رزتمپ

رمان زندگی تمنا قسمت اول

از وقتی چشم باز کردم خودمو میون چند بچه قد و نیم قد و توی یه خانواده فقیر و محتاج به نون شب پیدا کردم. سومین فرزند خونواده بودم و2 برادرقبل از خودم داشتم طاها و رضا هر کدوم بعد از دیپلم توی یه مکانیکی به عنوان شاگرد مشغول به کار شدن وترانه و ترنم و تبسم که هر کدوم به فاصله یه سال از هم به دنیا اومدن ترانه 17 ساله ترنم 16 ساله و تبسم 15 ساله و من...تمنا 18 سالمه و مشغول گذروندن دوره ی پیش دانشگاهی هستم...پدرم با اینکه متخصص قلب و عروق بود توی دام اعتیاد می افته و قبل از تولد من مجوز پزشکی اش رو باطل می کنن و به تدریج تموم دار و ندارشو از دست میده و به این حال و روز می افته...مادرم تکین توسل زن زیبا و صبوریه که پدرم رو با همه ی نداری و بدبختی اش دوس داره و...صدای ناهنجار و گوش خراش در رنگ و رو رفته ی حیاط بلند میشه دفتر و خودکارمو کناری میذارم و به کنار پنجره میرم پرده نخ نما رو کنار میزنم و بابا رو میبینم که مث همیشه خمار و نا متعادل کشان کشان طول حیاط رو طی میکنه سرش خم شده و موهاش توی صورتش ریخته جسم نحیفش رو به زوردنبال خودش می کشونه مامان بازم مث همیشه بانگرانی به سمتش می دَوه و زیر بغل بابا رو میگیره ولی بابا با خشونت اونو پس میزنه و مامان به عقب پرت میشه و با شدت به زمین برخورد میکنه.پرده اشک جلو دیدم رو تار میکنه از اتاق بیرون میام. بابا به پشتی از ریخت و شکل افتاده مال عهد دقیانوس تکیه داده و ترانه،ترنم و تبسم دورش نشسته اند و مشغول حساب پس دادن به بابا هستن بوی سوزش قلبم مشامم رو پر میکنه خواهر های بیچاره من به جای اینکه الان سرکلاس مشغول تحصیل باشن سر چارراه به گل و فال فروشی مشغولن!!.بابا با دیدن من دوباره غر زدن هاش شروع میشه:
-دختره ی چشم سفید نیگا کن نصف تو هستن ولی بَلَدن خرج خودشون رو در بیارن ولی تو چی؟بلد نیستی حتی یه آدامس بفروشی...بی عرضه...اونقدر درس بخون ببینم به کجا میرسی...کجای دنیا رو میتونی مال خودت کنی...ببینم آخرش به حال و روز من می افتی یا نه؟
با صدایی که از شدت بغض میلرزه میگم:
=همش تقصیر شماس...اگه معتاد نشده بودین الان وضعیتمون این نبود...اینقدر بدبخت نبودیم...طاها و رضا دانشگاه بودن و این طفل معصوما توی مدرسه نه سر چاراه جلو چشم هر مرد و نامردی
اینو که میگم ناگهان از جا میپره ،کمر بندش رو باز میکنه و دور دستش می پیچونه . دیگه به کتک خوردن عادت کرده بودم با این حال میترسم و خودمو تو 3 گوش دیوار مچاله میکنم با کمر بند به جونم می افته حالا نزن کی بزن...چشامو می بندم تا نبینم دارم کُتک میخورم...تا نفهمم که چقده ضعیفم.حتی آخ هم نمیگم.حق با من بود...حق با من بود...این کُتک ها حق من نیس...دخترا میزنن زیر گریه طاها و رضا که تازه رسیده بودن به هر بدبختی بابا رو ازم جدا میکنن طاها دستای بابا رو گرفته تا نتونه کاری بکنه رضا هم به سراغ من می آد سرمو در آغوش می گیره و موهامو نوازش می کنه با بغض میگم:
= رضا...آخه چرا بابا منو میزنه؟!مگه دروغ میگم؟!آخه این چه سرنوشتیه که ما داریم؟!
-اولا که رضا نه و طاها تو بازما رو با هم اشتباه گرفتی؟دوما هر آدمی سرنوشتی داره.سرنوشت ما هم این هس...نمی تونیم که ازش فرار کنیم
=ولی من هر جور شده خودم و شماها رو نجات میدم دیگه از این وضع مشقت بار خسته شدم
بابا دیگه آروم شده یه گوشه اتاق لَم داده و زیر لبی به عالم و آدم فش میده. مامان هم با گریه مشغول چیدن بساط شام هس.پا میشم و لنگان لنگان به سمت آشپزخونه می رم وخون لبم رو می شویم.چشمم به آینه ی شکسته بالای شیر آب می افته.خودمو دید میزنم. شباهت فوق العاده ای به مامان دارم چشای درشت و مورب مشکی زاغ،دماغی به نسبت کوچولو،پوست گندمی،موهای شرابی با حلقه های درشت...قدم 167 سانت بود و وزنم به زور به 40 می رسید!به قول الهه صمیمی ترین دوستم به اسکلت گفتم"زکی"!!!
