ریشه شب چله


ریشه شب چله

عدد چهل از گذشته جایگاه خاصی در فرهنگ ایرانی دارد. ایرانیان باستان زمستان را به «چله بزرگ» و «چله کوچک» تقسیم کرده بودند که دو بخش چهل روزه بود. آخرین شب آذر چله نامیده می‌شد چون شروع چله بزرگ بود و از سرمای زمستان حکایت داشت. درست چهل روز بعد از آن جشن سده برپا می‌شد که به مناسب پایان چله بزرگ و شروع چله کوچک است.

رسم‌های شب یلدا

آداب رسوم شب یلدایی که برگزار می‌کنیم هم ریشه در گذشته‌های دور دارد و از قرن‌ها پیش به ما رسیده است. مثلاً روشن کردن شمع که حالا جنبه تزئینی دارد همان کاری است که دهه‌ها و سده‌های قبل با روشن کردن اجاق و کرسی و آتش انجام می‌دادند و کار آن فراری دادن تاریکی و نیروهای اهریمنی بود. اما این شب آداب و رسم‌های مختلف و جالبی دارد که در ادامه از آن‌ها می‌گوییم و شما می‌توانید از آنها در شب یلدا ۱۴۰۲ استفاده کنید.

قصه‌گویی و شاهنامه‌خوانی

جمع شدن دور هم و گفتن حکایت‌ها و قصه‌های عامیانه برای بچه‌ها یکی از رسم‌های مهم این شب است. در گذشته معمولاً پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌های‌مان قصه‌های عامیانه مناطق مختلف کشور را برای سرگرمی بچه‌ها تعریف می‌کردند. خواندن شاهنامه هم یکی دیگر از کارهایی است که در شب یلدا انجام می‌شود، هرچند در گذشته رواج بیشتری داشت.

فال حافظ

دیوان حافظ جایگاه خاصی در شب چله دارد و از بزرگ خانواده خواسته می‌شود تا تفالی به دیوان حافظ بزند. معمولاً افراد با نیت کردن و خواندن فاتحه‌ای برای حافظ تفالی به دیوان اشعارش می‌زنند تا وضعیت و احوال آینده خودشان را از این طریق جویا شوند. از آنجایی که بیشتر غزلیات حافظ محتوایی عرفانی و عاشقانه و امیدوارکننده دارد، این فال‌ها معمولاً روحیه‌بخش‌اند.

سفره شب یلدا

از جذاب‌ترین آیین‌های شب یلدا سفره و خوردنی‌های آن است. سفره شب یلدا شامل میوه‌های مخصوص، آجیل و تنقلات مختلفی است. در شب چله دوران قدیم سفره‌ای به نام «میَزد» پهن می‌کردند. اما روی این سفره برحسب سلیقه و حتی مناطق مختلف کشور چیزهای متنوعی گذاشته می‌شود. میوه‌های شب یلدا جزء اصلی سفره‌اند و میوه‌های سرخ نقش اصلی را برعهده دارند. رنگ سرخ این میوه‌ها در واقع نماد خورشید است. برای همین انار و هندوانه پای ثابت میوه‌های سفره یلدا هستند.

هندوانه که میوه‌ای تابستانی است، به همین خاطر از قدیم معتقدند که با خوردن آن دیگر در طول زمستان، سرما به آدم اثر نمی‌کند. گذشتگان‌مان انار را میوه باروری و برکت می‌دانستند. همچنین انار به خاطر رنگ قرمزش نماد شادی و خورشید بود. علاوه بر این‌ها از میوه‌های این فصل مثل مرکبات و گلابی و خرمالو هم روی سفره می‌گذارند. آجیل هم جزء جدایی‌ناپذیر سفره شب یلداست، و البته از قدیم علاوه بر آجیل‌های معروف و رایج، نخودچی و کشمش، گندم و شاهدانه و تخمه هندوانه و کدوی برشته هم از آجیل‌های شب یلدا بودند.


