دانلود رایگان رمان ملودی های آسمانی اثر حمید درکی


ملودی های آسمانی نويسنده: حميد دركی

رضا در حالیکه از پنجره اتاق خواب آپارتمان خود به
بیرون نگاه می کرد رو به ملودی گفت : ببین ملودی جون
میدونم وضع مالی خانوادگی تو خیلی خوبه و با من کلی
فرق داره، اما ما هر دو دل به موسیقی سپردیم، هدف
زندگیمون رو خودمون تعیین کردیم. گروه چهار نفره ما
در شهر کلی اسم در کرده و معروف شده، کلی سفارش
گرفتیم، تقریباً هفته ای نیست که اجرا نداشته باشیم ،
هتل ها، تاالرهای عروسی، مجالس عزا، جشن تولدها،
سفره خونه ها و مجالس خصوصی... خالصه کارمون
گرفته، اما نمی فهمم چرا خانواده تو با ازدواج ما دو تا
مخالفند. ملودی لحن جدی به صحبت خودش داد و کنار
رضا ایستاد و سعی داشت بفهمه که او به کجا داره نگاه
میکنه و گفت : رضاجان ، من اونقدر که به تو و هنر توجه
دارم به حرف کسی گوش نمیدم اما آخه اگه ما دو تا زیر

ملودی های آسمانی نويسنده: حميد دركی

یک سقف قراره زندگی کنیم که نمی تونیم از مادرت هم
نگهداری کنیم! درسته تو برای خودت یه آپارتمان نقلی
داری ، یه اتومبیل شیک هایس داری، از مرام و هنری هم
که داری خیلی خوشم میاد، اما خب اگه مامان و بابا رو
بتونیم راضی به ازدواج کنیم ، مادرت رو این وسط چه
جوری به اونا حالی کنم که با ما قراره زندگی کنه، بابا داره
فشار به من میاره برم خارج کشور برای ادامه تحصیل ،
اون مرد روشنفکریه و داره به آیندم فکر میکنه ، کلی برای
یه دونه دخترش که من باشم نقشه داره، میگه رضا پسر
بدی نیست اما موسیقی که شغل نشد ، امروز هست ، فردا
نیست ، تازه کلی باید برای گرفتن مجوز و اینجور چیزا
دوندگی کنید، اونم شماهایی که بجای اینکه برید داخل
سالن ها موسیقی سنتی اجرا کنید ، خزیدید تو خونه
مردم و سفره خونه ها، بدون مجوز خودتون رو با آهنگ ها
و ترانه های معمولی سرگرم کردید و بدست مردم نگاه می

ملودی های آسمانی نويسنده: حميد دركی

کنید تا یکم پول از شون بگیرید. رضا با بی حوصلگی
دستی به موهای سرش کشید و به قاب عکس پدر
مرحومش که به دیوار اتاق نصب کرده بود اشاره ای کرد
و گفت : پدرم خودش برای مردم ساز می زد و گروه دو
نفره ای داشت و از دار دنیا همین یه آپارتمان به من ارث
رسید و ساز ویلون قدیمی اش ، میگی مادرم رو چی کنم ،
اون بیچاره هم سالها آرایشگر زنونه بود و االن که دیگر پیر
شده ، مدتهاست شونه و قیچی رو کنار گذاشته
بازنشستگی هم که بابام نداشت تا به اون برسه ، امید
زندگیش فقط منم. برم بهش بگم مادر پاشو ببرمت خونه
سالمندان که میخوام زن بگیرم. ملودی ابروئی باال انداخت
و به پیشونیش چینی داد و گفت : رضا جان طاهره خانم ،
مادر منم هست ، اما زندگی که شوخی نیست ، بهت عالقه
مند شدم چون میدونم مرد زندگی هستی ، انگشتات موقع
نواختن ارگ با ظرافت کلیدها رو فشار میده ، کلی