صدای مامان بلند میشه:
-تمنا جان بیا شامتو بخور یخ کرد
پوزخند میزنم مگه حاضری ام یخ میکنه؟!!!مامان بیچاره ام می خواد ادای آدمای پولداررو در بیاره.تو درگاه آشپرخونه می ایستم نگام روی سفره ی وصله شده و لکه لکه ای،نون های سفت و مونده،بشقاب های لب پریده،خیار وگوجه های پلاسیده و خراب و پنیر زرد رنگ به چرخش در می آد و در آخر روی ترانه،ترنم و تبسم که با ولع مشغول خوردن بودن قفل میشه.سوزش قلبم میزنه به چشام.طفلیا حالت آدمای قحطی زده رو دارن انگار که صدسال چیزی نخورده باشن!!!آدمای دیگه واسه شام چی میخورن ماها چی میخوریم!!!اصلا اسمشو نمیشه گذاشت غذا جلو گوسفندبذاری لب بهش نمی زنه.لنگان لنگان به سمت اتاقم می رم:
=من اشتها ندارم...خستم...می رم بخوابم...شب بخیر
از هیچکس جوابی نمی شنوم.به اتاقم پناه می برم آروم پاچه ی شلوارم رو بالا می برم روی ران و ساق پام چند تا کبودی جدید ایجاد شده.روی زمین دراز می کشم و چشامو می بندم چند دقیقه بعد در اتاق باز میشه لای چشامو باز میکنم دخترا هستن.تبسم خم میشه و پیشونی ام رو می بوسه:
-آبجی من از بابا بدم میاد همش تو رو میزنه
اخم میکنم:
=این چه حرفیه که میزنی تبسم جان اون پدرماست ما نباید ازش بَدِمون بیاد...گاهی اوقات من حرفشو گوش نمیکنم اونم منو میزنه
-اینطور نیس ...اون به تو و ما زور میگه...فکر کردی بچه ام نمی فهمم؟
ترانه به حرف می آد:
-مام دوس داریم مث تو درس بخونیم از کار کردن بَدِمون میادولی نمیتونیم مث تو جلو بابا بأیستیم
حرفی واسه گفتن و دل داری دادن ندارم.فقط آه میکشم .ترنم انگار که یاد موضوعی افتاده باشه ذوق زده به سراغ کیفش می ره و یه تکه نوار کاغذی از جیبش بیرون می یاره و دوباره کنارم دو زانو می شینه:
-راستی تمنا...
می خنده:
-داداش دوستم...همون دختره کوچه پایینی...تو رو دیده وپسندیده شمارشوداده به خواهرش که بده به من و من برسونم به دست تو
اخم میکنم:
=خیلی بیجا کرده...تو چرا قبولش کردی؟
-اما تمنا...
پتو رو تا گردنم بالا میکشم:
=نبینم دیگه از پسرا شماره یا هر چیز دیگه ای بگیری...افتاد؟
..

اونیفرم نخودی رنگِ کهنه اما مرتب مدرسه رو میپوشم و مقنعه امو روی سرم میکشم .یاد حرف الهه می افتم:
-اگه موهاتو بذاری بیرون معرکه میشی
مقنعه ام رو عقب میکشم و چند حلقه از موهامو می ریزم تو صورتم می دونم اگه طاها و رضا منو با این شکل و قیافه ببینن تیکه بزرگه ام گوشمه!
بدون سر و صدا از خونه میزنم بیرون .بیرون از خونه حال و هوا، حال و هوای عیده.حال و هوای بهار...بوی تازگی...بوی طراوت...بوی زنگی دوباره همه جای این شهر پر دودو رو گرفته...ولی...ولی چه فایده؟!!!
وقتی فقیر باشی زمستون با بهار هیچ فرقی برات نداره چیزی جز آه و حسرت برات نداره حسرت چیزای نداشته...لباس عید،خونه ی تمیز،سفره ی هفت سین،میوه و شیرینی های رنگ و و وارنگ...
دستمو توی جیب مانتو ام می کنم انگشت اشاره ام از ته جیب میزنه بیرون بازم سوراخه!یادم باشه بعد مدرسه حتما بدوزمش.
کوچه های تنگ و باریک رو با سرعت پشت سر میذارم تا با میلاد رو به رو نشم نزدیک مدرسه الهه رو میبینم صداش میزنم می ایسته و بر می گرده عقب مث اغلب اوقات لبخند رو لباشه باهاش دست میدم و رو بوسی میکنم.مدرسه شلوغ و پر هم همه اس بچه ها شاد و خوشحال ازعید وتعطیلات و مسافرت حرف میزنن.ولی من...از مسافرت تنها اسمشو شنیدم تا به حال به عمرم پامو از تهرون بیرون نذاشتم حتی بالا شهرم ندیدم!!!
سر کلاس ذهنمو از بدبختی هام پاک میکنم وحواسمو متمرکز درس میکنم.زنگ تفریح می خوره همه ی جیب های کیفمو می گردم دریغ از یه شکلات!!!!!
آه...صبحونه ام که نخوردم پولم که ندارم از بوفه خوراکی بگیرم. سر و صدای شیکمم بلند میشه.دستمو روی شیکمم فشار میدم تا کسی صداشو نشنوه... خفه شو لامصب آبرومو بردی!!!
طفلی حق داره اینطوری سر و صدا کنه.آخرین باری که غذا بهش رسیده دیروز بوده!اونم چه غذایی!!!
خدااا...حالا چطوری تا زنگ خونه دوام بیارم؟!الهه با ولع گاز بزرگی به کلوچه اش می زنه.آه میکشم...کاش غرورم اجازه می داد و ازش خواهش می کردم یه تکه از کلوچه اش رو بده به من ولی...
انگار خودش فکرمو می خونه با دهن پُر میگه:
-بیا تمنا من سیر شدم تو حتما گرسنه ای بقیه شو تو بخور
بدون تعارف کلوچه رو می گیرم و تشکر میکنم هر چند گرسنگی من با این چیزارفع نمیشه ولی بهتر از هیچی هستش که!
ساعت های بعدی مث برق و باد می گذره و...تو راه خونه با میلاد رو به رو میشم.تقریبا یه سالی میشه که هر روز تو راه مدرسه میبینمش.اولا فقط می ایستاد و نیگام میکرد ولی یه روز اومد جلو و یه جورایی ازم خواستگاری کرد منم بدون یه لحظه فکر گفتم:
=نه
ولی ظاهرا آتیشش تند تر از این حرفا بود چون بیخیال نشد و چند بار دیگه ام درخواستش رو تکرار کرد و همچنان منتظر"بله"من هستش!!!
دانشجوی وکالت بود و وضع زندگیشون خیلی خیلی بهتر از ما بود.از فقر و بی پولی ما خبر داشت و با این وجود توی ازدواج با من مصر بود!راستش دوس نداشتم خودمو وارد یه درگیری احساسی بکنم .کم بدبختی نداشتم واسه خودم نمی خواستم اینم بهش اضافه بشه.
نصفه های راه از الهه جدا میشم و بقیه راه رو تنها گز میکنم نزدیک های خونه مقنعه ام رو جلو میکشم و سر و وضعمو مرتب میکنم.
دستمو روی زنگ شکسته ی در خونه می ذارم و فشار میدم صدای جیر جیر آزار دهنده اش بلند میشه چند دقیقه بعدمامان در رو به روم باز میکنه سلام بی حالی میکنم و وارد حیاط میشم و هوا رو بو می کشم و نا اُمید سرمو تکون میدم نخیر خبری از غذا نیس امروزم مث روزای قبل باید حاضری بخوریم .
