رزتمپ

رمان مزاحم قسمت دوم

نگین که صدای آرش را شنیده بود نمی دانست چه عکس العملی از خود نشان دهد. به همین دلیل ترجیح داد همان طور خونسرد روی مبل بنشیند در همین افکار بود که ناگهان با صدای آرش رشته ی افکارش پاره شد.آرش: اجازه هست؟نگین: اختیار دارید خونه ی شماست من اجازه بدم.آرش: نه خوشم اومد با ادب و فرهنگم هستی و بر روی مبل کنار نگین نشست.نگین: جای دیگه ای برای نشستن نبود؟آرش: آخه من به این قسمت خونمون خیلی علاقه دارم مخصوصا الان دیگه نمیتونم ازش دل بکنم.نگین: خوب اینم یکی از بد شانسیای منه.آرش: تو چرا همش میخوای حال منو بگیری اون از دیشب که از دست تو خوابم نبرد اینم از الان.نگین خود را به بی اطلاعی زد و با تعجب پرسید: از دست من؟!چرا؟!آرش: خوشم میاد خوب خودتو میزنی به اون راه. از من خوشگلتره؟نگین: کی؟آرش: بسه دیگه نگین خانم برا من فیلم بازی نکن من خودم باهاش حرف زدم.نگین: اگه منظورتون سیاوشه که باید بگم. . .آرش: پس اسم این رقیب سر سخت ما سیاوشه.نگین: بهتره شما پاتونو از زندگی من بکشین بیرون چون ما قرار ازدواج داریم. نگین خودش هم نمی دانست که چگونه می تواند به این راحتی دروغ بگوید.آرش: خوب تو با هر کی میخوای ازدواج کن من فقط ...نگین حرف آرش را قطع کرد و با عصبانیت گفت: شما راجع به من چی فکر کردین؟!!در همین حال نیما وارد اتاق شد و گفت: فیلمش خیلی قشنگه آرش خان! فقط حیف که تلویزیون خاموشه نمی تونیم ببینیم.آرش که تازه متوجه خاموش بودن تلویزیون شده بود با دست پاچگی گفت: اون فیلم برای فردا شبه من اشتباه کردم.نیما: بعد الان داشتی چی کار میکردی؟آرش: داشتم راجع به دانشگاه با نگین خانم حرف می زدم آخه منو نگین خانم هم دانشگاهی شدیم.نیما: ااا جدا نگین تو چرا چیزی به من نگفتی؟نگین: آخه فکر نمی کردم مسئله ی مهمی باشه.نیما: چرا مهم نیست حداقل اینجوری خیال من راحت تره.نگین: از چه بابت ؟نیما: از بابت مزاحمی که می گفتی تو دانشگاه داری .قلب نگین به تپش افتاد دیگر نمی شنید که نیما چه می گوید، فقط ناگهان فکری در مغزش جرقه زد و گفت: آقا نیما قرار بود مسئله خواهر برادری باشه، نه؟نیما: ای بابا، آرش که از خودمونه. اون پسره که من دیشب باهاش حرف زدم هم تو دانشگاتونه دیگه نه.نگین: نیما اگه من دیگه چیزی به تو گفتم.نیما: فعلا مسئله مردونس آرش خان دیشب جات خالی یک آرتیس بازی در آوردیم.آرش که کم کم داشت شک می کرد گفت: مگه چی کار کردین؟نیما: هیچی بابا من به جای رفیق نگین با پسره حرف زدم.نگین دیگر از خجالت نمی توانست سرش را بلند کند.آرش به ناخود آگاه گفت: پس تو بودی !نیما: چی کی بود؟آرش: هیچی هیچی داشتی میگفتی.صدای مادر که نگین را برای کمک صدا می کرد انگار تیر روشنی در افکار پریشان نگین بود او از خدا خواسته به آشپزخانه رفت . وقتی نگین وارد آشپزخانه شد مادرش به سمت او برگشت وگفت: ای وای نگین چرا رنگت پریده؟نگین: هیچی فقط یه ذره سردرد دارم .مادر نگین: همش به خاطر اینه که این خانم دکتر ما همش سرش تو درس و کتابه .مهوش: خوش به حالت مریم جون به خدا من آرزو به دلم مونده که یک دفعه یه دونه کتاب دست آرش ببینم.مریم: خوب پسرن دیگه نیمام همین جوریه.مهوش: نگین جون شما با آرزو جان برو تو اتاق آرزو استراحت کنید.نگین: اخه من اصلا کمکتون نکردم تو سفره انداختن که نذاشتین کمکتون کنم حداقل بذارید تو ظرف شستن کمکتون کنم.آرزو: بابا تو کار نکرده عزیزی بیا بریم بالا. و دست نگین را گرفت نگین نیز از خدا خواسته ارزو را همراهی کرد زیرا اصلا حوصله ی کار کردن نداشت. فقط در این فکر بود که هر چه سریع تر مسئله را با نازنین در میان بگذارد.وارد اتاق آرزو شدند روی در و دیوار اتاق آرزو پر بود از اشکال نوتهای موسیقی .آرزو: خب اینم از اتاق من به نظرت چه جوریه البته می دونم به پای اتاق تو نمی رسه. ببخشید نگین جان اگه از نظر شما اشکالی نداره به جای دوم شخص جمع از دوم شخص مفرد استفاده کنم.نگین: اوه آرزو جون چقدر سخت می گیری راحت باش .درهمین موقع صدا در آمد و آرش وارد شد و گفت: بیاین تو پذیرایی بشینیم گفتم جوونا دور هم جمع شیم یه خورده به این نیما بخندیم.نیما: دست شما درد نکنه دیگه یعنی من انقدر خنده دارم.آرش: نه بابا انقدر که نه یه خورده بیشتر. بعد رو به دخترا کرد و گفت: خانم ها بالاخره افتخار میدین یا نه.آرزو: برو الان میایم.نگین متوجه این شد که آرش رفتارش نسبت به اول مهمانی خیلی عوض شده و خراب شدن نقشه هایش را زیر سر نیما می دانست. آرزو بلند شد و نگین نیز بلند شد و هر دو به همراه هم از اتاق بیرون آمدند.آرش و نیما روی کاناپه های راحتی در میان حال نشسته بودند که آرزو و نگین از اتاق خارج شدند. به محض ورود آرزو و نگین به حال آرش از جایش بلند شد وگفت: آق نیما پاشو اول خانم ها باید بشینن .نیما: حالت خوب نیستا اون برای ورود به جاییه که میگن اول خانم ها برن. تازه اونم واسه اینه که اگه خطری آقایونو تهدید می کرد اول سر خانمها بیاد.آرش: من این چیزا سرم نیست از بچه گی دارم به این آرزو خانم سواری میدم چرا چون دختره.آرزو: وظیفه ات بوده.آرش: نگین خانم خیلی ساکتن بابا مجلس زنونه مردونس راحت باشید خانم.نگین که خون خونش را می خورد و به شدت از دست آرش و بیشتر از دست نیما عصبانی بود گفت: اگه اومدن ما باعث دعوا شده خوب ما میریم تو اتاق و بعد گفت: نظر تو چیه آرزو جون؟که آرش فورا گفت: حالا که فکر میکنم می بینم نیما داره راست میگه و فکر میکنم این کارا مال قدیما بوده حالا که مرد و زن برابرند. حالام نیما رو بلند می کنیم و من تا 3 می شمارم همه با هم می شینیم .بعد که نیما بلند شد آرش گفت: خب حالا حواساتونو خوب جمع کنید که نابرابری به وجود نیاد، و برعکس شروع به شمردن کرد و با گفتن اولین شماره که 3 بود به سرعت نشست و زد زیر خنده.نیما: مسخره این کارا چی بود کردی تو امشب یه چیزیت میشه ها.آرش: آخ گفتی. و در حالی که سرش را تکان می داد به نگین نگاه کرد و نگین که خون خونش را می خورد به سرعت طوری بغل نیما نشست که نه او و نه آرش هیچ دیدی نسبت به یکدیگر نداشنتد.آرش: نگین خانم اونجا بغل شومینه گرمتون میشه مخصوصا این جوری که شما خودتونو بسته بندی کردین یه ربع دیگه بشینین پخته شدین.نگین با دست به پهلوی نیما زد و گفت: غیرتت منو کشته خیر سرت داداشمی.نیما: غیرت برای کی؟نگین: بغل دستیت.نیما: اون که بابا جان از مخ آزاده بذار راحت باشه.آرش: دست شما درد نکنه مرسی آقا نیما.نیما: نوش جان خواهش آرش خان. خوب چه خبر از دانشگاه؟! خوش میگذره؟!آرش در حالی که بلند شد و در مقابل نگین نشست گفت: معلومه که خوش میگذره چرا که نه.نگین: شما که گرمتون بود.آرش: چه عجب!! بالاخره شما هم وارد بحث شدین راستش برای هم دردی با شما اومدم این ور.آرزو: وای میدونی الان بغل این آتیش گرم چی حال میده؟آرش: چهار تا سیب زمینی. البته قبلش باید چوب مامانو قایم کنید.با این شوخی آرش حتی نگین هم خندید و آرش که از خنده ی نگین خوشش آمده بود گفت:تازه اینکه چیزی نسیت خدا رو چه دیدی شایدم ما جای سیب زمینی تو شومینه باشیم.آرزو: خب بابا بسه نمک دون نه منظورم این که اگه بری ویالونتو بیاری بزنی خیلی خوب میشه.آرش: اِاِ جدا رودر وایستی نکنا می خوای بعدشم براتون برقصم.نیما: مگه بده دل 4 تا جوونم شاد میشه.نگین فکر نمی کرد که قیافه ی آرش به این کارهای هنری و کلاسیک بخوره برای همین ناگهان به طوری که خودش هم نفهید چطور بلند گفت: مگه بلده؟آرزو که فکر میکرد روی صحبت نگین با اوست گفت: بله تازه کجاشو دیدی؟!!آرش از اینکه بالاخره نگین از صحبت کردن رسمی در آمده بود گفت: یعنی قیافم اینقدر در به داغونه؟نگین: نه به خدا منظور بدی نداشتم.آرش: بسه دیگه نمی خواد ماست مالیش کنی الان که آوردم و برات زدم می فهمی.و بعد به سوی اتاق رفت و ویالونش را آورد و موسیقی ملایمی را شروع به نواختن کرد. نگین واقعا تعجب کرده بود آرش خیلی زیبا ویالون می زد و نگین سرتا پا گوش شده بود و با تمام وجود گوش می داد نمی دانست چرا با اینکه بسیار از دست آرش و نیما عصبانی بود اما دلش نمی خواست آرش ویالون را زمین بگذارد. برای همین چشمهایش را بست تا برای شنیدن تمرکز بیشتری داشته باشد پس از تمام شدن موسیقی نگین شروع به دست زدن برای آرش کرد و آرزو و نیما را هم مجبور به دست زدن کرد.آرش هم که از این عکس العمل نگین خوشش آمده بود برای خود شیرینی گفت: دیگه ببخشید اگه بد بود.نگین: نه واقعا عالی بود.خیلی قشنگ میزنید.آرش: مرسی فکر نمی کردم انقدر خوشتون بیاد.نگین که فهمید زیاده روی کرده است بهتر دید موضوع صحبت را عوض کند برای همین گفت: ولی فکر می کنم صدای بارون قشنگتر باشه اگه اجازه بدین گوش کنیم.نیما که انگار داغ دلش تازه شده بود گفت: بله دیگه دارم به حرفای آرش میرسم دخترا تا بارون میاد میگن وای خدا ما عاشق بوی بارونیم صداشو که دیگه نگو وای نمیدونی که چه کیفی داره وقتی زیر بارون راه میری. ولی پاش که برسه میگن وای ما و بارون؟!آرش: انگار خیلی دلت پره ها نیما: آره بابا این خواهر دست گل ما بعداز ظهر که داشته از دانشگاه برمیگشته پنچر می کنه و زنگ میزنه به من بدبخت منو دوستم هم رفتیم دنبالشون و تازه نگین خانم می گفت تا پنچری شو نگرفتی خونه نمیای ها.آرش تازه فهمید آن ماشینی که بعدازظهر به دنبال نگین و نازنین رفته بود ماشین دوست نیما بوده نه نامزد نازنین.آرزو: من بگم چطوره تو این شب بارونی یه مشاعره هم راه بندازیم.آرش: آفرین بالاخره کله ی توام کار کردها من که پایه ام.آرزو: یعنی چی بالاخره کله ی توام کار کرد؟آرش در حالی که مثلا ترسیده بود بود با من من گفت: یعنی همیشه فکرای خوب خوب به ذهن تو میاد.آرزو: آهان این شد.نگین و نیما هم موافقت خودشان را اعلام کردند و آرزو مشاعره را شروع کرد.آرزو:شب همه بی تو کار من شکوه به ماه کردن است / روز ستاره تا سحرتیره به آه کردن است
آرش:تا که جان دارم و از سینه برآید نفسم/ مگذارید که بی باده سرآید نفسمنگین:مستان خرابات ، زخود بی خبرند/ جمع اند و زبوی گل ، پراکنده ترندنیما:دوستی شد دشمن جان وتنم/ خوی گرمم گشت برق خرمنمآرزو:مارا چو گردباد ، ز راحت نصیب نیست/ راحت کجا و خاطر نا آرمیده ییآرش:متن خبر که یک قلم بی تو سیاه شد جهان/ حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه کردن استنگین:تو مگر کاري نداري جز از اين/ که مي پيچي به پايه من چو مارنیما:رفتی اما دلتو باز، توی دستام جا گذاشتی / وقتی هیچ گلی نخندید، توی جاده پا گذاشتی
آرزو:یک عمر وفا کردم و عمری به جفا / بر گور صداقت و وفا می گریمآرش:من آن بلبل نغمه خوان توام/ که با صد زبان هم زبان توامنگین:من شناسم آه آتشناک را/ بانگ مستان گریبان چاک رابعد از شعر نگین پدر و مادر نیما و نگین که قصد رفتن کرده بودند نگین و نیما را نیز برای رفتن صدا کردند.آرش: اه، حیف شد تازه داشت کیف میداد.نیما: ان شاءالله دفعه ی دیگه .و بعد از حاضر شدن نگین، جوان ها به طبقه ی پایین آمدند و پس از خداحافظی مفصلی نگین و خانواده اش راهی خانه شدند. پس از رفتن آنها آرش که خیالش از بابت نگین راحت شده بود بعد از گفتن شب بخیر به بقیه به اتاقش رفت تا پس از یک روز پر تلاطم خواب راحتی داشته باشد.نگین نیز در حال تحلیل حوادث امشب بود؛ زیرا همه ی نقشه هایش بدون آمادگی قبلی و خیلی ناگهانی نقش بر آب شده بود. او حالا نمی دانست برای در رفتن از دست آرش باید چه شیوه ای را به کار گیرد خصوصا حالا که فهمیده بود قصد آرش از برقراری رابطه ازدواج نیست.صبح روز بعد نگین با زنگ تلفن همراهش از خواب بیدار شد ولی تا به خود امد که به تلفن جواب بدهد تماس قطع شد به شماره نگاه کرد اما شماره را نشناخت و همانطور که داشت به صاحب شماره بد و بیراه میگفت که اورا از خواب بیدار کرده است به ساعت نگاه کرد حدود 6:30 دقیقه بود با خود گفت: یه امروز که کلاس نداریم هم این مردم آزارا نمی زارن بخوابیم.پتو را روی سرش کشید و سعی کرد تا دوباره بخوابد اما خوابش نمی برد برای همین بلند شد و پس از گرفتن دوش آب سرد خواب کاملا از سرش پرید و با خود گفت من که خوابم نمی بره بذار بقیه رو هم بیدار کنم. و بلافاصله شماره گوشی نازنین را گرفت. نازنین حوصله ی جواب دادن به گوشی را نداشت با خود گفت: هر کی هست بذار انقدر زنگ بزنه تا جونش درآد.اما نگین ول کن نبود آنقدر شماره را گرفت تا بالاخره نازنین با آن صدای خواب آلودش گفت: بله مردم ازار.نگین: هه هه هه خواب بودی.نازنین: هه هه و زهرمار تو خواب نداری سر صبحی مردم آزاری میکنی مردم آزار.نگین: نه دیگه حوصلم سر رفته بود دنبال تفریحات سالم بودم گفتم یه زنگ بزنم با هم بریم دنبالش. نازنین: سرصبحی خوشیا خجسته. نگین: اِاِاِ جدا از پشت تلفنم معلوم میشه.نازنین: خیلی بی مزه ایا !! میدونستی؟نگین: پس یادم باشه از این به بعد صبحا بهت زنگ بزنم تا بیشتر حقایقو برام آشکار کنی.نازنین: حالا چی کار داری؟نگین: هیچی گفتم که دنبال تفریحات سالمم.نازنین: حیف که حسش نیست وگرنه همچین تفریحات سالمی بهت نشون میدادم که فکت بخوره زمین.