ملودی های آسمانی نويسنده: حميد دركی

احساس ازشون بر روی ساز جاری میشه. همه شیفته
مهارت و استعداد تو هستند ، آهنگی نیست که نتونی
بزنی، اما االن دو ساله میشه گروهمون تشکیل شده ، خب
یه مدت بفرست مادر بره نمیدونم خونه سالمندی، فامیلی
یا شاید اصالً براش یه خونه کرایه کنیم. خودمون دو تا
یجوری از پس مخارجش برمیایم و اینجوری بابا و مامان
هم زیاد گیر نمی دن و موافقت می کنند... چطوره؟ خوبه
رضا جان!! رضا آه سردی کشید و گفت : مخارج زندگیمون
، ماشین و کلی چاله چوله اینجا و اونجا داریم، نمی تونیم
خرج مادر رو برسونیم تازه تنها هم می مونه کسی نیست
بهش سر بزنه ، زیاد هم که نمی تونه سرپا واسته و پخت و
پز کنه .... ملودی سریع جواب داد : خب چطوره پرستارم
براش بگیریم ، پیشش بمونه . رضا با پوزخند تلخی گفت :
حتماً مخارج پرستار هم یه جور خودبخود جور میشه، نه
ملودی جون ، مادر باید با ما زندگی کنه نه خونه اجاره

ملودی های آسمانی نويسنده: حميد دركی

ای نه خونه سالمندان ، تازه چه جوری می تونم تو روی
اهل فامیل نگاه کنم، بگن آفرین پسر خوب، آخر عمری
نتونستی مادرت رو از خودت راضی نگه داری. ملودی دو
دستی سرش رو گرفت و روی صندلی نشست و گفت :
رضا داری خیلی سخت می گیری همه مادران باید یه
جای زندگی فداکاری کنند. 

بخاطر آینده فرزندشون بخصوص یکی یکدونه همه که
باشه باید گذشت داشته باشند! رضا یعنی اگه تو هم
شرایط زندگیت روزی مثل من بشه به راحتی مامانت رو
می بری سرای سالمندان میذاری. ملودی صدا شو بلند
کرد و گفت : هر چی پیشنهاد میدم ، یه چیزی جور می
کنی میزنی تو روی من ، میگی چی کنیم ؟ عروس خونه
ای بشم که مادرشوهر گوشش پشت در اطاق خواب تیز
میشه بفهمه اون تو چی خبره...! همینو میخوای! رضا به

ملودی های آسمانی نويسنده: حميد دركی

تندی رو به او کرد و گفت : صداتو بیار پایین ، مادرم
میشنوه، شاید مامان تو عالقه داره فالگوش واسته ، مادرم
چنین عادتی نداره. ملودی خشمگین بلند شد و رفت
کیفش رو برداشت و در جواب رضا گفت : واقعاً که داری
به مامانم توهین میکنی ، بخاطرت کلی حرف از خانواده ام
شنیدم، کلی سرزنش شدم، حتی دوستانم هم به من
میگن رضا هر چند پسر خوبیه ، اما وضع مالی درست و
حسابی نداره، اونوقت تو برمیگردی توهین میکنی. رضا از
کوره در رفت و کیف ملودی رو کشید و گفت : اگه
منظورت از دوستانت فرهاد هست که دارم می بینم یه
مدتیه موقع اجرای برنامه و خوندنش چه جوری بهش
خیره نگاه میکنی، درسته که اون از من خیلی خوش تیپ
تر و با قیافه تره اما من دستش رو بند کردم تو گروه، هنر
نوازندگی که نداره با هزار بدبختی خوندن یادش دادم ،
چیه دلت پیش اونه !؟ که ناگهان ملودی سیلی محکمی به

ملودی های آسمانی نويسنده: حميد دركی

صورت رضا زد و بند کیفش رو از دست او بیرون کشید و
موقع رفتن گفت : برات متأسفم ، راجع من چی فکر
کردی!؟ و بدون آنکه درب اتاق رو پشت سرش ببنده از
خونه زد بیرون. طاهره خانم مادر رضا که متوجه جر و
بحث آن دو شد ، بدون آنکه بر روی خود بیاره ، خودش
رو مشغول کار خونه نشان داد. رضا دو سه روزی از اطاقش
بیرون نیومد و فقط یکی دو بار به گوشی ملودی زنگ زد ،
اما پاسخی دریافت نکرد. مدتی بعد مادرش رو به رضا
گفت : مادر عادت ندارم به کارهات دخالت کنم خودت
مرد کاملی هستی و سرد و گرم روزگارو خوب چشیدی،
من دیگه آفتاب لب بوم هستم، دلم میخواد دور و برم
شلوغ باشه و با زنهای هم سن و سال خودم نشست و
برخاست کنم ، هر جا که باشم مهم نیست کافیه یه سقف
باالی سرم باشه، رضا نگاهی به صورت شکسته مادرش
انداخت و رفت هر دو دست او رو گرفت و بوسید و گفت :

