چرا همه آدمها به دنیا از دیدی متفاوت نگاه می کنند


چرا همه آدمها به دنیا از دیدی متفاوت نگاه می کنند

آدم هـا اسـاسـاً بـا یـکـدیـگر متفاوتند. آنها چیزهای مختلفی می خواهند و انگیزه ها، هدف ها، ارزش ها، نیازها، قابلیت ها، هوس ها و درخواست های متفاوتی دارند. همچنین اعتقادات، تفکر، شناخت، درک و باورهایشان متفاوت است و البته نحوه عمل و ابراز هیجاناتشان نیز که بر آمده از خواسته ها و اعـتـقـاداتـشـان مـی بـاشـد، بـه شـدّت با یکدیگر اختلاف دارد.

آدم ها

دیدن این اخـتـلافـات کار مشکلی نیست و دقیقاً همین اختلاف و تنوع در رفتار و نگرش است که در همه ما یک واکنش مشترک را بــرمــی انـگـیــزد .

چرا یک کلمه خاص ممکن است باعث آزار یک نفر شود ولی تاثیری روی دیگران نداشته باشد؟

چرا ممکن است یک نفر به نظر شما جذاب و به نظر بقیه زشت بیاید؟

چرا بعضی ها از جنس مخالفشان واهمه دارند ولی دیگران در کنار جنس مخالف خود احساس راحتی می کنند؟

مطمئناً شما هم با ما هم عقیده هستید که هر فرد از زاویه ای متفاوت به دنیا نگاه می کند. بااینکه اکثر آدمها از این حقیقت آگاهند، باز هم احساس سردرگمی می کنند چون دقیقاً نمی دانند دلیل این تفاوت نگرش چیست.

این مقاله را برای این نوشته ایم که به این سردرگمی شما پایان دهیم و کمکتان کنیم دیگران را بهتر درک کنید.

آدم ها انعکاسی از افکار خودشان را می بینند‎

چرا آدم ها دنیا را متفاوت می بینند؟

1) آدم ها روی اشتباهات خودشان متمرکز هستند. اکثر کسانیکه مشکل اعتمادبه نفس دارند از این واقعیت آگاه نیستند که اکثر افراد خیلی بیشتر از اشتباهات دیگران روی اشتباهات و کمبودهای خودشان متمرکز هستند. مردی که فکر می کند قدکوتاه است، قد کوتاه یا بلند بودن مردهای دیگر بیشتر به چشمش می آید تا لاغر یا چاق بودن آنها. درحالیکه یک مرد قدبلند چاق نگران تصور یک مرد قدکوتاه لاغر درمورد خودش است درحالیکه آن دیگری بیشتر روی قد اولی تمرکز دارد نه وزنش. این واقعیت به تنهایی برای اینکه کنار آدمهای دیگر احساس راحتی و اعتمادبه نفس کنید، کافی است.

2) آدم ها انعکاسی از ترس های خودشان را می بینند. دختری که از گربه ها می ترسد ممکن است هر چیزی که تکان بخورد تصور کند گربه است تا وقتی که به آن نگاه کند و متوجه شود که اینطور نیست. این مشکل درک و دریافت در برخورد آدمها با همدیگر هم اتفاق می افتد. کسانی که قبلاً به آنها خیانت شده، در برخورد با دیگران معمولاً روی یک چیزهای خاص متمرکز می شوند. افرادیکه قبلاً مورد سوء استفاده و آزار قرار گرفته اند هم همینطور. آدمها معمولاً انعکاسی از ترس های خودشان را در زندگی روزمره شان می بینند و به همین دلیل است که نگرش متفاوتی به دنیا دارند.

3) آدم ها اعتقادات و باورهای متفاوتی دارند. دستگاه اعتقادی آدمها بر نگرش آنها از واقعیت تاثیر دارد. مثلاً اگر باور داشته باشید که همه آدمها بدجنس هستند، آنوقت رفتارهای آنها را براساس این باور قضاوت خواهید کرد و سعی خواهید کرد ثابت کنید که این باور درست است. اگر باور داشته باشید که آدم های پولدار مغرور هستند، آنوقت همیشه آنها را اینطور می بینید. نه به این خاطر که همه آنها مغرور هستند بلکه به این خاطر که درک شما از واقعیت متعصبانه است. باورها از تجربیات قبلی ما به وجود می آیند و به همین دلیل است که محیطی که فرد در آن رشد و زندگی می کند بر نگرش او از دنیا تاثیر دارد.

4) آدم ها هویت های متفاوتی دارند. من عاشق موسیقی های انگیزه دهنده در فیلم های جنگی هستم، ولی همین برای دوستم کاملاً عاری از جذابیت است. بعد از کمی بررسی فهمیدم که من به این دلیل از این موسیقی خوشم می آید که با دنیای درونی ام تطبیق دارد. به عبارت دیگر، من باور دارم که یک جنگنده هستم و به همین خاطر است که از این نوع موسیقی خوشم می آید. آدمها دنیا را براساس هویت های خودشان می بینند و درنتیجه یک چیز ممکن است برای فردی جذاب و برای دیگری عاری از جذابیت و کسل کننده باشد.

