رزتمپ

رمان مزاحم قسمت سوم

نگین با گریه تمام قضیه را برای نیما تعریف کرد و در آخر ادامه داد: نباید گولشو می خوردم تو میگی چی کار کنم؟
نیما چنگی در موهایش زد و گفت: من مطمئنم، دروغه باور کن قسم می خورم دروغه، آرش واقعا عاشق توئه، اینو از من که دوستشم بپرس. هر چی باشه ما پسرا بهتر حال هم دیگه رو میفهمیم.
نگین: پس این دختره چی میگه؟ آرش و پیام رو از کجا میشناسه؟
نیما: نمیدونم ولی مطمئنم دروغه. خواهش میکنم از این قضیه چیزی به آرش و دوستات نگو فقط خودمو خودت میدونیم، خوب؟
نیما اتاق را ترک کرد و نگین آن شب هم بدون شام خوابید نگین با نگرانی روزها را سپری میکرد روز سه شنبه به همراه نیما و مادر به مطب دکتر رفت و گچ پایش را باز کرد و بالاخره روز چهارشنبه رسید. نگین که شب فقط یک ساعت خوابیده بود چشمان قرمزش را گشود و صورتش را شست. نمی توانست خیلی خوب راه برود و تقریبا لنگ میزد از صبح اضطراب و پریشانی در چهره ی نگین موج میزد. سر میز صبحانه مادر کاملا متوجه حال نگین شده بود، حتی چند بار از او پرسیده بود، چی نگین را اینجوری به هم ریخته ولی نگین هر دفعه سر درد را بهانه میکرد و از جواب دادن طفره میرفت، و نیما هم به طرفداری از نگین به مادر میگفت: خب مامی جان میگه سرم درد میکنه دیگه چند بار میپرسی؟!!نگین و نیما ساعت پنج بعد از ظهر در ماشن نیما در حال حرکت به سمت کافی شاپ بودند. مسیر کافی شاپ تقریبا دور بود. نگین سرش را به پشت صندلی تکیه داد و این چند روز را در ذهنش مرور می کرد. از بعد از آن تماس حتی به پیامهای آرش هم جواب نمیداد. سرش را بلند کرد و به خیابان چشم دوخت. چند روزی بود که خودش را برای این برخورد آماده کرده بود و خدا خدا میکرد که اگه حرف آن دختر درست بوده خود را نبازد و بتواند تمام حرفهایی را که آماده کرده بود به آرش بزند. نیما رو به نگین گفت: آخه عزیز من چرا انقدر خودتو اذیت میکنی؟ من که به تو قول دادم دروغه مطمئنم الان میریم اونجا و این آرش دیوونه نشسته داره بهمون میخنده که تو رو سورپرایز کرده!!
نگین لبخند کمرنگی زد و گفت: واقعا از ته قلبم آرزو می کنم اینجوری باشه.
وقتی جلوی کافی شاپ رسیدن تپش های قلب نگین آغاز شد. نگین به خود نهیب زد، هنوز اتفاقی نیافتاده داری میمیری اگه دختره راست گفته باشه که همونجا غش میکنی. با کمک نیما وارد کافی شاپ شد و و گوشه ای دنج را انتخاب کردند که به همه ی قسمتهای کافی شاپ به راحتی دید داشته باشند. نگین مرتب یه ساعتش نگاه میکرد و لب پایینش را به دندان می گرفت نیما طاقتش تمام شد و گفت: فکر نمی کردم انقدر دیوونه باشی، داری میمیری!! دلم می خواد خودتو تو آیینه ببینی، شبیه ارواح شدی ولی خودمونیما، انقدر دوستش داری ناقلا؟
بالاخره لبهای نگین به لبخندی باز شد و نیما با خنده گفت: بله دیگه، مگر اینکه به این بخندی وگرنه من خودمم بکشم میگی نیما کیه دیگه.
در همین موقع صدای زنگوله هایی که بالا ی در کافی شاپ آویزان بود و با هر بار باز و بسته شدن در صدای آن بلند میشد در گوش نگین پیچید و آرش وارد کافی شاپ شد. دوباره تپش قلب نگین شروع شد و با نگرانی مسیر آرش را دنبال کرد، و نیما گفت: ایناها الان دیوونه میاد میگه اینم یه سورپرایز با مناسبت باز شدن گچ پای نگین خانم، میگی نه نگاه کن !!
و دستش را زیرچونه اش زد و به چشمهای نگران نگین چشم دوخت که ناگهان نگین چشمانش را چند بار باز و بسته کرد و گفت : وای خدای من، و سرش را روی دستانش که روی میر قرار داشت گذاشت. نیما با تعجب به پشت سرش را نگاه کرد و آرش را سر میز دختری که قیافه ای زننده برای خودش درست کرده بود دید. هنوز هم در شوک بود او به عشق آرش به نگین ذره ای شک نداشت، اما حالا چی میدید. به سمت نگین برگشت. نگین با عصبانیت بلند شد و در حالی که لنگ میزد خود را به میزی که آرش سر آن نشسته بود رساند.
آرش که از دیدن نگین حسابی غافلگیر شده بود بلند شد و گفت : نگین عزیزم تو اینجا چه کار میکنی؟
نگین که حلقه ی اشک در چشمانش حلقه زده بود به چهره ی کریه دختر نگاه کرد که حالا با پوز خندی تمسخر آمیز به نگین نگاه میکرد. نیما خود را به نگین رساند. آرش که متوجه حال نگین شده بود گفت: نگین عزیزم اشتباه نکن بزار توضیح بدم. 
نگین سر آرش فریاد زد: خواهش میکنم خفه شو، و حلقه ی اشکش باز شد و اشک روی گونه هایش غلتید مهسا بلند شد و مقابل آرش و نگین ایستاد و گفت: آرش جونم فکر نمیکردم انقدر بد سلیقه باشی این که چلاقه.
آرش به سمت دختر برگشت و گفت: خفه شو تو حق نداری در مورد نگین اینجوری حرف بزنی. نگین گفت:نه آرش خان اذیتشون نکن خب راست میگه. ولی خانم بهتره بدونی پای من به خاطر یه بی لیاقت اینجوری شده، و به سمت در راه افتاد. 
آرش به دنبال نگین دوید و با التماس گفت: نگین گوش کن عزیزم.
نیما جلوی آرش را گرفت و گفت: برات متاسفم لیاقتت همین دخترست. دفعه ی دیگه هم اسم خواهر منو بیاری کاری می کنم تا ابد از حرف زدن محروم بشی، و به سمت نگین رفت وزیر بغل نگین را گرفت و به او در راه رفتن کمک کرد.
آرش با فریاد گفت: میکشمت لعنتی میکشمت.
نگین به کمک نیما روی صندلی ماشین نشست. وقتی نیما پشت رل قرار گرفت نگین با صدای بلند شروع به گریه کرد و به سرزنش نیما پرداخت: این بود عشق؟ این بود رفیق سینه چاک شما؟ دیدیش نیما؟! من میمیرم!! نه دیگه نمی تونم، و دوباره شروع به گریه کرد. 
نیما در سکوت رانندگی میکرد. می خواست نگین خودش را خالی کند. خودش هم هنوز صحنه ای را که دیده بود باور نمی کرد. آرش مرتب به نگین زنگ و پیام میزد. نگین از عصبانیتباتری تلفن 
همراهش را بیرون آورد و آن را داخل کیفش پرتاب کرد. احساس ضعف شدیدی می کرد. سرش 
به دوران افتاده بود، چشمانش را بست و سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و هر دو تا خانه ساکت بودند. نگین فکر احساسات از رفته اش آزارش می داد و نیما هنوز هم سعی داشت به انکار آن چیزی که دیده بود بپردازد. وقتی به منزل رسیدند، نگین سلام مختصری به مادر کرد و به اتاقش رفت. مادر با دیدن چشمان قرمز و ورم کرده ی نگین به شک خودش مطمئن شد. دختر یکدانه اش در حال کلنجار رفتن با مشکلی سخت بود ولی تا خواست لب به سوال باز کند، نیما دوباره مانع او شد. نگین وارد اتاقش شد، لباسهایش را بیرون آورد و به گوشه ی اتاق پرتاب کرد. یک دل سیر گریه کرد و بعد روی تختش نشست. سعی کرد فکرهای پریشان توی سرش را متمرکز کند. بعد از کلی کلنجار رفتن با خودش گفت من که چیزی از دست ندادم، خوب میشه اسم اینو گذاشت یه تجربه ی تلخ، نه بهتره بگم یک تجربه ی تلخ تلخ، من باید زندگی کنم. من که تا الان خودمو در مقابل همه نگه داشته بودم چرا انقدر کشکی قلب و دلمو دو دستی به آرش تقدیم کردم. ولی من تصمیمو گرفتم انگار قلبش به او نهیب میزد فکر نکن من باهاتم میخوای تنها بری به سلامت!! من هنوز در گرو آرشم
نگین گفت: خوب نباش، بهتر!! من از رابطه ی عاطفی چه خیری دیدم که حالا تو این جوری تهدیدم 
می کنی؟!
لیوان آب سردی که نیما چندی پیش برایش آورده بود دست نخورده روی میز باقی مانده بود. لیوان را برداشت و روی دستش ریخت و آب سرد درون لیوان را به روی صورتش پاشید. حالش کمی بهتر بود ولی هنوز سر درد عذابش میداد. بلند شد موهای نامرتبش را مرتب کرد و مقابل آینه آنها را بالای سرش محکم با کش بست. به خودش در آینه نگاهی انداخت، چشمانش هنوز سرخ و متورم بود، ولی به آنها اهمیتی نداد و به سمت در اتاق رفت. نفس عمیقی کشید، در را باز کرد و از پله ها پایین رفت، در حالی که سعی می کرد غمی عظیم را که در چشمانش موج میزد پنهان کند. مادر را بر خلاف معمول و تصور نگین در حال حل کردن جدول نبود و مشغول پوست کندن پیاز برای غذا بود و آنقدر غرق در افکار خودش بود که متوجه ورود نگین به آشپزخانه نشد. نگرانی در 
چشمان مادر موج میزد و نگین علت آن را به خوبی درک میکرد. نیما در پذیرایی مشغول تماشا ی تلویزیون بود و مدام کنترل تلویزیون را روی پایش می کوبید. نگین خود را سرزنش میکرد که به خاطر یک اشتباه، که حالا به نظرش مسخره می آمد، همه را آشفته کرده بود. صندلی کناری مادر را بیرون کشید و روی آن نشست. مادر که تازه متوجه حضور نگین شد، چشمان نگرانش را به صورت نگین دوخت و پرسید: بهتر شدی مامان جون؟
نگین مادر را در آغوش کشید و گفت: قربون مامانی مهربونم! چیزی نشده بود که، فقط یه ذره سرم درد می کرد.