ناگهان نگین با صدایی جدی گفت: نه واقعا کارت دارم.نازنین: چی شدی نگرانم کردی خواب از سرم پرید بگو ببینم چی شده.نگین: تا حالا شده که . . . آخه نمیدونم چه جوری بگم.نازنین: جون به سرم کردی بگو دیگه.نگین: مطمئن باشم که قشنگ بیداری و دری وری بارم نمی کنی.نازنین: آره دیگه بگو.نگین: تا حالا شده که بتونی در عرض که 5 دقیقه خوابو از سر یکی بپرونی.نازنین: دارم برا شما خانم رکورد شکن.نگین: خوب دیگه چطوری؟در همین موقع بود که نگین صدای بوق پشت خطی را از گوشی خودش شنید. برای همین نازنین گفت: نازی جان پشت خطی دارم. بعدا بهت زنگ میزنم، فعلا کاری نداری؟نازنین: سر صبحی حتما یه دیوونه ی دیگست مثل تو. نه کاری ندارم فعلا خداحافظ.نگین به شماره ی پشت خطی نگاه کرد ولی آنرا نشناخت آخه آن شماره همانی بود که صبح به او زنگ زده بود و از خواب بیدارش کرده بود. برای همین تلفن را وصل کرد اما حرفی نزد. این شیوه را از نازنین یاد گرفته بود که تلفن را وصل کند ولی حرف نزند تا طرف مقابل حرف بزند و اگر صدا را می شناخت صحبت کند. به قول نازنین یه دختر خانم با شخصیت نمیذاره همه صداشو بشنون. پس از وصل کردن تلفن صدایی را شنید که گفت: آرش بیا بیا برداشت. و بعد صدای آرش که گفت: سلام. ولی نگین بازم حرفی نزد.آرش گفت: الو نگین. انگار قطع شد. و پس از گفتن این حرف تلفن را قطع کرد و نگین را با دریایی از فکر و خیال رها کرد.نگین پس از قطع کردن ارتباط، تلفن همراهش را به روی تخت پرتاب کرد. نمی دانست چه کار کند آرش را یک مزاحم واقعی می دانست سرش را به سمت بالا گرفت خدایا این بابامو دوستش که 20سال از هم خبر نداشتند آخه چرا اینجوری شد؟! من چی کار کنم؟ چه جوری از دست این دیوونه در برم؟ فکر می کنم این بشر اصلا عقل تو سرش نباشه، به آبروی من فکر نمی کنه انگار واقعا کمر به بد بخت کردن من بسته ، ایکاش الان از خواب بیدار می شدم می دیدم همش خواب بوده، اصلا همش تقصیر این نیما روانیه، یکی نبود دیشب به این پسره بگه آقا نیما آرش بعد از دوبار دید و بازدید از خود شد که همه چی رو بهش گفتی و تازه گفتی خیالم راحتر شد، آرهآره خیالت راحت شد و منو بد بخت کردی وای خدا چی کارکنم؟ناگهان صدای مادرش را شنید که در را باز کرد وگفت: وا !! تو بیداری و هیچی نمیگی دو ساعته دارم صدات میکنم.نگین تازه به خودش آمد و گفت: چی مامان؟مریم: حالت خوبه 2 ساعته دارم صدات میکنم میگم بیا صبحونه کجایی؟نگین: تو اتاقم.مریم: جدا؟!! من فکر کردم تو آشپزخونه ای پاشو بیا خوش مزه بازیم بسه. و در را بستو رفت. ولی نگین شوخی نکرده بود یعنی در حالی نبود که حوصله ی شوخی را داشته باشد.سررسید خاطراتش را از درون قفسه کتابهایش برداشت و در آن نوشت:چهارشنبه 23/2/89امروز از صبح شروع شد خدا خودش بقیه اشو بخیر کنه چی کار کنم؟ سوال جالبیه!! تا حالا پیش نیومده بود که فکر کردن به جواب این سوال انقدر سخت و جوابش انقدر دست نیافتنی باشه. نمیدونم این چه حسیه که داره دیوونه ام میکنه ازش متنفرم و دلم می خواد حالشو بگیرم اما نمیتونم، چرا، خودمم نمی دونم.و با صدای مادر که دو باره از آشپزخانه نگین را صدا می کرد دفتر را بست و آن را بین کتاب ها قرار داد و و گوشی موبایش را در جیب شلوارش گذاشت و به پایین رفت. وارد آشپزخانه شد میز صبحانه پر بود از انواع خوردنی ها با این وجود نیما در یخچال دنبال خوراکی می گشت و طبق معمول غر میزد: هیچ وقتهیچی تو این خونه واسه خوردن پیدا نمیشه، و بعد به سمت نگین برگشت وگفت :بَه قیافه رو، انگار یه تریلی 18 چرخ از رو صورتت رد شده .نگین که اصلا حوصله ی سر و کله زدن با نیما را نداشت سلام و صبح بخیری به همه گفت و سر میز صبحانه نشست یه تکه نان برداشت پنیر را روی آن گذاشت و تا خواست لقمه را در دهانش بگذارد نیما لقمه را قاپید و خورد ونیما توقع داشت با این کارش نگین مثل همیشه در لقمه ی بعدی فلفل بریزد و آنرا به زور در دهان نیما بگزارد اما نگین هیچ عکس العملی نشان نداد و مشغول درست کردن لقمه ی بعدی شد. نیما دوباره در یخچال را باز کرد وگفت: بله حدسم درست بود نگین خانم همه ی ماستا رو خورده و با این شوخی او مادر وپدر خندیدند. اما نگین که در فضای دیگری سیر میکرد اصلا متوجه شوخی نیما نشد ونیما که واقعا شوکه شده بود گفت: نگین خودتی یا روحته ؟در همین موقع تلفن همراه نگین شروع به زنگ زدن کرد که نگین یهو آنچنان از جایش پرید که چای روی پایش ریخت. نیما گفت: پس بگو منتظر تلفن بودی طبق معمول قراره راجع به وقایع 2 ثانیه ی قبل با نازنین صحبت کنی!!نگین اصلا به نیما توجهی نکرد و با عجله از آشپزخانه بیرون رفت گوشی را از جیبش بیرون آورد و دوباره آن شماره ی ناشناس را دید سریع رد تماس را زد و بلافاصله برایش پیام آمد:مجبورم نکن به خونتون زنگ بزنم من دیوونه تر از این حرفام.نگین هم برایش پیام زد:اون که مصلمه و لی منم عاقلتر از این حرفام که جواب تلفن تو رو بدم.و 5دقیقه بعد از ارسال پیام تلفن خانه به صدا در آمد نگین با آنکه خون خونش را می خورد قیافه ی خونسردی به خود گرفت و وارد آشپزخانه شد نیما گفت: کجا؟ کجا؟ بدو تلفنو جواب بده که خودشو کشت.نگین به اجبار تلفن را برداشت و گفت: بله .آرش: دیدی زنگ زدم خونتون.نگین: سلام آقای سهرابی خانواده خوب هستن؟آرش: حال خودمو نپرسیدی.نگین آرام گفت: چون اصلا برام مهم نیست.آرش؟ تند نرو، بد میبینیا.نگین: بله نیما خونست گوشی حضورتون. و بعد گفت: نیما آقا آرش تلفن.آرش: انگار اشتباه شده من با خواهر نیما کار دارم.نیما: چی آرش ؟!آرش: هان هیچی سلام.........تا بعد از ظهر خبری از مزاحم نبود برای همین حال نگین نسبتا بهتر بود.بعد از ظهر نگین پس از پوشیدن لباس برای رفتن به کافی شاپ و دیدن ملیکا به دنبال نازنین رفت. همین که نازنین سوار ماشین شد گفت: کجا بودی پس؟ 2 ساعته منتظرم قرمزی دماغم رنگ شالم شد .نگین : تا حاضر شم طول کشید دیگه.نازنین: چته؟ دمغی، بابا میخوایم بریم دوستمونو بعد 2سال ببینیم.نگین: میدونم بابا مگه یه سری آدمیزاد برای آدم اعصاب میزارن؟نازنین: دوباره چی شده؟نگین: آرش.نازنین: اَه خیلی به این یارو رو دادیا.نگین: دیوونه است داره منم دیوونه میکنه.نازنین: میگی چی شده یا نه؟نگین: از صبح برام اعصاب نذاشته همش زنگ میزنه به گوشیم مزاحم میشه، بهشم که محل ندادم زنگ زد خونه.نازنین: زنگ زد خونه؟ عجب بچه پررویی ها !! اصلا مگه تو اون دفعه با کلی آرتیس بازی دکش نکردی؟نگین: میگن داداش خنگم نعمته همینه. نیما خان با لودگی تمام دیشب همه چیرو لو داد .و بعد جریان شب گذشته را برای نازنین تعریف کرد.نازنین: به نیما نمی خوره انقدر داغون باشه.نگین: حالا که هست وحسابیم کار دستم داده.نازنین: حالا میخوای چی کار کنی.نگین: چه می دونم .نازنین: فکر خوبیه حتما عملی میشه.نگین ماشین را پارک کرد و به همراه نازنین به طرف کافی شاپ حرکت سر میزی که با ملیکا قرار گذاشته بودن نشستند و بعد از 5 دقیقه انتظار بالاخره ملیکا آمد. آنها یکدیگر را در آغوش گرفتند و بعد از چاق سلامتی طولانی سفارش 3بستنی میوه ای دادند ملیکا دختری نسبتا چاق و نمکی بود پوستی گندمگون داشت و دماغی به شکل یک کوفته قلقلی ولی چشمانی نافذ و گیرا داشت.ملیکا: خوب دیگه چطورین چه خبرا درس مرس چی میخونین .نگین: من دارم روانشناسی می خونم.نازنین: منم که حقوق، خبر که داری.ملیکا:آره راستی خودت بهم گفته بودی خوبه خوبه از تشکیل خانواده و زندگی آینده و بادابادا مبارک بادا چه خبر؟نازنین: بله بله، سامان، میشناسیش دیگه.ملیکا: آره آره یادم اومد پسر عموت بالاخره بهم رسیدید.تو چی نگین ؟نگین: نوچ بابا چقدر سوال میپرسی حالا نوبت ماست.ملیکا: هنوز بستنی نخورده میخوای سفارش ماست بدی.هر سه خندیدند که صدای تلفن همراه نگین بلند شد.نگین: آخ آخ حتما مامانمه یادم رفت بهش زنگ بزنم بگم رسیدیم.با سرعت گوشی را بیرون آورد و بدون نگاه کردن به شماره آن را وصل کرد و گفت: جانم.آرش: جانت بی بلا منتظر تلفن بودی؟نگین: بازم شما؟!!!!!!!!!آرش: تو ذوقم نزن دیگه.نازنین گفت:آرشه؟ و نگین با سر تایید کردنازنین: گوشیو بده ببینم.نازنین: ببین آقای به ظاهر محترم دفعه ی دیگه مزاحم دوست من بشی با من طرفی من مثل نگین مظلوم نیستم بلدم باهات چی کار کنم . و بعد تلفن رو قطع کرد و گفت: خنده هم به ما نیومده .ملیکا: تو که گفتی خبری نیست.آرش کیه.نازنین: یک فرد انسان نما.نگین: یه دیوونه ی به تمام معنا.نازنین: و یک احمق روانی.ملیکا: با این تعریفایی که ازش میکنید باید خیلی آنتیک باشه نه...نگین پوز خندی زد و گفت: بیشتر از خیلی، یه مزاحم داغون.ملیکا: آهان حالا دو زاریم افتاد، مزاحم، خوب یه چند وقتی بهش محل نده خودش خسته میشه.نگین: آخه نمیشه.ملیکا: آخه نمیشه و کوفته قلقلی پس خودتم گیری !نگین: وا مگه دیوونم .پسر دوست بابامه.ملیکا: احسنت.نازنین: احسنت و کوفت میبینی این بد بخت اعصاب نداره هی سر به سرش میزاری.ملیکا: خوب یکیتون مثل آدم حرف بزنه ببینم قضیه از چه قراره.نگین همه ی جریان را به طور خلاصه برای ملیکا تعریف کرد ودر آخر گفت خوب حالا تو جای من بودی چی کار میکردی؟ملیکا: 2تا میزدم تو سر خودم که دارم این موقعیت خوبو از دست میدم خیلی دوست دارم ببینمش.نازنین: همچین تحفه ایم نیست.ملیکا: پس حتما تحفه ست .و دوباره گوشی زنگ خورد نازنین گفت:گوشی رو بده من ببینم چی میگه. و گوشی را گرفت ولی شماره ی خونه را دید و رو به نگین گفت این دفعه واقعا مامانته بیا وگرنه الان کل تهرونو خبر میکنه. نگین گوشی را گرفت و چون می دانست صحبتشان زیاد طول می کشد به بیرون از کافی شاپ رفت.ملیکا به نازنین گفت: آخه طفلی خیلی سخته اونم با این عقاید و روحیات نگین .نازنین: آره بابا بد بخت واقعا بد شانسه میدونی پسره کیه.ملیکا: میشناسمش؟نازنین: آره بابا همون دیوونه که هر روز می افتاد دنبال نگین.ملیکا کمی فکر کرد و گفت: جدی؟!! این چیزایی که تعریف می کنید اصلا به اون قیافه نمی خوره.نازنین: بله چون کلا به صورت 360درجه تغییر کرده.ملیکا: جدا پس باید دیدنی باشه.در این موقع نگین سر میز آمد و گفت: آره خیلیم دیدنیه پاشین بریم دیر شد.