توی اتاق لباسامو عوض میکنم و کمک مامان سفره رو می اندازم .
سر و کله ی دخترا پیدا میشه پشت سرشون طاها و رضا با دوتا پلاستیک پرتقال و سیب سر میرسن .دستای سیاه و روغنی شونو توی حیاط زیر شیر آب می شورن و میان داخل پلاستیک ها رو از دستشون می گیرم و به آشپزخونه می بَرَم.سیب ها پُر از لک و سیاهی هس وظاهر پرتقال ها داد میزنه که کم آب و بی طعم و مزه اس.ولی خب...ما به همین هم قانعیم...خدا رو شکر
چند دقیقه بعد بابا هم از راه میرسه معلومه حسابی خودشو ساخته چون سر حال و سرکیفه و از سرخی چشاش خبری نیس.
همگی سر سفره دور هم میشینیم.آب دوغ خیار با نون خُشک به من که از گرسنگی سنگ رو هم درسته قورت می دم حسابی می چسبه نگام تو نگاه بابا قفل میشه برای لحظه گذرایی عشق ومحبت رو تو چشاش می بینم بی اختیار بُغض میکنم .سرمو می اندازم پایین و مشغول جمع کردن سُفره می شَم.
بعد از شستن ظروف غذا به اتاق مشترکمون پناه می برم.... تنها سرگرمی ام کتاب های درسیمه... دخترا میان و به ردیف کنار هم می خوابن حسابی خسته و کوفته ان. به جسم ظریف و کوچولوشون نگاه میکنم حتماً با این چهره قشنگشون چشای هرزه زیادی سر چار راه دنبالشونه !
کتابمو به آغوش می کشم... من باید درس بخونم و خودمو خانواده امو از این زندگی نکبتی نجات بدم.می خوام تو رفاه و آسایش زندگی کنم.شاید...شاید همپای درس خوندن کار هم کردم...آره این درسته
کتابمو ورق میزنم خدایا اراده امو سست نکن...روی زمین دراز کشیدم وبه ساعت قدیمیِ قهوه ای رنگ روی دیوار چشم دوختم ...چشمام به دنبال عقربه ثانیه شماره و قلبم در تکاپو و وجودم سرشار از هیجان...
تنها یه دقیقه تا تحویل سال نو باقی مونده... نمیدونم بقیه تو چه حس و حالی هستن؟!...الهه،بچه های کلاس،میلاد...ولی من خوب نیستم!...سال جدید واسه من یعنی شروع یه بدبختی تازه...!پشت سر گذاشتن 12ماه رنج و عذاب ودر پیش داشتن دوباره اون همه رنج ومصیبت...کاسه ی چشام پره اشک میشه و صفحه ی ساعت تار... وسال تحویل...سرمو توی بالش فرو میکنم و هق هق گریه رو سر میدم...یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبر الیل والنهار یا محول الحول و الحوال حول حالنا الی احسن الحال...خدایاقسمت میدم نجاتمون بده...تو رو به خدا...صدای رضا بلند می شه:
-تمنا جان...بیا می خوایم بریم گردش
تند تند اشکامو پاک میکنم و از اتاق میرم... بیرون صورت تک تک شون رو می بوسم و عید رو تبریک میگم... اینبار طاها می گه:
-تمنا...زود حاضر شو تا بریم بیرون
=نه طاها جان...من نمیام شما برین خوش بگذره
=نه ونوچ نداریم باید بیای حرف اضافه ام نزنی...ما بدون تو جایی نمی ریم
=گیر نده دیگه حوصله ندارم
-نمیشه باید بیای همین که گفتم...از بس تو این چار دیواری خودتو حبس کردی داری تبدیل به فسیل می شی
ناچار لباسامو عوض میکنم و دنبالشون راه می اُفتم... یه تاکسی دربست می گیریم و حرکت می کنیم.تبسم می پرسه:
-داداش...ما رو کجا می بری؟!
رضا با لبخند جوابشو میده:
-صبر داشته باش خانوم کوچولو...به زودی می فهمی
دخترا دارن از فوضولی میترکن ولی واسه من اصلا مهم نیس که کجا بریم...با چشای یخ زده ام از پنجره بیرون رو نگاه میکنم....به آدمای بیخیال و شاد اطرافم،ماشینای مدل بالایی که از دو طرف سبقت می گیرن و...دم دمای غروب می رسیم به مکان مورد نظر... می ریم بالا....اون بالا بالاها...بهش می گن بام تهرون....همه شهر زیر پاهاته....سینه آسمون خونی رنگه....خورشید داره پنهان میشه وچراغ خونه ها تک تک روشن می شه....بی اختیار لبخند می زدم....این منظره رو دوس داشتم....حس غریبی بهم می داد و حالمو خوب می کرد...جای مامان حسابی خالی کاش اونم اینجا بود واین منظره رو می دید....مطمئنم اونم ازدیدن غروب خورشید لذت می برد....و اما...بابا...نه...وجود اون آرامشمو بهم میریزه...اطرافمو نیگا می کنم...رضا و طاها مث بادیگارد اطراف ما دخترا رو احاطه کردن تا کسی مزاحممون نشه!2
تا پسر از یه متری مون رد می شن یکیش به دوستش می گه:
-سر و وضعشون رو نیگا کن مث کولیا
دوستش می گه:
-عوضش قشنگن
دستم از خشم مشت می شه،کاسه چشام پره اشک می شه و سراسر قلبم رنگ سیاه کینه و نفرت رو به خودش می گیره عوضیا...مرده شور همتونو ببرَن...از دماغ فیل اُفتاده ها...برین بمیرین همتون...
داد میزنم:
=من دیگه یه لحظه ام اینجا نمی مونم...بر می گردم خونه
رضا میاد جلو و دستامو می گیره تو دستاش:
-تمنا تورو خدا آبرو ریزی نکن...چرا داد می زنی؟!واسه چی می خوای بری؟!باز چی شده؟!
=چرا؟!رضا واقعا نمی دونم اطرافمون چه خبره؟!نگاه کن چطوری دارن با ترحم و تحقیر نگامون می کنن...نمی بینی این آدمای از خود راضی رو؟!اینا فکر می کنن فقط خودشون آدمن...که تافته ی جدا بافته ان...رضا یا همین الان منو می رسونی خونه یا خودم می رَم؟!