نیما که چهره اش را خنده ای مصنوعی پر کرده بود، وارد آشپزخانه شد و گفت: به به مادر و دختر خوب باهم خلوت کردینا!! بابا مام تو صف بودیما، و روی صندلی کناری نگین قرار گرفت.
نگین که موقعیت را برای بیان تصمیمی که گرفته بود مناسب دید، بی مقدمه گفت: من بعد از کلی فکر تصمیممو گرفتم. من میخوام با علی سبحانی ازدواج کنم.
مادر با تعجب به نگین که به ظاهر با خونسردی کامل صحبت می کرد نگاه کرد و گفت: حالا دیگه مطمئن شدم حالت اصلا خوب نیست. معلوم هست چی داری میگی؟
و نیما در ادامه گفت: نگین تو نباید انقدر زود قضاوت کنی به اونم اجازه ی صحبت بده.
مادر که با تعجب به آن دو نگاه میکرد گفت: شما دارین راجع به چی صحبت میکنین؟ و بعد رو به نگین گفت: مادرش پنجشنبه شب که زنگ زده بود خودت گفتی بهش جواب رد بده .
نگین: خب کاری نداره بهشون زنگ بزن بگو تصمیم دخترم عوض شده .
نیما: من نمیذارم تو با این دیوونه بازیات با زندگیت بازی کنی.
نگین بلند شد و گفت: این منم که باید برای زندگیم تصمیم بگیرم.
نیما: آخه پس آرش چی میشه.
نگین با عصبانیت فریاد زد: دیگه نمی خوام اسمشو بشنوم فهمیدی؟ ببینم تو امروز کور بودی. من دیگه حتی نمی خوام چشمم به چشمش بیافته، و در حالی که از آشپزخانه بیرون می رفت داد زد: دیگم اسم اون بی لیاقتو جلوی من نیار هیچوقت، و در حالی که اشکش سرازیر شده بود به سمت پله ها رفت.
نیما از آشپزخانه بیرون آمد و گفت: تو هنوز عاشقشی اینو میتونی از اشکات بپرسی خواهش میکنم بیشتر فکر کن.
مادر که با اضطراب به آن دو نگاه میکرد گفت: آخه به منم بگین چی شده دلم ترکید از دستشما دو تا.
نگین احساس میکرد سرش روی بدنش سنگینی میکنه، توانایی باز نگه داشتن پلک هایش را نداشت و دیگر هیچ نفهمید

 

وقتی چشمانش را باز کرد خانم سفید پوشی را کنار خود دید، و اون خانم با لبخند به او گفت: خدا رو شکر به هوش اومدی عزیزم .
نگین به زحمت لبانش را گشود و از پرستار لیوانی آب تقاضا کرد. پرستار از اتاق بیرون رفت و نگین چشمانش را بست وقتی دوباره چشمانش را گشود، و مردی را که لیوانی آب در دستش بود مقابل خود دید. چون چشمانش تار میدید نمی توانست چهره ی مرد را به خوبی ببیند، چند بار پلک زد. تاری کم کم محو شد و نگین چهره ی آرش را به خوبی تشخیص داد. 
تمام توانش را روی زبانش متمرکز کرد و با عصبانیتی که در چشمانش هویدا بود گفت: تو اینجا چه غلطی می کنی؟!! برو بیرون.
آرش کنار تخت نگین آمد و با خواهش و التماس از نگین خواست به حرفهایش گوش کند. اما نگین فقط یک کلام می گفت: من با تو دیگه حرفی ندارم.آرش برو بیرون بزار همه چی رو فراموش کنم، و با این حرف اشکی روی گونه اش غلتید و سرش را به سمت دیوار برگرداند. آرش از اتاق بیرون رفت و دقایقی بعد سکوت اتاق با جیغ لاستیک اتومبیلی که از زمین کنده شد، شکست. مادر وارد اتاق شد و رو به نگین گفت: معلوم هست تو چت شده دختر؟ این دیوونه بازیا چیه این بچه رو چرا از اتاق بیرون کردی؟ چرا انقدر با این پسر لج بازی می کنی؟ حالا میگم بین تو و آرش حتما اتفاقی افتاده! این نیمای دیوونه رو بگو.
نگین در مقابل طرفداری های مادر از آرش فقط بی صدا اشک می ریخت و با خود میگفت، مامان کجا بودی ببنینی این پسری که تو انقدر سنگشو به سینه میزنی با دخترت چی کار کرده، نگین بعد از اتمام سرم به منزل بازگشت و به خاطر دارو های خواب آوری که توی سرمش زده شده بود با بی خیالی تا صبح خوابید.
صبح روز بعد که چشمانش را باز کرد، در دل آرزو کرد ای کاش همه آن چیزها در خواب بوده باشد ولی کبودی روی دستش که ناشی از فرو رفتن سرم در دستش بود، به او فهماند همه چیزهایی را که دیروز دیده بوده حقیقت داشته است.
صبحانه در سکوت صرف شد. پدر و نیما از منزل خارج شدند. نگین وارد اتاقش شد و با نازنین تماس گرفت دلش می خواست با یک نفر درد و دل کند. درست بود که با نیما خیلی راحت بود ولی باز هم یک دختر بهتر حال نگین را می فهمید.
یک ساعت تمام با نازنین صحبت کرد. نازنین هم حرف نیما را تکرار میکرد، میگفت: باید به آرش اجازه ی صحبت بزنی، نباید به خاطر یه لج بازی مسخره آینده تو خراب کنی، نگین خواهش میکنم عاقلانه تصمیم بگیر. تو دختر عاقلی هستی پس مثل همیشه عاقلانه تصمیم بگیر.
نگین با گفتن «تو هم مثل نیما خودتو میزنی به نفهمی» حرف نازنین را قطع کرد. بعد از پایان مکالمه اش با نازنین برای کمک به مادر به طبقه ی پایین رفت. اما از نصیحت های مادر حسابی کلافه شده بود و بعد از خوردن ناهار و کمک در شستن ظرفهای کثیف ناهار، دوباره به اتاقش پناه برد. دلش برای پیامهای آرش و صحبت با او تنگ شده بود، که ناگهان یادش افتاد که از دیروز که باتری تلفنش را بیرون آورده تلفنش خاموش در کیفش افتاده است.
آرش مرتب به دیدار نگین می رفت و مهلت می خواست. اما نگین هیچ وقت به حرفهای او گوش نمی کرد و همیشه او را از خود میراند. پس از یک هفته جنگ و دعوا و مقاومتِ نگین در برابر نیما و مادر و همچنین نازنین و ملیکا بالاخره نیما به او گفت: باشه اگه تو میخوای به بخت خودت لگد بزنی حرفی نیست ولی از من توقع رفتار درست حسابی با این پسره رو نداشته باش.آرش تمام قضیه ی اون روز رو برای من تعریف کرد حیف که گوشاتو روی حرف حساب بستی، و به اتاقش رفت.
نگین موافقت خود را به خانواده ی سبحانی اعلام کرد. علی در پوست خود نمی گنجید و نگین برق شادی را در چشمان او می دید و با خود می گفت: من که به عشقم نرسیدم، حداقل میتونم یکی دیگه رو به عشقش برسونم.
آرش چند روزی بود که غیبش زده بود و هیچ کس از او خبر نداشت. بر خلاف تصور نگین همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد و او وقتی به خود آمد که در محضر و کنار علی نشسته بود تا برای همیشه به همسری او در بیاید. خطبه ی عقد را نمی شنید انگار در گوش هایش چیز سنگینی فرو کرده بودند. سعی کرد فکرش را به عقب برگرداند، به شب خواستگاری مجدد علی که علی برای او از آرزو هایش گفته بود ولی نگین فقط قیافه ی عصبی آرش را تجسم می کرد. همان قیافه ای که آرش از آزار و اذیت های نگین و نازنین در روز دبیرستان به خود می گرفت. شبِ بعد بله بران بود. مادر علی سنگ تمام گذاشته بود و انگشتری گران قیمت که با برلین های ریز درست شده بود به همراه پارچه ای حریر برای نگین به عنوان کادو آورده بود. نگین یاد صحنه ای افتاد که علی می خواست انگشتر را در انگشت نگین فرو کند، و نگین تمام سعی خود را می کرد که انگشتش با انگشت علی برخوردی نداشته باشد، ولی علی خیلی راحت انگشت نگین را در دست گرفته بود و حلقه را در انگشت نگین نشانده بود و حتی بعد از آن بوسه ای روی انگشت نگین نشانده بود که او را به شدت عصبی کرد، و صورت سفیدش به رنگ سرخ گراییده بود، و وقتی با هزار زحمت سرش را بالا آورده بود تا از کسانی که برای آن دو دست میزدند تشکر کند، با چشمان عصبانی و چهره ی در هم رفته ی پدر و مادر و نیما مواجه شده بود، و حالا خود را کنار آن مرد می دید مردی که هیچ یک از اعضای خانواده اش حاضر به پذیرش او نبودند. با خود فکر می کرد اگر الان آرش کنارم بود چقدر خوب بود. سعی میکردم ثانیه به ثانیه ی این لحظات رو توی ذهنم ثبت کنم و لحظه ای به جای علی آرش را کنار خود تصور کرد. ولی سریع ذهنش را از این افکار پاک کرد او دیگر متعلق به دیگری بود و نباید به جز همسرش به مرد دیگری فکر میکرد. در این افکار بود که با ضربه ای که الناز، خواهر علی، به بازویش زد به خود آمد و الناز گفت: بابا عروس خانم ما خیلی ناز دارن و البته نازشونم زیاد خریدار داره، و با این جمله ی الناز لبخدی به لبهای علی نشست.
الناز گفت:زیر لفظیتم که گرفتی عروس خانم بله رو بگو دیگه، دل داداشم آب شد، و نگین تازه متوجه دستبند پر نگینی شد که روی دستش خودنمایی می کرد. سرش را بالا آورد به چهره ی نیما که درست در مقابلش بود نگاه کرد او هنوز هم سعی داشت نگین را منصرف کند، انگار با چشمانش به او می گفت هنوزم دیر نشده ، و بعد به پدر ومادر که حالا دیگر سعی در پذیرش علی داشتند و چهره ای بشاش داشتند، نگاهی انداخت. لبانش را به زحمت باز کرد و گفت: با اجازه ی پدر و مادرم و در همین موقع در اتاق عقد باز شد و آرش به سرعت وارد شد و با صدای بلندی از جمع عذرخواهی کرد و کنار نیما ایستاد. نگین با دیدن او گویی زبانش مانند چوب خشکی شده بود و تکان نمی خورد، ولی دوباره یاد صحنه ی وقیح در کافی شاپ افتاد و سرش را بلند کرد و در چشمان آرش که غم در آنها هویدا بود، نگاه کرد و گفت:بله.