ملیکا همانجا با آن دو خداحافظی کرد و رفت. نازنین در راه مشغول نصیحت کردن نگین بود،که اگر زنگ زد اصلا جواب نده اگرم به خونه زنگ بزنه که جرات حرف اضافه نداره نترس اصلا هر چی شد با من.نگین: خوب مادر بزرگ.نازنین د رحال پیاده شدن گفت:خیالم راحت باشه دیگه.نگین: مطمئن مطمئن .نگین بعد از پارک کردن ماشین در پارکینگ گوشی موبایلش را خاموش کرد و بعداز سلام به همه برای تعویض لباس به اتاقش رفت. بعد از عوض کردن لباسهایش یکی از کتابهایش را از کتابخانه اش بیرون آورد تا با خواندن آن حواسش پرت شود که همراه با کتاب متن کوچکی که قبلا از جایی یادداشت کرده بود از میان کتاب بیرون افتاد آنرا برداشت و با خواندن آن به فکری عمیق فرو رفت. متن نوشته این بود:حضور هیچ کس در زندگی ما اتفاقی نیست خداوند در هر حضور جادویی نهان کرده برای کمال ما خوش آن روزی که در یابیم جادوی حضور یکدیگر را.سوالهای زیادی به ذهنش هجوم آورد که چرا من آنروز این متن را نوشتم یا چرا الان باید این متن را پیدا کنم یا ....کتاب را باز کرد ولی نمی توانست حواسش را روی متن کتاب متمرکز کند فقط چشمانش از روی نوشته ها میگذشت. تمام حواسش پیش آن متن بود و خودش هم نمی دانست چرا ولی در ذهنش آن متن را به آرش نسبت داده بود و دوباره هجوم سوالات، حضور آرش برای تکامل من است یا عذابم ؟ آزمایشی است از جانب خدا؟ یا....کتاب را بست ،تلفن همراهش را روشن کرد و بلافاصله 4 پیام کوتاه دریافت کرد.ناشناس: آخه تو چرا با من اینجوری میکنی چرا انقدر اذیتم میکنی .ناشناس: امیدوارم از حرفای قبلیم ناراحت نشده باشی باور کن از هیچ کدومشون منظوری نداشتم من از اون دسته آدمهام که معمولا بعد از حرف زدن به حرفی که زدن فکر میکنن در هر صورت اگه حرف نا مربوطی زدم معذرت می خوام.ناشناس- یعنی دیگه لایق مزاحم نشو هم نیستم.نازنین- دختره ی پررو توکه دوباره گوشیتو روشن کردی خودتم تنت میخواره ها نگی نگفتی.نگین دوباره و دوباره پیامهای شماره ی ناشناس را خواند در قلبش دیگر آن احساس تنفر را نسبت به آرش نداشت. نمی دانست این احساس چرا به وجود آمد ولی دیگر به اون شدت از آرش بدش نمی آمد. یا حداقل از او متنفر نبود شاید هم کمی....ولی اصلا این روش آرش را برای ابراز علاقه مناسب نمی دید.بنابراین تصمیم گرفت کمی بیشتر در مورد آرش فکر کند و کمی هم در برخوردش با او ملایمت بیشتری نشان دهد .به طبقه پایین رفت ولی متوجه قطع شدن حرف پدر و مادرش شد ولی به روی خودش نیاورد و به آشپزخانه رفت و دوباره حرف پدر و مادرش شروع شد فضولیش گل کرد و یهو دوید تو پذیرایی و مادرش در حال گفتن حالا چی کار کنم بود. نگین گفت: به من بگین چی شده راهنماییتون میکنم ؟مادر: دوباره تو مچ گرفتی؟نگین: اختیار دارید نگین مچ گیر معروفه همه برا امضا دنبال منن بعد مامانم جدیم نمیگیره همین میشه فرار مغزا.نیما: اوه اوه مگه چه کار شاقی کردی که انقدر خودتو جدی گرفتی.منم میدونم چه خبره فقط تو نمیدونی حالا برو کشکتو بساب عزیزم.نگین: مامان نیمام میدونه ؟مادر: بابا چیز خواستی نیست فقط فقط...نیما: مامان چقدر کشش میدی آقای سبحانی به همراه خانواده آخر این هفته برای خواستگاری تشریف میارن.نگین احساس کرد از خجالت قرمز شده برای همین سرش را پایین انداخت و گفت: مامان میشه بیاین تو اتاق کارتون دارم.نیما: اگه می دونستم انقدر ساکت میشی سریع تر میگفتم.پدر که متوجه خجالت نگین شده بود گفت: بسه دیگه نیما.مادر بلند شد وبه همراه نگین به اتاقش رفت.نگین: مامان این نیما کی میخواد بزرگ شه کی میخواد بفهمه که جلوی بابا نباید از این حرفا بزنه.مادر: مگه چی گفت که تو اینجوری میکنی.نگین: نمی دونم چرا ولی خوب خجالت میکشم دیگه.مادر: می فهمم خصوصیت همه ی دختراست.نگین: حالا درست میگه؟مادر: آره.نگین: مامان بدون هماهنگی.مادر: ای بابا تو چرا انقدر سخت میگیری برای هر دختری تو این سن و سال خواستگارمیاد. می دونستم اگه به تو بگم میگی لازم نکرده بیان الانم کار خلاف که نکرده بنده خدا می خواد بیاد خواستگاری.نگین: حالا نمیشه قرار و بندازین عقب.مادر: نه عزیزم ما به خاطر اینا قرار شب جمعه که قرار بود با آقای سهرابی اینا بریم بیرون رو لغو کردم .نگین با خودش گفت: پس حتما آرش هم می فهمه و به ناگاه بلند گفت: خدا به داد آقای سبحانی برسه.مادر: دوباره که شروع کردی میخوای چی کارش کنی بنده خدارو.نگین: هیچی مامان فقط بلند فکر کردم همین.مادر: برای خودت دردسر درست نکن بزار پسره بیاد ببینش باهاش حرف بزن فوقش نخواستی بگو نه زوری که نیست عزیزم.نگین: چشم ایندفعه هم به خاطر شما ولی لطفا دیگه بدون هماهنگی از این کارا نکنین.مادر از اتاق بیرون رفت و نگین را با دریایی از فکر و خیال تنها گذاشت نگین دفتر چه ی خاطراتش را بیرون آورد و نوشت:باید اسم امروز رو بزارم روز پر دردسر آخه هر خبر داغونی که بود امروز دریافت کردم هم از قلبم هم از اطرافیانم اون از حرفهای آرش اون از خبر دست اول نیما و اون از احساس عجیبی که نسبت به آرش پیدا کردم که نمیدونم خوبه یا بد وای خدایا فقط تو فقط تویی که میدونی تو دلم چه خبره پس کمکم کن.دفتر را بست و سر جایش گذاشت گوشی موبایلش را برداشت و بازم پیام جدید.ناشناس: همین که دیگه گوشیتو خاموش نکردی خیلی بهم لطف کردی خیلی ممنونم ولی یه خواهش به حرفای دیشبم اصلا فکر نکن. باور کن اونم از اون دسته حرفایی بود که بعد از گفتنشون خیلی خودمو سرزنش کردم .نگین سعی کرد حرفای دیشب آرش را به خاطر آورد: تو با هرکی میخوای ازدواج کن من فقط...نه انگار واقعا نباید بهشون فکر می کرد. پیام بعدی را باز کرد.ناشناس: باور کن من تا حالا به هیچ دختری انقدر التماس نکردم.اذیتم نکن.نگین ناگهان مثل یک گلوله ی آتش شد.یعنی این پیامها قبل از من به دخترای دیگم زده شده ؟گوشی را روی تخت پرت کرد خیلی آشقته بود نمی دانست چرا این مسئله انقدر برایش مهم شده چشمانش را بست و سه نفس عمیق کشید با خودش گفت: نگین مگه دیوونه شدی؟ تو مگه این جور پسرا رو نمی شناسی ؟نگین گولشو نخوری. نگین تو یه دختر پانزده ، شانزده ساله نیستی که با چهار تا حرف الکی خام شی. نگین داری چی کار میکنی؟ اصلا برای تو چه اهمیتی داره که این پیامها به دخترای دیگه ایم ارسال شده باشه یا نه؟ مگه اصلا آرش برای تو مهمه؟ تو الان باید به فکر خواستگاری آقای سبحانی باشی. اگه آرشم واقعا قصد بدی نداشت مادرشو می فرستاد جلو نه اینکه با این بچه بازیا جلب توجه کنه یا به قول خودش ابراز احساسات، نگین به خودت قول بده دیگه بهش فکر نکنی، قول بده پیاماشو پاک کنی و دوباره به عنوان پسردوست بابات یا شایدم یه مزاحم بهش نگاه کنی، نگین به خودت قول بده...نگین بلافاصله تلفن همراهش را برداشت و تمام پیام های دریافتی از طرف آرش را پاک کرد. گوشی را روی حالت بی صدا قرار داد و آن را جلوی آینه گذاشت روی تخت دراز کشید و به فکر فرو رفت. داشت به آخر هفته فکر می کرد که ناگهان یادش افتاد امروز چهار شنبه است با خودش گفت وای یعنی آقای سبحانی فردا شب میاد آخ فردا دانشگام که کلاس دارم دوباره باید آرشو ببینم ولی خدا رو شکر فردا کلاس مشترک نداریم. مادر، نگین را برای شام صدا کرد اما نگین گفت: میلی به شام ندارد و خسته است و برای فرار از فکر و خیالهای تکراری چشمانش را بست و سعی کرد بخوابد.صبح فردا طبق معمول با ساعت گوشی از خواب بیدار شد صدای گوشی راقطع کرد و اصلا به پیامهای دریافتی توجهی نکرد طبق معمول برای سر حال شدن به حمام رفت و پس از پوشیدن لباس برای خوردن صبحانه به طبقه ی پایین رفت نیما کلاسش دیرتر شروع می شد و هنوز خواب بود ولی پدر و مادر مشغول صبحانه خوردن بودند. نگین هم که از صبح سعی کرده بود دیگر نسبت به آن قضیه فکر نکند و بیشتر مراقب برخورد و جوابهایش باشد، بعد از صبحانه خوردن با پدر و مادرش خداحافظی کرد و بعد از بیرون آوردن ماشین از پارکینگ به سمت دانشگاه حرکت کرد در راه با خود گفت: نازنین هم که امروز کلاس نداره باید تنها تا دانشگاه برم فقط خدا کنه مشکلی پیش نیاد.و همچنین خدا را شکر میکرد که از صبح به جز پیامی که از نازنین دریافت کرده بود که نازنین به او سفارش کرده بود که بیشتر حواسش را جمع کند پیام دیگری دریافت نکرده بود ماشین را جای همیشگی پارک کرد و به سمت دانشگاه رفت. هوا خیلی سرد بود به همین دلیل برای خرید یک نوشیدنی گرم به سمت بوفه ی دانشگاه حرکت کرد و پس از خرید یک قهوه آقای سبحانی را دید .سبحانی: سلام خانم سپهری، حالتون خوبه؟ خانواده محترم خوب هستن؟نگین: ممنون بفرمایید کاری داشتید آقای سبحانی؟سبحانی: فقط ... مادرتون راجع به امشب با شما صحبت کردند.نگین سرش را پایین انداخت و گفت: بله در جریان هستم.سبحانی که انگار پر در آورده بود گفت: بله بله پس شب می بینمتون و همین طور عقب عقب شروع به رفتن کرد که به آرش برخورد کرد .آرش: حواستون کجاست آقای سبحانی مراقب باشید.سبحانی: بله بله با اجازه. و رفت.آرش: سلام.نگین: سلام.آرش: حالت خوبه؟نگین: ممنون بفرمایید کاری داشتید آقای سهرابی؟آرش: همین کارات حرصم میده آقای سهرابی یعنی چی؟ اسم من آرشه. من اونجوری راحت ترم.نگین: ولی من فقط راحتی خودم برام مهمه .کلاسم هم شروع شد من دیگه باید برم.آرش: باشه شب میبینمت.نگین با خودش فکر کرد پس هنوز نمی دونه خدا رو شکر. نگین پس از اتمام کلاسش دوباره آرش را دید ولی هیچ مکالمه ای نکرد. نگین پس از سوار شدن ماشین با سرعت به سمت خانه حرکت کرد چون به نظر خودش خیلی کار داشت حدود ساعت یک ظهر بود که نگین به خانه رسید و همراه مادر مشغول مرتب کردن خانه شد حدود ساعت سه بود که نیما و پدر هم به خانه آمدند. بلافاصله پس از ورود نیما، مادر لیست خریدی را دست او داد نیما گفت: ای بابا خواستگاری یکی دیگست ما باید تو این سرما بریم خرید. مادر گفت: مگه میخوای بیستون بکنی خدارو شکر ماشینت بخاریم داره برو برو بدو ببینم.