رزتمپ

رمان عشق دردناک قسمت چهارم

خشک شده بودم من اصلا حرفی نزدم که اون اینطور برداشت کرد . خوب رفتارای ضد و نقیضش آزارم میداد . احساس خوبی بهم دست نمی داد .
در اتاق رو محکم به هم کوبید . و تنهام گذاشت . یه لحظه به خاطر کاری که کردم خودمو سرزنش کردم ولی دلم می خواست کاراش از روی عشق باشه نه هوس .... دست خودم نبود
بی خیال خوابیدم صبح با صداش از خواب پاشدم .. سیما .... سیما
بیدار شدم تو دلم گفتم : آخ جون آشتی کرد ولی با بی تفاوتی در حالیکه گره ی کراواتش رو سفت می کرد گفت : دیرم شده پاشو صبحونه ام رو آماده کن !!!
وقتی نگاه متعجب منو دید با تمسخر گفت : شاهزاده خانم یادشون نرفته که چه قولی دادن ؟
دلم شکست ...
بی هیچ حرفی پا شدم و بعد از شستن صورتم رفتم آشپزخونه . چون دیرش شده بود دیگه چای دم نکردم و سراغ کتری برقی رفتم . دو تا تخم مرغم گذاشتم عسلی شه !!
میز صبحونه رو کامل چیدم که بهانه دستش ندم . از نون و پنیر و گردو و خامه و مربا و عسل گرفته تا شیر و آب پرتقال و تخم مرغ ...
چای رو هم تو فنجون خوشگلی ریختم . داشتم تخم مرغ رو تو پایه اش می ذاشتم که تو آستانه ی در دیدمش ...
اومد نشست و شروع به ریختن شکر توی چایش کرد ...
اومدم برم بیرون که با لحنی سرد گفت : کجا ؟
- میل ندارم
- من دوست ندارم تنها بخورم بهم مزه نمیده
تو دلم گفتم : به درک
باز خواستم برم که داد زد : کوچولو حرفو یه بار میزنم فهمیدی ؟
ترسیدم ... رو به روش پشت میز نشستم و نگاهش کردم ... شروع به خوردن کرد .
بعد از یه مدت که دید دارم نگاش می کنم گفت : نگفتم بشینی زل بزنی بهم خودتم بخور
- گفتم که میل ندارم ...
- آهان پس منم یاسین خوندم ؟
عصبی شدم و گفتم : تو حق نداری هی به من توهین کنی ؟
- فراموش نکن که کی هستی ؟
- من سیما کامیاب 20 ساله دانشجوی داروسازی ام به خودم افتخار می کنم به هیچ کسی هم اجازه نمیدم شخصیتم رو زیر سوال ببره ...
و دستمو رو میز کوبیدم و ایستادم ...
صداشو شنیدم که گفت : برو بابا !!!
دیگه نمی تونستم وایستم و بیشتر از این تحقیر بشم . برای همین راه اتاق خوابو پیش گرفتم ... اشکام جاری شده بود . وقتی صدای بسته شدن درو شنیدم خودمو رو تخت انداختم و تا تونستم گریه کردم ...
خدایا من چه گناهی به درگاه تو کرده بودم که این سهممه ؟ هان ؟
دلم گرفته بود . دلتنگ مامان بودم ولی غرورم اجازه نمیداد سری به اونجا بزنم جون اونا منو فروختن ... به من خیانت کردن ... اون وقت این پسره ی خودخواه به من توهین می کنه ؟ به من ؟ منی که هیچ کدوم از پسرای دانشگاه اجازه نداشتن به حریمم تجاوز کنن ؟
آهی کشیدم و نگاهی به ساعت کردم . اون روز 2ساعت بیشتر درس نداشتم .از 3 تا 5 ...
تا اون موقع تصمیم گرفتم که کمی درس بخونم . صدای جاروبرقی از پایین نوید اومدن مهین خانم رو میداد . زن خوبی بود ولی دلم نمی خواست برم سمتش نمی خواستم اونم به من بخنده و تحقیرم کنه ...
نزدیکای 1 بود که صدای در اتاق اومد مهین خانم بود . صدام زد که برم نهار بخورم گفتم : میل ندارم .
اونم گفت که بر میگرده ساختمونشون و ازش تشکر کردم .
بعد از مرتب کردن اتاق رفتم وضو گرفتم و نماز خوندم و یه دل سیر گریه کردم . از خدا خواستم زودتر تکلیف منو روشن کنه و هر جور صلاحه رفتار کنه ... دلم عجیب گرفته بود
بعد از نماز خیلی سبک شده بودم واقعا راست میگن که یاد خدا قلب ها را آرام میکنه ...
قلب من آروم شده بود ولی شکسته بود . خرد شده بود .
مانتومو پوشیدم و مقنعه ام رو هم بی حوصله سر کردم . حوصله ی آرایش نداشتم ولی چشمام پف کرده بود . یه کم پن کیک زدم و ریمل بهتر شد
تو آشپزخونه یه سر زدم . مهین خانم وسایل صبحونه رو جمع کرده بود حتما پیش خودش گفته چقدر شلخته !!!
نهار خورشت قیمه بود . دلم ضعف رفت همون طور سرپایی یه کم تو بشقاب برای خودم ریختم و خودرم و مابقی رو تو یخچال گذاشتم و راهی دانشگاه شدم .

تو کلاس اصلا هواسم به درس و استاد نبود و مدام داشتم با خودکار رو کاغذ خط خطی می کردم . نازی با خنده گفت : بابا هنوز هیچی نشده دلش برای آقاشون تنگ شده
خندیدم و طوری وانمود کردم که حرفش صحت داره و آرزو کردم کاش اینطور بود و درد دیگه ای نداشتم ...
وقتی از دانشگاه خارج شدیم نازی و مریم مسیرشونو ازم جدا کردن چون دیگه مسیرامون یکی نبود .
بی حوصله داشتم پیاده می رفتم که صدایی متوقفم کرد : ببخشید خانم !!!
با تعجب برگشتم و گفتم : بفرمایید ؟
یه پسر حدودا 30 ساله با قد بلند و عینک دور مشکی ...
- ببخشید شما از دوستان مریم صفایی هستین ؟
- بله ؟ چطور ؟
- من رامین لطیفی هستم پسر عمه ی مریم می تونم وقتتونو بگیرم ؟
( تازه دوزاریم افتاد رامین خواستگار مریم بود دکترای بیوشیمی داشت و تو آلمان تحصیل کرده بود . ولی نمی دونم چرا آزاده رغبتی بهش نداشت ... )
- خواهش می کنم در چه رابطه ای ؟
- مریم
- بله خواهش می کنم
- اینجا که نمیشه اگه اشکالی نداشته باشه و وقتتونو نمی گیرم بریم کافی شاپ رو به روی دانشگاه صحبت کنیم
قبول کردم و راه افتادیم
بعد از سفارش رامین گفت : ببخشید که من این موضوع رو با شما مطرح می کنم ولی واقعا چاره ی دیگه ای ندارم ... دیگه راه دیگه ای به ذهنم نرسید تا اینکه متوسل یکی از دوستاش شم
- بفرمایید من چه کمکی می تونم بکنم ؟
- ببینید من مریم رو دوست دارم تا به حال چند بار با خودش صحبت کردم یه بار هم رسما خواستگاری کردیم ولی منتها جوابش منفی یه نمی دونم چرا ... ببینید خانم ...
- کامیاب هستم
- بله خانوم کامیاب من تحصیل کرده ی آلمانم اونجا بیوشیمی خوندم تو مقطع دکترا الانم اونجا کار می کنم از نطر مالی هم تامینم از نظر احساسی هم که عاشق مریمم . نمی گم اونم منو دوست داره ولی احساسی بهم میگه خیلی هم بدش نمیاد ازم ولی دلیل مخالفتشو نمی دونم خواستم از شما بپرسم که پای کس دیگه ای در میونه ؟
- تا اونجا که من اطلاع دارم نه ... مریم سرش به درسش گرمه و هیچ موضوع دیگه ای واسش مهم نیس شاید نگران اینه که بعد ازدواج درسش رو از دست بده ؟
- امکان نداره خانوم من خودم موافق ازدواج هستم . اونجا تو بهترین دانشگاه ها می تونه درسشو ادامه بده ...
- نمی دونم مشکلش چیه ؟
- ببینید خانم کامیاب من 2 هفته دیگه پرواز دارم می خوام از این کلافگی دربیام و تکلیفم از بابت مریم روشن شه که 6 ماه دیگه برگردم و کارای عروسی رو انجام بدیم ...
- چشم اقای لطیفی من با مریم حتما صحبت می کنم ... خوشحال می شم بتونم کمکتون کنم
- اگه این کارو بکنید تا عمر دارم مدیونتونم
- این چه حرفیه
خودکاری از جیبش دراورد و شماره ای روی کاغد یادداشت کرد و گفت : این شماره ی منه ... ممنون میشم خبرش رو بهم بدید
- چشم حتما
بعد از خداحافظی از اوونجا دراومدم . هوا تاربک شده بود . راه منزل رو پیش گرفتم ترافیک بود به سختی ماشین گیرم اومد .
وقتی رسیدم ساعت نزدیک 9 بود ...
وقتی وارد هال شدم کوهستان عصبی داشت راه می رفت تا منو دید با صدایی نسبتا بلند و طلبکارانه گفت : خانوم تا الان کجا بودن ؟
- سلام
- جواب منو بده !!
- دانشگاه
- کدوم دانشگاهی تا این موقع شب بازه ؟
- ماشین گیرم نیومد ...
- جالبه ؟ چرا با اون دوستت نیومدی ؟
- کدوم دوستم ؟
- آخی فراموشی گرفتی ؟
صداشو بالاتر برد و گفت : همون که باهاش قهوه کوفت کردی
خشک شده بودم . یعنی کوهستان منو با رامین دیده بود . ای خدا چه طوری بهش ثابت کنم ... ؟
- کوهستان ... تو اشتباه می کنی ...
- هه هه اشتباه ؟ درسته نباید به شنیده ها اکتفا کرد ولی من دیدمممممممممممممممممممم
تو چطور تونستی ؟ تو یه زن شوهر داری تعهد داری ؟ دیگه نباید به کثافت کاری های مجردی ات ادامه بدی ...
با عصبانیت گفتم : خفه شو کثافت تویی که ...
با سیلی خفه ام کرد . نه یکی نه دو تا ... صورتم آماج سیلی هاش قرار گرفت ...
