دانلود رایگان رمان ملودی های آسمانی اثر حمید درکی


خلاصه رمان ملودی های آسمانی

به مادرش فکر کرد که با چه مشقتی بزرگش کرده بود به وضع درآمدش فکر کرد که با همه تلاش و کوشش او کفاف مخارج زندگی را نمی داد به سختگیری های روز افزون موانع پیش رو، دیگه رضا امید و هدفی براش باقی نمونده بود، با خود گفت: همه دلخوشی زندگیم ملودی بود اونم ازم گرفتند خدایا چی کنم، تا میاد سر و سامانی به زندگیم ،بدم همیشه یه مانع می پره وسط، همه چی رو با خاک یکسان میکنه نه وامی ، نه ضامنی، نه حامی پولداری چکار کنم؟ ملودی تیر خلاص زد به زندگیم. الانم رفته نشسته بغل دست فرهاد نامرد.

رضا نا امیدی عمیقی بر وجودش چنگ انداخت که تا بحال تجربه نکرده بود. لحظه ای بی حرکت و آرام به آب عمیق کانال نظر انداخت و ناگهان تصمیم عجیبی گرفت، خواست خودش رو به همراه اتومبیل دوست داشتنی و پر خاطره اش در آب غرق کنه، به گونه ای که هرگز کسی نتونه نشانه ای از پیدا کنه، اما مادرش چی؟ او نیز می توانست با فروش آپارتمان جایی رو اجاره کنه و برای خودش یک پرستار بگیره و چند سال باقی مانده عمرش را با سپرده بانکی بگذرونه، با خودش اندیشید چگونه میتونه غم از دست دادن تنها فرزندش را تحمل کنه،

پاسخش این بود که اگر نشانه ای از مرگ او در میان نباشه، امید واهی میتونه تحمل دوری رضا را برایش آسان کند. به سمت اتومبیل خود رفت و در حالی که اشک می ریخت و در وجود خود حس نفرت عمیقی نسبت به ملودی داشت، دستی به بدنه خودرو کشید و بر پشت فرمان نشست اتومبیل را جهت غرق کردن در آب آماده کرد و موسیقی غمگین مورد علاقه خود را با صدای بلند گوش داد و تا خواست به سمت کانال حرکت کنه، چشمش به صفحه گوشی همراه افتاد… شماره ای ناشناس بود خواست بی اعتنا به آن به راهش ادامه دهد …


بـه نـام خداوند بخشنده و مـهربان هــرگونه بــرداشت یا رونوشت از نوشته های شخصی سایت ممـــــنوع می باشد. گریزانم از این مردم که با من همدم و یکرنگ هستند ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دو سد پیرانه بستند از این مردم که تا شعرم شنیدند به رویم چون گلی خوشبو شکفتند ولی آن دم که در خلوت نشستند مرا دیوانه ای بدنام گفتند..! "به قلم فروغ فرخزاد" سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی چه خیال‌ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی دیر ماندی ای صبح که جان من برآمد بزه کردی و نکردند مؤذنان ثوابی "به قلم ســعدی" اندک اندک جمع مستان می‌رسند اندک اندک می پرستان می‌رسند اندک اندک زین جهان هست و نیست نیستان رفتند و هستان می‌رسند "به قــــلم مـولانــا" دل از من برد و روی از من نهان کرد خدا را با که این بازی توان کرد شب تنهاییم در قصد جان بود خیالش لطف‌های بی‌کران کرد "به قلم حــافـظ" تا کی غمِ آن خورم که دارم یا نه وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه پر کن قدح باده، که معلومم نیست کاین دم که فرو برم بر آرم یا نه "به قــلم خــیام" تا کی به تمنای وصال تو یگانه اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه خواهد به سر آید، شب هجران تو یانه ای تیر غمت را دل عشاق نشانه "به قلم شیخ بهایی" ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا خبر از سرزنش خار جفا نیست ترا ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا با اسیر غم خود رحم چرا نیست ترا "به قلم وحشی بافقی" باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ گر کافر و گبر و بت‌پرستی باز آ این درگه ما درگه نومیدی نیست صد بار اگر توبه شکستی باز آ "به قلم ابوسعید ابوالخیر" ز دست رفت مرا بی تو روزگار دریغ چه یک دریغ که هر دم هزاربار دریغ به هرچه درنگرم بی تو صد هزار افسوس به هر نفس که زنم بی تو صد هزار دریغ "به قلم عطار" جانا به غریبستان چندین بنماند کس باز آی که در غربت قدر تو نداند کس صد نامه فرستادم یک نامهٔ تو نامد گویی خبر عاشق هرگز نرساند کس "به قلم انوری" دلبرا، در دل سخت تو وفا نیست چرا؟ کافران را دل نرمست و ترا نیست چرا؟ هر که قتلی بکند کشته بهایی بدهد تو مرا کشتی و امید بها نیست چرا؟ "به قلم اوحدی مراغه ای" سه درد آمو بجانم هر سه یکبار غریبی و اسیری و غم یار غریبی و اسیری چاره دیره غم یار و غم یار و غم یار "به قلم باباطاهر" ای داده غمت بباد جانم چو شمع تا کی ز غمت اشک فشانم چون شمع؟ گر می‌کشی‌ام بکش که خود را همگی من با تو نهاده، در میانم چون شمع "به قلم سلمان ساوجی" ای کرده دلم سوختهٔ درد جدایی از محنت تو نیست مرا روی رهایی من بی‌تو همی هیچ ندانم که کجایم ای از بر من دور ندانم که کجایی "به قلم سنایی" ای آنکه طلب کار خدایی به خود آ از خود بطلب کز تو خدا نیست جدا اول به خود آ چون به خود آیی به خدا اقرار بیاری به خدایی خدا "به قلم شاه نعمت الله ولی" در زیر فلک نالهٔ ما بی اثر است بی دردان را ز درد ما کی خبر است؟ از تنگی جا، ذوق اسیری دارم کز حلقهٔ دام، کلبه ام تنگ تر است "به قلم حزینی لاهیجی" مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز مرگ خود می‌بینم و رویت نمی بینم هنوز بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم شمع را نازم که می گرید به بالینم هنوز "به قلم رهی معیری" ای برده غمت شادی صد ساله ز دل هرگز نرود داغ تو چون لاله ز دل روزی که به دل داغ تو با خاک برم لاله ز گلم برآید و ناله ز دل "به قلم جامی" هرگز مباد آنکه بهشت آرزو کنم خود را به هیچ ، بهر چه بی آبرو کنم چندین هزار جان گرا میشود به باد گر من حدیث طرّه او مو به موکنم "به قلم عبدالقادر گیلانی" ای دوست غم تو سربه سر سوخت مرا چون شمع به بزم درد افروخت مرا من گریه و سوز دل نمی‌دانستم استاد تغافل تو آموخت مرا "به قلم خاقانی" با عشق تو در جهان غم نان که خورد؟ با درد تو اندیشه درمان که خورد؟ شاید پسرا که نانوایی نکنی چانها که برآمد از غمت نان که خورد؟ "به قلم ظهیر فاریابی"
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به سایت سید محمد جواد حسینی است. || طراح قالب avazak.ir