ملودی های آسمانی نويسنده: حميد دركی

میدونم چقدر برام زحمت کشیدی و با این انگشتات چقدر
قیچی زدی و موی مردم رو چقدر شونه کردی تا بتونی
منو بزرگ کنی، مطمئن باش تنها نمی مونی . اگه بابام
نیست خودم که هستم.... و از خونه زد بیرون. آرش به
گوشی همراه رضا زنگ زد و بهش گفت : سالم رضا جون ،
اصالً معلوم هست چند روزه کجائی ، یادت نیست دو روز
دیگه باید بریم هتل برنامه اجرا کنیم. قرارداد بستیم ،
پولشم که گرفتیم. رضا با بی میلی گفت : حوصله ندارم،
ببین میتونی یه گروه دیگه جایگزین کنی ؟ آرش با تعجب
گفت: چی داری میگی با ما قرارداد بستند و تازه پولشم
تقسیم کردیم و خرج شده ، اینطوری که نمیشه ، اونا کار
ماها رو قبول دارند ، اگه میخواستند گروه دیگه ای باشه
خب می رفتند سر وقت اونا! رضا گفت : میگی چی کنم ،
بچه ها نیستند ، فقط من و تو موندیم. آرش با مکثی گفت
: یعنی چی بچه ها نیستند، فرهاد کجاست؟ ملودی چی ؟

ملودی های آسمانی نويسنده: حميد دركی

رضا گفت : نمیتونم توضیح بدم . همش زیر سر اون فرهاد
نالوطی آب زیرکاهه ... خودم یه روز خدمتش می رسم.
اینو گفت و تماس آرش رو قطع کرد و رفت با ماشین
خارج شهر و کنار کانال آب زمینهای کشاورزی پارك کرد
و محزون و مأیوس به فکر فرو رفت. یاد اون روز اول
آشنائی با ملودی افتاد که در یک جشن عروسی به همراه
آرش ساز می زد ، ملودی به طرفش اومد و از نواختن
سازش حسابی خوشش اومده بود و به کمک رضا تونست
ظرف چند ماه عالوه بر ساز کوبه ای تومبا ، جاز هم بزنه .
بودن یک دختر در گروه باعث جلب نظر مشتری های با
کالسی شده بود که فرهاد هم به جمع آنها پیوست و گروه
چهار نفره آنها رو تکمیل کرد و با سر وضع شیک و
مناسب و چهره زیبایی که داشت بزودی آوازه گروه
موسیقی »ملودی« تونست جائی برای خود باز کنه و
حسابی مشهور بشه. آرش عالوه بر مسئولیت نصب و راه

ملودی های آسمانی نويسنده: حميد دركی

اندازی سیستم صوتی گیتار الکتریک هم می زد و بیشتر
قراردادها و قبول سفارش بر عهده او بود. دو سالی بود که
همه چی خوب پیش می رفت تا اینکه رضا که دلباخته
ملودی بود به او پیشنهاد ازدواج داد و روزهای خوش با
ملودی بودن بهترین تجربه زندگی رضا شده بود. او غرق
این عوالم بود که ناگهان آرش با او تماس گرفت و گفت :
رضا جون ، نگفتی بین تو وملودی شکر آب شده ، به طور
اتفاقی فرهاد و ملودی رو داخل کافی شاپ دیدم که دارند
با هم حرف می زنند ، رفتم سراغشون ، دیدم که از دستت
دلخورند، خالصه باهاشون حرف زدم ، اونا هم از ادامه کار
بی میل بودند. رضا گفت : تو چی گفتی ؟ فرهاد نامرد چی
گفت ؟ ملودی چی ؟ آرش پاسخ داد : گفتم ببینید در
دوستی این جور بحث و بگو مگو پیش میاد ، دلیل نمیشه
آدم بزنه زیر همه چی. حاال مقصر هر کی هست ، آسمون
که به زمین نرسیده ، فرهاد به من گفت، رضا نسبت به