آنقدر منو زد که خسته شد ... له شدم . خرد شدم ... خدایااااااااااااااااااااا ااااااا
کشون کشون خودمو به اتاق خواب رسوندم و با همون لباسا خوابیدم ... یعنی چاره ای جز خواب نداشتم ... شاید این خواب التیامی واسه ی دردام بود
صبح که از خواب پاشدم صورتم درد می کرد ...
نگاهی به آینه کردم و شوکه شدم . صورتم تو چند ناحیه کبود شده بود و ورم کرده بود .
تا تونستم بهش فحش دادم و از خدا خواستم دستش بشکنه ...
دو روز گذشت ... هیچ حرفی بین منو و کوهستان رد و بدل نمی شد .
عصر جمعه بود . بی حوصله توی هال نشسته بودم و تلویزیون نگاه می کردم . کوهستان هم کمی آن ور تر روی مبل نشسته بود همون طوز که روی میز خم بود داشت به حساب کتاباش رسیدگی می کرد ...
نگاهم بهش معطوف بود پیراهنش رو درآورده بود . بازم این چشمام کنترلشونو از دست دادن و زوم شدن روش ... دلم یه آن ضعف رفت تو دلم بد و بیراهو به خودم کشیدم و خودمو بابت احساسم سرزنش کردم .
تلفن خونه زنگ زد . مریم بود . تعجب کردم چون بار اول بود که به خونمون زنگ میزد . کوهستان حسابی کنجکاو شده بود . منم برای اینکه حرصشو دربیارم گوشی رو با خودم بردم تو اتاق ...
احساس کردم یکی تلفنو برداشت ... یعنی کوهستان می خواست به مکالمه ام گوش کنه ... با یادآوری رامین از این موضوع خوشحال شدم و شروع کردم به حرف زدن با مریم ...
- کجایی تو دختر نمی گی نگرانت میشیم ؟ اون از تلفنت که خاموشه اون از غیبتات ... دیگه الانم با کلی خجالت زنگ زدم خونتون ... آقاتون خونه اس ؟
- آره ... اشکالی نداره ... خوب منو نمی بینی خوشی ؟ نازی خوبه ؟
- آره اونم خوبه . خبرا ؟ کجا بودی شیطون ؟
- هیچی بابا یه مسافرت دو روزه با کوهستان رفتیم شمال ...
- ماه عسل ؟
- هی بگی نگی آخه کاراش زیاد بود برای همین نتونستیم بیشتر بمونیم .
- خوب دیگه ملت شوهر می کنن کلاس کاری شون میره بالا
دلم نمی خواست اینقدر هی از شوهرم بگه حالا با این دروغی که گفتم کوهستان پیش خودش می گه این عقده ماه عسل داره ؟ خوب چی بگم ؟ بگم شوهرم کتکم زده ؟
- راستی بگو چهارشنبه کی رو دیدم ؟
- کیو ؟
- رامین لطیفی ؟
- چی ؟
- بله پسر عمه ی جنابعالی ؟
- اونو کجا دیدی ؟
- اومده بود دانشگاه باهام حرف بزنه ؟
- با تو ؟
- حسودی ات شد ؟ آره با من ولی درباره ی تو
- دروغ میگی چی می گفت
- بابا پسر مردم رو مجنون کردی رفت . کلی باهام حرف زد و گفت راضی ات کنم که بهش جواب مثبت بدی
- تو هم هدفت الان همینه نه ؟
- خوب بابا مگه چیه ؟ من نمی دونم این پسر چشه ؟ چرا آخه ایراد بنی اسرائیلی می گیری ؟
- خوب بابا من الان اصلا به ازدواج فکر نمی کنم
- الان که قرار نیس ازدواج کنین اون فقط می خواد تکلیفش روشن شه ...
- الان اصلا حوصلشو ندارم ... ببین من باید برم کار دارم
- باشه خوب بحثو عوض کردی
- یکشنبه می بینمت دیگه ؟
- ایشالا
- خداحافظ
- قربانت

از اتاق بیرون اومدم از پله ها پایین رفتم دیدم تو همون حالت قبلی نشسته ...
با آنتن تلفن زدم به پشت و گفتم : اصلا کار خوبی نمیکنی که گوش وایمیستی !!
برگشت سمتم و گفت : متوجه نمی شم ؟
- آهان یعنی تو نبودی که به تلفن من گوش میدادی ؟
- چرا فک می کنی برای من مهمه که ببینم تو چی میگی ؟
- خوب آخه هست اگه نبود که تو گوش نمیدادی ؟
- نمی دونم بهت چی بگم ...
مشغول کارش شد . می دونستم گوش داده و از اینکه فهمیده بود اون پسر با من نسبتی نداره سراسر خوشحالی بودم . منتظر بودم ازم معذرت خواهی کنه ولی زهی خیال باطل ... ولی همین که مبری شده بودم جای خوشحالی داشت ...

با حرص روی مبل نشستم و به صفحه ی تلویزیون خیره شدم.
کوهستان - امشب زودتر غذا رو بکش ، بعد از شام می خوایم جایی بریم.
با کنجکاوی پرسیدم :
- کجا ؟!
بدون اینکه سرش رو بلند کنه با حالتی که نفهمیدم ... شاید ، تمسخر بود ، گفت :
کوهستان – خونه ی بابات ...
با خوشحالی گفتم :
-واقعا ؟!
سرش رو بالا آورد و نگاهی به من کرد .انگار لزومی به تکرار نمی دید اما فهمیدم که جدی می گه . طولی نکشید که ....اوه ... جای دستاش روی صورتم .....که هنوز هم کاملا مشخص بود ... به فکر عکس العمل تک تکشون افتادم. از اینکه بابا منو این طوری ببینه دلم خنک می شد . اینکه ببینه منو به چه آدمی فروخته ! ... اما ... فکر نکنم این موضوع چندان ناراحتش کنه ... اگه براش اهمیت داشت که ندیده و نشناخته منو اسیرش نمی کرد. یاد مامان افتادم . الهی .... عزیزم ... چقدر ناراحت می شد .... نه .. درسته که بهش خیلی احتیاج داشتم ، اما دلم نمی خواست بیشتر از این به خاطر وضعیت من عذاب بکشه !
کوهستان – چیه کوچولو ؟ تو ناراحت می شی گریه می کنی ، خوشحالت هم که بکنن باز گریه می کنی ؟!
اصلا انگار اونجا نبودم. دستی به صورتم کشیدم. خیس خیس بود. داشتم گریه می کردم! به صورتش خیره شدم . اشک هام با سرعت بیشتری اومدن پایین. صدایی از حنجره م خارج نمی شد. به خودم اومدم. خودم هم به زور صدام رو شنیدم:
-من نمی یام ....
برگشتم و با سرعت از پله ها بالا دویدم. در اتاق رو محکم به هم کوبیدم. خواستم در رو قفل کنم اما کلیدی پشت در نبود .
- لعنتی !
امیدوار بودم نیاد بالا . دلم نمی خواست بیشتر از این جلوش گریه زاری کنم. البته مطمئن بودم اونقدر براش اهمیت نداشتم که پاشه بیاد اینجا ! خودم رو روی تخت انداختم ، صورتم رو محکم به بالش فشار دادم و با صدای بلند گریه کردم . دلم برای خودم می سوخت و بیشتر گریه می کردم!!!
در محکم باز شد و به دیوار خورد ! تکونی خوردم و دستام رو همون طور که دور بالش حلقه شده بود جمع کردم و بیشتر به خودم فشار دادم ، اما صورتم رو بلند نکردم.
کوهستان – مشکل چیه ؟!
-هی ... هیچی ...
کوهستان – وقتی حرف می زنم به من نگاه کن !
من همونطور صورتم رو به بالش رو فشار می دادم .
کوهستان – مگه با تو نیستم !!!!
انگار برق گرفتم . اگه تا اون موقع با زحمت می تونستم از جام بلند شم ، الان دیگه عملا بدنم لمس شده بود .
صدای قدم های سریعش رو احساس کردم و چند لحظه بعد بازوی من توی دستش بود و با یه حرکت منو نشوند روی تخت . چشمام رو بسته بودم. نمی خواستم نگاهش کنم.
کوهستان – یکبار ازت پرسیدم مشکل چیه ؟! زود باش ...
همونطور که چشمام رو به هم فشار می دادم ، ..... شاید از روی ترس ، منم با صدای بلند گفتم :
- من .. نمی یام ... امشب ... نریم !
کوهستان – چرا؟!!! فکر می کردم تا حالا به خاطر جدایی از خونوادت ناراحت بودی !!!
خیلی بی فکر بود !! جوابشو ندادم . با شجاعتی که از من بعید بود توی چشماش زل زدم و نهایت تلاشم رو به کار بردم تا نفرت توی چشمام بیاد و اونو از نگاهم بخونه .... که فکر کنم کاملا موفق بودم! خیلی عجیب نگاهم می کرد.
کوهستان - این بچه بازیا چیه که در می یاری ؟!
- تو واقعا نمی فهمی چرا نمی خوام برم اونجا ؟! فقط به خاطر مامان... نمی خوام مامانم منو این جوری ببینه !!! اگر به خاطر مامان نبود ... بقیه چندان اهمیت ندارن که حتی بخوام برای دیدنشون برم چه برسه به اینکه از فهمیدنشون ناراحت بشم ، منظورم دست گل جنابعالیه !!
این فکر منو آتیش می زنه که تو ... توی ....! یه نفس عمیق کشیدم و ادامه دادم...
- تو ... خودت هم می دونی که براشون اهمیت ندارم . که به خودت اجازه می دی با وجود بابام و برادرام ... بازم منو با این وضع ببری خونمون و اونا منو این طوری ببینن . اینا رو می فهمی ؟ وقتی بهش فکر می کنم دلم می خواد بمیرم .اگه رامین الان این جا بود ... اگه بودش .. تو دستت به جنازه ی منم نمی رسید ! اما یه روزی بالاخره می یاد و تلافی همه ی اینا رو سرت در می یاره ... بهت قول میدم .
کوهستان – جدا ... ؟! چه ترسناک ... واقعا نگران شدم !! پس این داداش عزیز سرکار تا حالا کجا بود که نذاره توی دست من بمونی ؟؟!
- اون اصلا خبر نداره ... نه از دزدیده شدنم ... نه این وضعیت مسخره که الان توش گیر کردم ! کاش می دونست ...
