رزتمپ

رمان کلت طلایی قسمت سوم

You’re everything I thought you never were

تو تمام اون چیزی هستی که همیشه فکر می کردم هرگز نبودی

And nothing like I thought you could’ve been

و هیچ کدوم از اون چیزایی که من فکر می کردم نیتونی باشی

But still you live inside of me

ولی هنوز جات تو اعماق قلبمه

So tell me how is that?

بگو چجور میشه که اینطور باشه

You’re the only one I wish I could forget

تو تنها کسی هستی که آرزو میکنم که کاش میتونستم فراموشت کنم The only one I’d love to not forgive

تنها کسی که دوست دارم بتونم نبخشمش

And though you break my heart, you’re the only one

و اگرچه قلبمو شکستی، برام تو زندگی تکی

And though there are times when I hate you

و اگرچه بارها شد که ازت متنفر شدم

Cause I can’t erase The times that you hurt me And put tears on my face

چون نمیتونم دفعاتی رو که منو ناراحت کردی و اشک تو چشمام انداختی رو از ذهنم پاک کنم

And even now while I hate you

و حتی الانشم که از متنفرم

It pains me to say

برام درد آوره که بهت بگم

I know I’ll be there at the end of the day

میدونم که تا آخر عمرم اونجا پیش تو می مونم

I don’t wanna be without you babe

عزیزم نمیخوام بی تو باشم

I don’t want a broken heart

من یه دل، شکسته نمیخوام

Don’t wanna take a breath without you babe

نمیخوام بی تو حتی نفس بکشم

I don’t wanna play that part

نمیخوام برات اون نقشو بازی کنم

I know that I love you

میدونم که عاشقتم

But let me just say

ولی بذار فقط اینو بهت بگم که

I don’t want to love you in no kind of way no no

به هیچ وجه نمیخوام عاشقت باشم

I don’t want a broken heart

من یه دل، شکسته نمیخوام

And I don’t wanna play the broken

-hearted girl…No…No

نه، نمیخوام نقش یه دختر دلشکسته رو بازی کنم

No broken-hearted girl

من یه دختر دلشکسته نیستم

I’m no broken-hearted girl

من یه دختر دلشکسته نیستم

Something that I feel I need to say

چیزی که احساس می کنم باید بهت بگم

But up to now I’ve always been afraid

ولی تاحالا جرعت نمی کردم بهت بگم

That you would never come around

که شاید بگم دیگه این دورو برا پیدات نشه

And still I want to put this out

ولی هنوز میخوام بهت بگم

You say you’ve got the most respect for me

بهم گفتی که بیشترین احترام رو به من گذاشتی

But sometimes I feel you’re not deserving me

ولی گاهی فکر می کنم که تو مستحق من نیستی

And still you’re in my heart

و تو هنوز در قلب منی

But you’re the only one and yes

اما تو تو زندگیم تکی و آره

There are times when I hate you

گاهی میشه که ازت متنفر میشم

But I don’t complain

ولی جر و بحث نمی کنم

Cause I’ve been afraid that you would’ve walk away

چون میترسیدم که ترکم کنی

Oh but now I don’t hate you

آه، اما دیگه الان ازت متنفر نیستم

I’m happy to say

و خوشحالم که بهت بگم

That I will be there at the end of the day

که تا آخر عمرم اونجا پیش تو می مونم

I don’t wanna be without you babe

عزیزم نمیخوام بی تو باشم

I don’t want a broken heart

من یه دل، شکسته نمیخوام

Don’t wanna take a breath with out you babe

نمیخوام بی تو حتی نفس بکشم

I don’t wanna play that part

نمیخوام برات اون نقشو بازی کنم

I know that I love you

میدونم که عاشقتم

But let me just say

ولی بذار فقط اینو بهت بگم که

I don’t want to love you in no kind of way no no

به هیچ وجه نمیخوام عاشقت باشم

I don’t want a broken heart

من یه دل، شکسته نمیخوام

And I don’t wanna play the broken-hearted girl…No…No

نه، نمیخوام نقش یه دختر دلشکسته رو بازی کنم

No broken-hearted girl

من یه دختر دلشکسته نیستم

Now I’m at a place I thought I’d never be…Oooo

حالا در مقامی هستم که فکر نمی کردم هیچ وقت بهش برسم

I’m living in a world that’s all about you and me…yeah