صدای دست و هلهله اتاق را پر کرد. اعضای فامیل یکی یکی جلو آمدند و به نگین و علی تبریک گفتند، و از محضر بیرون می رفتند. آخرین نفر آرش بود، که جلو آمد. نگین به چهره اش دقیق شد لاغرتر شده بود. آرش در حالی سعی می کرد نگاهش به نگین نیفتاد رو به علی گفت: امیدوارم عشق بینتون روز به روز بیشتر بشه، خوشبخت باشین.
علی به گرمی از او تشکر کرد، و آرش به سمت در رفت قبل از اینکه بیرون برود،با صدای علی که می گفت: بالاخره مال خودم شدی، مال خود خودم، به سمت آن دو برگشت، که دید علی نگین را به گرمی در آغوش گرفته و می بوسد. لحظه ای نگاهش به چشمان نگین افتاد ولی سریع نگاهش را برگرفت و به سرعت از پله ها پایین رفت.
همه ی ماشین ها پر شده بود و علی هم ماشین نیاورده بود فقط ماشین آرش خالی مانده بود به اصرار علی با وجود بی میلی آرش آن دو در ماشین آرش جای گرفتند. علی دستانش را دور شانه های نگین حلقه کرد و سر او را روی شانه اش قرار داد. نگین به خوبی می توانست غم پیدا در چشمان زیبای آرش را در آینه ببنید. نگاهش را روی آرش چرخاند که در حال رانندگی بود. ته ریشی صورتش را پوشانده بود ولی هنوز در نظر نگین همان مرد جذاب و دل خواه بود
علی گفت: آرش جان ضبطتو روشن کن بابا عروسیه ها
آرش خنده ی تلخی زد و گفت: ولی فکر نمی کنم از آهنگش خوشتون بیاد.
علی: بذار بابا ناز نکن.
نیما هم که در ماشین آرش نشسته بود ضبط را روشن کرد و خواننده شروع به خواندن کرد:
ديگـه مجبــور نيستـي هــر جا كه ميري
ازم اجــــازه ی رفتـــــن بگيــــــري 
ميشـه بـا هر كي كه مي خواي بجوشــي 
اصلا هــر چــي دلت مي خواد بپــوشــي
ميشه بــه هــركي مـي خـواي دل ببندي
يـا بـــا غـريبه هــا بگــــي بـــخنــــدي
وقتـي ديــر مــي كنــي يا ميــري جائي
ديــگه نيستــــم بهـــت بگــم كجـــائي
نـرو تنــهـــام نـــزار بــا درد و غمـــهــام 
اگر چـــه دلخــوري از خيلــي حرفــام
به قــــــرآني كه از سـايـش گـــذشتم
به مـــرگ هر دو تامون خيلي تنهــام
نگـــو مـــيبينـــمت يــــه روز ديــگـــه
آخــه احســـاس من اينــو نميــگـــه
نمــي تونم قبـــول كنــم نبـــاشـــم
تـر و خشكـت كنــه يه مــــرد ديگـــه
خــداحافــظ هميشــه بهتــر از مـــن
هميشـه يـا كه هر جا سـر تر از مـن
تو چشمات بهتــرين بــودم تو دنيــا
نمــي ديـدي اگـر چـه كمتــر از مـن
خــداحافظ كه رفتـــــم بي بهـــونه
از اين خونـــه دلــم بـدجـوري خونه
به جـاي سر به روي شـونه ی من
تــو يادم خــاطـرات تــو مــي مـونه
اگـــه كـــوه طــلا واســــت ميــاره
اگـــه دنيـــا رو زيـــر پـــات بـــــزاره
بازم دستاي خاليـم خوب ميــدونن
كـه هيشكي قدر من دوست نداره
گلـت خشك شد ولي هرگز نمــرده
زمـــــان بــوي تــو رو از خــونه بــرده
دلم خوش بود مياي يك شب تو خوابم
ولــي چــند ماهــــه كه خوابــم نبــرده
داري ميـــري ولــي پيشـت مــي مــونم
واســـت هيچـــي نبــودم خوب مي دونم
ولـــي مـــن در عـــوض هــر جا كــه باشـم
واســت تــا آخــــر عمـــرم مـــي خــــونــم
شـــايد خيـلي چيـــزا مـــي خواستــي اما
منـــــم هيچــي نـــداشتــــم پــات بـــريـــزم
اينقــــد بغضـــم رو پنهـــون كــــردم از تــــو
از اون روزي كـــــه رفتــــي مــــريضـــــــم
قـــديمـــا يــــادمـــه مـــي رفتــــي جـــائي 
هميشـــه يـــه خـــداحـــافــــظ مــي گفتـــي
چقــــد آســـون شـــدم بـــاهـــات غـــريبـــه
بـــازم پشـــت ســـــرم چيـــزي شنفتـــــي
الان داغــــي نمـــي فهمـــي چــي مـي گم
مـــديـــونـــي اگـــــه يـــادم بــيفتـــــي
قطره ای اشک از گوشه ی چشم نگین روی دست علی چکید. علی سر او را از روی شانه اش بلند کرد و گفت: عزیزم چرا گریه می کنی؟

نیما و آرش سریع به سمت عقب برگشتند. علی بوسه ای روی گونه ی نگین نشاند. آرش چشمان حسرت بارش را روی صورت نگین دوخت و سریع برگشت و به رانندگیش ادامه داد.
علی گفت: بابا اینا چیه گذاشتی؟ خانم گل ما رو اذیت کردی. 
آرش ضبط را خاموش کرد و تا منزل نگین سکوت ماشین فقط گاهی با ابراز علاقه های علی به نگین شکسته می شد. نگین اصلا صحبت نمی کرد، غذابی که آرش می کشید به خوبی در چشمانش هویدا بود. نگین واقعا پشیمان بود ولی دیگه برای هر کاری دیر شده بود. پس سکوت را ترجیح داد نباید بیش از این آرش را اذیت می کرد و همین طور خود را سرزنش میکرد. مردی که کنارش بود و اینطور صمیمانه به او ابراز علاقه می کرد، شوهرش بود و نگین باید قلب و جانش را دو دستی به او تقدیم میکرد. اما قلبش گفته بود با او نیست. نگین در افکار خود بود که علی به او گفت: خانم خانما رسیدیم بیا عزیزم بیاو
نگین از ماشین پیاده شد و به محض پیاده شدن نگین و نیما، ماشین آرش با سرعت زیادی از جا کنده شد. نگین به همراه علی وارد ساختمان شد. بعد از ساعتی جشن و پایکوبی خانواده ی علی برای رفتن به منزلشان آماده شدند. هنگام خداحافظی علی به نگین گفته بود فردا دنبالش می آید تا با هم بیرون بروند.
نگین با لبخندی به او جواب داده بود و علی را با خوشحالی راهی منزلش کرده بود. بعد از رفتن آنها پدر گفت: دختر گلم امیدوارم خوشبخت بشی علی پسر خوبیه میتونه خوشبختت کنه.
مادر هم مدام از علی و خوبیهایش تعریف می کرد. اما نیما انگار کمر به آزار نگین بسته بود. فقط نگاه های سرزنش بارش را به نگین می پاشید. نگین می خواست به او بگوید می دونم میدونم تازه خودم فهمیدم چه اشتباه بزرگی کردم تو دیگه نمی خواد سرزنشم کنی.
نگین به اتاقش پناه برد. دیگر باید با دوران مجردی و آزادی خداحافظی می کرد. او دیگر به کس دیگری تعلق داشت چقدر همه چیز زود اتفاق افتاده و به قول دوستان نگین این دختر عاقل و مادریزرگ، چقدر سریع و بی فکر زندگیش را خراب کرده بود. اما نه نباید خود را سرزنش می کرد. باید سعی می کرد تا خود را با شرایط جدید وفق بدهد. علی واقعا او را دوست داشت. نگین هم باید تمام تلاش خود را برای دوست داشتن علی به کار می برد، اما مگر دوست داشتن به تلاش نیاز داشت. نمی دانست باید چه کند. سرش را روی بالشت گذاشت و سعی کرد بخوابد. 
صبح روز بعد بعد از بیدار شدن حمام آب گرمی کرد. مانتویش را از کمدش بیرون آورد با بی حوصلگی روسری را روی سرش بست. صورتش خیلی بی رنگ بود. کشویش را باز کرد تا لوازم آرایشش را بیرون بیاورد اما با خود گفت: اون باید من واقعی رو ببنینه نه زیر یه من رنگ روغن. کشو یش را بست و خود را سرزنش کرد که چرا انقدر بی حوصله است. پس دوباره و این بار سعی کرد با حوصله روسریش را مرتب کرد و چادرش را سرش کرد. وقتی کیفش را از روی تخت برداشت، صدای زنگ را شنید. لبخندی روی لبهایش نشاند و در آینه به خود گفت: پیش به سوی 
زندگی جدید. همانطور که رویش به سمت آینه بود، عقب عقب به سمت در رفت، در را باز 
کرد و علی را جلوی در دید لبخندی زد و گفت: سلام تو کی اومدی بالا؟
علی: همین الان .
نگین: خیلی عجله داریا.
علی: معلومه برای دیدن خانم خوشگلم خیلی عجله دارم و بعد در حالی که به چشمان نگین چشم دوخت گفت: نگین چشمات چشمات .
نگین: آره خیلی پف کرده دیشب زیادی خوب خوابیدم.
علی: نه من عاشق این چشمای شیطونت شدم .
نگین سرش را به زیر انداخت علی دستش را زیر چانه اش برد و سر نگین را بالا آورد گفت: نه دیگه قرار نشد، حالا که همه ی زندگیم شدی منو از دیدن این چشمات محروم کنی، وگونه ی نگین را بوسید. نگین هنوز از علی خجالت می کشید و با هر بوسه ی او سرخ می شد، اما علی خیلی راحت برخورد می کرد. در همین موقع در اتاق نیما باز شد و او بیرون آمد. به سمت علی آمد. آن دو با هم دست دادند ونیما تقریبا گرم با او برخورد کرد. نگین با تعجب به نیما نگاه می کرد. نیما با خنده روبه نگین گفت: درسته نباید اصولا به داماد جماعت رو داد، اما چی کار کنیم چون خواهرمون خاطرت رو می خواد مام تحمل میکنیم، و با لبخندی به نگین فهماند که به زندگی جدید نگین با علی امیدوار است. نگین هم با لبخندی پاسخش را داد.
علی دست نگین را در دستش گرفت و آن دو با هم از پله ها پایین آمدند. بعد از خداحافظی از مادر و نیما، به سمت ماشین علی رفتند. علی قفل در را باز کرد و هردو روی صندلی هایشان جای گرفتند، و علی به سمت مرکز خرید بزرگی حرکت کرد. وقتی مقابل مرکز خرید ایستادند، نگین با تعجب به علی نگاه کرد و گفت: آقای سبحانی چرا اینجا.
علی و نگین هردو از طرز حرف زدن نگین خندیدند او هنوز هم علی را با نام آقای سبحانی صدا می کرد، ولی اسم آرش را خیلی راحت و بدون پسوند و پیشوند ادا می کرد. 