اینا رو با داد و فریاد می گفتم...چونه ام از بغض و نفرت می لرزید.تک و توک آ دمایی که اونجا بودن داشتن با دهن باز نیگام می کردن...چیه آدم ندیده این یا خوشگل؟!!!رضا نگاهی از سر بیچارگی به اطراف می اندازه و می گه:
-خیلی خب تمنا جان باشه قبول هر چی تو بگی ما میریم خونه ولی خواهشاً دیگه داد نزن
=پس عجله کنین
توی راه فقط اشک می ریزم و با خدا درد ودل میکنم...کلی ازش گله و شکایت دارم از دست بنده های خودخواهش دلگیرم و از همشون بیزار...
مامان از دیدنمون تعجب میکنه...بابا هم مث همیشه خونه نیس...بی حوصله به اتاقمون می رَم ...دخترام پشت سرم وارد اتاق می شن... همشون پکر و گرفته ان...ببین چطوری روز عیدمون خراب شد!
حلالشون نمیکنم...هرگز کسایی رو که لبخند رو از لب هامون بُردن حلال نمیکنم...از پنجره ی اتاق چشمم به طاها و رضا می اُفته که ناراحت و غمگین توی حیاط لب حوض نشستن... دستشون رو گذاشتن روی پاهاشون و سرشون روانداختن پایین جوری که تموم موهای لختشون ریخته توصورتشون و چهره شون پیدا نیس...آتش قلبم شعله ور تر می شه...آخه این بیچاره ها چه گناهی کردن که باید اخم و تخم منو تحمل کنن؟!
من چه گناهی کردم که باید نگاه پر از تحقیر دیگران رو تحمل کنم؟!...کاش حداقل منم مث دخترا بیخیال بودم...کاش طرز نگاه دیگران واسم مهم نبود...کاش...کاش این تقدیر ما نبود...خدایا کاش اینطوری نمی شد...کاش...ولش کن...
..یه گوشه اتاق تنها نشستم و به دیوار پر از ترک روبه روم خیره شدم... حوصله ام بدجوری سر رفته...نمیدونم چیکار کنم...فاصله ای تا مرز دیوونگی ندارم.. تعطیلات عید بدون مسافرت بدون مهمون سخت وکشدار میگذره... همیشه همین طور بوده تعطیلات نوروز همیشه غم انگیزترین قسمت زندگیم رو به خودش اختصاص داده درست بر عکس بقیه...آه میکشم...خوش به حال دوستام حتماً دارن از تعطیلاتشون لذت می برن... پا می شم و یکی از کتاب هامو بر می دارم و به حیاط می رَم...
اینقد مطالب کتاباموخونده بودم که همشو مو به مو از بر بودم...و خیلی از بچه های کلاس جلو!
لب ایوان کنار دیوار می نشینم... طاها ورضا دارن با موتور قراضه و درب و داغونشون ور می رن...دخترا هم روی پشت بوم مشغولن...مامانم توی آشپزخونه اس می دونم که بیکاره آخه چیزی توی خونه نیس که باهاش غذا درست کنه...!![/color][/size][/font]
صدای جیر جیر زنگ بلند می شه...تعجب میکنم یعنی کیه؟!ما که هیشکی رو نداریم بیاد اینجا!
کتابمو کناری میذارم و پا می شَم...پشت لباسمو می تکونم و در رو باز می کنم آقا صادق تو چارچوب در ظاهر می شه....صاحب خونه ی نفرت انگیزمون...با دیدنش ترس و اضطراب تموم وجودمو فرا می گیره...مث همیشه یکی از اون نیگاهای حریصش رو به سر تا پام می اندازه و با صدای کلفت و خشنش می گه :
-بابات خونه اس؟!
دستپاچه می گم:
=ب...بعله...خو...خونه اس[/color][/size][/font]
-خیله خب...برو کنار ببینم[/color][/size][/font]
از جلو در کنار می رَم. میاد تو حیاط و داد می زنه:
-آقا فریدون کجایی؟!کجا قایم شدی؟!خبر داری 4ماهه که اجاره خونتو ندادی؟!من پولمو می خوام
بابا اخمو میاد بیرون:
-خیله خب چه خبرته صادق خان ...میدم دیگه...حالا دستم خالیه[/color][/size][/font]
-پس کی؟!تو که همش می گی دستم خالیه ...من پولمو می خوام...بابا حقمه...منم خرج دارم منم دستم خالیه[/color][/size][/font]
-داد نزن می گم می دَم خوب می دم دیگه[/color][/size][/font]
- من این چیزا حالیم نمی شه...همین الان پولمو می خوام[/color][/size][/font]
سر و کله ی مامان پیدا می شه.النگوی نازُکش تو دستشه:
-بیا آقا صادق...فعلا اینو داشته باش تا بعداً بقیه شو می دیم[/color][/size][/font]
-یعنی چی خانم؟!مگه من زنم که النگو دستم کنم؟!زنمم که یه پاش لب گوره امروز فرداسکه غزل خدافظی رو بخونه[/color][/size][/font]
-منم نگفتم دستتون کنین بفروشین و پولشو بردارین بقیه شو بعداً می دیم کلاه بردار که نیستیم[/color][/size][/font]
دوباره نگاه گستاخش روی من ثابت می مونه..تو نگاش یه چیزی می درخشه که منو می ترسونه و بی اختیار پشت رضا پنهان می شم...صداش بلند می شه:
-قبول می کنم ولی شرط داره
بابا می پرسه:
[/color][/size][/font] -چه شرطی؟![/color][/size][/font]
-حالا نمی گم به موقع اش می فهمین.[/color][/size][/font]
خطر رو درکنارم حس می کنم... حال بدی بهم دست می ده...نگام به شکم برآمده و دندونای کرم خورده سیاهش می اُفته...حالم بهم می خوره...اوق...چه موجود نفرت انگیزی بود...بیچاره زنش که یه عمر اینو تحمل کرده...[/color][/size][/font]
آقا صادق بعد از یه خدافظی کوتاه گورشو گم میکنه ....بابا نفس حبس شده اش رو بیرون می ده و میگه:
-آخیش بخیر گذشت...خطر از بیخ گوشمون رد شد[/color][/size][/font]
=ولی من خیلی می ترسم[/color][/size][/font]