ونیما رفت و نگین هم برای آماده شدن به اتاقش رفت حدود ساعت 4:30 بود که همه آماده ی پذیرش مهمانها بودند ساعت 5 مهمانها آمدند مادر به نگین گفته بود در آشپزخانه بمون و هر وقت صدات کردم بیا تو. نگین در آشپزخانه نشسته بود. استرس زیادی داشت در همین هنگام بود که برایش پیام کوتاهی آمد با خود گفت حتما نازنینه. ولی گفت: راستی نازنین که هنوز چیزی نمیدونه گوشی موبالش را بیرون آورد پیام از طرف آرش بود پیام را باز کرد متن آن این بود:شب شد خورشید رفت آفتابگردان به دنبال آفتاب آسمان را جست و جو می کرد ناگهان ستاره ای چشمک زد! آفتابگردان سرش را به زیر افکند و گفت: گلها خیانت نمیکنند.به شدت آشفته شد. ومی خواست به آرش فکر نکند اما نمی شد به ناگاه ذهنش به طرف او رفت و به مقایسه ی سبحانی و آرش پرداخت. سبحانی از نظر اخلاق و برخورد در دانشگاه 20 بود همه استادا و حتی دانشجوها قبولش داشتند اما آرش نه ولی از لحاظ ظاهر و شوخ طبعی اصلا با آرش قابل قیاس نبود به نظر خودش آرش واقعا سر بود. دوباره پیام کوتاهی از طرف آرش از خیالات بیرون کشیدش: آقا دوماد تشریف آوردن؟ نگین دلش نمی خواست حرف قلبش را بپذیرد اما عاشق شده بود عاشق آرش. به نظر خودش واقعا خنده دار بود اون کسی بود که همیشه همه رو نصیحت میکرد برای همین دوستاش لقب مادر بزرگ رو بهش داده بودن حالا خودش به این مسخره ای اونم عاشق کی؟ پسری که تا دیروز فقط قصد دوست بودن با نگین را داشت و نگین هنوز از قصد واقعی آرش خبر نداشت با خود گفت: چیکار کنم دیوونه نشم خیلیه مگه عاشق شدن انقدر کشکشیه و انگار صدایی ازدرون بهش میگفت کشکی تر از این حرفاست کجای کاری ؟نگین دلش می خواست با پیامی به آرش بفهماند که مطمئن باش کسی جای تو رو نمی گیره اما تا خواست شروع به نوشتن پیام بکند صدای مادر از درون اتاق بلند شد: نگین جان بیا داخل.نگین بلند شد، گوشی موبایلش را روی حالت بی صدا قرار داد یک لیوان آب سرد خورد احساس می کرد خیلی قرمز شده است صورتش را هم با آب سرد شست و بعد وارد حال شد با نگاهی اجمالی همه را از نظر گذراند همه حضور داشتند مادر و سبحانی و همچنین خواهر سبحانی که چهار سال از نگین کوچکتر بود کنار مادر یک مبل خالی بود نگین روی آن مبل نشست که دقیقا مقابل مادر سهرابی بود مادر سهرابی هم با نگاهی به نگین گفت : ماشاءالله خدا دخترتون رو حفظ کنه و تعریفهایی که به نظر نگین بیشترشان اضافی بود. حسی که نگین داشت اورا به یاد شعری انداخت و آرام آنرا در ذهنش تکرار کرد:هرگز حضور حاضر غایب شنیده ای من در میان جمع و دلم جای دیگر استو دوباره صدای مادرسهرابی که به مادر میگفت ما که کاره ای نیستیم مهم دو تا جوون هستن اگه شما و آقای سپهری اجازه بدین این دو تا جوون برن با همدیگه حرفاشونو بزنن از فکر بیرون اومد. مادر نگین به پدرش نگاه کرد و بعد از اجازه ی پدر نگین به همراه سبحانی وارد قسمت پشتی پذیرایی شدند و بعد از کلی من ومن کردن، بالاخره سبحانی گفت: اگه اجازه می فرمایید من شروع کنم.نگین: خواهش میکنم بفرمایید.سبحانی: خوب فکر کنم تو این جور مراسم ها اول خودشونو معرفی می کنن چون من اولین تجربم هست میگم.نگین: منم همینطور.سبحانی: خوب من علی سبحانی هستم دانشجوی سال آخر وکالت تو یه اداره مسئول فعالیتهای حقوقی هستم و ....نگین اصلا حرفهای سبحانی را نمی شنید یعنی اصلا حواسش جمع حرفهای او نبود هنوز هم داشت به مقایسه ی آرش و سبحانی می پرداخت. فقط هر چند وقت یک بار سرش را به علامت تایید تکان می داد که وانمود کند دارد به حرفهای سبحانی گوش می دهد وقتی حرفهای سبحانی تمام شد گفت: خانم سپهری شما صحبتی ندارید؟نگین به خود آمد و گفت: اگه اجازه بدید من باید فکر کنم.سبحانی: درسته، این حق مسلم شماست فقط اگه میشه بفرمایید من به مادرم بگم کی برای گرفتن جواب تماس بگیرن.نگین: آخر هفته ی دیگه.با این حرف نگین، هر دو بلند شدند و وارد پذیرایی شدند و پس از گذشت حدودا ده دقیقه خانواده ی سبحانی آماده ی رفتن شدند. نگین پس از رفتن آنها برای فرار از سوالهای مادر به اتاقش رفت هنوز آشفته بود فکر نمیکرد یک پیام دریافتی از طرف شخصی که تا دیروز صبح یک مزاحم بود او را تا این اندازه به هم بریزد دوباره تلفن همراهش را بیرون آورد و باز هم پیامی از طرف آرش : ازت خواهش میکنم عجولانه تصمیم نگیر باور کن من دیگه اون آرش دو روز پیش نیستم خیلی عوض شدم حتی دوستام هم به خاطر این تغییر ناگهانی خیلی اذیتم میکنن باور کن حاضرم هر آزمونی رو که بگی پس بدم یه حس جدیدی بهم میگه عاشق شدم لطفا بهم نخند باور کن عاشقت شدم.با خواندن آخرین جمله ی پیام اشکهای نگین سرازیر شد و زیر لب زمزمه کرد من هم عاشقم ولی چه جوری بهت بگم.بعد از یه گریه ی مفصل با نازنین تماس گرفت.نازنین: سلام خانم، حال شما؟نگین که صدایش به خاطر گریه هایی که کرده بود حسابی گرفته بود گفت: سلام، مرسی خوبم تو چطوری؟نازنین: نگین چی شده چرا صدات اینجوری شده.نگین: چه جوری شده؟نازنین: حسابی دو رگه توروخدا بگو چی شده نگران شدم گریه کردی نه؟نگین: یعنی انقدر تابلو؟نازنین: میگی یا نه؟نگین: نازنین یه چیزی میخوام بهت بگم ولی قول بده بهم نخندی.نازنین: تو گریه کردی من بخندم !!ولی اگه خنده دار باشه میخندما نمیتونم خودمو نگه دارم.نگین کل اتفاقات دیروز و امروز رو برای نازنین تعریف کرد و تمام پیام های آرش را برای نازنین خواند.نازنین: تو واقعا حالت خوبه ؟می فهمی چی داری میگی ؟تو و آرش مثل زمین و آسمونید هیچ نقطه ی مشترکی ندارید.نگین: نه اون عوض شده خودش بهم گفت.نازنین: توام باور کردی؟نگین: آره خوب.نازنین: تو در عرض دو روز چت شد نگین واقعا میفهمی چی داری میگی.نگین: میشه به جای سرزنش یه ذره دل داریم بدی .نازنین: من که فعلا خودم تو شوکم واقعا نمیدونم چی باید بگم خودت باید بشینی خوب فکر کنی.بعد از یه سری نصیحت نازنین و درد دل های نگین بالاخره مکالمه تموم شد.نگین بعد از قطع کردن تلفن سراغ فال حافظش رفت با خود گفت شاید حافظ حرف دلمو بفهمه بعد از خواندن فاتحه برای حافظ نیت کرد و کتاب را باز کرد متن شعری که برایش آمده بود این بود:الا يا ايها الساقي ادر كاسا و ناولها _____ كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكلهابه بوي نافه‏اي كاخر صبا زان طره بگشايد _____ ز تاب جعد مشكينش چه خون افتاد در دلهامرا در منزل جانان چه امن عيش چون هردم _____ جرس فرياد مي‏دارد كه بر بنديد محملهابه مي سجاده رنگين كن گرت پير مغان گويد _____ كه سالك بي‏خبر نبود ز راه و رسم منزلهاشب تاريك و بيم موج و گردابي چنين هايل _____ كجا دانند حال ما سبكباران ساحلهاهمه كارم ز خودكامي به بدنامي كشيد آخر _____ نهان كي ماند آن رازي كزو سازند محفلهاحضوري گر همي خواهي ازو غايب مشو حافظ _____ متي ما تلق من تهوي دع الدنيا و اهملها
کتاب رو بست و تصمیم گرفت جواب پیام آرش را بدهد و شروع به نوشتن پیام کرد :عشق گنج با ارزشیست به شرط آنکه قفل دلت هرز نباشد که با هر کلیدی باز شود.بعد از نوشتن پیام هنوز در فرستادن آن تردید داشت ولی دکمه ی ارسال را فشار داد ولی بلافاصله پشیمان شد و تا خواست پیام را پاک کند گزارش تحویل پیام برایش آمد. برای همین شروع کرد به بد وبیراه گفتن به خودش که انقدر هول بازی در آورده ولی جواب پیام از طرف آرش آمد :باور کن صاحب این شماره صاحب تنها کلید قلب منه شیطنت نگین گل کرد و جواب داد: خطم به نام بابامه آرشم جواب داد :ای بابا منظورم دختر صاحب خط بود.نگین جواب داد:ولی من باید به پیشنهاد آقای سبحانی فکر کنم هرچی باشه ایشون الان یه قدم از شما جلوترن.و آرش جواب داد:آرش نیستم اگه فردا مامانمو نفرستم خواستگاری.و نگین جواب داد: ببینیمو تعریف کنیم وبا جواب آرش که گفت:پس خوب ببین که بتونی خوب خوب برای دوستات تعریف کنی، صحبتهای آندو به پایان رسید.نگین خیلی خوشحال بود و خودش فکر می کرد بیشتر خوشحالیش برای پیامی است که آرش در آن ثابت کرده بود واقعا خواستار نگین است، دوباره پیام را خواند: آرش نیستم اگه فردا مامانمو نفرستم خواستگاری. گوشی موبایلش را در جیب شلوارش گذاشت وبا خوشحالی از پله ها پایین دوید. نیما با دیدن خوشحالی نگین گفت: نگین باور کن تو یه چیزیت میشه ها، نه اینکه با اون قیافه از پله ها رفتی بالا نه الان که بپربپر میکنی .نگین: تا کور شود هرآنکه نتواند دید.تا نیما خواست جواب نگین را بدهد تلفن شروع به زنگ زدن کرد.نیما گفت: بدو نازنینه نگین: محض اطلاع شما تازه با نازی حرف زدم حتما دوستای بیکار تو ان.پدر از روی مبل بلند شد و گفت: دوباره شروع نکنین اصلا خودم جواب میدم، و تلفن را برداشت.پدر: الو سلام بفرمایید.سهرابی: سلام حال شما خوبه؟ خانواده خوبن؟پدر: مرسی شما چطورین؟ آرش جان و دختر گلت خوبن؟قلب نگین مانند گلوله ای نخی شروع به بالا پایین پریدن کرد یعنی آرش واقعا میخواست فردا برای خواستگاری مادر و پدرش را بفرستد. برای همین حواسش را خوب جمع کرد تا متن مکالمه را کاملا بشنود.سهرابی: قرض از مزاحمت این آرش خان خیلی اصرار داره فردا یه مسافرت یه روزه بریم ویلای ما تو فشم میگه هواش خیلی خوبه و از این حرفا.پدر: نمی دونم والا اگه اجازه بدین یه مشورت با خانم بچه ها بکنیم بهت زنگ میزنم .سهرابی: اختیار دارید اجازه ی مام دست شماست پس من منتظرم.بعد از قطع کردن تلفن پدر موضوع صحبت را برای خانواده اش مطرح کرد و همه قبول کردند، بعد از این که همه موافقت خودشون رو اعلام کردند، پدر با آقای سهرابی تماس گرفت و برای مکان و ساعت حرکت با هم قرار گذاشتند. قرار بر این شد که فردا ساعت هشت صبح دو خانواده مقابل خانه ی آقا سپهری یکدیگر را ببینند. بعد از قطع شدن تماس برای نگین پیام آمد. پیام از طرف آرش بود: بفرما نگین خانم اینم مقدمات خواستگاری دیگه چی میگی.نگین- تو دیوونه ای .آرش - کو تا دیوونه بازیای منو ببینی تا فردا بای.نگین- به امید دیدار.نگین آن شب با وجود خسته ای زیاد به همراه مادرش وسایل مورد نیاز فردا را جمع و جور کرد و بعد به اتاقش رفت ساعتش را برای پنج صبح کوک کرد خودش هم خنده اش گرفت که میخواهد انقدر زود از خواب بیدار شود بار دیگر دفتر خاطراتش را باز کرد و در آن این بیت شعر را نوشت:فاش می گویم و از گفته ی خود دل شادمبنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادمدفتر را بست و آن را سرجایش گذاشت به نظر خودش این بیت شعر گویای همه چیز بود. بعد به سمت کمد لباس هایش رفت و آن ها را یکی یکی بیرون آورد. ولی هیچ کدام را مناسب فردا نمی دید دلش می خواست فردا بهترین باشد. آنقدر کمد را گشت، تا بالاخره لباس دلخواهش را پیدا کرد. سارافون عسلی رنگش به همراه بلوزی نسکافه ای رنگ و شالی به همان رنگ. بعد از اینکه همه چیز به نظرش مناسب آمد برای خوابیدن به سمت تختش رفت. هنگامی که روی تختش دراز کشید سعی کرد صحنه ی خواستگاری فردا را در ذهنش مجسم کند و با رویای شیرین خواستگاری فردا به خواب رفت.