علی خنده ی بلندی کرد و گفت: خانم سپهری از اونجایی که من همیشه علاقه داشتم دست در 
بازوی یه خانم برم خرید و هرچی اون گفت براش بخرم شما رو آوردم اینجا.
وقتی از ماشین پاده شدند علی بازویش را جلو آورد و نگین دست در بازوی او انداخت و با هم به
سمت مرکز خرید به راه افتادند. علی خیلی خوش سلیقه بود و هر چیزی را نگین اراده می کرد برایش می خرید. نگین می دانست که علی مرد مهربان و خوش قلبیست، و میتواند او را خوشبخت کند. آرش برای او تمام شده بود و نگین باید او را فراموش می کرد، پس سعی می کرد در مقابل مهربانی های علی او هم برخورد مهربانی داشته باشد و او را خوشحال کند. 
علی پشت ویترین یک مغازه لباس شب زیبایی را دید و آن را پسندید و با ذوق فراوان رو به نگین گفت: نگین میبینی چقدر شیکه! مطمئنم بپوشیش محشر میشی.
نگین نگاهی به لباس انداخت و گفت: به چند دلیل من نمی تونم اونو بپوشم.
علی لبخندی زد و دستانش را روی سینه قفل کرد و گفت: خب دلایل؟
نگین لبهایش را به طرز خنده داری جمع کرد و گفت: اول اینکه این لباس یقه و پشت خیلی بازی داره و مدلش کاملا زنونست، سه من نمی خوام اینو بپوشم چی میگی؟
علی خنده ای کرد و گفت: خوب دلایل اول و دومتو که قبول ندارم، ولی برای سومیش نمی تونم مقاومت کنم .
بعد آنها به کافی شاپی رفتند و بعد از خوردن دو قهوه، به سمت پارک بزرگی حرکت کردند و بعد از کمی قدم زدن در پارک به سمت منزل نگین به راه افتادند. جلوی در منزل، نگین پیاده شد و به سمت در رفت. علی از ماشین پیاده شد و گفت: یه چیزی یادت رفته ها نگین. 
نگاهی به جعبه های خرید که دستش بود گفت: همینا بود دیگه چی؟ کیفم هم رو دوشمه.
علی قیافه ی دلخوری به خود گرفت و گفت: باشه یادت باشه ها.
نگین: آهان پسر لوس! تازه یادم افتاد بفرمایید تو .
علی دستانش را به نشانه ی شادی به یکدیگر مالید و گفت: چشم، و در ماشین را قفل کرد و کنار نگین اومد.
نگین: بله دیگه به خاطر همینه که تعارف نمی کنم .
هردو با خنده وارد خانه شدند. نگین چادرش را به جالباسی آویزان کرد، ولی روسری روی سرش بود. علی و نگین خریدهایشان را به مادر و نیما نشان دادند، و نیما با شوخی رو به علی گفت: به به! بعد از بابا زن ذلیل دوم هم به فامیل اضافه شد.
نگین: چیه حسودیت میشه؟ و علی هم دست هایش را دور شانه ی نگین حلقه کرد و گفت: آقا نیما من به زن ذلیلیم افتخار می کنم، مشکلیه؟
نیما خندید و علی گفت: شب دراز است آقا نیما سلامت میکنم
نیما: کاری نداره که منم جواب سلامتو نمیدم.
علی و نگین خرید هایشان را جمع کردند و به اتاق نگین رفتند. علی پشت سر نگین وارد اتاق شد و در را بست.
نگین: بیا تو دم در بده! برو بیرون میخوام لباسمو عوض کنم 
.علی: خب عوض کن.
نگین: نه بابا دیگه چی؟
علی: یعنی چی نگین، من هنوز موهای تو رو ندیدم .
نگین خنده ای از سر تعجب کرد و گفت: یعنی موهای من دیدنیه؟
علی: برای من آره .
نگین: الان موهای من مثل جنگله چون از صبح زیر چادر و روسری بوده. حداقل بذار یه دوش بگیرم بعد.
علی: پس من اینجا میشینم .
نگین: دیگه چی؟ پاشو برو پیش نیما تا منم بیام.
علی: به شرطی که قول بدی .
نگین: باشه بابا قول، و بعد به سمت در رفت و در را باز کرد و گفت: حالام لطفا بیرون.
نیما خندید و گفت: از الان شروع شد، بازم به زن ذلیلیت افنخار میکنی؟
علی دستی به پشت نیما زد و گفت: فعلا شما بیا من یک کلاس آموزش زن ذلیلی برات بذارم، و با نیما به سمت پذیرایی رفت.
نگین در اتاق را بست، روسریش را برداشت و در آینه نگاهی به خودش کرد و خندید و 
گفت: اگه منو اینجوری می دید که طلاقم میداد، اونوقت باید زن آرش میشدم.
خنده روی لب هایش خشک شد. از دیروز از او خبری نداشت، حتی روزهایی که با او قهر بود هم سعی می کرد، زیر زبون نیما را بکشد و از او باخبر شود. هاله ای از غم چشمانش را پوشاند و غمگین روی تخت نشست و در فکر فرو رفت.
رفتار نگین و علی روز به روز صمیمی تر میشد و نگین نهایت سعی خود را می کرد که به آرش فکر نکند. ولی او چندان هم موفق نبود و هرشب با قطرات اشکی که برای آرش می ریخت به خواب می رفت. آخر هفته نگین و خانواده اش به همراه علی برای صرف شام به منزل آقای سهرابی دعوت شدند. وقتی نگین مسئله را برای علی مطرح کرد امیدوار بود او قبول نکند، چون نگین واقعا دیگر تحمل دیدن عذاب آرش را نداشت، ولی علی با کمال میل پذیرفت. حتی از نگین خواهش کرد تا به همراه علی و با ماشین او به منزل آنها بروند. عصر روز پنجشنبه نگین آخرین نگاه را به خود در آینه انداخت. همه چیز مناسب بود. بلوزی به رنگ سبز روشن به همرا شلوار جین و شالی همرنگ بلوزش و مانتوی سبز کمرنگش را پوشید، و چادرش را سر کرد، و به سرعت از پله ها پایین آمد علی کنار پله ها منتظرش بود. نگین با دیدن علی لبخندی زد و سلام کرد. همان طور که داشت می دوید باز نزدیک بود پایش روی آخرین پله سر بخورد. ولی علی به خود آمد و دست نگین راگرفت و با خنده گفت: انگار هر چند وقت یکبار باید به این پله ها یه حالی بدی نه؟
نگین خنده ای کرد و گفت: نه بابا !! باور کن اینا چند وقته که با من سر لج افتادن.
آن دو با شادی سوار ماشین علی شدند به یک گل فروشی رفتند و دست گل زیبایی خریدند، چون علی اصرار داشت دفعه ی اول با دست خالی آنجا نرود. بعد از خریدن گل وقتی در ماشین نشستند، علی نگاهی به ساعتش کرد و گفت: فکر کنم یه ذره عجله کردیم الان اگه برسیم اونجا میگن چه عروس داماد هولی.
نگین خندید و گفت: نه خیر جناب! اشتباه نکن، میگن چه داماد هولی.
علی خندید و گونه ی نگین را بوسید و دستش را دور شانه ی او حلقه کرد و نگین را به خود فشرد و گفت: عاشق همین شیطونیاتم.
نگین خود را از حلقه ی دستان علی رها کرد و گفت: در ضمن جناب سبحانی امشب، بوسیدن، دست دور کمر انداختن، دست دور شونه انداختن و.... ممنوع.
علی: آهان بعد چرا خانم؟
نگین: به خاطر اینکه من از این کارا توی جمع خوشم نمیاد.
علی: حالا سعی مو میکنم.
نگین: مرسی عزیزم.
آن دو مشغول حرف زدن شدندو به سمت منزل آقای سهرابی به راه افتادندعلی ماشین را مقابل منزل آقای سهرابی پارک کرد و گل را به دست نگین داد و آن دو شانه به شانه و دست در دست وارد شدند. آرش برای استقبال از آن ها آمده بود با گشاده رویی به آن ها خوشامد گفت. گل را از دستان لرزان نگین گرفت و گفت: وقتی دیدم اونطور شونه به شونه وارد شدین، به خودم گفتم الحق که خدا در و تخته رو خوب با هم جور کردن، بازم امیدوارم خوشبخت باشین، و آنها را به داخل راهنمایی کرد، اما نمی دانست با بیان این جملات چه غوغایی در نگین بر پا کرده است.
نگین با خود می گفت :یعنی فراموشم کرده، یعنی برای اون همه چیز تموم شده. هه چه مسخره خدا در و تخته رو خوب جور کرده، آره خوب شد که با تو درِ قراضه وصلت نکردم.
سعی کرد او هم بی تفاوت به آن چیزی باشد که بین خودش و آرش گذشته و خیلی عادی برخورد کند. صدای آقای سهرابی او را به خود آورد که علی را مخاطب قرار داده بود و از او می پرسید: خوب دوران تاهل چه جوری میگذره علی جان ؟
علی خنده کرد و دست نگین را در دستش گرفت و گفت: عالیه!! عالی!
نیما: هنوز اولاشه یه ماهه دیگه سلامت میکنم.
آرش: نه که نیما خیلی تجربه داره واسه همون میگه، ولی واقعا با وجود همچین همسر شایسته ای مگه میشه به شما بد هم بگذره علی آقا.
نگین نمی دانست کدام رفتار آرش را باور کند. با نیش و کنایه حرف زدنش، یا بی محلی و بی خیالیش یا ...
علی: الحق که راست گفتی آرش جان، و دستش را دور شانه ی نگین حلقه کرد. نگین برگشت و به چشمان علی نگاه کرد و آرام گفت: از الان یادم باشه که نباید روی قولهات حساب باز کرد.
علی سریع دستش را جمع کرد و گفت: باور کن یادم رفته بود .
خانم ها برای تدارک شام به آشپزخانه رفتند و مردها طبق معمول مشغول صحبت شدند. در 
آشپزخانه مادر و مهوش مشغول صحبت بودند و نگین و آرزو در حال تهیه ی سالاد. آرزو با 
نگین در مورد کنکورش صحبت می کرد و به او گفت: نگین جان، خیلی به کمکت احتیاج دارم. باید زحمت بکشی تو بعضی درسا کمکم کنی .
نگین: باشه عزیزم، من حرفی ندارم ولی خوب چرا از آرش کمک نمی گیری؟
آرزو خنده ای کرد و گفت : هه آرش!! اگه دیدیش سلام ما رو هم بهش برسون. اون دیوونه که 
چند وقته تو اتاقش زندگی میکنه. صبح تا شب میشینه و با ویولونش آهنگای غمگین میزنه و گریه میکنه. آرزو سعی می کرد طوری برخورد کند، که انگار قبلا هیچ مسئله ای وجود نداشته است. اما نگین به خوبی از حرف های آرزو دلیل رفتار ناگهانی آرش را به خوبی درک می کرد.