ملودی های آسمانی نويسنده: حميد دركی
من بدبین شده ، چرا خودش جرأت نکرده چیزی به من
بگه ! منم گفتم ، فرهاد اصالً موضوع به تو ربطی نداره این
دعوای این دوتاست ، من و تو نباید بخاطر اینکه اسم ما رو
آوردن زود جوشی بشیم. رضا پرید تو حرف آرش و گفت ،
خودم حساب اون نامرد بچه ژیگولو می رسم، ملودی چی
از اون بگو ، حالش خوبه! اون چی گفت . آرش واال من
میخوام گروه هر طور شده برگرده سر جای قبلی باز کنار
هم باشیم اما ملودی از دستت ناراحته ، حرف بدی نزد .
رضا جون قبول کن نباید تندی می کردی. رضا پرسید :
حالش چطور بود ! خوبه ؟ آرش : آره بابا ، فقط یک کم
کالفه ست. رضا پرسید : آرش یه چی می پرسم جون
مادرت راستش رو بگو! تو هم داداش منی، اون دو تا یعنی
ملودی و فرهاد سر و سرّی با هم دارند؟ چی فهمیدی!....
آرش مکثی کرد و گفت : رضا جون چرا زود قضاوت
میکنی همه میدونیم ملودی تو رو دوست داره ، کسی

ملودی های آسمانی نويسنده: حميد دركی

چیزی بهت گفته؟ از چیزی خبر داری؟ بگو داداش. بخدا
اگه بفهمم فرهاد نظر ملودی رو نسبت به تو عوض کرده ،
الزم نیست تو کاری بکنی ، خودم حقش رو کف دستش
میذارم. داداش گلم. رضا که بغضی غریب گلوش رو فشرده
بود گفت : کور نبودم ، می دیدم که ملودی چه جوری
موقع خوندن فرهاد بهش خیره میشه . آرش با لحن
مالیمی گفت : چه حرفیه می زنی رضا جون، خوب شیدا
تومبا می زنه ، باید به خواننده ریتم بده نمیتونه که به
زمین نگاه کنه ، آدمی همینه دیگه ، ممکنه بی اختیار
نگاهش به کسی بیفته . رضا گفت : یادت نیست فرهاد
موقع خوندن اونم بیشتر سمت ملودی میره وا میسته ،
اون چی ؟ بازم من خیاالتی شدم ؟ آرش تا خواست چیزی
بگه ، رضا گوشی رو قطع کرد و قطرات اشک بر روی گونه
هاش غلطیدند. چند باری گوشی رضا زنگ خورد و شماره
خط آرش بر روی صفحه آن افتاد. رضا با بی میلی گوشی

ملودی های آسمانی نويسنده: حميد دركی

رو بی صدا کرد و پاسخ به تماس های او نداد. از اتومبیل
زیبای خود که یک هایس سفیدرنگ بود پیاده شد و به
سمت کانال آب که در امتداد جاده خاکی کشیده شده بود
ایستاد و به آن خیره شد ، سخت شیفته ملودی بود و تاب
قهر و دوری اونو نداشت 

به مادرش فکر کرد که با چه مشقتی بزرگش کرده بود ،
به وضع درآمدش فکر کرد که با همه تالش و کوشش او
کفاف مخارج زندگی را نمی داد. به سختگیری های روز
افزون موانع پیش رو ، دیگه رضا امید و هدفی براش باقی
نمونده بود ، با خود گفت : همه دلخوشی زندگیم ملودی
بود اونم ازم گرفتند. خدایا چی کنم ، تا میاد سر و سامانی
به زندگیم بدم، همیشه یه مانع می پره وسط ، همه چی
رو با خاك یکسان میکنه. نه وامی ، نه ضامنی ، نه حامی
پولداری، چکار کنم ؟ ملودی تیر خالص زد به زندگیم.