دفتر را بست و آن را سرجایش گذاشت اما هنوز هم خوابش نمی آمد خواست برای آرش پیام بزند اما با خود گفت: از صبح داشته رانندگی می کرده حتما اونم خسته است، و کتابی را برداشت و مشغول خواندن آن شد تا خوابش برد. صبح کلاس نداشت. پس ساعت هشت بود که از خواب بیدار شد. صبحانه اش راخورد و باقی مانده ی کتابی که دیشب خوانده بود را خواند وقتی کتاب تمام شد ساعت حدودا یازده بود. با نازنین تماس گرفت نازنین خودش گوشی را برداشت.نازنین: الو.بفرمایید.نگین: سلام نازی جونم، خوبی؟نازنین: قربان شما لیلی خانم، شما خوبی؟ از آقا مجنون چه خبر؟نگین: آقا مجنونم خوبه .نازنین: ای بابا عجب بد شانسی بزرگی.نگین: دیگه به آرش توهین نکنیا وگرنه منم به سامان چیزی میگم.نازنین: سامان نامزد منه.نگین: خوب آرشم نامزد منه.نازنین: ایول بابا شماها mp3 کار می کنید.نگین خندید و گفت: من همیشه متفاوتم.نازنین: آخه چقدر متفاوت؟ اول خواستگاری، بعد فکر کردن دختر که خودش یه مدت طویل طول می کشه. ببینم نکنه تا آرش پیشنهاد داد توام هول بازی در آوردی و گفتی آره.نگین: نه بابا اونقدرهام هول نیستم فعلا قلبم جواب مثبت داده هنوز زبونم مونده.نازنین: اوق. نگین اینجوری حرف نزن که اصلا بهت نمیاد.نگین: امر دیگه؟نازنین: نه فعلا ماجرا رو تعریف کن که دارم از فضولی میترکم.نگین: که این طور، اول به خاطر توهینی که به آرش کردی معذرت خواهی کن، تا تعریف کنم.نازنین: نگین کار از این سخت تر نبود .خلاصه با کلی شوخی و خنده نگین اتفاقات دیروز را به طور خلاصه برای نازنین تعریف کرد.نازنین: اَه پس جای من حسابی خالی بوده .نگین: نخیر اصلا خالی نبود.نازنین: ولی نگین من هنوز نمیتونم باور کنم نیما انقدر شوت باشه.نگین: راستشو بخوای من خودمم تازه این ویژگی شو پیدا کردم.نازنین: میخوام ببینمت.نگین: اما من نمیخوام.نازنین: لوس نشو دیگه ملیکام میخواد ببینتمون.نگین برای اذیت کردن نازنین با شیطنت گفت: اول باید از آرش اجازه بگیرم.نازنین: شانس آوردی الان دم دستم نیستی، وگرنه فکتو مورد عنایت قرار میدادم.نگین: از مادر زاده نشو، ولی دیگه بیرون نریم بیاین خونه ی ما.نازنین: باشه فقط باید با ملیکام هماهنگ کنم.نگین: خوب تو چه خبرا؟در همین موقع پیامی از طرف آرش برای نگین آمد.نگین: نازنین، آرش الان پیام داد کاری نداری؟نازنین: بعد میگی من هول نیستم. گوشی تو حلقته که تا پیام زد سریع جوابشو بدی!!! دیوونه باید کمِ کم نیم ساعت بعد جوابشو بدی.نگین: بله مادر بزرگ، دیگه چه تجربیاتی رو میخواین در اختیار ما بزارین.نازنین: فعلا شما هزینه ی نیم ساعت مشاوره رو بده.خلاصه که نگین جواب آرش را نداد بعد از تمام شدن مکالمه ی نازنین و نگین، نگین پیش مادرش رفت. مادر نگین در آشپزخانه مشغول تهیه ی نهار بود و جدول همیشگی اش هم روی میز. مادر نگین به حل جدول علاقه ی بسیاری داشت و همیشه یک جدول در آشپزخانه و پذیرایی داشت. نگین که وارد آشپزخانه شد مادر را در حال حل جدول دید و با شیطنت گفت: دوباره حواس مامان خانم جمع جدول شد و ماباید غذای سوخته بخوریم.مادر: خدا نکشتت دختر تا حالا کی غذای سوخته خوردی؟نگین: ای مادر جان بگو کی نخوردی.مادر: خوب کی نخوردی؟نگین: هیچ وقت.مادر: بذار بری خونه ی خودت ببینیم تو چه جوری غذا درست میکنی خدا رو شکر نیمرو هم که بلد نیستی.نگین: این چیزا که مهم نیست. مهم ترین چیز برای یه خانم داشتن اطلاعات عمومی بالا برای حل درست جدوله.مادر: تیکه میندازی نگین خانم باشه باشه.نگین: من ؟!!!مادر: نگین یه چیزی می خوام بگم که مطمئنم اگه بشنوی از خنده غش میکنی.نگین: دوباره نیما خرابکاری کرده؟مادر: نه بچم.نگین: نه بچم؟!! مامان به خدا بیست و سه سالشه دیگه بزرگ شده انقدر لوسش نکن.مادر: بعد میگی بزرگ شدم، تو هنوز داری به نیما حسودی میکنی. نمی دونم تو با این بچه بازیات چه جوری سه تا خواستگار پشت سر هم پیدا کردی!نگین: مامان خواستگار!!!!!مادر: بله.نگین: خوب بگین نیان، حالا کی هست؟مادر: عموت.نگین: عمو برای کی؟مادر: سعید.نگین: وای خدا خبر از این بدتر نبود، سعید هنوز بچه است.مادر: من چی کار میتونم بکنم.نگین: هیچی بگین نیان من تصمیم خودمو گرفتم و انتخابمم کردم.مادر: کی؟نگین: آرش .مادر: بله از همون اول معلوم بود. فکر کردی من نمی فهمم چرا چند وقته تو خودتی. بله نگین خانم آدم عاشق از دو متریشم که رد بشی داد میزنه که من عاشق شدم.نگین با خجالت سرشو پایین انداخت و گفت: باور کنید دست خودم نبود.مادر: چه خجالتی بودی من نمی دونستم، و دستش را زیر چانه ی نگین برد و سر نگین را بالا آورد و گفت: خوب حالا انقدر خجالت نداره که دختر.نگین: مامان.مادر: حالا من عموت اینا رو چی کار کنم؟نگین: باشه خودم درستش می کنم ولی شما بابارو آماده کن.مادر: باباتم از انتخاب تو خبر داره.نگین با شوخی گفت: خواجه چی میدونه؟مادر: خواجه حافظو میگی آره بابا اصلا خود اون به ما خبر داد.نگین و مادر هردو خندیدند . نگین پرسید: حالا کی قراره بیان؟مادر: پس فردا شب.نگین بعد از این که به غذا ناخنک زد به اتاقش رفت و تلفن همراهشو برداشت، و طبق معمول پیام جدیدی از طرف آرش.آرش: سلام .حال شما؟نگین: سلام. حال من که خوبه باید حال تو رو بعد ازگفتن یه خبر دست اول بپرسم.آرش: چی شده نگرانم کردی.نگین: هیچی دیشب که داشتم از پله ها می رفتم بالا از پله ها افتادم و پام شکست.آرش: وای جدی؟نگین: مگه من شوخی دارم تو این وضعیتم.آرش: آخه خیلی درد میکنه.نگین: سوالای عجیب غریب میپرسیا خوب معلومه که درد میکنه.آرش: امشب میام دیدنت.نگین: دیگه چی میخوای از این تابلو تر شیم ؟به چه بهونه ای.آرش: به بهونه ی کاری که با نیما دارم.نگین: باشه من حرفی ندارم فقط دردسراش گردن خودته ها.آرش: باشه قبول تو واقعا فکر کردی من تو رو میندازم تو دردسر.نگین: نه.آرش: مگه نگفته بودم مواظب خودت باش از الان نخوای حرف گوش کنی دو روز دیگه چی کارت کنم؟نگین: اگه ناراحتی خداحافظ.آرش: وای چقدر نازک نارنجی! شوخی کردم بابا.نگین: چون اذیتم کردی یه خبر بد دیگه هم بهت میدم.آرش: ماشاءالله منبع اخباریا، دو باره چی شده؟نگین: یه رقیب جدید.آرش: بازم خواستگار؟نگین: ب ل ه .آرش: مثل اینکه همه کمر به نابودی من بستن.نگین: شاید.آرش: خوب حالا کی هست؟نگین: پسر عموم . تو که توقع نداری من بهش فکر نکنم.آرش: دست شما درد نکنه.شب که غیرتی شدم و زدم اون یکی پاتم شکوندم منو میشناسی.نگین: پس بگو هنوز قیافه ی واقعیتو ندیدم.آرش: بله بالاخره مردی گفتن زنی گفتی.نگین: پس باید تورو از بین اونایی که دارم رو انتخابشون فکر میکنم بیرون کنم.آرش: و بعد ؟نگین: و بعد بذارم اولین نفر.آرش: آهان حالا شدی نگین خودم. خوب دیگه اگه کاری نداری شب میبینمت.نگین: حالا نمیخواد زحمت بکشی.آرش: خوب حالا تعارف تیکه تیکه نکن.به امید دیدار.نگین: میبینمت.نگین بعد از اینکه آخرین پیام را برای آرش زد، کلی خندید. دروغی که گفته بود ناگهان به سرش زده بود و داشت چهره ی آرش را شب بعد از دیدن نگینِ سالم تصور میکرد، و میخندید. در همین موقع نیما در اتاق نگین را باز کرد و با تعجب به نگین نگاه کرد و گفت: نه انگار واقعا دیوونه شدی! نگین با بی خیالی تمام گفت: چرا؟نیما: چرا؟!!! کسی که همین جوری تنها بشینه تو اتاقشو از خنده غش کنه تو در موردش چی فکر میکنی؟نگین دوباره موضوع برایش یاد آوری شد و دوباره شروع به خندیدن کرد .نیما: نه انگار واقعا داری از دست میری.نگین: نه باور کن یه اتفاق باحال افتاده که اگه توهم جای من بودی همین جوری میشدی.نیما: خوب به ماهم بگو مام بهره مند شیم.نگین: به جون خودت نمیشه وگرنه میگفتم.نیما: باشه فقط مطمئن باشم که سالمی.نگین: بله .مطمئنِ مطمئن.نیما: راستی یه خبر خوب.نگین: چی؟نیما: اِاِاِ مگه تو به من گفتی چی شده که من بگم.نگین: داداشی بگو دیگه.نیما: آهان حالا شدم داداشی.نگین: تو داداشی بودی.نیما: باشه باشه تا گوشا م در نیومده میگم .شب آرش میخواد بیاد اینجا.نگین: بابا ماشاءالله سرعت عمل.نیما: سرعت عمل تو زیر زبون منو کشیدن.نگین: آره دیگه پس چی؟نیما: من میرم درس بخونم دوباره شاد بازی در نیاری که دیگه به حرفت گوش نمیدم یه راست میبرمت امین آباد. میگن روانشناسا دیوونن همینه دیگه. این را گفت و رفت.نگین هم پای کامپیوتر نشست و مشغول سرچ کردن و گشت زدن تو اینترنت شد. حدود یک ساعت وقتش را همین طور گذراند تا مادر برای نهار صدایش کرد و نگین هم برای خوردن غذا به طبقه ی پایین رفت.سر میز نگین یواشکی از نیما پرسید: آرش ساعت چند میاد؟نیما: به به چشمم روشن، یادش بخیر قدیما دخترا حجب و حیا داشتن از این حرفا میشد رنگین کمون میشدن. خصوصا جلوی داداشای بزرگتر.نگین: خیلی خودتو جدی گرفتیا.نیما: وقتی با کمربند سیاه و کبودت کردم و پای آرشم شکوندم میفهمی.نگین: تو فعلا دماغتو بکش بالا ، و بعد با حالتی معصومانه گفت : داداشی جونم بگو دیگه.نیما: این کارا دیگه قدیمی شده آبجی جونم.نگین: نیما اذیتم نکن دیگه.نیما: باشه باشه، تسلیم ولی بدون چون دلم برات سوخت میگما. ساعت چهار.نگین: مرسی داداشی .بعد از خوردن نهار، نگین به اتاقش رفت. سر ساعت چهار نگین آماده در پذیرایی نشسته بود و منتظر آرش بود و نیما هر دفعه که از جلوی نگین رد میشد میگفت: وای وای از الان بد قولی.نگین هم با خشم می گفت: خوب حالا توام دست گرفتی.نگین تا ساعت شش در پذیرایی نشست اما خبری از آرش نشد کم کم نگران شد به نیما گفت: نمیخوای یه زنگ بزنی ببینی کجاست ؟خیلی دیر کرده.نیما: نه هنوز خیلیم دیر نکرده.نگین: مگه نگفتی ساعت چهار میاد.نیما: کی من گفتم ؟من که گفتم آرش گفته ساعت شش و نیم میام.نگین خیلی از دست نیما عصبانی شد و گفت: خیلی شوخی لوس و مسخره ای بود.نیما: برا من که خیلی جالب بود.