همه با چشای پر از سوال و استفهام زل می زنن تو چشام...از بیان فکرم خجالت می کشم....سرمو می اندازم پایین و چیزی نمی گم... هیشکی دلیلشو ازم نمیپرسه... لب ایوان می نشینم و زانو هامو تو بغلم می گیرم و به انگشت های پام که از جلو دمپایی بیرون زده خیره می شم....از پام خیلی کوچیک شده...مال چارده سالگی هام بوده!!!چشممو می بندم... دیگه نمی خوام ببینم...کاش کور بشم...هر جا که نگاه می کنم فقر و نداری رو به رُخم می کِشن....این زندگی نکبتی ادامه پیدا نکنه بهتره.[/color][/size][/font]
-تمنا...پاشو بیا داخل[/color][/size][/font]
کتابمو بر می دارم ودمپایی هامو جلو در از پام در می آرم... هر کدوم یه وری می اُفتن...حوصله ندارم بذارمشون تو جا کفشی...مامان توی هال نشسته و عینک به چشم زده و داره قرآن می خونه...دخترا هم دارن نون بیار کباب ببر بازی می کنن ...بابا خوابیده و رضاو طاها توی فکرن...به چی فکر می کنن نمی دونم فقط هر چی که هس خوشایند نیس که اینطور تو لَک هستن...حوصله ی هیچ کدومشون رو ندارم به اُتاقم پناه می برم... و سرمو با درس خوندن گرم میکنم ...سر و صدای کمم بلند می شه...اینقد بنال تا جونت درآد!!!اهمیت نمیدم به گرسنگی عادت کرده بودم چشامو می بندم...[/color][/size][/font]
یه نفر داره تکونم می ده وصدام می زنه:
-تمنا پاشو...تمنا...تمنا
با عصبانیت دستاشو کنار می زنم:
=هان؟!چیه؟!چیکارم داری؟!راحتم بذارین
تبسم لب بر می چینه و حالت مظلومی به خودش می گیره:
-هیچی...مامان گفت صدات کنم بیای صبحونه بخوری
جــــان؟!صبحونه!؟یعنی من از 5 عصر دیروز تا الان خواب بودم؟!...عجب بابا...آخی...طفلی تبسم... زبونت لال تمنا...دختره ی روانی مگه این طفل معصوم چه گناهی داره که عقده هاتو با داد زدن سر این خالی میکنی؟!...با لبخند دستای کوچولوشو تو دستام می گیرم:
=منو ببخش آبجی خوشگله...نباید سَرِت داد می زدم تو برو منم الان میام
می ایسته:
-باشه[/color][/size][/font]
از اتاق میره بیرون...موهای به هم ریخته ام رو شونه می کشم و می رَم بیرون...سفره ی صبحونه پهنه وهمه دورش جمع...زیر لبی سلام آهسته ای می کنم و کنار ترانه مین شینم...زیاد اشتها ندارم چند لقمه بیشتر نمی خورم...یه نگاه از سر بیچارگی به اطرافم می اندازم...ای خدا شُکرت...دیروز که درس خوندم...امروز رو چطور طی کنم؟!یعنی میشه منو نجاتم بدی از این وضعیت
13 فروردین واسه هر کی نحس و بد یمن باشه واسه من خوش یمن و مبارکه...غروبش واسه هرکس تلخ و غم انگیز باشه واسه من سرشار از شادی و آزادیه...همیشه بهترین روزای عمرم اول مهر و 14 فروردین بوده و هس...!چون رهایی از حصارتنهایی رو برام به ارمغان میاره...امروز بدجوری بی قرارم...بی قرارتر از همه13 به درای عمرم...حال و هوام غمناک و غریبه همراه با یه حس شادی نشات گرفته از رسیدن فردا و تموم شده دوران اسرات و تنهایی...ترانه کنارم لب پنجره می شینه و خیلی غمگین می گه:
-کاش هیچوقت صبح نشه دوس ندارم دیگه برَم سر چار راه
سرشو تو بغلم می گیرم و روی موهای خرمایی پر چین و شکنش رو می بوسم:
=ناراحت نباش عزیزم همه چیز درست می شه قول می دم
با بغض می گه:
-چطوری؟!قراره معجزه بشه؟!
=شاید...شاید...
-تو باید واقع بین باشی تمنا...حتی اگه پزشکی ام قبول بشی بابا نمی تونه خرج دانشگاه تو رو در بیاره...
=هیسسسس...تو نگران نباش من از پس خودم بر میام...قول می دم...قولِ قول
***
شب بابا دوستاشو میاره خونه تا با هم تریاک بکشن و ما به ناچار توی اتاق جمع می شیم و در رو از داخل قفل می کنیم.. رضا و طاهام پیش ما هستن.. رضا یه گوشه نشسته و پاهاشو توی شیکمش جمع کرده و به گل های قالی چشم دوخته اما رد نگاش از گل های قالی می گذره ...به بی نهایت چشم دوخته و عمیقاً توی فکره...طاهام عصبی طول و عرض اتاق رو طی میکنه و شقیقه هاشومالش می ده... از نگاه کردن بهش خسته می شم... صدای تبسم بلند می شه.. لوس و عنق می گه:
-مامان...حوصله ام سر رفته... چرا نمی رن؟!
طاها دست راستشو مشت می کنه و چند بار به کف دست چپش می کوبه:
-بی غیرت...عوضی...شیطونه می گه برو همشونو از خونه با یه لگد بنداز بیرون
وبه دنبال این حرف به طرف در می ره.. رضا مث فنر از جا بلند می شه و می پره جلوی در و دستاشو از هم باز می کنه و سد راه طاها می شه:
-داداش آروم باش...خودتو کنترل کن الان می رن دیگه
-چطور آروم باشم رضا؟!از دست بابای بی غیرتمون باید سرمونو بذاریم زمین و بمیریم آخه چطور جرئت می کنه تو خونه ای که زن و بچه اش زندگی می کنن دوستای بی غیرت تر از خودشو بیاره؟! هان؟!
-باشه بعداً باهاش حرف می زنیم
-دِ ...فایده نداره دیگه حرف تو کَتِش نمی ره
حوصله ی گوش دادن به جر و بحثشون رو ندارم... سرمو روی پاهام می زارم و چشامو می بندم و فشار میدم بدجوری می سوزن...همچنان صدای دعوای طاها و رضارو هوا بود... طاها هوار می کشید و رضاازش میخواست که آروم وخونسرد باشه...دیگه می تونم این دو قلوهای همسان رو از هم تشخیص بدم طاها کمی از رضا عصبی تره و رضا آروم تره…خمیازه ی دلچسبی می کشم...چشام خیس اشک می شه...دلم آرامش می خواد...فقط آرامش..
