رزتمپ

رمان عشق دردناک قسمت اول

تنها دلخوشیم مامان بود و رامین...بقیه ی داداشام که همه مثل بابا شده بودن که تموم زندگیشون خلاصه شده بود تو پول...وای چه کلمه ی نفرت انگیزی ...وقتی اسمشو می شنیدم یاد تموم بدبختیام می افتادم...یاد تموم طلبکارایی که وجود نحسشونو توی تموم لحظات حس می کردم....کاش بابا زمین دورودشو می فروخت و آخرین طلبکارمونو هم دس به سر می کرد...البته اون زمینش خیلی هم قیمتی نداره به هر حال یه کوچولو که می تونست دهنشونو ببنده...
دیگه واسمون فقط همین خونه مونده و این چارتا دیوار و چهارتا داداش بیکارو بی عار...حداقل صد رحمت به خودم که می تونم خرج خودمو در بیارم اونم دربرابر ضعیف شدن چشامو کمر دردو هزارتا کوفتو زهرمار دیگه...واقعا دیگه حالم از کیبورد به هم می خوره روزی پنجاه تا صفحه تایپ کردن کم نیست!
وای...کاش اصلا به دنیا نمی اومدم.....
_سیما تو پول نداری؟
- به جواد نگاه کردم که توی چارچوب در ایستاده بود.
_چه قدر می خوای؟
_چه قدر داری؟
_بیست،بیست و پنج تومنی دارم....
جواد نفس بلندی کشید وگفت:خب بدش...تا آخر هفته پسش می دم!
ازروی زمین بلند شدمو رفتم سمت کوله ی سفیدم و هرچی داشتمو مثل همیشه تقدیم کردم بهش....
وقتی می خواست بره بیرون گفتم:داداش؟!
_چیه؟
هنوز پشتش بهم بود.
_می گم...چیز...بابا هنوز می گه زمین دورودشو نمی....
حرفمو با حرص قطع کرد:تو هم بیکاریا...اون جونش بره زمین دورودشو نمی فروشه...حاضره ما از بدبختی بمیریم اما اون یه تیکه آشغالو داشته باشه....واسه چی؟ واسه این که یادگاره بابا جونشه....و ددی جونش بهش گفته این زمینو هیچ وقت نفروشه...مسخره ست....
درحال غرزدن از اتاق رفت بیرون...بی حوصله دوباره برگشتم سرجام....فردا امتحان فارماکولوژی داشتمو هنوز دو فصلم مونده بود....کاش اصلا ادامه نمی دادم...اصلا فکرشم نمی کردم داروسازی              قبول شم....مخصوصا توی اون موقعیت که تازه طلبکارا پیداشون شده بود....سورپرایز بود...اما خودمو هیچ خوش حال نکرده بود...توی این یه ترم گذشته هم هیچ اتفاقی توی دانشگاه واسم رخ نداده بود...نه عشق در یک نگاهی نه هیچ زهرمار دیگه...فقط روزمرگی....کاش قبول نمی شدم در اون صورت با رامین می رفتم مالزی...اما وقتی رامین فهمید کنکور قبول شدم نگذاشت باهاش برم....کاش رامین الان خونه بود و مثل همیشه می شستیم باهم دیگه شلوغ بازی می کردیم....
یک فصلشو به هر زحمتی تموم کردم تا اومدم فصل جدیدو بخونم صدای مامانو ازتوی آشپزخونه شنیدم:سیما بیا شام بخور...
تازه فهمیدم چه قدر گرسنمه و چه قدر خسته هستم....و چه قدر احمقم که هنوز یه فصل درست و حسابیم مونده...فایده نداشته باید بی خیال این امتحان می شدم...رفتم آشپزخونه مامان ماکارونی درست کرده بود با سوسیس....
باشوق سر سفره نشستمو گفتم:ایول...بدو غذای منو بده...دارم از گشنگی می میرم....
_چه خبرته ...از قحطی که نیومدی....
صدای جاوید بود که داشت میومد تو آشپزخونه...مثل همیشه رفت سر یخچال و قبل غذا یه لیوان بزرگ دوغ سرد خورد...عادتش بود....
جوابشو ندادمو بشقابو کشیدم جلو مامان چه فکرایی کرده بود که بشقابمو پر پر کرده بود...یک سوم غذامو خوردمو اومدم بیرون چون به شدت حوصله ی بابا و سهرابو نداشتم...جاوید و جواد و می شد تحمل کرد...حتی سعید و هم تحمل می کردم اما سهراب و بابا رو نمی تونستم تحمل کنم...اتفاقا بابا و سهراب خیلی هم با هم مچ بودن...کپی برابر اصل هم بودن دیگه....
با اعصاب خوردی در خونه رو باز کردم...می دونستم قراره چه گندی بزنم .و چه گندی هم زده بودم به امتحانم...شاید سیزده،شاید چهارده....