ملودی های آسمانی نويسنده: حميد دركی

االنم رفته نشسته بغل دست فرهاد نامرد . رضا نا امیدی
عمیقی بر وجودش چنگ انداخت که تا بحال تجربه نکرده
بود . لحظه ای بی حرکت و آرام به آب عمیق کانال نظر
انداخت و ناگهان تصمیم عجیبی گرفت ، خواست خودش
رو به همراه اتومبیل دوست داشتنی و پر خاطره اش در
آب غرق کنه ، به گونه ای که هرگز کسی نتونه نشانه ای
از پیدا کنه. اما مادرش چی ؟ او نیز می توانست با فروش
آپارتمان جایی رو اجاره کنه و برای خودش یک پرستار
بگیره و چند سال باقی مانده عمرش را باسپرده بانکی
بگذرونه. با خودش اندیشید چگونه میتونه غم از دست
دادن تنها فرزندش را تحمل کنه ، پاسخش این بود که اگر
نشانه ای از مرگ او در میان نباشه ، امید واهی میتونه
تحمل دوری رضا را برایش آسان کند. به سمت اتومبیل
خود رفت و در حالی که اشک می ریخت و در وجود خود
حس نفرت عمیقی نسبت به ملودی داشت ، دستی به

ملودی های آسمانی نويسنده: حميد دركی

بدنه خودرو کشید و بر پشت فرمان نشست اتومبیل را
جهت غرق کردن در آب آماده کرد و موسیقی غمگین
مورد عالقه خود را با صدای بلند گوش داد و تا خواست به
سمت کانال حرکت کنه ، چشمش به صفحه گوشی همراه
افتاد ... شماره ای ناشناس بود، خواست بی اعتنا به آن به
راهش ادامه دهد و گام های پایانی زندگانی خودش را
بردارد که فکری به ذهنش خطور کرد .... شاید آن شماره
تماس مربوط به ملودی باشه. اما چرا با خط خود تماس
نگرفته است، یا شاید هم با گوشی فرهاد ، شاید از فرهاد
جدا شده و از کافه بیرون آمده و از رهگذری خواسته تا با
گوشی همراه او زنگ بزنه، شاید شارژ گوشی تمام شده
باشه... کنجکاوی رضا با تماس پی در پی آن خط بیشتر
شد فقط ملودی تنها کسی بود که هرگاه تلفن می زد تا
رضا پاسخ نمیداد او دست از تالش بر نمی داشت و به قول
خود دلشوره اش بیداد می کرد و حسابی نگران حال رضا

ملودی های آسمانی نويسنده: حميد دركی

میشد. درست به مانند همین تماس. گوشی رو برداشت با
امید بسیار پاسخ داد : بله بله فرمائید ، رضا هستم، خودمم
ملودی ملودی جان تویی. که آن سوی خط مردی با
صدای نسبتاً عجیبی با لکنت فراوان گفت : من ... من ...
منم ... مس ... مسعودم ، رضا که حسابی جا خورده بود
پرسید بله بفرمایید، بجا نیاوردم آقا مسعود ، فرمایش. آن
صدا هر چندن پر از لکنت زبان اما در حالی که رضا به او
گوش میداد ادامه داد و چنین گفت که سالها قبل در
بهزیستی طی مراسمی نوروزی جوانی که عالئم بیماری
کندذهنی اوتیسم بخوبی از ظاهرش هویدا بود ، از رضا
قول گرفت تا به هنگام عروسی او با یکی از دختران بی
سرپرست بهزیستی که او نیز به همان بیماری مبتال بود ،
رضا با گروهش در جشن ازدواج آن دو شرکت کند .. رضا
که آدمی نبود تا زیر قولش بزنه ، فوراً او را شناخت و با
خود گفت : ما سالی یه بار رایگان به این مراکز سر میزدیم