***
صبح شاد و سرحال از خونه میزنم بیرون...چشمم به میلاد می افته که توی پراید مشکی رنگش نشسته و داره نگام می کنه...نگاش که میکنم آروم سرشو به نشونه سلام تکون میده...عکس العملی نشون نمیدم و فقط چند لحظه کوتاه و گذرا نگاش میکنم...
توی حیاط الهه رو پیدا می کنم... با شادی و دل تنگی به خودم می چسبونمش و تا می تونم فشارش میدم...ابروهاش تمیز و مرتب شده بود و یه حلقه طلایی ساده و سبک توی انگشت چهارم دستش جا خوش کرده بود
با خنده و شوخی میگم:
=ای ناقلا نکنه توام پریدی؟!
چشاش برق می زنه و لباش می خنده:
-آره...راستش احمد پسرعموم از بچگی منو میخواس...3سال پیشم اومد خواستگاریم ولی خب من اون موقع بچه بودم...تا اینکه تو تعطیلات دوباره اومد خواستگاری...منم یه جورایی دوسش داشتم...جوابم+بود...10 فروردین عقد کردیم
لبخندم محو می شه الهه عقدکرده؟!بی خبر؟!بدون اینکه منو دعوت کنه یا حداقل بهم بگه؟!یعنی تا این حد نامرده؟!یا شایدم دوس نداشته من تو جشنش شرکت کنم؟!...به خودم دلداری می دم...نه اشتباه می کنی...یه کم واقع بین باش تمنا...الهه تو رو دوس داره ولی مراعات حالتو کرده... می دونسته لباس مجلسی و آبرومند نداری تازه حتی اگه دعوتت هم می کرد بازم نمی رفتی...می رفتی؟!
ولی...حداقل می تونست که یه تعارفی بزنه...اینطوری هم سرگرم می شدم و هم واسه چند ساعت تنها نبودم...بیخیال...
لبخند می زنم:
-به سلامتی...مبارکت باشه عزیزم ایشالا خوشبخت بشی
-مرسی گلم ایشالا یه خوبش نصیب تو بشه...راستی از عاشق در به در خاک بر سر چه خبر؟!
منظورش به میلاد بود...دوباره یه لبخند می زنم که به نیشخند بیشتر شبیه:
=اتفاقاً داشتم می اومدم دیدمش مث همیشه زل زده بود تو چشام...محلش نذاشتم
-آخی...طفلی...گناهی بچه ام...فکر کنم آخرش از عشق تو یا خودشو بکشه یا سر بذاره به کوه و بیابون
دوتایی می خندیم.سرکلاس برخلاف همیشه اصلًا هواسم به درس نیس...همش تو فکر الهه ام...یعنی چطور تونسته تو این سن ازدواج کنه؟!درسته که دور و بَرَم دخترای زیادین که با شرایط و سن الهه ازدواج کردن ولی...یعنی با عقل و دلش ازدواج کرده؟!...هر چی فکر کردم اصلا تو کَتَم نمی رفت که بخوام با این سن ازدواج کنم...اول درس...پزشکی...کار...رفاه...بعد اگه فرصت داشتم واسه زندگی ازدواج هم میکنم!آره همین درسته...خودکارمو محکم روی دسته صندلی می کشم یه تیکه چوب کنده می شه و می پره...الهه خم می شه و در گوشم ویز ویز می کنه:
-چیه؟!تو فکری کی هستی که هواست به درس نیس...
من-هیشکی
-داری به میلاد فکر می کنی؟!نکنه توام هوایی شدی و دلت خواسته؟!
ریز ریز می خنده و بدن گوشتیش می ره رو ویبره...در جوابش فقط پوزخند می زنم...
زنگ خونه زده می شه و بچه ها وحشی و شاد از ساختمون مدرسه می زنن بیرون...بیرون بارون شدیدی می باره...انگار دره آسمون باز شده وخدا با سخاوت شُر شُر بارون می ریزه روی سر بنده هاش...به سرعت خودمو به خونه می رسونم.. مث موش آب کشیده شدم... فکر کنم سینه پهلو کنم...حتی یه چتر و کاپشن ندارم که روزهای سرد و بارونی ازشون استفاده کنم...!!
کنار بخاری نفتی خودمو گرم میکنم... مامان بهم آب جوش آبلیمو می ده وای چقده دلم یه بشقاب سوپ گرم که ازش یه بخار داغ بلند بشه می خواد ولی...بگذریم.
تنم تا کمر روی زمینه و پاهام به دیوارسرد آویزون...میخوام با این کار خون بیشتری به مغزم برسه...با اینکه از زور سردرد و خستگی دیگه رمقی واسه درس خوندن ندارم اما باز با لجاجت چشمامو به نوشته های داخل کتاب می دوزم...کمتر از یه ماه به کنکور باقی مونده وهمین فرصت کم استرس منو بیشتر می کنه...با اینکه همه مطالب کتاب رو از بَر هستم اما نمی تونم ترس و اضطرابم رو انکار کنم...تموم آرزوهام و آینده ام با کنکور رقم می خوره و اگه امسال پزشکی قبول نشم دو راه واسم می مونه...کار...یا...یا...شوهر!!!
که البته راه حل اولی بهتره اما...اما پس آرزوهام چی؟!
تمام فضاهای خالی کتاب پره از نکته!نکته هایی که خودم بهشون پی بردم بدون تست و کتابای کمک آموزشی...یادمه وقتی نکته هامو نشون دبیرمون دادم واسه چند لحظه تو شُک بود و بعد اعتراف کرد که تاحالا این چیزا رو نمی دونسته!..