کوهستان – منظورت از این وضعیت مسخره ، ازدواج خجسته مونه دیگه ؟؟!
برق خشم و تنفر رو که یه لحظه توی چشمام بیشتر شد خودم هم احساسش کردم . همونطور که خیره خیره نگاهش می کردم گفتم :
... ازت متنفرم ... می فهمی ... متنفر!
دستش رو بالا برد. ناخودآگاه دستام رو جلوی صورتم آوردم ...
...
...
نزد !! نفس حبس شده م رو آزاد کردم . از لای انگشتام نگاه کردم . دستش بالا مونده بود . اونو مشت کرد و آورد پایین .
از جاش بلند شد و بی صدا اتاق رو ترک کردو دلم نمی خواست به نگاه رنجیده ش فکر کنم .
دوباره خودم رو روی تخت رها کردم . چشمام رو بستم . خیلی زود خوابم برد.

دوباره رفتیم تو فاز قهر !! نمی دونم چرا این طوری می شد واقعا حوصله ام سر رفته بود . رو درسام هم نمی تونستم تمرکز کنم . شنبه شب بود . هنوز کوهستان نیومده بود خونه . خودمو داشتم برای فردا آماده می کردم که برم دانشگاه . کبودای صورتم به زردی می زد و می تونستم راحت با کرم پورد درستش کنم ولی ترک های قلبم ... اونا رو نمی تونستم کاری اش کنم ... آخه چه جوری بندش می زدم؟
مهین خانم استیک درست کرده بود با سیب زمینی سرخ کرده ی فراوون ... حسابی دلم می خواست ولی تنهایی نمی خواستم بخورم ... منتظر کوهستان موندم .
اومدم از آشپزخونه بیام بیرون که صدای زنگ تلفن متوقفم کرد از همون آشپزخونه تلفنو برداشتم :
- الو ؟
- شما ؟
- ببخشید شما تماس گرفتین ؟
- ببینم کوهستان مستخدم جدید استخدام کرده ؟
از طرز حرف زدنش چندشم شد . دختره ی لوسسسسسسسس . از اینکه کوهستان رو می شناخت حس بدی تو وجودم ایجاد شد ...
- نه خیر خانوم من همسرشونم ...
- پس صحت داره ؟ خیلی کله خره
- مودب باشین
- نه بابا خانم مبادی آداب هم هستن
- کاری ندارین ؟
- نوچ فقط اومد بگو زنگ زدم گوشیش خاموش بود حتما بزنگه کارش دارم
- بگم کی باهاش کار داره ؟
- آنوشا
و تلفن رو قطع کرد ...
تو دلم داشتم فحشش می دادم ... اعصابم به هم ریخته بود . که کوهستان وارد شد . فقط نگام کرد نه سلامی نه هیچی ... منم چیزی نگفتم . آشپزخونه رفتم و استیک ها رو داغ کردم .. و میز رو چیدم
دقایقی بعد در حالیکه لباسشو عوض کرده بود وارد شد . و پشت میز نشست .
تو سکوت شام رو خوردیم . از بس استرس داشتم دل درد گرفتم و با دستم دلمو گرفتم ... نگاهم کرد ولی حرفی نزد ...
وقتی شامش تموم شد از جاش بلند شد که بره گفتم : کوهستان ؟
- بله ؟
- آنوشا زنگ زد گفت که کار واجب داره بهش یه زنگ بزن
بدون هیچ واکنشی گفت باشه و خارج شد
بی تفاوتی اش زجرم میداد داشتم داغون می شدم . اشکام بی مجوز داشتن می ریختن و من خوشحال بودم که کوهستان اون اطراف نیست که ضعف منو ببینه .
وقتی به خودم رجوع می کردم شاید علاقه ای پیدا نمی کردم ولی ازش متنفرم نبودم دوست داشتم مورد توجهش واقع بشم
داشتم دیوونه می شدم . کارم که تموم شد وارد اتاق خواب شدم . رو تخت طاق باز خوابیده بود و تلفن دمر روی سینه اش بود .
پس باهاش حرف زده بود . این دختر کی بود که فکر منو مشغول خودش کرده بود ؟
بی توجه به سمت کمد رفتم و پیراهن خوابم رو بیرون آوردم اتاق با نور کمرنگ آباژور روشن بود . سایه ام روی دیوار رو به رو افتاده بود . نگاه کوهستان متوجه سایه شد و بعد به سمت من برگشت ...
بی تفاوت مشغول عوض کردن لباس شدم . رو به روی میز توالت نشستم و با حوصله مشغول شانه کشیدن شدم . نگاهش رو روی تیغ کمرم احساس می کردم .
می خواستم اذیتش کنم می خواستم بهم توجه کنه .. آره اینقدر مجتاج توجه و محبت بودم که داشتم دق می کردم .
بعد از کارم هم چنان که نگاهش منو می پایید وارد حموم شدم و مسواک زدم ...
تو آینه به صورت زردم نگاه کردم و آهی از سر تاسف کشیدم ...
وارد اتاق شدم . چشماش دوباره منو می کاوید . تو تخت خریدم و پشت به اون بی آنکه پتو یا ملحفه ای روی خودم بکشم دراز کشیدم ...
صدای نفس های میومد معلوم بود کلافه اس . تو دلم گفتم به من محل نمیدی ؟ بچرخ تا بچرخیم آقا کوهی !!
کوهی ؟ خنده ام گرفت ... چه مخففی کردم اسمشو ... آخه بابا یه تریلی اسمه . کجای دلم جاش بدم ؟
خودمو به خواب زدم . بعد از چند دقیقه صداشو کنار گوشم شنیدم : سیماا ؟
دلم لرزید ... عکس العملی نشون ندادم ...
دوباره و سه باره گفت اما جوابی نشنید ... می خواستم بگم برو پیش همون آنوشا جونت که لیاقتت همون دختره ی جلفه ...
صبح که پاشدم رفته بود تعجب کردم که بیدارم نکرده صبحونه اماده کنم ...
بعد از کلی مالیدن کرم پودر و از بین بردن لکه های صورتم راهی دانشگاه شدم . وقتی وارد سرسرای دانشکده مون شدم دیدم نازی مشغول صحبت با سپیده ، یکی از دخترای ترم بالایی یه . بهشون رسیدم و سلام کردم . داشتند در مورد طرحی صحبت می کردن که قرار بود من و نازی و مریم ارائه بدیم
پاک یادم رفته بود . آخرین مهلتش دو هفته ی دیگه بود و ما هیچ کاری نکرده بودیم واقعا آمادگی این کارو نداشتم .
بعد از جدا شدن از سپیده وارد کلاس شدیم . خلوت بود . طبق معمول ردیف دوم نشستیم . رو به نازی گفتم : خیلی عقبیم هیچ کاری نکردیم
با لحن بامزه ای گفت : آره دیگه وقتی دو تا عاشق هم گروهی یه آدم باشن بهتر از این نمیشه
- 2 تا ؟ چطور ؟
- میگم عاشقی ...
متوجه منظورش نشدم گفتم : راستی مریم چرا نیومد ؟ کلی به من گفتم امروز بیام خودش نیومد ؟
- میگم عاشقی میگی نه ! این آقاتونو باید ببینم ارزیابی کنم ببینم چند مرده حلاجه که دل تو رو برده !!
و ادامه داد : هیچی بابا مریم خانم بالاخره خر شد و تلفنی یه صحبتایی با رامین کرد . حالا امروز صبح قرار بود برن حضوری ا هم صحبت کنن رفتن دربند . کوفتشون شه !!
باورم نمی شد یعنی مریم به این زودی راضی شد . خیلی عجیب بود اون که کامل مخالف بود !! حالا با یه تلنگر من اینقدر متحول شد ؟
- هوی عاشق !! بی خیال می گم فردا پایی بریم پاستور روی تحقیقمون کار کنیم ؟
- فردا ؟ باشه ببینم چی میشه ؟
- چیو چی میشه ؟ تا الانشم کلی غقبیم . مرسم که تازه اول عشق و عاشقی شه تو که به وصال رسیدی دیگه چرا ؟
زهرخندی زدم و گفتم : دلت خوشه ها !!
- نه خواهر من چه دل خوشی ؟ گوشام درازه ؟
تو تمام مدت کلاس داشتم به آنوشا فکر می کردم اینکه کیه و چرا کوهستان بهم معرفی اش نکرد ؟
هه ... نه تو رو خدا بیاد معرفی هم بکنه ... فک کن : سیما . آنوشا ! آنوشا . سیما !
لعنت به من ..لعنت به تو کوهستان !!
بعد از گذاشتن قرار فردا با نازی ازش جدا شدم و راهی خونه شدم . بوی فسنجون کل خونه رو برداشته بود . از گشنگی داشتم می مردم . مهین خانم تو آشپزخونه بود .سلام کردم
- سلام خانم چرا اینقدر زود اومدبن خانم جان اگه می دونستم زودتر درست می کردم
- نه قربونتون بشم مرسی .
رفتم لباسا رو عوض کردم و اومدم پایین مهین خانم عزم رفتن کرد ...
- خوب کاری با من ندارین برم ؟
- مهین خانم ؟
- جانم خانم ؟
- می شه چند لحظه بشینید یه سوالی داشتم ...
نشست و گفت : جانم خانم جان ؟
تردید داشتم با من و من گفتم : شما .. شما ...
- من چی ؟
به سختی گفتم : شما آنوشا می شناسین ؟
چهره ای در هم کشید و با لهجه ی شیرین گیلکی گفت : ایشششششششششش شه . دختر عمه ی آقا رو میگین ؟
زمزمه کردم : پس دختر عمه شه ؟
رو بهش کردم و گفتم : رابطه شون در چه حده ؟
- رابطه ای نیست خانم جان . این دختره خیلی لوس و سبکه . همه اش دور و ور آقا می گرده البته بگم ها آقا زیاد مایل نیس ولی به خاطر عمه خانمش کوتاه میاد . هروقت این دختره جایی می خواد بره آقا رو صدا میزنه که باهاش بیاد ...

- دیشب زنگ زد و کارش داشت . ولی نمی دونست کوهستان ازدواج کرده ...

سرشو تکون داد و گفت : هی خانم اون دلشو صابونه زده مگه به این راحتی ها دست بر میداره ؟
نمی دونم چرا ته دلم خالی شد ... لعنت به من و این احساسات ضد و نقیضم که دست و پامو گرفته بود ...