ملودی های آسمانی نويسنده: حميد دركی

و این بچه ها رو خوشحال می کردیم ، خودم تنهائی می
رم ، این بار بر دوش منه و انجامش میدم بعد بر میگردم
خودم و خالص میکنم. یه روز دیر و زود چه فرقی برای
من داره که به آخر خط رسیدم، اگه این جوون دلش به
ساز من خوشه ، باشه گناه داره ، من چقدر بدبختم که
این پسر تونست برای خودش همسر پیدا کنه و با دست
خالی ازدواج کنه ، اما من نه . به مسعود که با هزار شوق و
شور و با لکنت فراوان به او رو انداخته بود گفت : بر روی
چشم آقا مسعود گفتی همین امشب جشن داری! مسعود
بل...بل... بله آقا. رضا گفت : حتماً ساعت 7 شب میام اونجا
و به آرش تماس گرفت که تا آمد حرفی بزنه آرش به او
گفت : آخه رضا جون، چرا جواب تلفن منو نمی دی، برات
خبری دارم، اول گوش بده بعد ... که رضا حرفش رو قطع
کرد و گفت : ارشم یه درخواست ازت دارم که تا عمر دارم
فراموش نمی کنم ، لطفا در حقم بکن، اون جریان رو ول

ملودی های آسمانی نويسنده: حميد دركی

کن ، اگه امشب کاری که می گم انجام بدی ، از این به
بعد غالم حلقه به گوشت می شم و هر چی بگی دربست
قبول میکنم و نه نمیارم و به حرفت می رم فقط زودباش
زمان نداریم. ببین چی می گم و تو حرفم نپر ، آرش نفس
بلندی کشید و گفت بفرا رضا جون . بله قربان ، چی کنم
برات؟ رضا گفت : زود برو خونه ما و مادرم رو بگو که
لباسهای خوبی بپوشه و زود و سریع وسایل آرایشی رو
برداره و بیارش بهزیستی. همون جایی که هر سال نوروز
می ریم که باید موهای سر یه عروس رو درست کنه و
آرایش کنه و خودتم تا شب پیشم هستی. فهمیدی چی
گفتم. آرش : باشه اما... رضا : اما و اگر و شاید و ببینم ،
نداریم ... زود برو خودمون دوتایی ساز می زنیم ، منم
خودم میخونم . همه وسایل هم می دونی که پیش منه .
االن به مادرم زنگ میزنم ، برش دار بیار که داره دیر
میشه و گوشی رو قطعه کرد و رفت از قنادی و میوه

ملودی های آسمانی نويسنده: حميد دركی

فروشی و تزئینائی با پولی که داشت ، میوه و شیرینی و
لوازم آتیش بازی مختصری خرید و به سمت بهزیستی
رفت ، میدونست که همه مراسم اونجا ساده و بی ریا هر
چند سال ممکنه یه بار این این اتفاق بیفته.

به بهریستی رفت و با کمک مددکاران آنجا ، لوازم و ادوات
موسیقی رو نصب کرد و مسعود هم که خیلی خوشحال
شده بود به او گفت که فکرش را هرگز نمی کرد تا رضا
پیشنهاد شرکت در جشن عروسی اونو بپذیره و از مسعود
پرسید : لباس دامادی داری، گفت : نه با همین بلوز و
شلوار خوبه. دوستانم کت و شلوار اضافی دارند اما برام
گشاده . رضا که خوب قامت مسعود رو ورانداز کرد گفت :
فکرشم نکن ، اون جوره ، دوباره به آرش زنگ زد و گفت :
پس کجا موندی . آرش پاسخ داد : آخه نمی ذاری حرف
بزنم ، مادرت االن داره گریه کنان با همسایه ها
خداحافظی می کنه. منتظرم بیاد سوار ماشین بشه. رضا با

ملودی های آسمانی نويسنده: حميد دركی

تعجب پرسید : چی خداحافظی برای چی ؟ چرا گریه
میکنه ؟ آرش گفت : میگه رضا داره منو می بره خونه
سالمندان ، بچه ام روش نمیشه خودش بیاد خجالت
میکشه ، رضا با شنیدن این حرف دود از سرش بلند شد و
به مادرش مجدداً تلفن زد و گفت : قربونت بشم ، مادرم ،
خونه سالمندان چیه از خودت درآوردی! داری میای
بهزیستی برای امر خیر، اینجا یه عروس داریم مثل دسته
گل، منتظر یه دستی به سر و روی اون بکشی . گریه چیه
، خداحافظی کدومه ، آبروی منو بردی تو که ؟ مادرش
گفت : آرش فکر کردم این جوری می گه تا من زیاد
ناراحت نشم. آخه پسرم حرفای اون روز تو رو با ملودی ،
ببخشید تو رو خدا ، ناغافل شنیدم که سر من دعواتون
شد. رضا گفت : ول کن اون جریان رو وقت نداریم زود بیا
و به آرش هم بگو که اون کت و شلوار نقره ای که داره
بیاره برای داماد یه شب قرض بده با کراوات . فقط تو رو