با احساس یه بوی غیر عادی توی فضا هواسم جمع می شه...بو می کشم ،چند بار پشت سر هم...کتابمو به یه طرف پرت می کنم و مث فنر از جا می پرم و به سمت آشپزخونه هجوم می بَرَم...گاز رو خاموش می کنم و قابلمه رو با دستگیره توی ظرف شویی می اندازم.. صدای جلز ولزش بلند می شه...روی زمین می نشینم.. پاهامو توی بدنم جمع می کنم و سرمو روی زانو هام میذارم...سوخت...گوشت ها سوخت و جزغاله شد...بعد عمری قرار بود آبگوشت بخوریم...چقده به دلم صابون زده بودم...تمنای احمق...چقده مامان تاکید کرد که هواست به غذا باشه...اینقد توی درس وآرزوهات غرق بودی که...حالا جواب بقیه رو چی بدم؟!...وایـــی...تموم گوشه و کنار آشپزخونه رو می گردم...بلاخره تصمیم می گیرم لوبیا گرم درست کنم...
مامان که میاد و از جریان با خبر می شه حرفی نمی زنه و این بیشتر منو عذاب می ده...میلی به خوردن غذا ندارم...اشتهام حسابی کور شده... به اتاقم می رَم بعد از یه استراحت یه ساعته تا ساعت 12 شب یه سره درس می خونم...
...
به دیوار راهرو مدرسه تکیه میدم و سوالای امتحان رو با نوشته های کتاب و جوابای خودم مقایسه می کنم...بلافاصله یه لبخند پت و پهن می نشینه رو لبام.... آخیی...بلاخره این آخرین امتحانم رو با بالاترین نمره گذروندم...دیگه تنها دغدغه ام کنکوره...اگه پزشکی قبول بشم تموم خستگی این 18 سال سختی از تنم بیرون می ره
الهه از جلسه خارج میشه... سرش پایینه و هواسش به اطراف نیس...پامو دراز میکنم... پاش به پام گیر میکنه، تعادلشو از دست میده اما زمین نمی خوره ...فقط چند قدمی رو با سر می دَوه.قهقهه می زَنَم....اخمو بر میگرده و یه نیشگون از بازوم می گیره :
-تمنای عاقل و درس خون و شیطنت؟!بعیدهوالا...
=چیه؟!حالا یه امروزسرحال هستما...نمیتونی ببینی؟! ...امتحان رو چیکار کردی؟!
یه ماچ خرکی از لُپَم می گیره:
-عالی بود...مرسی...اگه تو نبودی حتما گند می زدم
=خوبه...
از مدرسه خارج می شیم سرم پایینه و تنها چیزی که میبینم کفش هامه و زمین آسفالت زیر پام
-چیه؟!تو فکری؟!
=تو فکر کنکورم
-برو بابا...خسته از امتحان برگشته تو فکر کنکوره...تو که صد درصد پزشکی قبولی دیگه غصه چیو می خوری؟!
=خدا از دهنت بشنوه
نصفه های راه از هم جدا می شیم.نمی فهمم بقیه راه رو چطوری طی می کنم.وقتی به خودم میام که جلو در خونه ام....جلو در با سعید صمیمی ترین دوست رضا و طاها رو به رو می شوم....پسر با شخصیت و خوش بَر و رویی هست....حدودا21سالشه و مکانیک می خونه....اوضاع زندگیشون خوب و رو به راهه...تازگی ها حس می کنم حس خاصی بین سعید و ترانه در جریانِ...اینو از تغییر رنگ صورتشون وقتی با همدیگه رو به رو می شن حدس زدم...نمی دونم شایدم اشتباه می کنم...سلام و احوال پرسی مختصری می کنیم...وارد خونه می شم...دخترا مث همیشه این ساعت از روز خونه نیستن ...گاهی اوقات ازشون خجالت می کشم و شرمنده شون می شم...اونا سر چار راه کار می کنن و نگاه های تحقیر آمیز دیگران رو تحمل می کنن اون وقت من از اون پولا واسه خرج تحصیلم استفاده می کنم...اَه...لعنت به هرچی مواد اعتیاد آوره...
رضا و طاها از اتاقشون خارج می شن...طاها به روم لبخند می زنه و رضا لُپَم رو می گیره و می کشه...خسته و کوفته روی زمین دراز می کشم و چشامو می بندم...تصمیم دارم امروز رو به خودم استراحت بدم.صبح با یه دلشوره وحشتناک از خواب می پَرَم...هر چقد میخوام اونو ربطش بدم به کارنامه و مُعدل نمی شه...آخه من که هیچوقت بابت معدل استرس ودلهره نداشتم پس این حسم مال چی بود؟!!
ساعت 10 از خونه می زنم بیرون کوچه ها شلوغ و پُر رفت و آمده...الهه جلو خونشون به انتظار من واستاده.. با هم روبوسی می کنیم و راه می اُفتیم سمت مدرسه...الهه میگه:
-شاید من دیگه ادامه ندم
با گیجی می پُرسم:
=چیو ادامه ندی؟!
-تحصیلو دیگه...
با تعجب ابرو بالا می اندازم:
-چراااااا؟!
-خب من که اول و آخرش باید تو خونه شوهر ظرف بشورم و کهنه ی بچه عوض کنم درس به چه کارم می یاد؟!!!!!!!
=خب اینطوری معلوماتت زیادتر می شه...توی زندگی کمکت می کنه...موفق تری
-ول کن این حرفا رو تمنا...من تصمیم خودمو گرفتم...واسه درس خوندن ساخته نشدم...از اولم زیاد مشتاق دانشگاه نبودم...
شونه بالا می اندازم:
=هر طور میلته
پوف...عجیبه...عجب دنیایی...یکی می تونه و نمی خواد یکی نمی تونه و می خواد...ای خـــــدا...
خانم اکبری با لبخند کارنامه رو دودستی جلوم می گیره:
-آفرین دخترم بازم گل کاشتی
کارنامه رو تو هوا می قاپم واز اول تا آخرشو نیگا می کنم.همش20،20،20...می پرم تو هوا و دستمو مشت می کنم...یوهــو...بازم شاگرد اول شدم بلاخره زحماتم به بار نشست...آخ جون...
الهه دزدکی کارنامه ام رو نگاه می کنه:
-ای بمیری تمنا بازم که 20 شدی کره بز
=توچیکار کردی؟!
نیشش باز می ش:
-18...یه دونه پیشرفت کردم نسبت به ترم قبل
خانم اکبری میگه:
-چارشمبه یه جشن به مناسبت فارغ التحصیل شدن پیش دانشگاهیا تو مدرسه برگزار می شه حتما بیایین یادتون نره ها
چشم بلند بالا و کشیده ای می گیم و خدافظی می کنیم...با پول کمی که دارم سر راهم یه بسته شکلات می گیرم...از این تافی کره ایا...و راهی خونه می شم...با وجود خوشحالیم بابت شاگرد اول شدنم هنوزم دلشوره دارم...وحشتناک...