به ناگاه خودش هم نفهمید چطور ولی گفت: چرا ازدواج نمی کنه ؟
آرزو: مادر چند بار بهش پیشنهاد داده، اما میگه من میخوام متفاوت باشم میخوام تا آخر عمرم ازدواج نکنم .
نگین ناخود آگاه گفت: چرا؟ اون که کیس خوب زیاد دور ورش داره!
آرزو با تعجب به نگین نگاه کرد. گویا متوجه منظورش نشد ،اما نگین همانطور بی تفاوت به 
تهیه ی سالاد مشغول شد. بعد از این حرف، آرزو دوباره راجع به کنکورش صحبت می کرد، ولی نگین فقط سرش را تکان می داد و اصلا حرفهای او را نمی شنید. او در فکر آرش بود با خود گفت: وای خدای من!! چرا نمی تونم فراموشش کنم. اون به من وفادار مونده، ولی الان کنار همسر من نشسته و داره با اون صحبت میکنه.
بعد از صرف شام، نگین دیگر تحمل ماندن نداشت. بنابراین سر درد را بهانه کرد و از علی خواست تا سریع تر به منزل بازگردند. علی که نگران شده بود خواسته ی نگین را قبول کرد، و آن دو از بقیه خدا حافظی کردند. وقتی در ماشین نشستند نگین سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و چشمانش را بست و علی هم در سکوت رانندگی می کرد. نگین مقابل منزلشان پیاده شد و از علی تشکر کرد و با کلیدش در را باز کرد و وارد خانه شد و به سمت اتاقش رفت.
نگین آن شب نتوانست چشم بر هم بگذارد و تقریبا تا صبح بیدار بود. نزدیکای سحر بود که خوابش برد. نور خورشید روی صورتش افتاده بود و او را از خواب ناز بیدار کرده بود. بلند شد و به ساعت نگاه کرد نزدیک ظهر بود. سریع از تختش بیرون آمد، موهایش را شانه کرد و بست. صورتش را شست و علی رغم تیکه های ریز و درشت نیما درکمال آرامش صبحانه اش را خورد.
نیما مدام میگفت: میذاشتی با ناهار یکیش می کردی دیگه، و نگین بدون جواب دادن فقط لقمه ی دیگری درست می کرد و با اشتها می خورد. صبحانه اش را که کامل خورد، بعد بلند شد و مقابل تلویزیون نشست و مشغول عوض کردن کانالها شد، که تلفن زنگ زد. نیما تلفن را جواب داد. نازنین پشت خط بود. نیما تلفن را به نگین دادو گفت: برم دنبال پماد سوختگی؟
نگین: نه بامزه .
نازنین بعد از کلی احوال پرسی و چاق سلامتی و من بگو تو بگو، از نگین خواست تا به همراه علی با او و سامان بعد از ظهر به گردش بروند. نگین هم گفت که باید با علی تماس بگیرد. اگر او کاری نداشته باشد حتما با آنها می روند.
نگین بعد از قطع کردن تلفن، سریع شماره ی علی را گرفت. بعد از چند بوق، الناز گوشی را جواب داد: بله؟
نگین: سلام الناز جون منم نگین.
الناز: سلام زن داداش، حال شما خوبه ؟
نگین واژه ی غریبی را از زبان الناز میشنید زن داداش؟!! در وجودش کمی احساس لذت کرد و صمیمی تر گفت: خوبم تو چطوری؟
الناز: ممنون.
نگین: الناز جان علی خونست؟
الناز: بله بله گوشی زن داداش و صدا زد علی علی بیا زن داداش پشت خطه.
نگین با خودش گفت: خوب شد بهش نگفتم از کلمه ی زن داداش خوشم میاد، وگرنه حتما می گفت، علی زن داداش، علی زن داداش، علی بیا زن داداش پشت خطه .
صدای علی در گوشی پیچید: سلام خانم حال شما ؟چه عجب از این ورا؟
نگین: هیچی بابا حوصلم سر رفته بود .
علی: آهان پس بگو!! منم گفتم هیچ کسی یادی از این بنده حقیر نمی کنه.
نگین خندید و گفت: الان نازنین زنگ زد گفت بعد از ظهر می خواد با سامان بره بیرون گفت که اگه میتونیم ما هم همراهشون بریم.
علی: آره چرا که نه؟! حتما میریم عزیزم .
نگین: باشه پس من بهش میگم، دیگه کاری نداری؟
علی: یعنی فقط به خاطر نازنین زنگ زدی دیگه؟
نگین که متوجه لحن دلخور علی شده بود گفت: خوب آره دیگه. بعد خنده ی بلندی کرد و گفت: یه ذره هم دلم برای یه بنده خدایی تنگ شده بود.
نگین تقریبا به وجود علی عادت کرده بود و وابستگی نسبت به او در خود پیدا کرده بود، اما تا حالا حالاتی که از دیدن آرش به او دست می داد مثل یخ زدن انگشتا، لرزیدن صدا، گیج بازی، زدن قلب طوری که انگار میخواست از سینه اش بیفته بیرون و... هیچکدام را موقع دیدن علی نداشت. فقط به نوعی به وجودش عادت کرده بود، برایش مهم شده بود و گاهی اوقات به او فکر می کرد، اما تا به آن اندازه که به آرش فکر می کرد با خود میگفت: اگه این روابط همینجوری ادامه پیدا کنه من حتما عاشق علی میشم و راحتر میتونم آرشو فراموش کنم.
آن ها مدتی با هم حرف زدند و بعد نگین نتیجه را به نازنین اعلام کرد. قرار بر این شد که آنها ساعت پنج جلو ی پارک همدیگر راببینند، ولی علی به نگین گفت: زودتر دنبالش می آید تا 
کمی هم دو نفری در پارک قدم بزنند، نگین قبول کرد.
ساعت سه برای آماده شدن به اتاقش رفت و ساعت یک ربع به چهار در پذیرایی منتظر علی نشسته بود. وقتی علی به دنبالش آمد علی رغم تعارف های مادر داخل نشد و نگین هم از مادر خداحافظی کرد و داخل ماشین شد. تا پارک فقط صدای خواننده که از دستگاهِ پخش، پخش می شد سکوت را بر هم می زد. بعد از پارکِ ماشین، علی و نگین دست در دست وارد پارک شدند و بعد از کمی قدم زدن و صحبت، روی یکی از نیمکت های خالی پارک نشستند. علی همانطور که کنار نگین نشسته بود ناگهان گفت: راستی نگین اگه من یه روز نباشم تو چی کار میکنی؟
دلشوره ای عجیب حال نگین را دگرگون کرد و با تعجب و نگرانی پرسید: یعنی چی من نباشم ؟
علی: یعنی یه اتفاقی برام بیفته یا بمیرم!
نگین به حالت قهر سرش را برگرداند و گفت: خیلی مسخره ای! اگه دیگه باهات اومدم بیرون.
علی: نگین باور کن اصلا نمی خواستم ناراحتت کنم، میخواستم بگم اگه اتفاقی برای من افتاد تو حتما ازدواج کن، خوب؟ ولی من قول میدم که بعد تو اصلا ازدواج نکنم. بهم قول بده بذار خیالم راحت باشه.
نگین سرش را به سمت علی چرخاند و گفت: به خد...
علی دستش را روی لبهای نگین گذاشت و گفت: نگفتم که قسم بخور فقط قول بده اونم با چشمات اون سندش محکم تر از زبونته.
نگین نمی خواست به چشم های علی نگاه کند. به نشان قهر چشمانش را بست و علی گفت: خیلی خب قولمو گرفتم.
نگین سریع گفت: ولی من ؟!!
علی: دیگه ولی من، ولی اون، نداره. گفتم که حرف زبونتو قبول ندارم. حالا یه چیز دیگه؟! کی مراسم نامزدی رو بگیریم؟
نگین در حالی که چشمانش از تعجب کاملا باز شده بود به علی گفت: نه انگار تب داریا!! حالت خوبه این چه ربطی به قبلی داره؟
علی خنده ای کرد و گفت: دیگه دیگه.
نگین: نمی دونم بهتره بزرگترا راجع بهش صحبت کنن.
علی: آخه مگه بزرگترا میخوان با هم ازدواج کنن.
نگین: این نوعی احترامه. بهت بگما من رو این چیزا خیلی حساسم.
علی: خوب بابا هر چی تو بگی، و به روبه رو نگاه کرد و گفت: راستی اون دوتا نازنین و سامان نیستن؟
نگین بلند شد و گفت : چرا، چرا، خودشونن ، و با علی به سمت آن ها رفت. نگین و نازنین به گرمی با هم احوال پرسی کردند و سامان و علی رو بهم معرفی کردند.
آن ها به دریاچه ی پارک رفتند و قایق چهار نفره ای کرایه کردند و مشغول قایق سواری شدند. 
در قایق نگین و نازنین با ذوق به ماهی ها نگاه میکردند و سامان و علی با تلاش بسیار مشغول پدال زدن بودند. وقتی به وسط دریاچه رسیدند علی و سامان دست از پدال زدن کشیدند و در میان دریاچه ایستادند. نگین مشتش را پر از آب کرد و روی علی پاشید، و با این کارِ او، چهار نفر مشغول آب بازی شدند، ولی هر بار علی میخواست روی نگین آب بریزد نگین آرام میگفت اگه یه قطره آب روم بریزها ...
و علی هربار میگفت چشم و آب را روی سامان می ریخت.