تو دنیای زندگی می کنم که همش راجع به من و تو هستش

Ain’t gotta be afraid my broken heart is free

دیگه نمی ترسم و دل شکسته من دیگه ازاده

To spread my wings and fly away Away With you

ازاده که بالهاش رو باز کنه و با تو پر بزنه و بره

yeah yeah yeah, ohh ohh ohh I don’t wanna be without you babe

عزیزم نمیخوام بی تو باشم

I don’t want a broken heart

من یه دل، شکسته نمیخوام

Don’t wanna take a breath with out you babe

نمیخوام بی تو حتی نفس بکشم

I don’t wanna play that part

نمیخوام برات اون نقشو بازی کنم

I know that I love you

میدونم که عاشقتم

But let me just say

ولی بذار فقط اینو بهت بگم که

I don’t want to love you in no kind of way no no

به هیچ وجه نمیخوام عاشقت باشم

I don’t want a broken heart

من یه دل، شکسته نمیخوام

And I don’t wanna play the broken-hearted girl…No…No

نه، نمیخوام نقش یه دختر دلشکسته رو بازی کنم

No broken-hearted girl

من یه دختر دلشکسته نیستم

Broken-hearted girl No…no…

من یه دختر دلشکسته نیستم

No broken-hearted girl

من یه دختر دلشکسته نیستم

No broken-hearted girl

من یه دختر دلشکسته نیستم

صدای آرتین دراومد- اصلا یه کلمه ش رو فهمیدی؟ بدجور نگاهش کردم- من به زبان انگلیسی مسلطم. پوزخند زد- آفرین... - که چی الان؟ چه نفعی می بری از اذیت کردن من؟می خوای به هر نحوی ضایع م کنی... - اذیت...یگانه مثل اینکه یادت رفته تو بودی که منو اذیت کردی...تو بودی که خانواده مو ازم گرفتی. کنترلم رو از دست دادم-من غلط کردم....من .... خوردم....راضی شدی؟ نگاه بی تفاوت آرتین یه لحظه اتیشی شد ولی خودشو کنترل کرد- نه... نفس عمیقی کشید- می دونی کی راضی می شم؟ چیزی نگفتم.ادامه داد. - وقتی سرت بالای دار بره...برادرم و زنم و مادرم برنمی گردن ولی حداقلش قاتلشون تو جهنم عذاب می کشه و همین برام کافیه... جوابشو ندادم.گذاشتم آهنگ بعدی خونده بشه به یادت داغ بر دل می نشانم ز دیده خون به دامن می فشانم  افشین رو دیدم.با اون نگاه معصومش...اشک تو چشمام جمع شد...باید خون می باریدم.باید گریه می کردم.باید ازش طلب بخشش می کردم.اما...دیگه دستم بهش نمی رسید.اون بالا بالاها واسه خودش خوش بود. چو نی ، گر نالم از سوز جدایی نیستان را به آتش می کشانم دلم می خواست همه جا رو به هم بریزم.هرکی که دستم میومد رو از بین می بردم.باید باعث و بانی ش رو نیست و نابود می کردم.عشقم مرده بود. به یادت ای چراغ روشن من زداغ دل بسوزد دامن من  یاد خوبی هاش...یاد مهربونی هاش...وقتی آخرین کلمه ش...صداش تو گوشم پیچید- عشق من...شالم رو که دور گردنم پیچیده بود باز کردم.هوا کم آورده بودم. ز بس در دل، گل یادت شکوفاست گرفته بوی گل ، پیراهن من لب هاش رو لبام بود.نمی خواستم هیچ وقت ازش جدا بشم...همه زندگی من...همه وجودم یاد افشین بود. همه شب خواب بینم ، خواب دیدار دلی دارم ، دلی بی تاب دیدار کابوس هام به یادم اومد.افشین ازم رو برنمی گردوند.فقط می گفت پاک باش.یگانه من...پاک باش....دلم می خواد دوباره ببینمش.کاش این خدا یه بارم که شده جوابم رو بده.  تو خورشیدی و من شبنم چه سازم نه تاب دوری و نه تاب دیدار  سری داریم و سودای غم تو پری داریم و پروای غم تو  غمت از هرچه شادی دلگشاتر دلی داریم و دریای غم تو نفسم دیگه بالا نمیومد.صدای مبهمی رو می شنیدم. - یگانه...یگانه چت شد؟ کسی سرم داد زد- یگانه نفس بکش....کبود شدی دختر. کسی منو روی زمین خوابوند.صداها قطع شد.افشین رو دیدم.افشینم اومده بود. لبخند قشنگی روی لبش بود- یگانه من. دستاش رو باز کرد.توی آغوشش فرو رفتم.هق هق می کردم. - کاش پاک بودم افشین...من... افشین سرم رو از سینه ش جدا کرد- عشق من...باید برگردی. زار زدم- نه...نه من باید باشم...همینجا... - نه یگانه هنوز وقتش نرسیده. صدای فریاد یاشار گوشم رو پرکرد- برگشت. چشمام کم کم باز شدند.یاشار رو دیدم که بالای سرم بود و چشماش سرخ شده بود.