مهین خانم رفت و منو تنها گذاشت ...
با اینکه فهمیده بودم آنوشا دختر عمه شه و هیچی بینشون نیس ولی از عاقبتش می ترسیدم ... تنهایی و فکر و خیال و نیومدن کوهستان همه و همه مزید بر علت شدن و معده درد عصبی گرفتم ... اکثرا اینجوری میشدم ولی الان شدتش خیلی بیشتر بود ...
نفسم بالا نمی اومد ... احساس خفگی می کردم
مالش دادن معده ام بی فایده بود . همون طوری توی هال دراز کشیده بودم و با دستام معده ام رو فشار میدادم .
کوهستان در آستانه ی در ظاهر شد . با دیدن من تو اون وضع هراسان سمتم اومد و کیفش رو پرت کرد یه گوشه ...
کنارم رو زمین نشست با نگرانی گفت : سیما ! چی شده حالت بده ؟
از اینکه نگرانم شده بود خوشحال شدم ولی باز یاد آنوشا افتادم یعنی تا الان با اون بوده ؟ مهین خانم گفت هر وقت جایی می خواد بره بهش زنگ می زنه ...
حالت تهوع گرفتم ... – میشه منو ببری دستشویی ؟
کمکم کرد تا به دستشویی برم تمام محتویات معده ام بیرون اومد .
وقتی از دستشویی خارج شدم گفت : آخه تو چرا اینطوری شدی ؟ مسموم شدی ؟
- فکر کنم ... ولی خودم می دونستم دلیلش این نبود ...
خاک تو سرم ... خیلی ضعیف بودم قدرت رفتن تا اتاق خواب رو هم نداشتم کوهستان متوجه شد و با یه حرکت بلندم گرد و در آغوشم گرفت کاش دوستم داشت ... در این صورت این خس چقدر شیرین بود ...
با پا در اتاق رو باز کرد و منو رو تخت گذاشت و بهم یه مسکن داد . نمی دونم چقدر خوابیدم ولی وقتی بیدار شدم تاریک شده بود . غلطی زذم دیدم کوهستان رو مبل نشسته و داره مطالعه می کنه . وقتی دید بیدار شدم اومد سمتم و گفت : بهتر شدی ؟
سرمو تکون دادم
تنهام گذاشت و دقایقی بعد با یه سینی اومد تو . کنارم نشست . یه بشقاب سوپ و مقداری نان تست تو سینی بود ...
گفت : مهین خانم پخت . گفت واسه معده ات خوبه سبکه ...
نیم خیز شدم و خودمو بالا کشیدم . بغضم گرفته بود . نمی دونم چم شده ...
احساس خلا و پوچی می کردم ...
قاشقی سوپ برداشت و فوت کرد و با شیطنت گفت : باید بذارم تو دهنت ؟
با بغضی که داشت سر باز می کرد گفتم : نه خودم می خوردم .
سینی رو روی پام گذاشت .. .قاشقی برداشتم و به سمت دهانم بردم . به سختی فرو بردم . گریه ام گرفت دلم می گفت که داره یه حس تازه توش ایجاد میشه که نمی دونستم اسمش چیه ؟
اشکام فرو ریخت ... داشت نگاهم می کرد . کم کم به هق هق تبدیل شد
- سیما .. حالت خوبه ؟
سینی رو از رو پام برداشت و گذاشت رو پاتختی .. دستامو گرفت و گفت : نمی گی به من ؟
نمی دونم جی شد که خودمو انداختم تو بغلش سرمو گذاشتم رو سینه اش و هق هق گریه ام رو روش خالی کردم ... معلوم بود متعجب شده از کارام ...
منو از خودش جدا کرد . کمک کرد دراز بکشم ... خالی شده بودم برای همین زود خوابم رفت .. 
 با صدای زنگ موبایلم چشمام رو باز کردم.در معرض دیدم نبود . نمی دونستم صداش از کجا می یاد اما دیگه داشت کلافه م می کرد. سریع از روی تخت بلند شدم و به خاطر همین برای چند لحظه چشمام سیاهی رفت . مجبور شدم دستم رو به لبه ی تخت بگیرم . بهتر که شدم به سمت کیفم رفتم و گوشی رو از داخلش در آوردم .
- بله ؟
نازی – سلام . خوبی ؟!
- سلام نازی ....
از توی آینه کوهستان رو دیدم که روی تخت دراز کشیده و یه دستش زیر سرشه . به سمتش برگشتم. داشت منو نگاه می کرد. چه طور تا الان نرفته بود ؟! به ساعت نگاه کردم. شش و نیم صبح بود .
- واقعا که نازی آخه الانم موقع زنگ زدنه ؟! یکم وقت شناس باش !
نازی – خیله خب بابا ! بد اخلاق !
-همینه که هست ! حالا ... غرض از مزاحمت ؟!
نازی - اوه ! بچه پررو ! گفتم بیدارت کنم با هم بریم دنبال کارهای طرحمون . یکم روش کار کنیم بد نیست ، جای دوری نمی ره!
صدام رو که گرفته بود صاف کردم :
- مریم هم می یاد؟
نازی –بله ! اونو زودتر از تو بیدار کردم.
-طفلکی !
نازی –خب چی شد ؟ می یای دیگه ؟! یعنی باید بیای و گرنه می یام به زور می برمت.
-باشه می یام. چه ساعتی اونجا باشم؟
نازی- هفت و نیم خوبه ؟
- هوم؟؟ باشه خوبه . خودمو می رسونم . کاری نداری؟
نازی – قربانت . خداحافظ .
-می بینمت !
گوشی رو قطع کردم . نگاهم به کوهستان افتاد که با کنجکاوی منو نگاه می کرد .
-صبح بخیر
کوهستان -بهتری ؟
یاد دیشب افتادم ... چه قدر دور به نظر می اومد.
-بله ... بهترم.
کوهستان- دوستت بود ؟
سرم رو به نشونه ی تایید تکون دادم.
کوهستان – جایی قراره بری ؟
-باید برای تحقیقات و کارای پروژه مون بریم جایی.
کوهستان – مطمئنی حالت خوبه ؟! ... می تونی بری؟
این حالتش برام خیلی عجیب بود . عادت نداشتم که برام احساس نگرانی کنه.
- من الان کاملا خوبم . می تونم برم.
کوهستان – کی قراره بری ؟
ساعت هفت و نیم باید اونجا باشم اما چون مسیر طولانیه باید تا یه ربع ساعت دیگه راه بیفتم.
کوهستان – باشه .. آماده شو . خودم می رسونمت . کجا باید بری ؟
- نه . مرسی مزاحمت نمی شم. خودت دیرت می شه.من به آژانس زنگ می زنم.
کوهستان – گفتم که ، خودم می رسونمت.
مخالفتی نکردم. بدم نمی اومد که با اون برم.بهش گفت کجا قراره بریم. به سرعت آماده شدم و رفتم پایین. صبحانه ی مختصری روی میز گذاشتم و مشغول خوردن شدم.
"این چرا نمی یاد پایین! دیرم شد !"
رفتم دم راه پله ها و صداش زدم .
-کوهستان !
کوهستان- باشه ،الان ! تا تو به ماشین برسی من اومدم.
-خب پس صبحانه چی ؟!
کوهستان – میل ندارم. آماده باش که بریم.
فکر کردم شاید چون من دیرم شده نمی خواد صبحانه بخوره. خودم براش لقمه ی نسبتا بزرگی نون پنیر و گردو آماده کردم. یک لیوان قهوه هم براش ریختم و کمی شیرینش کردم ،که توی ماشین بخوره.
صداش از توی حال اومد .
کوهستان- سیما ... بریم !
وقتی به ماشین رسیدم توی نشسته بود و ماشین رو روشن کرده بود. سوار که شدم نگاهی به لیوان توی دستم انداخت و به من لبخند زد.
-بهتره اول اینو بخوری وگرنه سرد می شه !
کوهستان- مرسی.
خیلی سریع تمومش کرد و لیوان رو به دستم داد.داخلش چند تا دستمال فرو کردم که رطوبت داخل لیوان رو بگیره و توی داشبورد گذاشتمش.
از خونه خیلی فاصله نگرفته بودیم که از توی کیفم لقمه رو هم در آوردم و بهش دادم.
این بار دیگه معلوم بود حسابی تعجب کرده . با با نگاه شوخ و شیرینی به سمتم برگشت ، لقمه رو گرفت و خورد. توی دلم گفتم کاش همیشه این قدر مهربون باشه ! توی اون لحظه ... چهره ش اصلا شبیه کسی نبود که بار ها و بار ها منو زده ! یاد تمام برخورد های بدی که تا حالا باهام داشت افتادم. بعید نبود بازم .... نمی دونم کی ! اصلا نمی شد روی اخلاقش حساب کرد! شاید چند روز دیگه ، شاید همین الان !! آهی کشیدم و روی صندلی جابجا شدم.
کوهستان- به چی فکر می کنی ؟!
- هیچی . چیز مهمی نیست .
کوهستان- از آه سوزناکتون معلوم بود !
- ا... اینجا باید می پیچیدی انگار! فکر کنم ردش کردی !
کوهستان – نه درسته . مسیر رو بلدم. از این طرف سر راست تره!
چیزی نگفتم . چند دقیقه بعد نگه داشت . نازی دم در منتظر ایستاده بود .منو که توی ماشین دید ، دستی برام تکون داد.
کوهستان- دوستته ؟
- آره ، نازنین !
در رو که باز می کردم دیدم کوهستان هم داره از ماشین پیاده می شه ! با تعجب نگاهش کردم که با تبسمی گفت :
کوهستان- می خوام دوستای خانمم رو بشناسم !!! اشکالی داره ؟!
نه دیگه واقعا امروز حالش خوب نبود !!! از کلمه ی "خانمم" که به کار برده بود خوشم اومد ! حداقل از "کوچولو" که خیلی بهتر بود!!!
نازی به من و کوهستان سلام کرد و با من دست داد.
- دوستم نازنین ، همسرم کوهستان !!
نازی با شنیدن اسم کوهستان نتونست لبخندشو به طور کامل بخوره و من فهمیدم که یه سوژه ی جدید برای اینکه بعدا سر به سرم بذاره پیدا کرده !!!
کوهستان- خوشوقتم
نازی – منم همینطور! ... ا ... سلام
به کسی پشت سرم نگاه می کرد . به عقب برگشتم . مریم بود و ... اوه ! رامین همراهش بود . زیر چشمی به کوهستان نگاه کردم که به رامین چشم دوخته بود . اما چهره ش بی حالت بود. از اینکه اینجا می دیدش و دیگه کاملا مطمئن می شه که اون کیه خوشحال بودم.