نگین گفت: من میرم بالا اومد صدام کن.نیما: قول نمیدم.نگین: دوباره لوس بازی در نیاریا که من میدونم و تو. و رفت بالا در اتاقش را بست و مشغول کتاب خواندن شد نگین اگر واقعا تمام حواسش را موقع کتاب خواندن جمع میکرد متوجه هیچ چیز نمیشد و این اخلاقش همیشه مادر را شاکی میکرد که نگین میره تو کتاب. وقتی سرش را از روی کتاب بلند کرد دید ساعت هفت و نیم است و نیما هم به دنبال او نیامده است در اتاق را باز کرد و بالای پله ها وایساد و با دقت گوش داد و صدای آرش را شنید که میگفت: نگین خانم منزل تشریف ندارن خانم سهرابی.نیما: چرا هست ولی خوابه به منم گفت وقتی خوابم سمت اتاقم نیا وگرنه من میدونم و تو.نگین که از این شوخی های بی مزه ی نیماحرصش گرفته بود سریع چادرش را سر کرد و از پله پایین دوید و از همان بالا گفت: سلام آقا آرش.آرش برگشت و گفت: شما سالمید؟نگین تازه یادش افتاد چه دروغی به آرش گفته بوده و با خنده به سمت پایین دوید.نیما:گفتم خواب، آقا آرش نگفتم که چیزیش شده.آرش: آخه...نگین همانطور که با سرعت از پله ها پایین می آمد به آرش و نیما نگاه میکرد، برای همین هم پله ی آخر را ندید و چادرش هم دور پایش پیچید و از پله افتاد.نیما و آرش به سمت پله ها دویدند و نگین جیغ بلندی زد و رو به آرش گفت : فکر کنم پام واقعا شکست.آرش هم یواش به نگین گفت: اینم از عواقب اذیت کردن جوون مردم، و روبه نیما گفت ماشین من بیرونه کمک نگین خانم کن بیان تو ماشین بریم بیمارستان.نیما: بیمارستان؟!!؟ نه بابا الکی شلوغش نکن چیزی نیست که خوب میشه.آرش: خوب ممکنه اتفاقی افتاده باشه اونجوری خیالمون راحت تره.مادر: نیما منم با آرش موافقم تنبلی نکن اگه خدایی نکرده اتفاقی افتاده باشه چی؟!خلاصه مادر لباس های نگین را تنش کرد. نگین با کمک نیمادر حالی که از درد به خود می پیچید. سوار ماشین آرش شد و با آرش و نیما به سمت بیمارستان راه افتاد. مادر هم می خواست همراه آنها برود اما نیما نگذاشت و گفت: بیخودی شلوغش نکنید من قول میدم هیچی نشده.مادر: پس با من تماس بگیر بگو دکتر چی گفت.نیما: چشم مامان جان انقدر این دخترتونو لوس نکنید.بعد از رسیدن به بیمارستان و معاینه ی دکتر و عکس برداری، دکتر تشخیص داد که پای نگین شکسته و باید گچ گرفته شود. نگین هم ناراحت بود ،از اینکه باید حدود دوهفته گچ پایش را تحمل کند و هم خنده اش گرفته بود که یک دروغ چه جوری گرفتارش کرده بود. نیما نسخه پزشک را گرفت و برای تهیه ی دارو به دارو خانه رفت و نگین و آرش تنها ماندند. آرش گفت: تا تو باشی دیگه به من دروغ نگی نگین خانم.نگین: انگار خیلی آه گیرایی داری خدا به داد من برسه.آرش: بله دیگه اگه به حرفم گوش ندی و مراقب خودت نباشی آه میکشم.نگین: تقصیر من چیه یه آقا پسر تو پذیرایی نشسته بود و منم حواسم به جای پله ها به ایشون بود.آرش: خوش به حال این آقا پسر خوشبخت، و در همین موقع نیما گفت: لابد پسره هم آرشه.نگین از اینکه نیما حرفهای آن دو را شنیده بود خجالت کشید و سرش را پایین انداخت، و آرش و نیما هم متوجه این برخورد او شدند و نیما گفت: چه عجب بابا بالاخره خجالت نگین خانمم دیدیم. آرش جان برای شمام متاسفم اگه نگین با پیشنهادت موافقت هم کنه ها شما باید دوهفته و نیم سماق بمکی تا بتونیم بریم محضر.آرش: بله هر که را طاووس خواهد جور هندوستان کشد.نیما: اوه اوه چه مهتابی میترکونی فقط مواظب باش تیکه های مهتابیه تو چشمات نره که من حوصله ی بردن تو یکی رو تا دم ماشین ندارم. نگین با کمک نیما و عصایی که نیما برایش گرفته بود به داخل ماشین رفت. در ماشین نیما راجع به خونه نشینی و بیرون نرفتن تا دو هفته برای نگین روضه خونی میکرد و ناگهان گفت: وای یه چیز بد یادم اومد پس فردا شب که عمو اینا میخوان بیان خواستگاری اگه تو رو با این وضع ببینن که رو دستمون ترشیدی.آرش: زیر لب گفته مگه من مرده باشم.نگین سعی میکرد موضوع بحث را عوض کند اما نیما هیچ سعی در انجام این کار نداشت و دوباره گفت: راستی نگین این دو هفته سحر و جادویی برای خودت گرفتی که یهو راه خونه رو به خواستگارا باز شده هنوز این نرفته اون یکی میاد.نگین: چقدر خیابونا شلوغه .آرش هم که دنبال موقعیت بود تا موضوع صحبت نیما را عوض کند دنباله ی حرف نگین را گرفت و تا خونه راجع به ترافیک و شلوغی خیابونا بحث میکردند.وقتی به منزل رسیدند آرش از آنها خداحافظی کرد و رفت و مادر هم با دیدن پای گچ گرفته ی نگین شروع به قربان صدقه رفتن نگین کرد و با کمک نیما نگین را به اتاقش بردند. نگین هم خوابید و بعد از ساعتی با بوسه ی پدر که روی پیشانیش نشاند از خواب بیدار شد و پدر را دید.نگین: سلام بابا خسته نباشی.پدر: سلام دخترم چی کار کردی با خودت عزیزم.نگین: هیچی باباجون یه پشه برام زیر پا گرفت.نیما وارد اتاق شد و بشقاب داروهای نگین در دستش بود و گفت: پشه!!!نگین با چشم غره ای به نیما فهماند که جلوی پدر نباید از این شوخی های بی مزه بکند.نیما گفت: خوبه والا!! یکی دیگه حواسش پرته من باید جورشو بکشم. فکر کنم باید پای منم گچ بگیرن انقدر که از این پله ها بالا پایین رفتم .نگین: چقدر غر میزنی تو.نیما: آهان بدهکارم شدیم، بفرما بابا چرا انقدر این دخترتونو لوس کردین؟پدر: نگین لوسه یا تو نازک نارنجی؟ دو بار از پله ها بالا پایین رفتی چه شلوغش کردی.نیما: آهان چون مریضه مراعاتشو میکنید. من که میدونم منو خیلی خیلی بیشتر از نگین دوست دارین.پدر چشمکی به نگین زد و گفت: معلومه پسرم اصلا تو به پای نگین میرسی؟نیما: نگین طرف داری میکنی یا...نگین: نه داداشی من خیلیم خوبه.پدر: از دست شما جوونا معلوم نیست کی با هم خوبید کی بد، و بعد گفت : خوب دخترم این دو هفته تا میتونی استراحت کن.نگین: چشم.پدر باز پیشانی نگین را بوسید و بیرون رفت به محض بیرون رفتن پدر نگین دستش را بالا برد و به حالت تهدید برای نیما تکان داد و گفت: مگه من صد دفعه نگفتم جلو بابا از این شوخیا نکن آخه مگه تو بچه ای ؟نیما: بله؟ بله؟ تهدید میکنی؟ راستی بگو ببینم تو این چند وقته با کی انقدر اس ام اس بازی میکنی؟نگین که اصلا انتظار چنین پرسشی را نداشت با من من گفت: خوب معلومه دیگه چیز، آهان نازنین.نیما: آهان نه خواهرم، فکر کنم شماره ی آرشو اشتباهی به جای شماره ی نازنین ذخیره کردی.نگین نمی دانست چرا ولی خیلی خجالت کشید و سرش رو پایین انداخت و گفت: ببخشید.نیما که از این جواب نگین خنده اش گرفته بود گفت: چی !ببخشم مگه من داداش بزرگترت نیستم وقتی دو تا پای اون پسررم مثل تو شکوندم میفهمی.نگین که حرف نیما را باور کرده بود هول شد و گفت: نه نه مگه با پاش به من پیام میده.نیما ایندفعه دیگه نتونست جلوی خندشو بگیره و گفت: خوب دستشو میشکونم. نگین مطمئنی فقط پات شکسته ولی من فکر میکنم مغزتم تکون خورده آخه دختر مگه فکر کردی من جلادم.نگین: یعنی شوخی کردی؟نیما: خوب معلومه.نگین: ولی نیما باور کن ....نیما حرفش را قطع کرد و گفت: خوب بابا باور کردم، دختر خوبی هستی. حالام من میرم پایین برات شام بیارم.نگین: مرسی.نیما بلند شد و پایین رفت. مدتی بعد نیما با ظرف غذا وارد اتاق نگین شد و غذا را مقابل نگین گذاشت و خود پایین رفت .نگین بعد از خوردن شام به خاطر خوردن مسکن چشمانش کم کم سنگین شد و به خواب رفت و با نوازش دست مادر بلند شد.مادر: بیدار شدی عزیزم؟ بلند شو، بابات نیما رو فرستاد برات کله پاچه بخره بخور، که اگه خدا بخواد زودتر استخوانات جوش بخوره.از مادر تشکر کرد و مشغول خوردن کله پاچه شد نیما برای بردن ظرف کله پاچه بالا آمد و گفت: دیگه صبحونه هم که شاهزاده ای میخوری.نگین: آخه چرا انفدر تو به من حسودی میکنی؟نیما: رو تو برم، کله سحر منِ بد بختو فرستادن دنبال کله پاچه واسه این خانم اینم جای تشکرشه.نگین: کار خاصی که نکردی وظیفه ات بوده.نیما: اِ پس اینطور؟ و دستش را دراز کرد و گوشی نگین را برداشت و گفت: اوه اوه مثل اینکه نازنین خیلی برات نگرانه 4 تا پیام داده.نگین: لوس نشو.نیما بلند شد و گوشی نگین را روی میز کامپوتر که تقریبا با تخت نگین فاصله داشت گذاشت و گفت: خوب بیا برش دار.نگین: نمکدون با این پام .نیما: آخه الهی!! ولی من دلم نمیسوزه، و بعد به طرف در رفت در را باز کرد و خواست بیرون برود که نگین گفت: خیلی بی مزه ای.نیما شانه هایش را بالا انداخت. نگین خرس پولیشی کنار تختش را برداشت و به طرف نیما پرت کرد که او به سرعت در را بست و خرس به در برخورد کرد.نگین گوشی موبایلش را روی حالت ویبره قرار داده بود و وقتی به گوشی نگاه کرد متوجه لرزش آن شد اما نمی توانست از جایش برخیزد فقط به شدت از دست نیما عصبانی بود. سعی کرد خود را به بی خیالی بزند پس دوباره روی تخت دراز کشید که صدای گوشی موبایل نیما را از کنار تختش شنید خنده ی شیطانی کرد و تلفن را برداشت و با خود گفت: تلافی میکنم آقا نیما.تلفن همراه نیما وقتی که داشته از دست نگین فرار می کرده از جیبش کنار تخت نگین افتاده بود. نگین اسم یکی از دوستان نیما را روی صفحه ی گوشی دید. تلفن را جواب نداد تا خود تماس قطع شد. تلفن را روی حالت بی صدا قرار داد و آنرا زیر بالشتش قایم کرد. کتاب کنار دستش را برداشت و با خیال راحت که کار نیما را جبران کرده مشغول خواندن کتاب شد. حدودا ده صفحه خوانده بود که نیما وارد اتاقش شد. نگین بدون توجه به ورود نیما خواندن کتابش را ادامه داد. نیما وقتی وارد اتاق شد، مشغول گشتن اتاق شد. نگین در حالی که سعی می کرد جلوی خنده اش را بگیرد گفت: دنبال چیزی میگردی؟نیما: آره گوشیم.نگین که تا حالا خودش را کنترل کرده بود فکر کرد الان برای خندیدن مناسب باشد و با خنده گفت: قربون خدا که به ساعت نکشیده داره برات جبران میکنه.نیما: زهرمار منتظر تماسم.نگین: خوب حالا چرا اینجا دنبالش میگردی؟نیما: کل خونه رو گشتم، نیست که نیست گفتم شاید اینجا افتاده باشه .نگین: نه من که صدایی نشنیدم . حالا اون گوشی منو بده که دلم برات بسوزه دعا کنم گوشیت سریع تر پیدا بشه دیدی که آهم چه زود گرفت.نیما گوشی نگین را بهش داد و گفت: آره خداییش تورو خدا دیگه آه نکشیا.نگین با خنده گوشی را گرفت و نیما بیرون رفت. نگین سریع پیامها را باز کرد. یازده پیام از طرف آرش داشت که آرش گفته بود: خواهش می کنم جوابمو بده ،نگرانت شدم، حالت خوبه.