نازنین معترض گفت: یعنی چی نگین خانم؟! شما دو تا سر شوهر بدبخت من توطئه می کنید، و دو دستش را زیر آب کرد و آب زیادی روی نگین پاشید. بعد از آنکه آنها از آب بازی خسته شدند، به سمت محل تحویل قایق پدال زدند. بعد از تحویل قایق، سفارش چهار بستنی سنتی دادند و مشغول خوردن شدند و سامان با آب و تاب مشغول تعریف کردن از خاطرات دبیرستانش شده بود و می گفت که یک بار سر زنگ زبان داشته کاریکاتور معلمش را که مردی چاق بوده میکشیده که یهو معلم بالای سرش سبز شده و کاریکاتور رو دیده بوده و علاوه بر اینکه سامان رو از کلاس انداخته بیرون و از همه کلاسای زبان محروم کرده. انضباط زبانش رو صفر رد کرده و سامان میگفت حالا من شانس آوردم زبانم خوب بود. چون برگه ی منو با ذره بین صحیح می کرد. نازنین در تمام مدتی که سامان صحبت می کرد به دهان او چشم دوخته بود و با عشق به چهره اش خیره شده بود فقط نگین از حرارت عشق بین آن دو خبر داشت. نازنین همیشه خاطراتش با سامان را با آب و تاب برای نگین تعریف می کرد و نگین با علاقه به آن ها گوش می داد. لحظه ای به حال نازنین غبطه خورد چون او الان در کنار عشقش قرار داشت ولی او... . برای فرار از این مشکلات خودش را کمی به علی نزدیک تر کرد و کنار گوش نازنین زمزمه کرد، خاک بر سر ذلیلت به چی اینجوری مبهوت زل زدی؟ ، و نازنین را از حال و هوای خودش بیرون کشید و بعد رو به سامان گفت: آقا سامان اینا که در برابر شر بازیای من و نازنین هیچه، و بعد رو به نازنین گفت: آب دوغ خیار زنگ زبان یادته؟ و نازنین با خنده حرف نگین را تایید کرد و نگین گفت: سال دوم دبیرستان یه معلم زبان شوت داشتیم، یه بار با بچه ها قرار گذاشتیم سر کلاسش آب دوغ خیار درست کنیم، با یه بطری دوغ و 
نصف نون شاته ی خشک و یه خیار به پونزده نفر آب دوغ خیار دادیم. میگم معلمِ شوت، واقعا شوت بودا، نازنین و ملیکا خیارو سر کلاس خرد کردند، حالا حساب کنید خیاری که انقدر بو داره، یکی دیگه از بچه هام نونشو خرد کرد، و منم بین بچه ها پخش کردم. همه سر همون زنگ خوردیم و جالب اینجا بود، معلمه که داشت از کلاس بیرون میرفت گفت : بچه ها امروز کلاس خیلی ساکت و خوب بود سعی کنید همیشه اینجوری باشین وقتی رفت بیرون کلاس از خنده ترکید.
علی از ته دل خندید و گفت: آقا سامان فکر کنم دیگه باید لنگارو در بیاریم من که واقعا کم آوردم.
بعد از کلی شوخی و خنده آن ها از هم خداحافظی کردند. درطول مسیر خونه، علی و نگین در مورد تاریخ نامزدی صحبت می کردند. وقتی به منزل رسیدند، خوشبختانه پدر هم در خانه بود و آن ها توانستند به راحتی تاریخ را تعیین کنید. تاریخ مشخص شده پنج شنبه ی هفته ی آتی بود. نگین آن 
شب به راحتی تا سرش را روی بالشت گذاشت، خواب چشمانش را رصبح روز بعد وقتی خبر نامزدی او و علی در دانشگاه پیچید. افراد زیادی برای تبریک آمدند. آن روز یکی از کلاسهای ادبیات مشترک آرش و نگین بود. آرش برخلاف همیشه در دورترین نقطه ای که اصلا دیدی به نگین نداشت نشسته بود. استاد وارد کلاس شد. همه ی دانشجویان به احترامش از جا بلند شدند. استاد درس ادبیات مردی بود با موهای جو گندمی و تقریبا بلند و همچنین ریش پر پشتی صورتش را پوشانده بود، قدی بلند و صدای رسایش از ویژگی های خوبش بود.
او دانشجویان را به نشستن دعوت کرد. همه روی صندلی هایشان جای گرفتند و استاد مشغول تدریس شد در پایان کلاس استاد رو به دانشجوهایش گفت: من دنبال یک شعر ناب برای یکی از دوستانم می گردم. ترجیحا کمی هم دردناک باشه. از شما میخوام تو این فرصت باقی مانده اگر شعری در خاطرتون دارید، برای من بخونید.
اولین نفری که دستش را بالا برد، آرش بود. استاد از او خواست تا شعرش را بخواند.
آرش شروع به خواندن کرد:
پروانه صفت چشم به او دوخته بودم
وقتی که خبردار شدم سوخته بودم
خاکستر جسمم به سر شمع فرو ریخت
این بود وفایی که من آموخته بودم
دانشجویان یکی یکی بلند می شدند و شعری میخواندند. ولی نگین غرق در افکارش بود: آخه یه آدم تا چه حد میتونه پررو باشه سوخته بودم!وفا! تو اصلا معنی این کلماتو میدونی؟ آرش 
مطمئنم نمیدونی، که با صدای استاد به خودش آمد که می گفت: خانم سهرابی شنیدم شما به تازگی نامزد کردین، خوب ازدواج این دردسر ها را هم دارد. عاشق جوان صدای منو شنیدید، گفتم شما تنها کسی هستید که شعری نخواندید چیزی به یاد نداری؟
نگین سریع خودش را جمع کرد و گفت: چرا استاد، و مشغول خواندن شد:
عمر با آن تند خو می خواستم 
زندگی را بهر او می خواستم
لیک قدر من نمی دانست حیف
دوست از دشمن نمی دانست حیف
نوگل من هم دم اغیار بود
وز من حسرت نصیبش عار بود
با وفاداران سر یاری نداشت
همچو گل بوی وفاداری نداشت
در همین موقع زمان کلاس به پایان رسید و نگین سریع وسایلش را جمع کرد. در حیاط دانشگاه، به علی گفت که حال خوشی ندارد و می خواهد به خانه برود.
پشت رل سریع و بی پروا رانندگی می کرد، در فکر بود و اصلا توجهش جلب رانندگی نبود که ناگهان ماشینش با صدای مهیبی به چیزی برخورد کرد. نگین سریعا از ماشین پیاده شد و ماشینش را دید که با پراید سفید رنگی که راننده اش پسر جوانی بود، برخورد کرده. کاپوت ماشین پسر کاملا جمع شده بود و سپر جلوی ماشین نگین هم جدا شده بود، و متاسفانه تصادف آنها در خیابانی فرعی و کم تردد بود.
نگین گفت: واقعا متاسفم آقا، من اصلا متوجه نشدم .
پسر: خواهش میکنم خانم.
نگین: الان با برادرم تماس میگیرم که خودشو برسونه.
پسر به طرز وقیحی به نگین نزدیک شد و گوشی رو از دستش کشید و گفت: حالا چرا برادرتون خودمونم میتونم حلش کنیم، شاید این فقط یه تصادف نباشه.
نگین به چشمان پسر که بی شرمانه به او چشم دوخته بود نگاه کرد و گفت: واقعا براتون متاسفم آقا.
ولی گویی پسر دست بردار نبود و همین طور به نگین نزدیک تر می شد و نگین سعی می کرد با 
گامهایی که به عقب بر میدارد از او دور شود، اما تلاشش بی فایده بود که صدای آشنایی به گوشش خورد : چیزی شده خانم؟
صدای آرش بود نگین به خوبی آن را میشناخت. به سمتش برگشت و گفت: آرش.
پسر گفت: پس الکی ناز نمیکنی از من باحال تر داری.
آرش جلو آمد و گفت: مشکلی پیش اومده؟
پسر: اگرم پیش اومده باشه بین من و خانمه که خودمون حلش می کنیم
آرش رو به پسر گفت: آدم باش وگرنه بد میبینی.
پسر گفت: مثلا؟
نگین که خیلی ترسیده بود به آرش گفت: گوشیمو گرفته میخوام زنگ بزنم علی بیاد.
آرش گوشی موبایلش رو به سمت نگین گرفت. نگین گوشی را گرفت و سریع شماره ی علی را شماره گیری کرد. علی گوشی را برداشت و وقتی صدای نگین را شنید، با تعجب گفت: گوشی آرش دست تو چی کار میکنه؟
نگین: علی من تصادف کردم، آرش رسید منو دید. تو رو خدا خودتو برسون الان دعوا میشه.
البته آرش و آن پسر لفظی برای یکدیگر رجز می خواندند و نگین را بیشتر می ترساندند. نگین سریع آدرس را به علی داد و چون محلی که تصادف کرده بود زیاد با دانشگاه فاصله نداشت علی ظرف ده دقیقه خودش را رساند. علی و آرش با پسر کمی درگیر شدند. ولی سریع توانستند او را با پول راضی کنند و پسرک رفت. نگین که از ترس صورتش به سفیدی می زد گوشه ای ایستاده بود و به آن ها نگاه می کرد. بعد از رفتن آن پسرک، علی به سمت نگین آمد و گفت: وای عزیزِ من، چرا انقدر رنگت پریده؟ و برای اینکه ترس را از نگین دور کند او را در آغوش گرفت و بوسه ای روی گونه های سرد و سفید نگین زد. آرش در تمام این مدت با بی خیالی تمام، ماشین نگین را گوشه ی خیابان پارک کرد. نگین که از بی خیالی آرش لجش گرفته بود، خود را بیشتر به علی میفشرد و علی او را محکم تر در آغوش می گرفت. آرش بعد ازاینکه از ماشین پیاده شد، به سمت آن ها آمد. نگین خود را از آغوش علی بیرون کشید و هردو از آرش تشکر کردند. آرش رفت و علی هم نگین را به منزل رساند و خودش به همراه نیما به دنبال کارهای تعمیر ماشین نگین رفت 

نگین هفته ی پر دغدغه ای را می گذراند و تمام سعی اش بر این بود که تا حدی خودش را سرگرم کند، که از فکرو خیال دور باشد. او تمام هفته را به همراه علی و مادر، دنبال کارهای نامزدی بود. قرار شد مراسمی به عنوان نامزدی در منزل مادر علی برگزار شود تا علی و نگین به طور رسمی به همه ی اقوام دو طرف معرفی شوند. علی بسیار خوشحال بود و تمام تلاشش را برای رضایت نگین می کرد و نگین هم در شادی او شاد بود، اما تنهایی هایش دیدن داشت و خودش هم نمی توانست این دو گانگی را باور کند. با خود می گفت: حتما به مرور زمان تموم میشه.
اما با گذشت زمان نه تنها بهتر نمی شد بلکه بدتر هم می شد. لباس نامزدیش را با سلیقه ی علی خرید. با خود می گفت من که به عشقم نرسیدم حداقل باید بذارم علی از رسیدن به عشقش لذت ببره.
لباسش ماکسی بلند شیری رنگی بود، که دامن بلند و دنباله داری داشت که روی دامنش با نگین های براقی تزیین شده بود. جلوی لباسش از بالای سینه تا روی شکمش هم با همان نگین های براق طرحهای زیبایی داشت. لباسش به وسیله دوبند پشت گردنش بسته می شد. نگین کت حریر بلندی را هم خریداری کرد و در مقابل پرسش های مکرر علی که از خرید کت دلخور بود گفت: عزیزِ من، نگاه کن پشت این لباس چقدر بازه؟! من جلوی بابا و نیما که نمی تونم اینو بپوشم. قول میدم فقط وقتی اونا وارد مجلس شدن بپوشم. دلخور نباش دیگه، و مثل همیشه توانسته بود علی را متقاعد کند. کفشهایش هم پاشنه دار و به رنگ لباسش بود.