من کوهستان رو معرفی کردم و مریم هم رامین رو به عنوان پسر عمه و نامزدش معرفی کرد.خب این جای خوشحالی داشت . احتمالا دیروز حرف هاشون رو تا یه جاهایی پیش برده بودن که مریم محافظه کار ، لفظ "نامزدم " رو به کار برد!!! رامین به طرف مریم برگشت و خنده ی مهربونی بهش کرد. من داشتم نگاهشون می کردم. توی نگاه رامین پر از عشق بود. چرا من مثل مریم نشدم !! چرا شوهر من هیچ وقت چنین لبخندی به من نمی زنه ؟! اگه منم فرصت اینو داشتم که خودم که خودم انتخاب کنم ... اگه شوهر منم قبل از ازدواج برای اینکه بله رو از من بگیره مثل رامین این همه تلاش می کرد ... حالا براش عزیز می شدم و قدرم رو می دونست !!! اوه !!! چه فکرایی می کنم. نگاهم سمت نازی برگشت . لبخند شیطنت آمیزی به من زد . این یعنی سوژه ی دوم امروزش رو هم پیدا کرده !!! نمی تونستم جواب لبخندشو بدم . نگاهم باز چرخید . این بار روی کوهستان ثابت موند که داشت منو نگاه می کرد. حسابی به من دقیق شده بود. از فکر اینکه فهمیده باشه به چی فکر می کنم سرخ شدم و سرم رو انداختم پایین. بغض دوید توی گلوم. غرورت کجا رفته دختر زرزرو !! نفس عمیقی کشیدم و لبخندی مصنوعی رو به زور روی لبام نشوندم.در حالی که برای حفظ لبخندم همچنان تلاش می کردم رو به مریم و نازی گفتم :
-بریم دیگه ... دیر می شه .
در حالی که نازی و مریم هم با کوهستان و رامین خداحافظی می کردن ،با رامین خداحافظی رسمی کردم و رو به کوهستان لبخند زدم .
کوهستان-کی بیام دنبالت ؟!
-نه ... واقعا لازم نیست ! خودم می یام.
کوهستان- تو فقط بگو چه ساعتی ؟!
- نمی دونم .. بعدش هم کلاس داریم آخه . با بچه ها می ریم.
نازی – من ماشین آوردم ! شما نگران خانمتون نباشین ! سالم می رسونمش دانشکده !!!
کوهستان لبخندی زد – خب ، پس امانت می سپرمش دست شما !!!
اوه ! از این حرفا هم بلده بزنه ! باز خوبه جلوی دوستام آبروداری می کنه ! بعد به نگاه متحیر من خیره شد و گفت :
کوهستان – خداحافظ عزیزم( !!!!! ) از دانشگاه که می خواستی بر گردی تماس بگیر بیام دنبالت !
-مرسی ...
البته همین " مرسی " رو هم به زور گفته بودم. در حالی که نازی دستمو گرفته بود و می کشید وارد ساختمون شدیم. تا زمانی که پشت در برسیم نازی سر به سر من و مریم می گذاشت اما من اصلا به تقریبا چیزی از حرفاش نفهمیدم.
" من گول نمی خورم ! من خام نمی شم ! "
تا آخر کلاس نازی شوخی می کرد و ما رو مسخره می کرد ... آره دیگه اون از اون رامین مادر مرده که منتظر یه نگاه خانومه ... و به مریم اشاره کرد ...
اینم از این کوهستان و ریز خندید
نگاش کردم ... ا
- اوی اوی گازم نگیر خود نشنیدم تا به حال ... اینم اسمه شوهر تو داره ؟
مریم اشاره کرد که چیزی نگه .. ولی من اصلا بابت حرف نازی ناراحت نبودم ناراحتی ام واسه ی یه چیز دیگه بود ..
از اینکه می دیدم مریم خوشحاله و خوشبخت احساس خوبی داشتم ولی یه حسی ته دلمو چنگ می انداخت ... یه حسی مثل .... حسادت !!
دانشگاه که تموم شد باهاش تماس نگرفتم که خودم تنها بیام ...
از دانشگاه که اومدیم بیرون نازی خواست بره سمت ماشینش که یه نگاه به من انداخت و گفت : خانوم خانوما تحویل بگیر و اشاره به اونور خیابون کرد ..
باورم نمی شد کوهستان بود ... من که بهش چیزی نگفته بودم ... از کجا فهمیده بود کلاسم کی تموم میشه ؟
از بچه ها جدا شدم و به سمت ماشینش رفتم و سوار شدم
- سلام
- سلام خانم !!
- از کجا فهمیدی من کی کلاسم تموم میشه ؟
- خواستی از دستم در بری ؟ من خیلی زرنگ تر از این حرفام ....
- نه اصلا بحث این حرفا نیس نمی خواستم مزاحم شم ...
- دختر خوب واسه من چهارتایی نیا
دوباره بغضم گرفت : رومو کردم به سمتش و گفتم : من دروغ نگفتم
خیلی جدی گفت : سیما تو چرا اینجوری هستی ؟
- چه جوری ؟
- خیلی حساسی اشکت دم مشکته ..
- من اینجوری نبودم من قوی بودم ...
- پس چرا اینطور شدی ؟
- از خودت بپرس
و رومو کردم سمت پنجره ...
عصر بود و هوا عالی دلم می خواست بهم پیشنهاد پیاده روی بده ... دلم می خواست دوستم داشت اون موقع دست تو دست هم بی خیال تو پارک قدم می زدیم و از آینده می گفتیم . اما افسوس که نه اون مرد رویایی من بود نه من دختر مورد علاقه ی او ...
به خونه رسیدیم ماشین رو که پارک کرد ازش جدا شدم و بالا اومدم ...
لباسامو عوض کردم و یه دوش گرفتم ... بیشتر از حد معمول طولش دادم .. .آخه کاری نداشتم بکنم ... جز اینکه تلویزیون ببینم و کتابامو ورق بزنم ...
بعد از اینکه از حموم اومدم بیرون موهامو خشک کردم و شروع به خشک کردن موهام کردم . مثل همیشه با آرامش موهامو شونه کردم هنوز نم داشت . از دو طرف بافتمشون مثل دختر بچه ها شده بودم . چتری هام رو هم انداختم تو صورتم . بانمک شده بودم . یه تاپ اسپرت با دامن لی پوشیدم و کتاب به دست راهی هال شدم ...
کوهستان نبود . احتمال دادم تو اتاق کارش باشه .
شروع کردم به پاک نویس کردن گزارش کار آزمایشگاهم ... احساس کردم کنارمه ... سرمو بلند کردم دیدم دستاش تو جیبشه و داره نگام می کنه ... لبخندی زد و گفت : خطت خوبه هاااا.
تشکری کردم
- سیما میشه قهوه آماده کنی ؟
- باشه
از جام بلند شدم ... رفتم آشپزخونه گذاشتم من همیشه قهوه رو به سبک خودم درست می کردم با قهوه ساز مخالف بودم .
دو تا قاشق قهوه رو ریختم تو دو تا فنجون آب سرد و روی حرارت گذاشتم ... بعد از چند جوش کف کرد و وسط کف حفره ایجاد شد این یعنی قهوه آماده اس .
قهوه ها رو با سلیقه تو فنجون ریختم ... به همراه شکر و قاشق و دو برش کیک تو سینی گذاشتم و وارد هال شدم
کوهستان رو مبل رو به روی آشپزخونه نشسته بود . دستاشو ستون کرده بود و داشت نگام می کزد ...
سینی رو روی میز جلوش گذاشتم و خودم مبل رو به رویی اش رو انتخاب کردم
پامو رو پام انداخت و دستامو رو زانو گذاشتم ...
خنده ای کرد و گفت : قیافه ات مثل بچه مدرسه ای ها شده
به همون اندازه تخس و به همون اندازه معصوم
تنها به لبخندی اکتفا کردم
برشی از کیک در دهانش گذاشت و گفت : اوم خوشمزه اس ... ببینم تو آشپزی بلد نیستی ؟
- چرا
- خوب گاهی اوقات هم مزین کن ما رو شاید تونستیم تحملش کنیم ...
- باشه ... فردا
- نقد رو ول می کنی نسیه رو می چسبی ؟ امشب چرا نه ؟
- آخه مهین خانم غذا درست کرده از ظهر داریم ... نه تو خوردی نه من
- من از غذای مونده خوشم نمیاد
- کوهستان ادا در نیارررر
نمی دونم چرا این حرفو زدم ... منتظر عکس العملش بودم ولی گفت : باشه امشب می تونی از زیرش در بری ولی ویلای شمال از این خبرا نیس . خودت باید آشپزی کنی
- ویلای شمال
در حالیکه فنجون قهوه رو به لباش نزدیک می کرد گفت : اوهوم . فردا میریم شمال یه چند روزی اونجا باشیم
اولش ذوق کردم و با خوشحالی دستامو به هم کوفتم .. ولی بعدش گفتم : چرا زودتر نگفتی من کلی درس دارمممممم
- بعدش که دیگه نمی شه ماه عسل ؟
جانم ؟ کوهستان از ماه عسل می گفت . باورم نمیشد .
سرمو بالا گرفتم که ببینم راس می گه یانه : برو وسایلاتو جمع کن فردا صبح زود راه می افتیم .
در حالیکه تکه ای از کیک رو میذاشتم دهنم بلند شدم که برم بالا پام گیر کرد به پایه ی مبل و افتادم زمین . اونقدر هول شدم که کیک هم پرید تو گلوم داشتم خفه می شدم
کوهستان اومد و کوبوند پشتم و گفت : خیلی هولی هاااا سر به هوا
از اینکه اینجوری خطابم کرده بود بدم اومد . بلند شدم و رفتم وسایلام رو جمع کردم خیلی خوشحال بودم که قراره بریم مسافرت اونم شمال .. من عاشق شمال بودم . ولی خوب درسام چی می شد ؟
صبح زود با تکان های کوهستان از خواب بیدار شدم .
- سیما دیر شد تو ترافیک چالوس می مونیما
چشمامو مالیدم و از جام بلند شدم داشتم رختخواب رو مرتب می کردم که اومد تو اتاق و اشاره ای به چمدون کرد و گفت : ببرمش ؟
- ممنون
مانتو شلوار خنکی پوشیدم با شال نخی خنک . چشمام پف کرده بود یه کم ریمل چشمامو خوش حالت تر کرد .