نگین هم مشغول نوشتن شد: سلام نگران نباش آقا نیما اذیتم کرده بود گوشیمو برداشته بود نمیدونم اون از کجا فهمیده بود.آرش: وای خدا رو شکر واقعا داشتم نگرانت میشدم. نیما که از جمعه میدونه.نگین: ولش کن خودت خوبی.آرش: مگه میشه تو تو تخت خوابیده باشی و من خوب باشم.نگین: آخی مگه تقصیر تو بوده؟آرش: تقصیر من نبود؟ باور کن از دیروز انقدر زدم تو سر خودم که کاش پای من میشکست و نمیومدم و پای تو اینجوری نمیشد.نگین: خوب راستشو بخوای آره دیگه تو حواسمو پرت کرده بودی ولی اگه نمیومدی دیگه ...آرش: اوه اوه خدا بخیر کنه از الان تهدیدا شروع شد.نگین: ناراحتی؟آرش: من غلط بکنم راستی شاید فردا مامان و آرزو بیان دیدنت منم باید برسونمشون دیگه.نگین: مگه تو فردا کلاس نداری؟آرش: پس اونقدرام که فکر میکردم ازم متنفر نبودی آمار کلاسای منو از کجا داری؟نگین: خوب راستش من سعی میکردم از بچه ها بفهمم که تو اون روزها کلاس برندارم.آرش: که اینطور!!!!نگین: چرا بحثو عوض کردی میگم مگه فردا کلاس نداری که میخوای مامانت اینا رو برسونی؟آرش: ای وای مامان و خواهرم رو چی کار کنم؟نگین: آژانس این مشکلو حل کرده.آرش: باشه بابا اعتراف!! میخوام ببینمت.نگین: خوب نمیشد از اول بگی. راستش پسر تو چه شانسی داری با این حالی که من دارم مهمونی فردا شب عموم اینا کنسل میشه.آرش: ایول خداجون قربونت .نیما وارد اتاق شد و گفت: تو که دوباره داری با اون گوشی ور میری.نگین: خوب میگی چی کار کنم.نیما: جدی جدی گوشیم نیست.نگین: همه جا رو خوب گشتی ؟نیما: آره دیگه فقط مونده برم تو کوچه خیابونو بگردم.نگین: خوب حالا پیدا میشه نگران نباش.نیما: چی چی رو نگران نباش میگم منتظر یه تلفن مهمم .نگین: خوب به من چه من تنها کمکی که میتونم بهت بکنم اینه که دیگه آه نکشم.نیما: آره تو روخدا اون موقع دیگه جنازشم گیرم نمیاد.نگین از این حرف نیما خنده اش گرفت و نیما از اتاق بیرون رفت نگین به زحمت دفتر خاطراتش را بیرون آورد و مشغول نوشتن وقایع دیروزش شد، و بعد که دفترش را بست روی تختش دراز کشید احساس بی حوصلگی شدیدی میکرد. نگین واقعا طاقت نداشت که فقط روی تخت بخوابد و هیچ کاری نکند. واقعا کلافه بود تلویزیون اتاقش را روشن کرد و خودش را با دیدن سریالهای تکراری تلویزیونی سرگرم کرد. ساعت حدود یک بود که مادر برایش نهار آورد. با ولع شروع به غذا خوردن کرد طوری که برنجی به گلویش پرید و مادر در حالی که لیوان آب را به دستش میداد گفت: مامان جان چند وقته که غذا نخوردی؟ نگین آب لیوان را سرکشید و گفت: آخه خیلی خوشمزست ،و دوباره شروع به خوردن غذا کرد وقتی غذایش را خورد مادر سینی غذا را برد و نگین دوباره مشغول نگاه کردن به در و دیوار اتاقش شد و شروع به شمردن خطهای مورب کاغذ دیواری اتاقش شد. با این کار می خواست خود را به نوعی سرگرم کند. هنوز یک روز تمام نشده بود ولی نگین از خوردن و خوابیدن حسابی کلافه شده بود و با دقت بیشتر خطهای کاغذ دیواری را شمرد، انگار مهم ترین کار دنیا را انجام میدهد. وقتی شمردن تمام شد آه بلندی کشید و گفت: مگه من تورو نبینم آرش ببین منو تو چه دردسری انداختی؟!در همین موقع نیما در حالی که چادر نماز نگین را به همراه کیسه ای در دست داشت وارد اتاق شد و گفت: تو دوباره بیکار شدی و مثل پیرزنا شروع کردی به نفرین کردنِ آرش بدبخت، و نگین که از صبح دلش برای سر به سر گذاشتن با نیما تنگ شده بود گفت: توام که دوباره بیکار شدی اومدی آمار گیری.نیما: آمارگیری چیه مگه تو نمیخوای نماز بخونی؟نگین با این حرف نیما تازه متوجه چادرنمازش در دست نیما شد و محکم پشت دستش زد و گفت : وای .نیما خنده ای کرد و گفت: خوب حالا هول نکن .کنار تخت نگین آمد و نگین مشغول تیمم شد و با کمک نیما نماز ظهر و عصرش را روی تخت خواند و بعد دوباره نیما رفت و او را تنها گذاشت و نگین دفتر شعرش را برداشت و مشغول خواندن آن شد. او این دفتر را از سال اول دبیرستان تهیه کرده بود و هر شعری که به نظرش زیبا می آمد در آن نوشت و تاریخ دقیق را زیر آن مینوشت. دفتر را باز کرد و شعر مورد علا قه اش را آورد و مشغول خواندن شد:عشق یعنی....... اي كه مي پرسي نشان عشق چيست ؛ عشق چيزي جز ظهور مهر نيست عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛ عشق يعني كوشش بي ادعاعشق يعني مهر بي اما ، اگر ؛ عشق يعني رفتن با پاي سرعشق يعني دل تپيدن بهر دوست ؛ عشق يعني جان من قربان اوستعشق يعني خواندن از چشمان او ؛ حرفهاي دل بدون گفتگو عشق يعني عاشق بي زحمتي ؛ عشق يعني بوسه بي شهوتيعشق ، يار مهربان زندگي ؛ بادبان و نردبان زندگيعشق يعني دشت گلكاري شده ؛ در كويري چشمه اي جاري شدهيك شقايق در ميان دشت خار ؛ باور امكان با يك گل بهاردر خزاني برگريز و زرد و سخت ؛ عشق تاب آخرين برگ درختعشق يعني روح را آراستن ؛ بي شمار افتادن و برخاستنعشق يعني زشتي زيبا شده ؛ عشق يعني گنگي گويا شدهعشق يعني مهرباني در عمل ؛ خلق كيفيت به زنبور عسلعشق يعني گل به جاي خار باش ؛ پل به جاي اينهمه ديوار باشعشق يعني يك نگاه آشنا ؛ ديدن افتادگان زير پازير لب با خود ترتم داشتن ؛ بر لب غمگين تبسم كاشتنعشق ، آزادي ، رهايي ، ايمني ؛ عشق زيبايي ، زلالي ، روشنيعشق يعني تنگ بي ماهي شده ؛ عشق يعني ماهي راهي شدهعشق يعني آهويي آرام و رام ؛ عشق صيادي بدون تير و دامعشق يعني برگ روي ساقه ها ؛ عشق يعني گل به روي شاخه هاعشق يعني از بدي ها اجتناب ؛ بردن پروانه از لاي كتاب در ميان اين همه غوغا و شر ؛ عشق يعني كاهش رنج بشراي توانا ، ناتوان عشق باش ؛ پهلوانا ، پهلوان عشق باشاي دلاور ، دل به دست آورده باش ؛ در دل آزرده منزل كرده باشعشق يعني تشنه اي خود نيز اگر ؛ واگذاري آب را بر تشنه ترعشق يعني ساقي كوثر شدن ؛ بي پر و بي پيكر و بي سر شدنعشق يعني خدمت بي منتي ؛ عشق يعني طاعت بي جنتيگاه بر بي احترامي ، احترام ؛ بخشش و مردي به جاي انتقامعشق را ديدي خودت را خاك كن ؛ سينه ات را در حضورش چاك كنعشق آمد خويش را گم كن عزيز ؛ قوت ات را قوت مردم كن عزيزعشق يعني مشكلي آسان كني ؛ دردي از درمانده اي درمان كنيعشق يعني خويشتن را گم كني ؛ عشق يعني خويش را گندم كنيعشق يعني نان ده و از دين مپرس ؛ در مقام بخشش از آيين مپرسهركسي او را خدايش جان دهد ؛ آدمي بايد كه او را نان دهددر تنور عاشقي سردي مكن ؛ در مقام عشق نامردي مكنلاف مردي ميزني مردانه باش ؛ در مسير عاشقي افسانه باشدين نداري مردمي آزاده باش ؛ هرچه بالا ميروي افتاده باشدر پناه دين ، دكانداري مكن ؛ چون به خلوت ميروي كاري مكنعشق يعني ظاهر باطن نما ؛ باطني آكنده از نور خداعشق يعني عارف بي خرقه اي ؛ عشق يعني بنده ي بي فرقه ايعشق يعني آنچنان در نيستي ؛ تا كه معشوقت نداند كيستي عشق يعني ذهن زيباآفرين ؛ آسماني كردن روي زمينعشق گويد مست شو گر عاقلي ؛ از شراب غيرانگوري وليهركه با عشق آشنا شد مست شد ؛ وارد يك راه بي بن بست شدكاش در جانم شراب عشق باد ؛ خانه جانم خراب عشق بادهركجا عشق آيد و ساكن شود ؛ هرچه ناممكن بود ممكن شوددر جهان هر كار خوب وماندنيست ؛ رد پاي عشق در او ديدنيستشعرهاي خوب ديوان جهان ؛ سر عشق است و سرود عاشقان" سالك " آري ، عشق رمزي در دل است ؛ شرح و وصف عشق كاري مشكل استعشق يعني شور هستي در كلام ؛ عشق يعني شعر ، مستي ، والسلام
از اولین باری که این شعر را از روی دفتر خاطرات یکی از دوستانش نوشته بود هر وقت دلش می گرفت آنرا می خواند. دفتر را بست به ساعت موبایلش نگاه کرد نزدیک شب بود. اشتهایی به خوردن شام نداشت. سعی کرد خودش به تنهایی نمازش را بخواند و بعد خوابید .صبح فردا که از خواب بیدار شد مادر را کنار تخت خود دید و گفت: صبح بخیر. شما از کی اینجایین؟مادر: تازه اومدم ساعت خواب خانم .نگین: باور کنید خودمم از خوردن و خوابیدن و تلویزیون نگاه کردن و کتاب خوندن حسابی خسته شدم ولی چی کار کنم.مادر: آخه دختر جان تو چه جوری چشمت اون پله به اون بزرگی رو ندیدی؟نگین: نمیدونم. حالا شما برای چی اینجا نشسته بودین؟مادر: اومدم صبحونتو بخوری بعد کمکت کنم یه حمومم بری.نگین: قربون مامان مهربونم برم من.مادر: خوب حالا پاشو صبحونتو بخور الان سر و کله ی آرزو و مهوش پیدا میشه.نگین: نه بابا اونا که بعد از ظهر میان.مادر: یادم نمیاد گفته باشم قرار کی بیان؟نگین متوجه شد و سریع گفت: آخه چیزه خب سر صبح که نمیان نه؟مادر: باشه قبول نمیخواد بیشتر ماست مالیش کنی.نگین مشغول خوردن صبحانه شد و بعد به کمک مادر حمام کرد و طبق معمول مشغول تماشای تلویزیون شد. بعد از صرف ناهار چرت کوتاهی زد و حدود ساعت چهار بعد از ظهر بود که آرش و آرزو به همراه مادرشان برای عیادت از نگین آمدند. نگین پیراهن بلندی پوشیده بود شال بلندی را هم روی سرش بسته بود. چون مطمئن بود آرش هم برای عیادت وارد اتاق می شود. منتظر نشسته بود و چشم به در دوخته بود که صدای آرزو را شنید که می گفت: مامان جان تا شما چاق سلامتیاتونو بکنین من برم بالا و آرش که گفت :پس منم میام و صدای آن دو از پشت در اتاق شنیده میشد که آرزو میگفت: یعنی چی منم میام نگین سختشه حجاب داشته باشه. که نگین فوری از اتاق گفت: نه من راحتم تشریف بیارین تو.و آرش خنده ی فاتحانه ای زد و رو به آرزو گفت: بفرما.آن دو وارد اتاق شدند و بعد از مدتی مهوش هم به آنان پیوست. بعد از گذشت یک ساعت علی رغم اصرارهای مکرر نگین و مادرش که از آنها برای شام دعوت می کردند، آماده ی رفتن شدند.روزهای نگین همانطور تکراری سپری میشد. بعداز ظهر روز پنج شنبه آرش در پبامهایش از نگین خواست تا با یکدیگر تماس تلفنی داشته باشند. قرار بر این شد ساعت پنج آرش با نگین تماس بگیرد. نگین نیما را صدا کرد و از او خواست تا کمکش کند و تمام تلفنهای خانه را از پریز بکشد و فقط تلفن اتاق نگین وصل باشد. نگین از ساعت 4:30 مشتاقانه به تلفن خیره شده تا تماس برقرار شود. آن دو حدود یک ساعت با یکدیگر صحبت کردند بعد از پایان مکالمه شان نیما وارد اتاق شد در حالی که پمادی در دست داشت.نگین با تعجب به پمادی که در دستان نیما بود نگاه کرد وگفت: این چیه ؟
نیما: الان عرض می کنم خدمتتون.