همه در رفت و آمد و مشغول کار بودند و به نظر نگین کسانی که کار کمتری داشتند علی و نگین بودند. مادر علی در تهیه و تدارک میوه و شیرینی و شربت جشن بود و مادر نگین هم بیشتر مواقع برای کمک در منزل علی بود. نیما هم با علی حسابی رفیق شده بود و دیگر از آن نگاه های عصبانی خبری نبود. تنها کسی که اصلا تو حال و هوی خودش نبود عروس خانم بود. باز آرش غیبش زده بود یا بهتر بگم سعی می کرد کمتر جلوی نگین آفتابی شود. ولی علی از او و کمک هایش برای نگین تعریف می کرد و می گفت: بنده خدا آرش، خیلی برای مراسممون کمک کرد. ان شاءالله بتونیم براشروز پنجشنبه ساعت یازده صبح، نگین به همراه علی به آرایشگاه رفت. علی او را رساند و بعد به دنبال بقیه کارهایش رفت. نگین خود را به دست آرایشگر ،که زنی کوتاه قد و چاق با موهایی کوتاه و رنگ کرده بود و آنها را به یک طرف متمایل کرده بود، سپرد و هر کاری او می گفت انجام می داد. آرایشگر روی قسمتهای مختلف صورت نگین کار می کرد و وقتی کارش تمام می شد، کمی از صورت نگین فاصله می گرفت و با دقت به آن قسمت دقیق می شد و هر بار می گفت: قربون خدا برم چی آفریده، خوش به حال آقا داماد، و دوباره مشغول می شد. اما به نگین اجازه نمی داد خودش را مقابل آینه ببیند. می گفت کارم که تموم شد لباستو می پوشی بعد خودتو می بینی.
کار آرایشگر به پایان رسید. تاج کوچکی را که با نگین های پیچ در پیچ تزیین شده بود لا به لای موهای نگین قرار داد و به او کمک کرد لباسش را بپوشد. نگین احساس می کرد آرایشگر بیشتر از نگین ذوق دارد، اما دل خودش هم بی تاب بود. خیلی دلش می خواست ببیند چه شکلی شده که آرایشگر این همه او راتحسین می کند. لباسش را که پوشید، مقابل آینه قدی که گوشه ی آرایشگاه قرار داشت رفت و خودش را دید. خود را نشناخت. چهره اش خیلی تغییر کرده بود. خصوصا اینکه هم اولین باری بود که خود را بعد از اصلاح صورتش می دید و هم اینکه تا به حال همچین آرایش پری نکرده بود. آرایشگر به نگاه متعجب نگین خندید و گفت: دیدی چه محشر شدی؟!! 
نگین به سمت آرایشگر برگشت و گفت: عالی شده دستتون درد نکنه.
آرایشگر خنده ی ریزی کرد و گفت : نه عزیزم من که کاری نکردم، خودت صورتت مثل ماه میمونه. 
نگین با تلفن همراهش با علی تماس گرفت و گفت که آماده است. علی هم به او گفت: تا ربع دیگر خود را می رساند.
نگین روی صندلی آرایشگاه به انتظار علی نشست. مدتی بعد، زنگ آرایشگاه به صدا در آمد. آرایشگر مانتویش را پوشید و شالی روی سرش انداخت و گفت: مگه الکیه! برای یه همچین عروس خوشگلی رونما نگیرم؟! و از آرایشگاه بیرون رفت. 
نگین ایستاد. کمی لباسش را صاف کرد و در آینه نگاه دیگری به خودش کرد و گفت: خدا جون کمکم کن. کمکم کن فراموشش کنم، وبا صدای علی که گفت، نگین، برگشت. 
علی چشمانش را از تعجب باز کرده بود و به نگین نگاه می کرد. نگین خنده ای کرد و گفت: چیه مگه تو تا حالا منو ندیدی؟
علی با لحن بامزه ای گفت: نه اینجوری!
نگین دوباره خندید. علی جلو آمد، دستان نگین را در دستش گرفت و بوسه ای روی لبهای نگین کرد. نگین خجالت کشید و سریع سرش را پایین انداخت و آرایشگر گفت: آقا داماد یادم رفته بود بگم، امشب هیچ کس حق بوس کردن عروس خانم رو نداره!
علی با التماسی ساختگی گفت: حتی من؟
آرایشگر: نه دیگه شما که جای خود داری، ولی مواظب بقیه باش.
علی:چشم رو چشمم، جز خودم هیچ کس، و چادرسفید نگین را روی سرش انداخت و آن را کاملا پوشیده روی سرش مرتب کرد و بعد از خداحافظی از آرایشگاه بیرون رفتند. علی در ماشین را برای نگین باز کرد و چون نگین که چادر روی صورتش بود نمی توانست خیلی خوب جلویش را ببیند، کمک کرد تا روی صندلی بنشیند و خودش در را بست. در راه علی با شور و شوق فراوان از هر دری با نگین صحبت می کرد.
وقتی مقابل منزل رسیدند، نگین با کمک علی پیاده شد وآنها به سمت در خانه راه افتادند. علی دست نگین را محکم در دست گرفته بود و با خود می برد. آن ها وارد خانه شدند. با ورود آن ها صدای جیغ و سوت و دست مهمانان بلند شد. علی و نگین به جایی که برای عروس و داماد درست کرده بودند رفتند. علی چادر نگین را گرفت و آن را از سرش برداشت، و دوباره صدای دست زدن بلند شد. نگین و علی با لبخند از همه تشکر کردند و علی دوباره گونه ی نگین را بوسید و نگین گفت: هنوز هیچی نشده یادت رفت خانم آرایشگر چی گفت؟
علی: نه مثل اینکه شما یادت رفته که من مجوزمو گرفتم .
و صدای نازنین بلند شد: چی میگین به هم، پچ پچ تو جمع زشته نگین خانم!
نگین و علی خندیدند و روی صندلی هایشان نشستند. مادر نگین و علی و الناز جلو آمدند و هرکدام تا میخواستند نگین را ببوسند، علی می گفت: خانم آرایشگر فقط به من مجوز داده، متاسفم.
علی مدتی در زنانه نشست و بعد با صدای دختران جوان که دست می زدند که می خواندند، دست دست دست، داماد مرخص، علی رغم میل باطنیش از قسمت زنانه ی مجلس خارج شد.
نازنین کنار نگین اومد و گفت: خیلی خوشگل شدیا شیطون خوش به حال علی آقا.
نگین: تو هنوزم حسودی!!
نازنین: نه بابا حسودی چیه؟! نمی دونم چی کار کرده بودی، شوهره بلند نمی شد بره. نگاه کن همه ی موهام زیر روسری خراب شد و بعد بلند شد و به جمع خانم هایی که در میان مجلس مخصوص رقص و پایکوبی بودند پیوست و مشغول رقص و پایکوبی شد. نگین تمام سعی اش را کرده بود که در مدت جشن فکرش آزاد باشد. با خوشحالی به همه نگاه می کرد و هرزگاهی تعدادی از مهمانان جلو می آمدند و به او تبریک می گفتند، و نگین از آنها تشکر می کرد. 
ملیکا و نازنین به سمتش آمدند و او برای رقصیدن به وسط مجلس بردند. خانم های جوان دور نگین حلقه ای درست کردند و نگین در میان دایره جای گرفت و مشغول رقصیدن شد.
نگین بعد از رقصیدن روی صندلیش نشست و ملیکا و نازنین هم کنارش نشستند رو به ملیکا گفت: ترشیدیا!! زود باش!
نگین: چی میگی تو؟! اول وردی که برای علی بدبخت خوندی و اومد تو رو گرفت بهم یاد بده، در ضمن شاید منم یواش یواش بیام تو جمع مرغا.
نگین: نه بابا حالا کی هست این آدم بدبخت؟
ملیکا: خیلیم دلش بخواد در ضمن آشناست، غریبه نیست پیام دوست آرش.
نگین با شنیدن نام آرش دلش لرزید با خود گفت: اَه خدا چرا ولم نمی کنه؟ چرا راحتم نمیذاره؟ 
چرا هرجا میرم یا اونجا هست یا دارن راجع بهش حرف میزنن؟
نازنین: اون تو رو از کجا دیده؟
ملیکا: همون روز که تو کافی شاپ دیدمتون، اومده بوده دنبالم و دو شب پیشم با مامانش اینا اومدن خواستگاری.
نگین و نازنین برایش آرزوی خوشبختی کردند و صحبت های آن ها تمام شد.
پدر و نیما وارد مجلس شدند. نگین کتش را پوشید. عکسبردار تعدادی عکس از آن ها گرفت. 
بعد از مدتی دوباره علی به قسمت زنانه آمد. به اصرار الناز، علی و نگین با هم رقصیدند. در هنگام رقص علی با دقت به حرکات دست نگین که به آرامی تکانشان می داد، نگاه می کرد. 
بعد از آن شام را پخش کردند و همه مشغول شام خوردن شدند. زن عموی نگین جلو آمد و با کنایه گفت: امیدوارم خوشبخت بشی، همین جا دعوتتون میکنم هفته ی دیگه عقدسعید. حتما با علی آقا تشریف بیارید. هرچند که ما تو عقدتون نبودیم. 
نگین با لبخندی ملیح گفت: این چه حرفیه زن عمو جون؟!
خلاصه بعد از کلی نیش و کنایه خداحافظی کرد و رفت. مهمانان یکی یکی برای خداحافظی جلو می آمدند و علی و نگین از آنها تشکر و خداحافظی می کردند.
نگین و علی هم علی رغم تعارف های مکرر مادر علی برای عکسبرداری، به آتلیه و سپس به منزل نگین رفتند. وقتی می خواستند از در خانه ی علی خارج شوند علی دوباره چادر سفید را روی سر نگین مرتب کرد. وقتی از در خارج شدند و وارد حیاط شدند، آرش و نیما مشغول جمع آوری وسایل شام بودند. آرش جلو آمد و به نگین تبریک گفت. نگین نمی توانست چهره ی آرش را ببیند، چون چادر روی چشمانش را هم پوشانده بود. علی دستی به شانه ی آرش زد و گفت: خیلی زحمت کشیدی ان شاءالله جبران کنم.
آرش خنده ای کرد و گفت: خواهش می کنم وظیفه بود. از ما که گذشت ان شاءالله برا آقا نیما.
علی: یعنی چی از ماگذشته کسی رو نشون کردی بدجنس ؟
آرش: تا خدا چی بخواد.
خون خون نگین را می خورد. دلش می خواست توی گوش آرش بزند و بگوید لیاقتت همونه که 
نشون کردی.
صدای نیما که نزدیک تر می شد گفت: علی آقا پای خواهرمون خشک شد.
علی: الهی بمیرم بریم عزیزم.
آرش سریع از سر راهشان کناررفت و آنها رد شدند. اول به آتلیه رفتند و عکس گرفتند سپس به منزل نگین رفتند و تا ساعتی از شب در اتاق نگین با هم حرف می زدند و برای آینده خیال بافی می کردند. ساعت از دوازده گذشته بود که نگین گفت: تو نمیخوای بری؟
علی: داری بیرونم میکنی؟
نگین: یه همچیم چیزایی.