هیچ کس خونه نبود دوش گرفتمو رفتم آشپزخونه...از غذای دیشب توی قابلمه مونده بود. غدا رو گرم کردم توی آشپزخونه در رفت وآمد بودم که زنگ تلفن کشوندم به هال.
_الو....
_بابات خونه س؟
دیگه کارمو یاد گرفته بودم.معلوم نبود این یکی کدوم طلبکار بود:اشتباه گرفتین...احتمالا با صاحب خونه قبلی کار دارین که مدتیه از اینجا رفتن...
_می گم گوشیو بده بابات...
صدای فریادی که اومد موی تنمو سیخ کرد....گوشیو از گوشم فاصله دادم...هول شده بودم...صدام         می لرزید...
_آقا می گم...می گم اشتباه گرفتین....
_حالیت می کنم...
گوشیو تقی گذاشتم سرجاش....صدای فریادش هنوز تو گوشم بود...
سلانه سلانه رفتم آشپزخونه و غذامو خوردم...خیلی زودم قضیه ی تلفن فراموشم شد...چون دیگه واسم این تلفنا عادی شده بود...
با دوستم سوما قرار استخر داشتم....جعبه لوازم آرایشمو با حوله و یه تاپ و لباس زیرو سشوار مسافرتیم گذاشتم توی کوله م.
روسریو  رو سرم مرتب کردم.روی یه برگه هم واسه مامان پیغام گذاشتم.توی حیاط داشتم کفشمو می پوشیدم که صدای زنگ در اومد.
از همونجا داد زدم:کیه؟
جوابی نیومد.سریع بندای کفشمو بستمو کوله رو انداختم پشتمو رفتم درو باز کردم...
_باباتو صدا بزن؟
به مرد نگاه کردم.یه کت اسپرت مشکی با شلوار کتان مشکی و تی شرت مشکی زیرشو کفشای واکس زده ی مشکیو و عینک آفتابی مشکیو موهای کوتاه مشکی...
چیز ترسناکی شده بود....اما چشم گیر....سه تیغه بودو پوستش سبزه ی خیلی روشن بود....
صداش به شدت آشنا میومد...همونی بود که ظهر زنگ زده بود:پدرم شهرستانه...من اینجا دانشجو هستم....شما؟
لبخند ترسناکی نشست روی لبش...._خر خودتی!
قبل از اینکه بتونم اعتراضی کنم به شدت هولم داد عقبو در رو تا آخر باز کرد...بعد از اینکه از شک بیرون اومدم داد زدوم:هوییییییی.........چی کار می کنی آقا...برو بیرون....داد زد:خفه شو...توهم یه کلاه بردار بدبختی مثل اون بابای بی همه چیزت....
با کفش رفت داخل خونه....از ترس نمی دونستم چیکار کنم دویدم طرفشو داد زدم:کجا...برو بیرون وگرنه زنگ می زنم به...به...
_آهان...حتما به پلیس...
و قهقهه ای زد که دلم ریخت...
_بیرون...گفتم که اشتباه اومدین....بابا ی من شهرستانه!
از پشت دنباله ی کتشو گرفتمو کشیدم:می گم بیرون...من تنهام....
با آرنجش محکم زد تو دلم که یه لحظه چشمام سیاهی رفت...محکم دلمو گرفتمو خم شدم...با صدایی که از ته حلقم در میومد گفتم:احمق عوضی برو بیرون...
همین طور داشت می چرخید توی تموم اتاقا...
یه لحطظه گفتم نکنه اگه بفهمه بابامه و دروغ گفتم باهام کاری کنه....سریع رفتم داخل حیاط همون لحظه اونم برافروخته اومد توی حیاط...قاب عکس بابا دستش بود قابو پرت کرد سمتم...اگه جاخالی نمی دادم می خورد توی صورتم دادزد:حرومزاده...منو سیاه می کنی بچه....
اومد سمتم داشتم از ترس می مردم تکیه دادم به درحیاط زبونم بند اومده بود....
_به اون بابات حالی می کنم....باید بفهمه وقتی سیصد میلیون از یه نفر می گیره به فکر عاقبتشم باشه....پدرمن خیلی احمقه که به بابای کلاه بردار تو پول داده....
_خفه شو
تنها کلمه بود که از بین لبهای لرزانم اومد بیرون....
هنوز عینک روی چشماش بود.....چنگ انداخت به یقه ی مانتوم.....نفسم یه لحظه گرفت....اما منو از کنار در کشید کنارو درو باز کرد کمی خیالم راحت شد ولی خیلی طول نکشید که همونطور که دستش به یقه م بود منو کشید تو کوچه...چنگ زدم به دستش کشیده ای که تو گوشم خوابوند باعث شد یه آه پر از درد بکشم...اشکام تندتند می ریخت روی گونه م....