ملودی های آسمانی نويسنده: حميد دركی

خدا زود باشید. آن روز اول غروب آفتاب آرش به همراه
مادر رضا به بهزیستی رسیدند و چند خانم مددکار به
گرمی از آنان استقبال کردند و مادر رضا بی آنکه فرصت
کنه تا با پسرش مالقاتی داشته باشه، روانه اتاق واحد
بانوان موسسه شد و به آرایش سر و وضع عروس که
دختری حدوداً نوزده ساله بود شد و مسعود هم لباسهای
آرش را بر تن کرد و کراوات خوشگلی هم بدور یقه پیراهن
آویخت و با عطر و ادکلن ، حسابی جلوه تازه ای بخود
گرفت ، میز و صندلی ها آماده شدند و میوه و شیرینی بر
روی آنها قرار گرفت و ناگهان صدای آمپلی فایر بلند شد و
نوای موسیقی تمام فضای سالن را فرا گرفت در یک لحظه
عروص با چادر گلدار خود دست در دست طاهره خانم،
آرایشگر خوشدست به همراه عده ای از زنان ساکن آنجا
وارد سالن مجتمع شد و به داماد پیوست. طاهره خانم که
اشک می ریخت آن دو را مقابل جایگاهی که رضا برایشان

ملودی های آسمانی نويسنده: حميد دركی

آماده کرده بود نشستند و رضا هر چند صدای خوبی
نداشت اما با آنکه از درون بخاطر پیشامد چند روز اخیر
می سوخت. شروع به خواندن کرد و آرش هم با گیتار خود
او را همراهی می کرد. رضا هر از گاهی از ریتم خارج
میشد و آرش مجبور بود حسابی تا جایی که میتونه او را
یاری کنه ، کم کم ادامه کار داشت به دشواری می افتاد
که به ناگهان فرهاد به همراه ملودی وارد سالن شدند و
بدون آنکه صحبتی با رضا داشته باشند ، به سمت عروس
و داماد رفته و هر یک کادوئی به آنها دادند و بسیار موقعر
هر یک برای اجرای حرفه خود رفتند . فرهاد ساز تومبا را
جابجا کرد و نزدیک رضا برد تا ملودی در کنار رضا قرار
گیرد و خود نیز میکروفون را از دست رضا گرفت و دورتر
از آن دو در کنار آرش قرار گرفته و شروع به خواندن کرد
و حسابی حضار را به وجد آورد. دستان ظریف و نرم
ملودی به راحتی بر روی پوست تومبا حرکت می کردند و

ملودی های آسمانی نويسنده: حميد دركی
ملودی های آسمانی رضا کامالً با حرکت دستان ملودی
همنوا و هم صدا ، شیرین و پر قدرت از انگشتان
سحرانگیز او بر روی کلیدهای سازش جاری میشد و به
راستی رقص انگشتان دست او دیدنی بود و در این میان
سه نفر بیش از همه خوشحال بودند، مسعود، داماد پادشاه
آن شب، همسرش مریم، عروس زیبا با چهره ای فروزان و
البته طاهره خانم که اشک ریزان درد پا را فراموش کرده
بود و به فرزند و عروس آینده خود چشم دوخته بود.