پایین که رفتم مهین خانم با یه سبد و یه قرآن وایستاده بود .تا دم در بدرقه مون کردو سبد رو بهم داد و گفت تو راه بخوریم .
خیلی زن مهربونی بود . سبد رو گرفتم از زیر قرآن ردم کرد و سوار ماشین شدم .
خوابم گرفت . نمی دونم چقدر گذشته بود که صدام زد : سیما ... سیما
چشمامو باز کردم : کجاییم ؟
- نزدیکای کرج . من همسفر خوابالو نمیخواما ...
خندیدم و خودمو کشیدم بالا
- نمی خوای یه چیزی بدی بخوریم ؟ روده کوچیکه بزرگه رو خورد
- اتفاقا خیلی گشنمه
و سبد رو باز کردم . توش چند تا ساندویچ بود باز کردم . دو تا ش ساندویچ تخم مرغ بود دو تا نون پنیر گردو و دو تا هم کره عسل
- کوهستان چی می خوری ؟
- تخم مرغ بده خیلی گشنمه .
ساندویچ رو سمتش گرفتم . شروع به خوردن کرد . از تو فلاسک براش چای ریختم و شیرین کردم و توی جا لیوانی ماشین گذاشتم .
خودم هم مشغول خوردن شدم . واقعا چسبید نصفه ی ساندویچم بود که گفت : سیما بازم تخم مرغ می خوام ...
- نداریم شرمنده
- اون چیه پس دستت ؟
- مال خودمه
با یه حرکت از تو دستم قاپید و شروع به خوردن کرد ...
با دهن پر گفت : من واجب ترم نا سلامتی باید انرژی داشته یاشم رانندگی کنم .
خنده ام گرفت . از اینکه لقمه ی دهنی منو خورد خوشم اومد . نمی دونم چرا !!
ضیط روشن بود یه آهنگ شاد بود که داشتم باهاش هم خونی می کردم ...
نگاهی بهم کرد و گفت : اگه می دونستم مسافرت اینقدر سرحالت می کنه زودتر می آوردمت ...
فقط خندیدم
تا رسیدن به ویلا حرف خیلی خاصی بینمون رد و بدل نشد و کوهستان از خاطراتش می گفت و اینکه چقدر بچه بوده لوس بوده و الان همه ازش حساب می برن و این حرفا .
من فقط شنونده بودم . البته یه کم هم از رشته ام پرسید و اینکه چه واحدایی پاس کردم و گفت که سر رشته ای نداره ولی کلی از رشته ام تعریف کرد و گفت : خانم دکتری دیگه ...
ویلا تو یه جاده ی فرعی بود . آب و هوای بکری داشت . منطقه ی زیبایی بود . یه ویلای بزرگ و دوبلکس
که کنار دریا واقع شده بود . ساحل شنی بود با چند تخته سنگ بزرگ واقعا رویایی بود .
فکرمو به زبونم آوردم ... واقعا رویاییه ...
- باید توشو ببینی
وارد شدیم . باورم نمیشد واقعا زیبا بود . اول یه هال خیلی بزرگ بود که گوشه اش آشپزخانه ی اوپنی بود . گوشه ی هال سرویس بهداشتی بود . و یک اتاق
با چند پله به صورت مارپیچ بالا می رفت طبقه ی بالا 4 تا اتاق خواب بود .
و یک سرویس بهداشتی و حمام . واقعا خوشم اومد .
کوهستان در یکی از اتاقا رو باز کرد . یه اتاق بزرگ با تخت دو نفره و سرویس چوبی بود . یک تراش بزرگ انتهای اتاق به چشم می خورد . نگاهم رو تخت ثابت شد و نمی دونم چی شد که گفتم : کوهستان تو همیشه میای اینجا ؟
خندید و گفت : نه زیاد اکثرا با دوستان و گاهی با فامیل میام ...
وقتی سکوت منو دید گفت : من هیچ وقت به این اتاق نیومدم . بیا بریم اتاق خودمو نشونت بدم .
خودم نمی دونستم چرا وانمود می کردم که مهمه ... مگه مهمه ؟ خوب .... یه کم آره
منو به یه اتاق دیگه برد . یه اتاق با رنگ آبی . با یه تخت سفید که رو تختی آبی روشن داشت .
پرده های آبی اتاق به آدم آرامش میداد . برگشتم دیدم کوهستان تو یک قدمیه . افتادم تو بغلش !! چرا اینقدر نزدیک وایستاده بود ؟
خودمو عقب کشیدم و گفتم : اتاق خیلی قشنگی داری . می تونی همین جا باشی اگه ...
- اگه چی ؟
و با خنده گفت : من دوس دارم دو تایی تو اون اتاق باشیم .
گر گرفتم . در حالیکه بیرون می اومدم گفتم : هر جورکه راحتی ...
همین طور که داشتم وارد اتاق می شدم اونم دنبالم می اومد
- می گم اینجا سرایدار نداری ؟
- رفتن روستاشون خانمش پا به ماه بود رفته استراحت . گفتم که کارا با توئه
- یعنی الان نهار درست کنم ؟
دستاشو تو سینه گره کرد و گفت : دقیقاااااا
با اکراه رفتم تو آشپزخونه در یخچال و فریزر و کمدا رو باز کردم و مشغول وارسی شدم . همه چی پر و پیمون بود
پشت سرم گفت : به آقا عبدل گفته بودم قبل از رفتن همه چی بذاره تو خونه ...
سکوت منو که دید گفت : من برم یه کم غذا که حاضر شد صدام کن ...
- باشه
تصمیم گرفتم ماکارونی درست کنم . سالاد هم درست کردم . میز نهار رو به خوشگلی چیدم و رفتم که صداش کنم .
خوابیده بود . به چهره اش تو خواب نگاه کردم . دلم یه جوری شد . به احساسم غلبه کردم و صداش کردم : کوهستان ...
دستمو گذاشتم رو شونه اش و تکونش دادم .
چشماشو باز کرد .
- بلند شو غذا حاضره
رفتم پایین . چند دقیقه دیگه اومد . براش کشیدم . نگاهی کرد و گفت : قیافه اش که خوبه حالا ببینیم مزه اش چطوره ؟
یه مقدار خورد و گفت : نه بابا ترشی نخوری یه چیزی میشی
- نوش جون
دو تا بشقاب پر خورد و این منو خیلی خوشحال کرد . تا عصر یه استراحتی کردیم و بعد به پیشنهاد کوهستان رفتیم کنار دریا قدم زدیم ...
بلوز شلوار نخی مو پوشیدم و موهامو پریشون گذاشتم و زدم بیرون
کمی کنار دریا راه رفتیم . صدای امواج دیوونه کننده بود . انگار اونا هم دل پری از روزگار داشتن .
باد خنکی وزید و همین باعث شد که مچاله بشم . دستی دورم حلقه شد و منو به خودش فشار داد . کوهستان بود . گر گرفتم . موهام تو باد می رقصید برگشتم سمتش .موهام مثل شلاق به صورتش خورد . برگشتم .
کنار ساحل نشستیم . هنوز دستاش دور بدنم حلقه بود . حس خوبی بود اما من می ترسیدم .
- سیما ؟
برگشتم سمتش ... صورتم با صورتش فقط دو بند انگشت فاصله داشت . فقط دیدم که لباشو رو لبام گذاشت ... نفسم داشت بند می اومد . خواستم خودم جدا کنم ولی با دستاش محکم در آغوشم گرفته بود . حس خوبی نداشتم نذاشت جدا شم . بعد از اینکه خودشم خسته شد لباشو از لبام جدا کرد ...
نگاهی از سر نفرت بهش کردم و خواستم که بلند بشم که گفت : سیما این مسخره بازی ها یعنی چی ؟ تو زنمی ... سهممی ....
پس حدسم درست یود علاقه ای در کار نبود . داشت از سهم حرف می زد ...
به سمت ویلا راه افتادم . کوهستان هم پشت سرم بود . وقتی به در ویلا رسیدم خشکم زد دختری با لباس نامناسب و ارایش غلیظ در حالیکه ادامس می جوید وایستاده بود .
این کی بود ؟
صدای کوهستان حیرتم رو چند برابر کرد : آنوشا تو اینجا چیکار می کنی ؟
پس آنوشا این بود ؟ این جا چیکار می کرد ... اگه کوهستان از پشت منو نگرفته بود بی گمان رو زمین پخش شده بودم ... 

کوهستان – سیما ...عزیزم ... حالت خوبه ؟!!
- من خوبم ... چیزی ... چیزی نیست ... یه لحظه جلوی چشمام سیاه شد.
نمی خواستم بهش بگم که چه حالی شدم. نامرد ! خیلی دلم می خواست دستاش رو کنار می زدم اما پاهام اصلا هنوز سست بودن . نمی تونستن وزن بدنم رو نگه دارن.
کوهستان – پرسیدم اینجا ، توی ویلای من چی کار می کنی ؟
آنوشا – بهت نگفته بودم ما هم اومدیم شمال ؟! احتمالا یادم رفته بود .... زنگ زدم خونه ت حالتو بپرسم. مهین خانم گفت داری میای اینجا ! می دونی که شهرای شمالی فاصله ی زیادی از هم ندارم. نسبتا زود رسیدم. به هر حال می دونم اگه می فهمیدی منم شمالم ازم می خواستی بیام . خب ، من زحمت تو رو کم کردم عزیزم.
واقعا کنترلم رو داشتم از دست می دادم. تمام بدنم می لرزید. مهین خانم اشتباه می کرد. حتما کوهستانم اونو می خواست که با اعتماد به نفس داره جلوی هر دو تامون این حرفا رو می زنه ! که با این ریخت و قیافه اینجا ایستاده ، بی شعور خجالتم نمی کشه ! چقدر دوست داشتم هر دو تا شونو می انداختم بیرون. نه ... می کشتمشون . اما ... نفس هام منقطع شده بود . می خواستم یه چیزی بگم اما نمی تونستم . کوهستان که احساس کرده بود هر لحظه حالم بدتر می شه ،روی منو به طرف خودش برگردوند.
بازوهامو محکم تکون می داد. بدنم به جلو و عقب و سرم مخالف جهت بدنم تکون می خورد. می دونستم الان از هوش می رم. اما دلم نمی خواست جلوی ....