_ولم کن....به من چه آخه...مگه من اینکارو کردم...میگم ولم کن مرتیکه...
همونطور منو کشون کشون می برد سمت ماشین مشکیش که نمی دونم اسمش چی بود واز خودش ترسناک تر بود...داغی خون گوشه ی لبم حس می کردم...در پشتو باز کردو پرتم کرد داخل....روسریم افتاده بود روی شونه م و تموم موهام ریخته بود تو صورتم حتی نا نداشتم روسریو رو سرم بندازم فقط سرمو گذاشتم رو صندلی ماشینو چشامو بستم...کاش منو می کشتو از این زندگی راحتم می کرد....انقدر سریع رانندگی می کرد که فک می کردم هر آن هردومونو می فرسته اون دنیا...منو به آرزوش می رسونه و بابا رو......
گیج بودم و سرم درد میکرد نور چشمامو میزد آب دهنمو قورت دادم و چند بار پلک زدم نگاهم تو چشمای پراز شرارتش افتاد مجددا آب دهنمو قورت دادم این بار از ترس
به طرفم اومد و خم شد و توی چشمام زل زد :به به ...خانم کوچولو ار خواب پاشدن
چشمام داشت ازتعجب از حدقه بیرون میزد من کجام؟  اینجا کجاست ؟
:جات امنه ....امن تر از جای پول بی زبون بابای من
دستامو بسته بودن به صندلی تو یه اتاق بودم به نظر اتاق کار بود :بابا شما چرا کینه شتری به دل میگیرید طوری نشده که ...اقای
:نصیری ام ....کوهستان نصیری ...تو همون نصیری بگو
از شنیدن اسمش ناخوداگاه به خنده افتادم حالا نخند کی بخند اصلا موقعیتم یادم رفت اما چنان فریادی بر سرم زد که فکر کنم دیگه تا عمر دارم نخندم
:واسه چی میخندی؟
با همون لبخند کوچک ته نشین شده سرمو پایین انداختم . گفتم:اخه اسمتون خیلی به خودتون میاد پرجذبه اس ...ببخشید من حالم زیاد خوب نیست...ولی بخدا این کارتون درست نیس من دانشجوام بذارید برم به درس و زندگیم برسم ...بابای من اینجوری پول شما رو پس نمیده...تازه یه نون خور کمتر خوشحالم میشه من بابامو میشناسم به جون تو...یعنی شما
:میشه کم وراجی کنی من اعصاب ندارم حالیته..کوچولو؟
اروم سرتکان دادم ولی سوالام یکی دو تا نبود سرمو یکم بالا آوردم و با خجالت گفتم:با من میخواید چی کار کنید آقای نصیری ؟
یکم نگام کرد و خندید ولی دوباره سخت شد:گفتم وراجی نکن حالیت میشه یا نه ...بچه خوبی باش اصلا به فکر فرار نباش که اگه فرار کنی بگیرمت حسابت با نکیر و منکره ....اوکی میرم برمیگردم
همینکه درو بهم زد و رفت قهقهه خندم اتاقو منفجر کرد:وای کوهستان...بابات باید اسمتو رو میذاست تخته سنگ یا ..قله اورست داشتم میخندیدم که اومد تو :چیزی گفتی؟
با ترس گفتم:نه...نه
:خوبه ولی بدون هر حرکتی کنی من زیر نظرت دارم
دستام درد گرفته بود وحوصلمم شدیدا سر رفتته بود خدا رو شکر مثل این که نیت سو نداشت . داشتم فکر میکردم عجب اسم فانتزی داره اگه یکی ار داداشام زن گرفت اسم بچه شو بذاریم کوهستان هم با کلاسه هم ...
دوباره اومد تو وای قلبم وایساد ار ترس جرات نفس کشیدن نداشتم ظرف غذایی جلوم گذاشت و گفت:بی سرو صدا کوفت کن نمیری ...در ضمن یادت نره چی گفتم بهت...اوکی؟
سرمو به نشانه تایید تکون دادم و نگاهی به غذا انداختم باقالی پلو با گوشت ..اه اه خوشم نمیاد
داشت میرفت که گفتم:ببخشید من چه جوری بدون دست بخورم ؟
پوزخند پر تمسخری زد و گفت:با پاهم میتونی بخوری خوشگله...و دوباره داشت خارح میشد که گفتم : نون پنیر نداریدمن زیاد باقالی پلو دوست ندارم
:ببین اینجا رستوران نیس میخوای کوفت کن نمیخوای نکن...اوکی؟
سرمو به نشونه اره تکون دادم و اون رفت و منو تنها گذاشت....
ادامه دارد ...

 


iconبرچسب ها : قسمت یک عشق دردناک , عشق دردناک , رمان , رمان عشق دردناک قسمت اول , رمان عشق دردناک , عشق دردناک قسمت اول ,

  • نوشته: J A V A D
  • ,
  • نظرات (0)

  • کد امنیتی رفرش