علی: خیلی بی معرفتی.
نگین: دیگه دیگه.
علی: خب اگه به فکر من نیستی به فکر مادرو پدرت و نیما باش الان حتما خوابن اگه من برم بیدار میشن .
نگین سرش را به طرفین تکان داد وگفت: نوچ نوچ.
بعد از کلی کل کل، علی حالتی دلخور به خود گرفت و به سمت در رفت.
نگین دنبالش دوید و برای اولین بار گونه ی علی را بوسید و گفت: اینم برای اینکه دلخور نباشی.
علی هم نگین را در آغوش کشید و او را غرق بوسه کرد. هنگام خداحافظی، علی به نگین گفت: راستی یادم رفت بگم برای کارای حقوقی شرکت یه مشکلی پیش اومده. من فردا باید یه سفر برم اصفهان، مشکلشو رفع کنم. اما قول میدم زود برگردم.
نگین با دلخوری گفت: خیلی بدی میدونی ساعت دو بعد از نصفه شبه اگه فردا تو جاده خوابت ببره من چه خاکی تو سرم کنم؟! اصلا مگه فردا تعطیلی نیست؟!
علی: قربون اون دل نگرانت، چرا تعطیله. در ضمن من با هواپیما میرم و راحت توی راه می خوابم. بعد تو چشمان نگین زل زد.
نگین: چرا اینجوری نگاه می کنی دیوونه؟
علی: میخوام به اندازه ی دوروزی که نمی بینمت نگاه ذخیره کنم، و بعد دوباره لبان نگین را بوسید و با گفتن خداحافظ عشق من اتاق را ترک کرد. نگین بعد از رفتن او کمی در آینه به خود نگاه کرد، 
شروع کرد با خودش حرف زدن و خدا را شکر می کرد که چنین جواهری را به او عطا کرده است. او علی را دوست داشت اما نه به اندازه ی آرش. بعد از اینکه مدتی با خودش حرف زد لباسش را عوض کرد و موهایش را باز کرد و دوش آب گرمی گرفت و بعد از حمام به خواب راحتی فرو رفت. صبح روزبعد نگین به دلیل خستگی شب قبل، تا ساعت یازده خواب بود. وقتی بیدار شد با خواب آلودگی چشمانش را مالید و بعد از شستن صورت و بستن موهایش تلفن همراهش را برداشت و شماره ی علی را گرفت. می خواست از رسیدن او به اصفهان مطلع شود. چون علی گفته بود فردا صبح پرواز دارم. نگین گوشی را کنار گوشش گذاشت و صدای اپراتور را شنید که می گفت: دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است.
نگین تماس را قطع کرد و به ساعت نگاه کرد. ساعت 11:15 بود و این کمی نگین را نگران کرد، ولی با خودگفت: حتما پرواز تاخیر داشته و به طبقه ی پایین رفت. به مادر و پدر و نیما سلام کرد و به سمت تلفن رفت نیما گفت: بذار چشات باز شه بعد برو رو سر این بدبخت خراب شو.
نگین شکلک با مزه ای در آورد و رو به نیما گفت: بی مزه، و مشغول شماره گرفتن شد. با منزل مادر علی تماس گرفت. می خواست ساعت پرواز علی رو بپرسه، آخه شب گذشته علی فقط وقتی داشت خداحافظی می کرد، راجع به سفرش گفته بود. بعد از اینکه نگین صدای دو بوق را از طرف دیگر خط شنید مادر علی به تلفن جواب داد.
مادر علی: بله بفرمایید.
نگین: سلام مادر جون حالتون خوبه؟
مادر علی: خدا رو شکر مادر جون، تو چطوری عزیزم؟
نگین: خیلی خوب. با زحمتهای ما؟ دیشب خیلی بهتون زحمت دادیم. من مثلا می خواستم بیام کمکتون، اما تا الان خواب بودم واقعا شرمنده.
مادر علی: دشمنت شرمنده عزیزم، کدوم عروسی رو دیدی که فردای نامزدیش کار کنه؟! مثل 
اینکه نامزدی پسر منم بوده ها!! من آرزوی همچین شبی رو داشتم. فقط حیف که جای حاج مهدی پدر علی خیلی خالی بود، و بغضی که در گلویش گیر کرد نذاشت صحبتش را ادامه دهد.
نگین با ناراحتی گفت: بله، واقعا جاشون خالیه، علی هم همش جاشون رو خالی می کرد و می گفت کاش بابام بود، و بعد برای اینکه موضوع صحبت را تغییر دهد گفت: راستی پرواز علی ساعت چنده؟ هرچی باهاش تماس می گیرم گوشیش خاموشه.
مادر بغضش را قورت داد و گفت: والا منم موندم تو کارای این پسره، دیشب که بهش می گفتم نرو، انقدر از دستش خندیدم، یه باد به غب غبش انداخت و گفت: ما دیگه عیال واریم مادر جان.
نگین هم از این حرف مادر علی خنده اش گرفت و مادر علی ادامه داد: یه ساعت پیش با تلفن عمومی زنگ زد و گفت: انقدر حواسش پرت بوده یادش رفته شارژر گوشیش رو ببره و شارژ گوشیشم تموم شده. پروازش یک ساعت تاخیر داره تازه نیم ساعت دیگه پرواز میکنه. بهش گفتم تو هتل که مستقر شد زنگ بزنه و شماره ی هتلو بده، گفت: مادر جان من دو ساعت کار دارم و بعد برمی گردم، هتل نمیرم که، ولی وقتی رسیدم باهاتون تماس می گیرم که خیالتون راحت باشه. گفت به توام خبر بدم، چون انگار گوشیت آنتن نمی داده و خونه هم دیگه زنگ نزده. نگین چند دقیقه ای با مادر علی صحبت کرد و همین که تلفن رو روی دستگاه گذاشت، تلفن شروع به زنگ زدن کرد. شماره ای که روی گوشی افتاده بود شماره ی منزل آرش بود. نگین سعی کرد با خونسردی کامل به تلفن جواب بدهد زیرا امکان اینکه مخاطبش آرش باشه و با نیما کار داشته باشه زیاد بود .
نگین: بله بفرمایید.
آرزو: سلام نگین جون.
نگین نفس راحتی کشید و گفت: به سلام آرزو خانم، خورشید از کدوم طرف در اومده ؟
آرزو خنده ی ریزی کرد و گفت: غرض از مزاحمت ببینم امروز که نمیخوای با علی آقا جایی بری؟
نگین: نه چطور؟
آرزو: یعنی تا کی با علی آقا کاری نداری؟
نگین: این پلیس بازیا چیه اصلا علی امروز رفته ماموریت.
آرزو: خب خیالم راحت شد، نگین جون نمیدونی الان که می خواستم بهت زنگ بزنم، مامان چقدر چیز بهم گفت، می گفت نگین دیشب نامزدیش بوده خسته است، دختر دست از سرش بردار، اما تو که میدونی من اصولا پروام.
نگین خندید و گفت: برمنکرش لعنت حالا میگی چی کار داری یا نه؟
آرزو: نگین تو چند تا مسئله مثل چی گیر کردم، اصلا نمیدونم چرا حل نمیشن، رفتم دست به دامن آرش بشم، که نمیدونم چرا امروز مثل وحشیا شده، از اتاقش بیرونم کرد. ولی من باید این مبحث رو امروز تموم کنم. نگین جونم، عزیز دلم، قربونت برم من، میای اینجا کمکم که درسامو جمع و جور کنم ؟
نگین خندید و گفت: خب بابا پاچه خواری بسه!! میام اما دست مزد معلم خصوصی که تازه دیشب مراسم نامزدیش بوده محفوظه؟!!
آرزو: محفوظ محفوظه، پس من ناهار منتظرم.
نگین: نه دیگه زحمت نمیدم.
آرزو: خودتو لوس نکن که از این تعارف شاه عبدالعظیمیا خوشم نمیاد.
نگین: خب بابا ولی به مهوش جون بگو زیاد زحمت نکشه ها.
نگین با آرزو خداحافظی کرد، به آشپزخانه رفت چیزی خورد و به مادر و پدر و نیما گفت می خواهد کجا برود. بعد به اتاقش رفت و لباس مناسبی پوشید، زیرا آرزو گفته بود آرش خونه است، و با ماشینش به سمت منزل آرزو راه افتاد و چون فاصله کم بود، سریع رسید. زنگ را فشرد. آرزو به استقبالش آمد و به همراه آرزو وارد پذیرایی شدند و با مهوش هم سلام و احوال پرسی کرد. ولی خبری از آرش و آقای سهرابی نبود آرزو گفت که پدرش طبق عادت همیشگیش که جمعه صبح با دوستانش به کوه می رود به کوه رفته، و آرش طبق معمول خودش رو در اتاق زندانی کرده.
به همراه آرزو از پله ها بالا رفت. وقتی وارد راهروی طبقه بالا شدند، صدای ویلون آرش که جانسوزانه نواخته می شد نگین را متوجه در بسته ی اتاق آرش و به دنبال آن صدای آرش که آهنگ غمگینی را با سوز و گداز میخواند،کرد:
خستــه ام از بــغض کـهنــه ی عشـــــق سـنگینــه تـــحملــش تـــــو صـــــدام 
خـــوبــه کــــه بـــه یــــاد تـــو قــانــع ام میتـــونـــم بـــگــذرم از شــکــوه هــــام 
بـــاورش سخته بــــرام ولـــــی من میـــــــــرم و چیـــــــــزی ازت نـــمی خـــوام 
امــــا بـــــدون هــــــرجـا بــــــــرم بعــــد تـــــو بغض عشق میمــونه از تو بــــرام 
بغض مــن وا نمیشــه تــــــو صـــــــدام خــــــدایــــــــا یــه دریــا گریه میخـــــوام 
نفهمیــد اون کـه بـــــایـد میــدونست بیشتـــر از جـــون هنـــوز عـزیــزه بــــرام 
بـــا جـــدایی هیچــی تمـوم نمیشه عـــــاشق از عــاشقی سیــــر نمیشـــه
بگـــو تــــو اگـــه عـــاشق نبــــــودی عــــــاشقت از تـــــــو دلگیـــــــر نمیشـــه
بغــض عشــق مـــــونـده هنـــوز تـــو صــدام هنـوزم هیچـــی ازت نمیخـــــوام 
عـــاشقت بــــودم از عــــاشقی جــــز غمـت هیچــــی نمــــونــــده بــــــــــرام 
امــا مــن هنــــوز بــــه پـــات مــونـــده ام یــه لحظه بـی درد نیـــاســــــوده ام
از جـــدایـــی خیلـــی اگـــه گـــذشتــه امــا هنـــوزم بــــه عشقت آلـــــوده ام


iconبرچسب ها : رمان مزاحم قسمت سوم , رمان مزاحم , رمان ,

  • نوشته: J A V A D
  • ,
  • نظرات (0)

  • کد امنیتی رفرش