پر سر و صدا وارد خونه می شم:
=مامان...مامان خانمی کجایی...بیا ببین دخترت بازم شاگرد اول شده
مامان با اشک و لبخند بغلم می کنه:
-می دونستم عزیزم...از تو انتظاری جز این نداشتم...مبارکت باشه
=ممنون...بفرما شیرینی
دم غروب بود که بابا شاد وخوشحال با یه جعبه شیرینی تر و تازه می یاد خونه...اولش فکر میکنم بابت شاگرد اولی من خوشحاله ولی بعد می فهمم که...
فقط من و مامان خونه هستیم بابا کنارم می شینه وبا محبت با نُک انگشت صورتمو نوازش می کنه بعدم سرمو در آغوش می کشه و روی موهامو چند بار می بوسه...با چشای گرد و دهن باز نگاش می کنم و یه لبخند زورکی تحویلش می دم...واه بابا چرا اینطوری شده؟!...اون از جعبه شیرینی اینم از نوازش و بوسه...نکنه تیر و تخته ای ،آجر پاره ای خورده تو سرش؟!...بابا و ابراز محبت؟!...یعنی همش به خاطر شاگرد اولیه؟!...پس چرا سال های قبل از این برنامه ها نداشتیم؟!...
بابا لب باز می کنه:
-امروز آقا صادق رو دیدم
مامان یه لبخند کج می زنه:
-حتما کرایه خونه عقب مونده شو می خواسته؟!
-نه...گفت اون خونه ای که توش نشستین مال خودتون باشه ولی به یه شرط...
مامان ذوق زده خم می شه سمت بابا تو چشاش پر از ستاره های درخشانه...میگه:
-چه شرطی؟!
-گفت باید تمنا رو بدین به من
تو یه لحظه انگار تموم دنیا رو سرم آوار می شه...سرم گیج می خوره و چشام سیاهی می ره...صدای وحشت زده مامانو می شونم:
-یعنی زنش بشه؟!
بابا تند تند چند بار سرشو تکون می ده:
-آره ...منم قبول کردم
این دفه سرم با تموم سبک بودنش رو سرم سنگینی می کنه...نفسم بالا نمی یاد...واسه اکسیژن تقلا می کنم...دهنم مث ماهی از آب جدا شده باز و بسته می شه...یه چیز سرد رو روی لبم حس می کنم...یه مایع بی طمع...آب راه نفسمو باز می کنه...تند و تند نفس می کشم...مامان داره گریه می کنه بابا اما...بی تفاوت و سرد...یه دفه از جا می جهم:
=نه...
اشک تو چشام حلقه می زنه:
=نه بابا تو رو خدا با آینده و زندگی من بازی نکن
-کدوم آینده ؟!کدوم زندگی؟!...دختره ی خیال باف...نکنه توهم زدی قراره اوضات بهتربشه؟!...نخیر اینا همش خیال باطله...من صلاح تو رو می خوام...کی از آقا صادق بهتر؟!نکنه منتظر شاهزاده سوار بر اسب سفیدی؟! خواب دیدی خیره هیچ آدم عاقلی نمیاد از یه همچین خانواده ی فقیری دختر بگیره برو خدا رو شکر کن که خدا آقا صادق رو سر راهت قرار داده .پول و پله نداره که داره دیگه چی می خوای؟!زنشم که یه هفته اس مرده دیگه هوو نداری...
=یعنی این همه ی آرزوییه که شما واسه من دارین؟!ازدواج با یه مرد 78 ساله؟!
-آرزو؟!آرزومال از ما بهترونه ...نه ما فقیر بیچاره ها...
با این حرفش عقده وبغض چرکینم بزرگ و بزرگ تر می شه.بابا ادامه می ده:
-تازه هر چی سنش بیشتر باشه به نفع توئه...فرداپس فردا می اُفته می میره همه ی دار و ندارش مال تو می شه... بچه هم که نداره بخواد ادعای ارث و میراث کنه
مامان به حرف میاد:
-ولی فریدون... تمنا تازه 18 سالشه
-تو حرف نباشه خانم...صلاح مملکت خویش خسروان دانند...دیگه هم لازم نیس درس بخونی
=ولی...
-ولی و اما و اگر نداریم...همین که گفتم
به نشونه اعتراض با چشای گریون به اتاقم می رم... خودمو روی تشک های روی سر هم چیده شده می اندازم و های های گریه می کنم...مامان به اتاقم میاد و بغلم می کنه... تا شب یه بند اشک می ریزم...دخترا و پسرا می یان خونه... چیزی از ماجرا نمی دونن... ما هم چیزی بهشون نمیگیم...درجواب رضا که در مورد علت قرمزی چشام پرسید می گم...به خاطر شاگرد اولی ام اشک شوق ریختم!سرشو با ناباوری تکون می ده وهیچی نمیگه...
توی اتاق توی تاریکی خوابیدم.. چهره ی پلید آقا صادق با اون نگاه گستاخش یه لحظه ام ازجلو چشام کنار نمی ره... همون روز از نگاش فهمیدم چه فکر پلیدی تو سرشه ولی زیاد جدی نگرفتمش...خدایا کمکم کن یه راه چاره بذار جلو پام...
یه صدا تو سَرَم داد می زنه
"فرار کن و خودتو نجات بده"
یه صدای دیگه می گه
"به حرفش گوش نده اگه فرار کنی از اینم بدبخت تر می شی"
"ولی اینطوری حداقل از دست آقا صادق خلاص می شی"
"می دونی اون بیرون چندتا گرگ در کمین توان؟!"
"زندگی با اون مرتیکه از زندگی با گرگ بیابونم بدتره"
"حداقل اونطوری یه سر پناه داری که شبا زیر سقفش بخوابی"
"یعنی راضی هستی با اون پیر خرفت بخوابی؟!"
با کف دستام گشامو می گیرم چشامو می بندم و فریاد می زنم:
=اه...بس کنین دست از سرم بر دارین نمی خوام صداتونو بشنوم.

iconبرچسب ها : رمان زندگی تمنا قسمت اول , رمان زندگی تمنا , رمان ,

  • نوشته: J A V A D
  • ,
  • نظرات (0)

  • کد امنیتی رفرش