مطالب مرتبط

بـه نـام خداوند بخشنده و مـهربان هــرگونه بــرداشت یا رونوشت از نوشته های شخصی سایت ممـــــنوع می باشد. گریزانم از این مردم که با من همدم و یکرنگ هستند ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دو سد پیرانه بستند از این مردم که تا شعرم شنیدند به رویم چون گلی خوشبو شکفتند ولی آن دم که در خلوت نشستند مرا دیوانه ای بدنام گفتند..! "به قلم فروغ فرخزاد" سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی چه خیال‌ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی دیر ماندی ای صبح که جان من برآمد بزه کردی و نکردند مؤذنان ثوابی "به قلم ســعدی" اندک اندک جمع مستان می‌رسند اندک اندک می پرستان می‌رسند اندک اندک زین جهان هست و نیست نیستان رفتند و هستان می‌رسند "به قــــلم مـولانــا" دل از من برد و روی از من نهان کرد خدا را با که این بازی توان کرد شب تنهاییم در قصد جان بود خیالش لطف‌های بی‌کران کرد "به قلم حــافـظ" تا کی غمِ آن خورم که دارم یا نه وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه پر کن قدح باده، که معلومم نیست کاین دم که فرو برم بر آرم یا نه "به قــلم خــیام" تا کی به تمنای وصال تو یگانه اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه خواهد به سر آید، شب هجران تو یانه ای تیر غمت را دل عشاق نشانه "به قلم شیخ بهایی" ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا خبر از سرزنش خار جفا نیست ترا ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا با اسیر غم خود رحم چرا نیست ترا "به قلم وحشی بافقی" باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ گر کافر و گبر و بت‌پرستی باز آ این درگه ما درگه نومیدی نیست صد بار اگر توبه شکستی باز آ "به قلم ابوسعید ابوالخیر" ز دست رفت مرا بی تو روزگار دریغ چه یک دریغ که هر دم هزاربار دریغ به هرچه درنگرم بی تو صد هزار افسوس به هر نفس که زنم بی تو صد هزار دریغ "به قلم عطار" جانا به غریبستان چندین بنماند کس باز آی که در غربت قدر تو نداند کس صد نامه فرستادم یک نامهٔ تو نامد گویی خبر عاشق هرگز نرساند کس "به قلم انوری" دلبرا، در دل سخت تو وفا نیست چرا؟ کافران را دل نرمست و ترا نیست چرا؟ هر که قتلی بکند کشته بهایی بدهد تو مرا کشتی و امید بها نیست چرا؟ "به قلم اوحدی مراغه ای" سه درد آمو بجانم هر سه یکبار غریبی و اسیری و غم یار غریبی و اسیری چاره دیره غم یار و غم یار و غم یار "به قلم باباطاهر" ای داده غمت بباد جانم چو شمع تا کی ز غمت اشک فشانم چون شمع؟ گر می‌کشی‌ام بکش که خود را همگی من با تو نهاده، در میانم چون شمع "به قلم سلمان ساوجی" ای کرده دلم سوختهٔ درد جدایی از محنت تو نیست مرا روی رهایی من بی‌تو همی هیچ ندانم که کجایم ای از بر من دور ندانم که کجایی "به قلم سنایی" ای آنکه طلب کار خدایی به خود آ از خود بطلب کز تو خدا نیست جدا اول به خود آ چون به خود آیی به خدا اقرار بیاری به خدایی خدا "به قلم شاه نعمت الله ولی" در زیر فلک نالهٔ ما بی اثر است بی دردان را ز درد ما کی خبر است؟ از تنگی جا، ذوق اسیری دارم کز حلقهٔ دام، کلبه ام تنگ تر است "به قلم حزینی لاهیجی" مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز مرگ خود می‌بینم و رویت نمی بینم هنوز بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم شمع را نازم که می گرید به بالینم هنوز "به قلم رهی معیری" ای برده غمت شادی صد ساله ز دل هرگز نرود داغ تو چون لاله ز دل روزی که به دل داغ تو با خاک برم لاله ز گلم برآید و ناله ز دل "به قلم جامی" هرگز مباد آنکه بهشت آرزو کنم خود را به هیچ ، بهر چه بی آبرو کنم چندین هزار جان گرا میشود به باد گر من حدیث طرّه او مو به موکنم "به قلم عبدالقادر گیلانی" ای دوست غم تو سربه سر سوخت مرا چون شمع به بزم درد افروخت مرا من گریه و سوز دل نمی‌دانستم استاد تغافل تو آموخت مرا "به قلم خاقانی" با عشق تو در جهان غم نان که خورد؟ با درد تو اندیشه درمان که خورد؟ شاید پسرا که نانوایی نکنی چانها که برآمد از غمت نان که خورد؟ "به قلم ظهیر فاریابی"
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به سایت سید محمد جواد حسینی است. || طراح قالب avazak.ir