5) آدم ها انعکاسی از افکار خودشان را می بینند. تابحال شده کسی را از دور خیلی دوست داشته باشید ولی وقتی به او نزدیک تر می شوید ببینید آدم کاملاً متفاوتی است؟ به هر چیزی که فکر می کنیم بر درک ما از واقعیت اثر می گذارد. این اشتباه درک و دریافت حتی وقتی یک تابلوی راهنمایی رانندگی یا یک کلمه در یک کتاب را می خوانیم هم اتفاق می افتد. به هر چیزی که فکر می کنید، تا حدی بر درک شما از واقعیت اثر می گذارد.


بـه نـام خداوند بخشنده و مـهربان هــرگونه بــرداشت یا رونوشت از نوشته های شخصی سایت ممـــــنوع می باشد. گریزانم از این مردم که با من همدم و یکرنگ هستند ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دو سد پیرانه بستند از این مردم که تا شعرم شنیدند به رویم چون گلی خوشبو شکفتند ولی آن دم که در خلوت نشستند مرا دیوانه ای بدنام گفتند..! "به قلم فروغ فرخزاد" سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی چه خیال‌ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی دیر ماندی ای صبح که جان من برآمد بزه کردی و نکردند مؤذنان ثوابی "به قلم ســعدی" اندک اندک جمع مستان می‌رسند اندک اندک می پرستان می‌رسند اندک اندک زین جهان هست و نیست نیستان رفتند و هستان می‌رسند "به قــــلم مـولانــا" دل از من برد و روی از من نهان کرد خدا را با که این بازی توان کرد شب تنهاییم در قصد جان بود خیالش لطف‌های بی‌کران کرد "به قلم حــافـظ" تا کی غمِ آن خورم که دارم یا نه وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه پر کن قدح باده، که معلومم نیست کاین دم که فرو برم بر آرم یا نه "به قــلم خــیام" تا کی به تمنای وصال تو یگانه اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه خواهد به سر آید، شب هجران تو یانه ای تیر غمت را دل عشاق نشانه "به قلم شیخ بهایی" ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا خبر از سرزنش خار جفا نیست ترا ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا با اسیر غم خود رحم چرا نیست ترا "به قلم وحشی بافقی" باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ گر کافر و گبر و بت‌پرستی باز آ این درگه ما درگه نومیدی نیست صد بار اگر توبه شکستی باز آ "به قلم ابوسعید ابوالخیر" ز دست رفت مرا بی تو روزگار دریغ چه یک دریغ که هر دم هزاربار دریغ به هرچه درنگرم بی تو صد هزار افسوس به هر نفس که زنم بی تو صد هزار دریغ "به قلم عطار" جانا به غریبستان چندین بنماند کس باز آی که در غربت قدر تو نداند کس صد نامه فرستادم یک نامهٔ تو نامد گویی خبر عاشق هرگز نرساند کس "به قلم انوری" دلبرا، در دل سخت تو وفا نیست چرا؟ کافران را دل نرمست و ترا نیست چرا؟ هر که قتلی بکند کشته بهایی بدهد تو مرا کشتی و امید بها نیست چرا؟ "به قلم اوحدی مراغه ای" سه درد آمو بجانم هر سه یکبار غریبی و اسیری و غم یار غریبی و اسیری چاره دیره غم یار و غم یار و غم یار "به قلم باباطاهر" ای داده غمت بباد جانم چو شمع تا کی ز غمت اشک فشانم چون شمع؟ گر می‌کشی‌ام بکش که خود را همگی من با تو نهاده، در میانم چون شمع "به قلم سلمان ساوجی" ای کرده دلم سوختهٔ درد جدایی از محنت تو نیست مرا روی رهایی من بی‌تو همی هیچ ندانم که کجایم ای از بر من دور ندانم که کجایی "به قلم سنایی" ای آنکه طلب کار خدایی به خود آ از خود بطلب کز تو خدا نیست جدا اول به خود آ چون به خود آیی به خدا اقرار بیاری به خدایی خدا "به قلم شاه نعمت الله ولی" در زیر فلک نالهٔ ما بی اثر است بی دردان را ز درد ما کی خبر است؟ از تنگی جا، ذوق اسیری دارم کز حلقهٔ دام، کلبه ام تنگ تر است "به قلم حزینی لاهیجی" مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز مرگ خود می‌بینم و رویت نمی بینم هنوز بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم شمع را نازم که می گرید به بالینم هنوز "به قلم رهی معیری" ای برده غمت شادی صد ساله ز دل هرگز نرود داغ تو چون لاله ز دل روزی که به دل داغ تو با خاک برم لاله ز گلم برآید و ناله ز دل "به قلم جامی" هرگز مباد آنکه بهشت آرزو کنم خود را به هیچ ، بهر چه بی آبرو کنم چندین هزار جان گرا میشود به باد گر من حدیث طرّه او مو به موکنم "به قلم عبدالقادر گیلانی" ای دوست غم تو سربه سر سوخت مرا چون شمع به بزم درد افروخت مرا من گریه و سوز دل نمی‌دانستم استاد تغافل تو آموخت مرا "به قلم خاقانی" با عشق تو در جهان غم نان که خورد؟ با درد تو اندیشه درمان که خورد؟ شاید پسرا که نانوایی نکنی چانها که برآمد از غمت نان که خورد؟ "به قلم ظهیر فاریابی"
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به سایت سید محمد جواد حسینی است. || طراح قالب avazak.ir