بـه نـام خداوند بخشنده و مـهربان هــرگونه بــرداشت یا رونوشت از نوشته های شخصی سایت ممـــــنوع می باشد. گریزانم از این مردم که با من همدم و یکرنگ هستند ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دو سد پیرانه بستند از این مردم که تا شعرم شنیدند به رویم چون گلی خوشبو شکفتند ولی آن دم که در خلوت نشستند مرا دیوانه ای بدنام گفتند..! "به قلم فروغ فرخزاد" سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی چه خیال‌ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی دیر ماندی ای صبح که جان من برآمد بزه کردی و نکردند مؤذنان ثوابی "به قلم ســعدی" اندک اندک جمع مستان می‌رسند اندک اندک می پرستان می‌رسند اندک اندک زین جهان هست و نیست نیستان رفتند و هستان می‌رسند "به قــــلم مـولانــا" دل از من برد و روی از من نهان کرد خدا را با که این بازی توان کرد شب تنهاییم در قصد جان بود خیالش لطف‌های بی‌کران کرد "به قلم حــافـظ" تا کی غمِ آن خورم که دارم یا نه وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه پر کن قدح باده، که معلومم نیست کاین دم که فرو برم بر آرم یا نه "به قــلم خــیام" تا کی به تمنای وصال تو یگانه اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه خواهد به سر آید، شب هجران تو یانه ای تیر غمت را دل عشاق نشانه "به قلم شیخ بهایی" ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا خبر از سرزنش خار جفا نیست ترا ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا با اسیر غم خود رحم چرا نیست ترا "به قلم وحشی بافقی" باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ گر کافر و گبر و بت‌پرستی باز آ این درگه ما درگه نومیدی نیست صد بار اگر توبه شکستی باز آ "به قلم ابوسعید ابوالخیر" ز دست رفت مرا بی تو روزگار دریغ چه یک دریغ که هر دم هزاربار دریغ به هرچه درنگرم بی تو صد هزار افسوس به هر نفس که زنم بی تو صد هزار دریغ "به قلم عطار" جانا به غریبستان چندین بنماند کس باز آی که در غربت قدر تو نداند کس صد نامه فرستادم یک نامهٔ تو نامد گویی خبر عاشق هرگز نرساند کس "به قلم انوری" دلبرا، در دل سخت تو وفا نیست چرا؟ کافران را دل نرمست و ترا نیست چرا؟ هر که قتلی بکند کشته بهایی بدهد تو مرا کشتی و امید بها نیست چرا؟ "به قلم اوحدی مراغه ای" سه درد آمو بجانم هر سه یکبار غریبی و اسیری و غم یار غریبی و اسیری چاره دیره غم یار و غم یار و غم یار "به قلم باباطاهر" ای داده غمت بباد جانم چو شمع تا کی ز غمت اشک فشانم چون شمع؟ گر می‌کشی‌ام بکش که خود را همگی من با تو نهاده، در میانم چون شمع "به قلم سلمان ساوجی" ای کرده دلم سوختهٔ درد جدایی از محنت تو نیست مرا روی رهایی من بی‌تو همی هیچ ندانم که کجایم ای از بر من دور ندانم که کجایی "به قلم سنایی" ای آنکه طلب کار خدایی به خود آ از خود بطلب کز تو خدا نیست جدا اول به خود آ چون به خود آیی به خدا اقرار بیاری به خدایی خدا "به قلم شاه نعمت الله ولی" در زیر فلک نالهٔ ما بی اثر است بی دردان را ز درد ما کی خبر است؟ از تنگی جا، ذوق اسیری دارم کز حلقهٔ دام، کلبه ام تنگ تر است "به قلم حزینی لاهیجی" مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز مرگ خود می‌بینم و رویت نمی بینم هنوز بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم شمع را نازم که می گرید به بالینم هنوز "به قلم رهی معیری" ای برده غمت شادی صد ساله ز دل هرگز نرود داغ تو چون لاله ز دل روزی که به دل داغ تو با خاک برم لاله ز گلم برآید و ناله ز دل "به قلم جامی" هرگز مباد آنکه بهشت آرزو کنم خود را به هیچ ، بهر چه بی آبرو کنم چندین هزار جان گرا میشود به باد گر من حدیث طرّه او مو به موکنم "به قلم عبدالقادر گیلانی" ای دوست غم تو سربه سر سوخت مرا چون شمع به بزم درد افروخت مرا من گریه و سوز دل نمی‌دانستم استاد تغافل تو آموخت مرا "به قلم خاقانی" با عشق تو در جهان غم نان که خورد؟ با درد تو اندیشه درمان که خورد؟ شاید پسرا که نانوایی نکنی چانها که برآمد از غمت نان که خورد؟ "به قلم ظهیر فاریابی"
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به سایت سید محمد جواد حسینی است. || طراح قالب avazak.ir