متوجه شدم کوهستان منو روی دستاش بلند کرد و سریع از کنار آنوشا رد شد که بیاد داخل . صدای آنوشا رو شنیدم ...
آنوشا – راستی این دختره کیه با خودت آوردی ؟! چقدر لاغر و بی جون به نظر می رسه !
تمسخر توی صداش برام مثل سیلی بود .چشمام رو به هم فشار دادم. نباید گریه می کردم اما اشک هام از لای چشمای بسته م آروم سرازیر شد.
کوهستان – بهتره خفه شی !
صدای قدم های آنوشا رو حس کردم که نزدیک می شد.
آنوشا –بذار درو برات باز کنم . دختر بیچاره !! غشیه ؟!؟؟ نکنه ...
کوهستان – خفه شو آنوشا !! در مورد زن من آدم صحبت کن !
چنان دادی کشید که گوشم کر شد !
یکدفعه برگشت عقب . ایستادن و تغییر جهتشو با وجود چشمای بسته م تشخیص دادم.
کوهستان – تو کجا می یای ؟!!
آنوشا – خب می یام تو دیگه !! چت شده کوهستان ؟! چرا این قدر اخلاقت عوض شده ؟!!
کوهستان – متوجه منظورت نمی شم ؟؟! بهتره بزنی به چاک ! نمی خوام مزاحم منو خانمم بشی !
آنوشا – خیله خب !!! انگار نوبرشو آورده ! این دختره چی داره که تو منو به خاطرش پس زدی ؟!!
کوهستان – تو واقعا نمی فهمی ؟ من تو رو پس نزدم . تو اصلا برای من وجود نداری ! من اصلا تو رو به حساب نمی یارم ! حتی نمی خوام خودتو با سیما مقایسه کنی !
آنوشا – اوه جدا ؟!! پس اون همه جایی که منو می بردی ؟! اون مهمونی هایی که با هم می رفتیم ... چرا وقتی دایی یا مامانم حرفی می زدن اعتراضی نمی کردی ؟! تو منو مسخره ی خودت کردی و رفتی سراغ یکی دیگه ؟! اونم این دختره ؟! اینم نمی دونه گیر چه آدمی افتاده .
کوهستان –تو بودی که ازم می خواستی باهات بیام . تو بودی که راه به راه به بابا زنگ می زدی که مجبورم کنه ببرمت بیرون . حرفای دیگران برام مهم نیست . خودتم می دونی !اینا رو یادته اما چه طور یادت نیست که گفتم نمی خوامت ؟!! اونم چند بار . مگه غیر از اینه؟!!
آنوشا – برات متاسفم. خلایق هر چه لایق !!
کوهستان – آره خب ! تو هم لایق من نبودی! همین الان از اینجا می ری .
منو روی یه جای نرم قرار داد . آروم با دستاش صورتم رو تکون داد.
کوهستان - سیما ... سیما ...
چشمام رو به سختی باز کردم. می خواستم بدونه بیدارم و حرفاشونو شنیدم. روی کاناپه دراز شده بودم.
آنوشا – برات متاسفم ... می دونم که پشیمون می شی ! اونم یکی لنگه ی مادرته !
صدای ضربه ی محکمی اومد! وقتی نگاه کردم آنوشا دستش روی صورتش بود . نگاهی از روی تنفر بهم انداخت ! اون قدر این حس توی چشماش قوی بود که ترسیدم!
سریع چرخید ، به سمت در رفت ، در رو محکم به هم کوبید. چند لحظه بعد صدای اتومبیلی رو که با سرعت زیاد شروع به حرکت کرد شنیدم.
این چند لحظه ... کوهستان هنوز سر جاش ایستاده بود.بعد برگشت طرف من ... انگار منو یادش رفته بود !
دید که چشمام باز و اشکی بهش خیره شدن. دستشو گذاشت روی صورتم . به سختی دستمو آوردم بالا و دستشو با دست لرزونم پس زدم.
- اون کسی که باید از اینجا می رفت من بودم نه اون ....
خودم از صدای خش دار و ضعیفم تعجب کردم .انگار کس دیگه ای به جای من حرف میزد.
کوهستان دوباره دستاش رو جلو آورد و اشکام رو پاک کرد. کوهستان - این چه حرفیه که می زنی ؟؟؟ تو زن منی !!
بهش پوزخند زدم.
- من ...الان .... نمی تونم ... حرف بزنم.... نمی خوام حالا چیزی بگی.... دستتو بردار .
کوهستان – باشه ... بدنت یخ کرده ! می خوای برات آب قند بیارم ؟!
- من چیزی نمی خوام . من فقط می خوام بمیرم !
این بار با صدای بلند زدم زیر گریه . می خواست بهم نزدیک بشه اما با دستام بهش فهموندم جلو نیاد . عجیب بود ! عادت نداشت به خواسته م اهمیت بده ! اما بلند شد.
کوهستان – بیا این آب رو بخور . آروم بشی .
قرص آرام بخشی رو هم داد دستم. قرص رو خوردم. خودش لیوان آب رو به لبم نزدیک کرد. نصفش رو بیشتر نتونستم بخورم.
خوابیدن توی شرایطی که من داشتم اونقدرهام سخت نبود. مخصوصا بعد از خوردن قرص . خیلی طول نکشید که خوابم برد.
چشمام رو که باز کردم نور از پنجره از لای پرده ی حریر سفید به داخل می تابید. هوای اتاق خنک بود اما رطوبت رو می تونستم حس کنم . روی تخت چوبی با روتختی سفید خوابیده بودم. دیوار اتاق ، سرویس خواب ، پرده ها ... همه سفید بودن . اونجا زیادی سفید بود !
برگشتم. یه دفعه پریدم عقب . کوهستان بلند بلند خندید.
چهارزانو روی تخت نشسته بود . آرنج هاش رو به پاهاش تکیه داده بود و دستاش زیر چونه ش قفل شده بود. به جلو خم شده بود و منو نگاه می کرد.
کوهستان – ساعت هشت و نیمه . چقدر می خوابی ؟ دیگه داشتم نگران می شدم !
چیزی نگفتم . یاد دیروز افتاده بودم ... چیزی نبود که یادم بره .
کوهستان – امروز صبحانه رو من آماده کردم . بریم ؟!
بازم جوابش رو ندادم. پررو حتی به روی خودش هم نمی آورد!
دستام رو گرفت و بلندم کرد.
ترجیح دادم لج نکنم . از قهر کردن بدم می یومد. در مقابل آدمی مثل کوهستان هم جواب نمی داد. می خواستم بی تفاوت باشم.
گذاشتم دستام توی دستش بمونه و منو همراهی کنه. صندلی رو کشید جلو. نشستم. شروع کردم به خوردن و خیلی زود بشقابم رو کنار زدم. نه تزئین زیبای میز نه صبحانه ی رنگارنگی که چیده بود به چشمم نمی اومد.
بعد از خوردن مقداری نیمرو سرمو پایین انداختم . احساس خوبی نداشتم . خودمو با آنوشا مقایسه می کردم . اون دختره ی ... کوهستان عاشق اون بوده حتما ... این حرفا رو واسه دل من زده ؟
دل من ؟ هه مگه واسه اش مهمم ؟
- سیما ... خانمی تو چرا اینجوری می کنی ؟
راستشو بخوام بگم ته دلم از طرز صدا کردنش خوشم اومد ولی سرمو آوردم بالا و سرد بهش نگاه کردم ...
- کوهستان تا به حال شده احساس کنی مزاحمی ؟ یه طفیلی که ...
نگاه غضبناکی بهم کرد و با لحنی عصبی گفت : مزاحمه چی ؟ تو چی فکر می کنی ؟
هیچی نگفتم ... بعد لبخندی بهم زد و گفت : نکنه ترسیدی شوهرتو غر بزنن ؟
نگاهی بهش کردم و با پوزخند گفتم : اصلا !!
- پس باید خدمتت عرض کنم که آره من و آنوشا خیلی همو دوس داریم و عاشق همیم ... اینجوری هم وانمود کردم که تو ناراحت نشی ... فهمیدی کوچولو
بغضم گرفته بود . پس ...
بلند شدم و گفتم : ازت متنفرم لیاقتت همون دختره ی ...
دیگه ادامه ندادم و رفتم . منتظر بودم بزنه تو گوشم آخه تنفرمو بهش گفته بودم ولی هیچی نگفت و بی صدا خندید
رفتم تو اتاق و خودمو انداختم رو تخت ... تا تونستم گریه کردم . خوشبختانه خبری از کوهستان نشد
ساعت حدود 2 بود ولی خبری ازش نبود ... حتما پیش آنوشا جونش رفته بود ...
معده ام به قار و قور افتاده بود . اما نمی خواستم از اتاق برم بیرون ... نمی دونم با کی لج کرده بودم
رو تخت دراز کشیده بودم . صدای بالا اومدن روی پله ها اومد . فوری ملحفه رو کشیدم رو سرم و خودمو به خواب زدم ...
وارد اتاق شد و یکراست اومد بالای سرم . کنارم رو تخت نشست پاهاش به کنار بدنم خورد انگار برق 1000 ولتی بهم وصل کردن ... ملحفه رو زد کنار ... صورتشو آورد جلو طوری که نفساش به گردنم می خورد : تو الان خوابی دیگه ؟
نفسم بند اومد ... با انگشتش دو تا ضربه ی آروم به نوک بینی ام زد و گفت : دینگ دینگ کسی خونه نیس ؟
داشت خنده ام می گرفت ولی خودمو کنترل کردم نباید پررو می شد ...
ملحفه رو کلا از روم زد کنار ... دستشو گذاشت رو شکمم ... وای خدایا الان دیگه بیهوش می شدم ...
آروم آروم شروع کرد به قلقلک از شکمم ... دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و خنده ام گرفت ...
وقتی دید چشمامو باز کردم گفت : خانم خواب بودن دیگه ؟
- این چه طرز بیدار کردنه ؟
لحنم خیلی جدی بود . خودممم کوپ کردم ...
- خواستم مچتو بگیرم که موفق شدم ...
- متوجه منظورت نمی شم
خندید و گفت : خودتی
و بلند شد و گفت : پاشو بیا نهار بخور صبحونه که درس حسابی نخوردی آنوشا هم که نیس اینجا من تنهایی از گلوم نمیره پایین ...
لعنت بهت ... می دونه من حساسم هی میگه ...
