سوئیچی فرو می کنه ،جک رو می ده بالا و پدال گاز رو چند بار با پاش پایین می بره تا بلاخره موتورروشن می شه...شیشه کلاه کاسکت رو بالا می زنم و چند نفس عمیق می کشم و دوباره شیشه رو میدم پایین...از پارکینگ خارج می شیم...دستامو دور کمر افسانه حلقه می کنم و سرمو روی کمرش می ذارم و چشامو می بندم...صداشو از بین اون همه صدای بوق بوق موتورا و ماشینا و مانع آهنی کلاه کاسکت به سختی می شنوم
-چته پری؟!
=هیچی
-میترسی...نه؟!
=آره...از کجا فمیدی؟!
-از اونجایی که واسم منم یه اولین باری وجود داشته
=آخه تاحالا ندیده بودم دوتا دختر با موتور سیکلت و کلاه کاسکت در اُبُهت مردونه کیف مردومو بِقاپَن
-به قول شهره جون این کارهیچ ربطی به جنسیت نداره...فقط کافیه یه جُو جُربُزه و جسارت تو وجودت باشه(که تو وجود ما هست)اونوقت همه چیز حله...چه عیبی داره...؟!!!!!!!همه کارای دنیا عوض شده اینم روش

به چراغ قرمز می خوریم دوتا موتور سواراحاطه مون می کنن...بی اراده می ترسم...حس می کنم که فهمیدن ما دختریم وقصد اذیتمونو دارن...نیم رخ پسری که سمت چپ ما روی موتور،پشت رفیقش نشسته برام آشناس...خوب دقت می کنم...یه دفه بر می گرده سمت ما...قلبم فرو می ریزه...نگامون قفل می شه حس می کنم منو شناخته!!
بیشتر خودمو پشت افسانه پنهان می کنم... به صدم ثانیه نمی کشه نگاشو بیخیال از چشام می گیره ... نفس آسوده ای می کشم...آخی...پس میلاد منو نشناخت...خدا رو شکر
نگامو به شمارشگرچراغ می دوزم بلکه از رو بره و زودتر سبز بشه...افسانه با مهارت از لای ماشینا می گذره...جلو یکی از شعبه های بانک کشاورزی می ایسته ولی موتورو خاموش نمی کنه...یکی از پاهاش رو زمینه و اون یکی روی پدال گاز...دستاشم محکم دور فرمون موتور حلقه شده...چند دقیقه می گذره...انگشت اشاره اش رو به سمتی می گیره:
-ون پیرزنه چطوره؟!همین الان از بانک اومد بیرون باید کیفش پره پول باشه...از ریخت و قیافشم معلومه مایه داره
با چشام دنبالش می گردم و بلاخره پیداش می کنم با دلسوزی می گم:
=آخی...نه گناه داره...خیلی ضعیف و رنجوره...ممکنه بخواد دفاع کنه و آسیبی ببینه
-پری گفته بودم تو این کار باید احساس محساس رو بذاری کنار...ولی این دفه رو چشم...از خیرش می گذریم
چند دقیقه می گذره که دوباره صداش بلندمی شه:
-اون یکی چطور؟!
=هیکلش خیلی دُرُشته...از پسش بر نمیایم
-ای بابا توأم...اصلاً من غلط بکنم دیگه نظر تو رو بخوام...هر چی من میگم این یه بهونه واسه مخالفت داره
افسانه به طرفه یه مردِ چارشونه که به طرفه سوزوکی مشکی رنگی می رفت،میره...مرده اصلاً حواسش به اطراف نبود... بی خیال وآهسته قدم بر می داشت...اصلا انگار تو یه دنیای دیگه بود...بهش می رسیم...حالا من باید وارد عمل بشم...دستمو دراز می کنم...تموم نیروم تو دستم جم می شه...تو یه لحظه کیفو از چنگ مرد می کشم بیرون...همزمان با این حرکت،صدای مرد بلند می شه و شروع می کنه دنبال موتور دویدن و داد زدن:
-آهای چیکار می کنی؟!کیفو کجا می بری؟!...وایسا عوضی...آی دزد...پولامو بُردن
چند نفر با شنیدن صدای مرد متوجه ی ما می شن و می اُفتن دنبالمون...افسانه داد می زنه:
-محکم بشین سر جات...می خوام سرعتمو زیاد کنم
از ترس گیر افتادن، بی اراده سرمو توی گردن افسانه فرو می کنم...کاش می شد داخل وجودش پنهان می شدم و باهم یکی می شدیم...اونوقت امکان نداشت منو پیدا کنن اما...
شکر خدا گیر نمی اُفتیم... وقتی حسابی ازشون دور می شیم افسانه توی کوچه پس کوچه ها می پیچه و بعد با خیال راحت قفل کیف رو می شکنه و درشو وا می کنه بعد با هیجان دستاشو به هم می کوبه:
-وای تمنا...نه پریا ببین چه کردیم چقدر پول همش به دلاره. زدیم به گنج قارون!!!
بعد یه دسته اسکناس بر می داره و تکونش میده:
-می دونی چند میلیون پوله؟!
ضربه ای محکم به بازوم می زنه:
-ایول پا قدم خیلی خوبی داری هروقت با تو میام بیرون پول و پله ی حسابی به چنگ می زنیم
=حالا چقدری هس؟!
-نمی دونم...اینجام جای شمردن نیس...شاید سروکله یه نفر پیدا بشه...می ریم خونه می شمریم...فقط میدونم خیلی پوله...
دوباره می پریم رو موتور و راهی خونه می شیم...


iconبرچسب ها : رمان زندگی تمنا قسمت اول , رمان زندگی تمنا ,

  • نوشته: J A V A D
  • ,
  • نظرات (0)

  • کد امنیتی رفرش