و بعد به سمت تلفن رفت و با گوشه ی تی شرتش تلفن را گرفت و گفت: برای این بدبخت فلک زدست ببین چقدر داغ شده واقعا تو صدای سوختم سوختمشو نشنیدی؟
نگین به شوخی نیما خندید و گفت: نوبت شمام میرسه آقا نیما فقط باید اینا رو همه رو بنویسم 
که تلافیشو یادم باشه.
نیما: من هنوز عقلمو نیاز دارم و نمیخوام حالا حالاها از دستش بدم.
در همین موقع دوباره تلفن زنگ خورد و نیما گفت: بفرما هنوزم رضایت نداده بیا ببین دوباره چی کار داره حتما آرشه دیگه.
نگین در حالی که می خندید گفت: حسود!و گوشی تلفن را برداشت و گفت: ای بابا بیا به داد من 
برس که نیما منو تنهایی گیر آورده.که ناگهان خنده روی لبهایش خشک شد و در حالی که از خجالت قرمز شده بود لب زیرینش را به دندان گرفت و گفت: سلام آقای سبحانی، حال شما
خوبه؟ خانواده ی محترم خوب هستن؟ و در همین موقع شلیک خنده ی نیما اتاق را پر کرد، 
و نگین سعی میکرد که تمام حواسش را جمع صحبتهای آقای سبحانی کند، اما نمی توانست 
چون هم از دست خودش عصبانی بود و هم خنده اش گرفته بود و خنده های نیما هم عصبی 
ترش کرده بود، ولی با این حال سعی میکرد جواب هایش درست و حسابی باشد.
سبحانی: از خانم غفوری شنیدم که دچار کسالت شدید. ان شاءالله که زیاد شدید نبوده باشه.
نگین: ممنون شما لطف دارید خیلی چیز مهمی نیست خدا رو شکر بهترم. ممنون که تماس گرفتید.
سبحانی: خواهش میکنم انجام وظیفه بود. خدمت خانواده سلام برسونید.
نگین: سلامت باشید در ضمن وقتی من تلفن رو جواب دادم منتظر تماس خانم غفوری بودم و فکر کردم ایشون پشت خط هستند در هر صورت متاسفم.
سبحانی: خواهش میکنم اختیار دارید خدانگهدار.
نگین: شما هم خدمت خانواده سلام برسونید خدانگهدار.
وقتی نگین تلفن را روی دستگاه گذاشت بی اختیار شروع به خندیدن کرد و نیما هم همراهیش میکرد که نیما گفت: خانم غفوری تازگیها چقدر صداشون کلفت شده.
نگین: اصلا نمی فهمیدم اون چی داره میگه من چی میگم.
آن شب هم به خیر و خوشی گذشت و نگین آسوده سر به بالشت گذاشت بی خبر از اینکه سرنوشت از فردا داستان جدیدی را برای او رغم خواهد زد.
او صبح جمعه زودتر از معمول از خواب بیدار شد چون آن روز وقت دکتر داشت و بعد از یک هفته میخواست از اتاقش خارج شود و این خیلی برایش هیجان انگیز بود صبح که از خواب بیدار شد با کمک مادر استحمام کرد و لباس هایش را پوشید و با مادر و پدر به سمت مطب دکتر به راه افتادند. در راه نگین آنچنان با ذوق و شوق به خیابان و عابران در حال حرکت نگاه می کرد که مادروپدر هم متعجب به او نگاه می کردند چه برسد به عابران پیاده.
مطب دکتر در طبقه ی دوم یک ساختمان پنج طبقه بود که نگین و پدر و مادر به وسیله ی آسانسور به طبقه ی دوم رفتند دکتر پس از معاینه ی نگین گفت خدا روشکر وضعیت پای نگین بهتر است و برای باز کردن گچ پایش باید سه شنبه به مطب دکتر برود. نگین با خوشحالی به خانه برگشت و گچ پایش را مانند بند اسارتی میدید که قرار است به زودی از آن رها شود. در راه بازگشت به خانه بودند که شماره ی ناشناسی مرتب با نگین تماس می گرفت و نگین چون شماره را نمی شناخت مرتب رد تماس را میزد و در جواب پیامهای شخص ناشناس که از او میخواست جواب تلفن را بدهد تنها به مزاحم نشید اکتفا میکرد، و شخص ناشناس هر بار جواب میداد باور کنید من مزاحم نیستم خواهش میکنم جواب منو بدین. ولی نگین آنقدر به او بی اعتنایی کرد تا به خیال نگین خسته شد. وقتی به خانه رسید لباس هایش را عوض کرد و بعد نازنین با او تماس گرفت و گفت: میخواهد به همراه ملیکا برای عیادت از او به منزلشان بیایند و به نگین گفته بود سامان هم همراه آنان است نگین تا قبل از این فقط یک بار سامان را در مراسم نامزدی نازنین دیده بود و مثل دفعه ی پیش که آرش به دیدن او می آمد پیراهن بلندی پوشید و شال بلندی را نیز دور سرش بست و با این تفاوت که این دفعه با وجود اینکه پیراهنش بلند بود اما چادری را روی پایش انداخت. ملیکا و نازنین به همراه سامان بعد از احوالپرسی با مادر وارد اتاق نگین شدند و سامان فقط پنج دقیقه در اتاق حضور داشت و بعد به همراه نیما به اتاق نیما رفت. آن دو در اولین دیدارشان حسابی با هم جور شده بودند. بعداز رفتن او ملیکا گفت: آخه دختره ی بی عقل حواست کجاست میدونی اگه پات شکسته بود بدبخت بودی.
نگین خنده ی ریزی کرد و گفت: ولی بازم ارزششو داشت.
ملیکا: چی ارزششو داشت؟
نگین: ای بابا تو که پرت پرتی عزیزم ما گفتیم حتما دوره ی دبیرستان که تموم بشه ملی ملنگ دبیرستان میشه ملی قشنگ ولی انگار اشتباه می کردیم.
ملیکا: ببینم اون یکی پاتم اضافیه؟ نکنه خوردن خوابیدن خوش گذشته؟
هرسه تا ساعتی به خنده و شوخی مشغول بودند و وقتی نگین ماجرای تلفن سبحانی را برای آن دو تعریف کرد، نازنین آنقدر خندید که از چشمانش اشک روان شد. این دیدار دوستانه که برای آن سه دوست قدیمی به فاصله زمان کوتاهی گذشت تمام شد و نگین دوباره تنها در اتاق نشست و تلفن همراهش شروع به زنگ زدن کرد. نگین باز هم بی اعتنایی کرد ولی انگار تمام شدنی نبود و خسته شدنی هم در کار نبود، و نگین به ناچار جواب داد و صدای دختری را شنید که گفت: سلام نگین خانم!
نگین که صدای دختر اصلا برایش آشنا نبود با تردید جواب داد : بله بفرمایید.
-من مهسا هستم .
نگین: خوشبختم ولی من هنوزم به جا نیاوردم.
مهسا: حق دارید خب من هنوز من خودمو کامل معرفی نکردم من قبل از شما با آرش دوست 
بودم.
نگین: دوست؟!!!
مهسا: بله و الانم می خوام شما رو ببینم و بیشتر شما رو با آرش و گذشتش آشنا کنم.
نگین: خانم بزارید من یه چیزی رو برای شما معلوم کنم اینکه آرش قبلا چی کار میکرده و با کی دوست بوده اصلا برای من مهم نیست برای من مهم اینکه آرش به خاطر من همه چیز رو ترک کرده.
صدای خنده ی دختر که در گوشید پیچید قلب نگین شروع به تپش کرد. آنقدر تند میزد که نگین فکر کرد امکان دارد قلبش بیرون بیافتد. انگار جواب دختر را حدس زده بود. دختر به لحنی تمسخر آمیز گفت: ترک کرده؟!! و دوباره شروع به خندیدن کرد.
نگین که از خنده های دختر واقعا عصبانی شده بود با صدایی تقریبا فریاد گونه گفت: میشه بگی به چی میخندی؟
مهسا: به اینکه آرش تا یک ساعت پیش برای ترک خونه ی ما بود.
نگین احساس کرد تشتی پر از آب سرد روی سرش خالی شد، دستانش یخ زد و دیگر صدای دختر را نمی شنید. دستش را روی قلبش گذاشت، انگار میخواست با فشاری که با دستش به آن وارد می کرد آن را آرام کند، اما فایده ای نداشت. با زحمت دهانش را باز کرد و با فریاد گفت: دروغ میگی خواهش می کنم بگو دروغ میگی، و اشکهایش بی اختیار روی گونه هایش سرازیر شد.
مهسا: باور کنید منم خیلی دوست داشتم دروغ باشه ببینید من فقط با شما تماس گرفتم که دیگه کسی گرفتار این مار خوش خط و خال نشه کار آرش و اون دوست مسخرش پیام از این چیزا گذشته. منم که الان دارم این حرفها رو میزنم باور کنید برای همشون دلیل دارم حالام حاضرم حرفمو بهتون ثابت کنم من چهارشنبه با آرش قرار دارم، و آدرس را برای نگین گفت. نگین همانطور تلفن را در دستش گرفته بود و به دیوار مقابلش خیره شده بود و اشکهایش بی اختیار سرازیر میشد. با تکان هایی که نیما به شانه اش وارد کرد به خود آمد. نیما با نگرانی به نگین می گفت: تو رو خدا حرف بزن چرا رنگت انقدر پریده چی شده ؟


iconبرچسب ها : رمان مزاحم قسمت دوم , رمان , رمان مزاحم ,

  • نوشته: J A V A D
  • ,
  • نظرات (0)

  • کد امنیتی رفرش