- مرده شور خودتو و عشقتو ببرن ... من نمیام
اومد جلو لحنش خیلی جدی بود – ببین کوچولو دیگه خیلی داری زیاده روی می کنیا ...
چشمای پر اشکمو بهش دوختم و گفتم : خدا هیچ وقت تو رو نمی بخشه که اینقدر یه دختر معصومو له می کنی ؟ چی گیرت میاد ؟
سرمو انداختم پایین ... دستشو برد و چونمو گرفت بالا ...
- تو نمی خواد جای خدا تصمیم بگیری باشه ؟ فعلا بیا نهارتو بخور تا نمردی اون موقع جنازه ات رو دستم می مونه ...
وقتی دوباره بغض منو دید گفت : شوخی کردم بابا ...
بی هیچ حرفی راهی آشپزخونه شدم ... ماهی سرخ شده بود. ...
خندبد و گفت : اولین بارمه از این کارا دارم می کنم ... ببین تو رو خدا ... مهین خانم کجایی ببینی ؟
مقداری تو بشقابم گذاشتم و مشغول خوردن شدم ولی از اونجایی که همه اش تو فکر آنوشا بودم یه تکه تیغ ماهی پرید تو گلوم ... اینقدر سرفه کردم که کبود شدم .. .کوهستان با شتاب اومد سمتم و زد پشتم . بی فایده بود . انگشتشو انداخت تو گلوم و تیغو درآورد ... از اینکه اینکارو کرد حس بدی بهم دست داد . حالت تهوع گرفتم ... نه به خاطر تیغ ماهی بلکه به خاطر اون حس بد ...
رفتم دستشویی و معده ی خالی مو خالی تر کردم ...
بیرون اومدم و خودمو رو کاناپه انداختم اومد بالاسرم و گفت : سیما چی شدی تو ؟ رنگ به رو نداری
مقدای شربت آبلیمو آورد گفت :اینو بخور خوب میشی
تو همون حال گفتم : کی گفته آبلیمو به معده ی خالی میسازه ؟
در حالیکه که لیوانو به زور به لبم نزدیک می کرد گفت : من می گم !! بخور حرفم نزن ...
به زور خوردم . شیرینی اش به دلم نشست ...
- حالت بهتره ؟
- بله مرسی
- پاشو یه کم غذا بخور ...
- نه سنگین می شم
- تو چیزی خوردی که سنگین بشی ؟
- میل ندارم
مقداری نون و پنیر گردو برام آورد با چای شیرین ...
- بیا اینو بخور هم سبکه . هم سیرت می کنه
تشکر کردم و شروع به خوردن کردم . تنهام گذاشت رفت بالا نیم ساعتی گذشت سینی رو بردم آشپزخونه حالم خیلی بهتر شده بود . ولی هنوز قلبم گرفته بود .
هنوز نیومد . احتمالا خواب بود . یه چرخی توی ویلا زدم و به باغ پشت ویلا نگاهی انداختم .
یه تاپ دو نفره ی خیلی خوشگل توی یه جای دنج !! خوشحال شدم که پیداش کردم . یه کم روش نشستم و خوشحال از اینکه یه مخفیگاه پیدا کردم به سمت ویلا راه افتادم .
نمازم رو خوندم سراغ کوهستان نرفتم . نمی خواستم فکر کنه برام اهمیت داره .
نگاهی تو آینه ی روی شومینه انداختم . موهام خیلی شلخته بود . از تو کشوی جا کفشی شانه ای برداشتم و موهامو مرتب کردم . لبامم بیرنگ بود . خواستم برم یه مقدار رژ بزنم همین که خواستم برم بالا صدای زنگ ویلا متوقفم کرد ... کی می تونست باشه ...
از آیفون جواب دادم بله ؟
- باز کن
- شما ؟
- فخری
- به جا نمیارم
- کسی هم نخواست به حا بیاری باز کن

صداش با تحکم بود .
درو باز کردم . مدتی بعد به درب اصلی ویلا رسیدن و من به استقبال رفتم . باورم نمیشد آنوشا هم همراهش بود . از شباهت چهره اش به آنوشا فهمیدم مادرشه یعنی عمه ی کوهستان !!
سلامم رو بی پاسخ گفت آنوشا هم پشتشو به من کرد و وارد شد .
هیچ کی منو به حساب نمی آورد .
زنی چاق و پر اقتدار با کت و دامن قهوه ای و کیف و کفش پوست مار !!
خیلی وحشتناک بود ...
- بفرمایید بشینید . من الان میرم کوهستان رو صدا کنم ...
- لازم نیس با خودت کار دارم
همون طور وایستاده چرخی دورم زد و گفت : هه آقا رو گند زده با زن گرفتنش اینم سلیقه اس ؟
- محترم باشین ...
- خفه شو !! تو دختره هرجایی کی هستی که زندگی دختر منو خراب کردی ؟ تو اومدی کوهستانو گول زدی .. .فکر می کنی نمی دونم واسه چی اومدی جلو ؟ اون خامه ... نمی فهمه که تو پولاشو می خوای نه خودشو ...
لال شده بودم . قدرت دفاع از خودمو نذاشتم ...
- لال شدی دختره ی چش سفید ؟ بایدم بشی ... حقیقت تلخه مثله ته خیار ...
صدای کوهستان از پشت سرم اومد : آره فخری جون خیلی تلخه . تلخ بود که وقتی گفتم از این دختره خوشم نمیاد هفت جاتون سوخته ...
سیما زن منه ... اینو تو گوشتون فرو کنید یه تار گندیدشو با صد تای امثال آنوشا عوض نمی کنم . خودتونم خوب می دونین و آنوشا بینمون چیزی نبوده که با اومدن سیما به هم بخوره ... من هیچ وقت دنبال همچین دختری نبودم و نیستم عمه خانم .
تا فخری اومد دهنش رو باز کنه گفت : نمی خوام چیزی بشنوم ... اگه احترام سیما رو نگه داشتین جاتون رو تخم چشم منه ... اگه نه که با تمام احترامی که براتون قائلم به بدترین شکل باهاتون مقابله می کنم و می دونین که اینکارو می کنمم ...
- این دختره خامت کرده مغزه تو شستشو داده ...
- حداقل از این مطمئنم که اگه اینجاس واسه پول من نیس ... ولی تو واون دختره وامونده ات همه اش فکر اینید که ثروت بادآورده ی منو بالا بکشید ؟ زهی خیال باطل ...
آنوشا هیچی نگفت راهشو کشید رفت اما فخری برگشت و در حالیکه انگشت اشاره اش رو تکون میداد گفت : یادت باشه تو دل دختر منو شیکوندی بد می بینی کوهستان
- خوش اومدین ...
واقعا کنف شد . دلم خنک شد . این که آنوشا رو جلوی من و مامانش خراب کرد نشونه ی خوبی بود یعنی بینشون چیزی نبوده .
عمه اش رفت . کوهستان نگاهی به من کرد و بالا رفت ...
لباسمو عوض کردم و لبامو رژ کمرنگی زدم و وارد باغ شدم . رفتم سراغ مخفیگاه جدیدم ...
دلم گرفته بود ...
رفتم رو تاپ نشستم و پاهامو گذاشتم زمین آروم آروم خودمو تکون دادم .
با دست چپم زنجیر تابو گرفته بودم و سرمو چسبونده بودم به دستم ... چشمامو بستم و بوی عطر بهار نارنج رو به ریه کشیدم .
مدتی نگذشته بود که دستی روی شونه ام گذاشته شد . تکونی خوردم و ترسیدم ... کوهستان بود اومد کنارم نشست و گفت : خوب خلوت کردی ...
- کوهستان ... من ... من ... متاسفم .... تو به خاطر من نباید...
دستشو گذاشت جلوی دهنم و گفت : هیچی نگو ... دلم نمی خواد بقیه ی سفرمون خراب شه ...
لبخندی زدم ته دلم خوشحال بودم که کوهستان به خاطر من مقابل عمه اش ایستاد ..
دستاشو کشید روی موهامو و شروع به نوازششون کرد . سرمو بالا گرفتم و نگاهش کردم ... نمی دونم تو چشمام چی دید که گفت : سیما این نگاهت خیلی معصومه ...
دستمو از زنجیر تاپ درآوردم و به سمتش چرخیدم . نمی دونم چی شد که منم دستامو فرو بردم تو موهاش ... حس عجیبی بود اولین بار بود که به موهاش دست می زدم ... شروع کردم به نوازششون . فاصله اش رو باهام کم کرد و دستاشو قاب صورتم کرد . سرشو خم کرد و لباشو گذاشت رو لبام ... این بار جدا نشدم . همراهی اش کردم . بغلم کرد و با یه حرکت از تخت بلندم کرد . همون طور که تو بغلش بودم منو برد تو ویلا دستامو دورگردنش انداخته بودم ..
وقتی رفتیم بالا منو برد تو اتاق خواب و رو تخت گذاشت ... آمادگی شو نداشتم اما اون مشتاق تر از این بود که مخالفت کنم .
اون شب پر رمز و راز نیازو تو چشماش خوندم ... زمزمه هاش گرچه عاشقانه نبود ولی ته دلمو فرو ریخت ...
صبح که از خواب پاشدم . اشعه های خورشید رو روی بدن برهنه ام احساس کردم . چشمامو مالیدم کوهستان کنارم نبود ... خوشحال شدم چون روی نگاه کردن تو چشماشو نداشتم ... خوب بالاخره دیر یا زود این اتفاق می افتاد پس چرا من ... ؟
حمام رفتم و دوشی گرفتم . موهامو همون طور خیس به صورت وحشی بالای سرم جمع کردم . بلوز دامنی پوشیدم و رفتم آشپزخونه ... اونجا هم نبود ... دلم واقعا شور می زد ...
ساعت حدود 11 بود و خبری از کوهستان نشد . گوشی اش هم در دسترس نبود ... دلم مثل سیر و سرکه می جوشید تا اینکه اومد ...
وقتی درو باز کرد خیلی عصبی بود . چشماش قرمز بودن ...
جلو رفتم ... کوهستان کجا بودی ؟ اتفاقی افتاده ؟
روشو سمتم کرد ... حرفی نزد ...
آنقدر صداش زدم تا اینکه لب باز کرد و گفت .....
ادامه دارد ...

iconبرچسب ها : رمان عشق دردناک قسمت چهارم , رمان عشق دردناک , رمان ,

  • نوشته: J A V A D
  • ,
  • نظرات (0)

  • کد امنیتی رفرش