نیم خیز شدم. - این چه زیرم... دست بردم و یه سنگ بزرگ درآوردم. - لااقل آدمو می خواین احیا کنین ببرینش یه جای صاف. لبخند رو رو لبای سه تاشون دیدم.خودم فهمیده بودم که برای چند ثانیه رفته بودم اون دنیا.از جام بلند شدم. - بریم دیر شد... سرم گیج رفت و افتادم تو بغل آرتین.یاشار بغلم کرد و منو برد صندلی عقب ماشینش خوابوند.یاسین سوار ماشین آرتین شد.ده دقیقه از راه افتادنمون نگذشته بود که یاشار پرسید. - اذیتت کرد؟ - کی؟ - آرتین. - نه بابا...اون از این کارا بلد نیست... - پس چرا...؟ - فکر کن یه حمله عصبی. - باور کنم...؟ - آره باور کن...یاد افشین افتادم. - خیلی دوستش داشتی؟ - خیلی دوستش داشتم...جلوم جون داد... موضوع رو عوض کردم- می گم...این سالها همه ش طالقون بودی؟ - نه...فقط دو سه سال گذشته رو.بیشتر تو تهران بودم. - چیزی هم علیه اینا جمع کردی؟ - خیلی چیزا. - می شه یه خواهش کنم؟ - چی؟ - ببین...یاشار آب از سر من گذشته...می شه...مرجانه رو من بکشم؟ - مگه قراره کشته بشه؟ - آره...مرجانه رو باید بکشم...یه تسویه حساب شخصیه.از سعید مظفر هم...دختر آرتین پیش اونه...اونو به آرتین تحویل بدیم و بعد دیگه هر کاری دلتون خواست بکنین. کی سکوت شد و بعد از چند دقیقه یاشار سکوت رو شکست. - چرا یگانه؟ - چی چرا؟ - چرا ادامه دادی؟ - وقتی از انسانیت فاصله بگیری هرکاری می کنی... - پس چرا الان...؟ - فکر کن یه بیداری...به قول کتاب معارف ورود به وادی انسانیت... - یگانه شاید بهت تخفیف بدن اگه باهامون همکاری کنی... خودشم می دونست که همچین چیزی امکان نداره.لبخندی زدم و به راه خیره شدم. ***** یاسین کلید رو انداهت توی قفل و در با صدا باز شد. - بیاین...بابا طبقه بالاست... یاشار- خونه تنها بود؟ - نه...صنم هست. یگانه نگاهی به آرتین کرد که به ماشینش تکیه داده بود- نمیای؟ - نه...برو. یاشار و یاسین و یگانه یه طبقه بالا رفتند. یاسین صدا زد- صنم خانم. زنی در حالی که روسری سرش نبود از یه اتاق اومد بیرون. - سلام یاسین... صنم نگاهش به یگانه و یاشار افتاد و به وضوح رنگش پرید.به تته پته افتاد. روح خبیث یگانه از خواب بیدار شد- سلام صنم خانوم....خوبی؟ یگانه دیگه از صنم قد بلندتر شده بود و با فراست فهمید که صنم ازش می ترسه... - تو...تو..شماها... - همه مون زنده ایم.برعکس اونچه که آرزوش رو داشتی... صدای بم یاشار یهش هشدار داد- یگانه...بعدا با صنم صحبت خواهیم کرد...بریم بابا رو ببینیم. صنم جرئت پیدا کرد- اون که شماها رو نمی شناسه. اخم های یاشار رفت توی هم- اتفاقا همین علت اینجا بودن ماست...با اجازه. یاشار در اتاق رو باز کرد و رفت داخل.مرد پیری روی تختش نشسته بود و قامتی که یه روز سر به فلک می زد خمیده شده بود. یگانه چشم هاش رو بست و آروم گفت- سلام بابا... مرد به سمتشون برگشت و در تاریک و روشن اتاق معلوم بود که شگفت زده شده... یاشار زیرلب از یاسین پرسید- مطمئنی حافظه ش رو از دست داده؟ - آره بابا ... منو که یادش نمیومد...نمی دونم...شاید ادا درمیاورده .... صداش تو صدای پیر سردار رنجبران گم شد... - اومدین؟ بالاخره اومدین؟ گفتم می میرم و دیگه نمی بینمتون... یاشار به خودش اومد و در آغوش پدرش فرورفت.یگانه نگاهی به اونها کرد و از اتاق دوید بیرون.از در خونه که خارج شد آرتین پرسید- چی شد؟ یگانه- هان...هیچی. آرتین- نخواستی پدرتو ببینی نه؟ یگانه- دیدمش... آرتین- پس چی؟ یگانه- چی...نمی خوام دیگه احساسات تو وجودم جریان پیدا کنه...ول می کنی یا نه؟ آرتین خاموش شد.حوصله جواب دادن نداشت.اما یگانه روی دور افتاده بود. - من هرکی رو که دوست داشتم از بین رفته...نمی خوام نفر بعد پدرم باشه... یگانه در ماشین رو باز کرد و سوار شد و محکم کوبید.صدای آرتین دراومد - ماشینه ها...پول بالاش رفته. گوشی یگانه زنگ خورد. - بله؟ - کجا رفتی؟ - تو ماشین آرتینم. - بیا بالا. - نمیام. - چت شده؟ یگانه فریاد کشید- هیچی...هیچ مرگیم نیست...نمی خوام ببینمش.زوره مگه؟ گوشی رو پرت کرد و به شیشه خورد.آرتین در ماشین رو باز کرد و سریع نشست. - تو حالت خوش نیست؟ - به تو چه؟ - درست صحبت کن... - مثلا اگه درست حرف نزنم چه غلطی می کنی؟ آرتین از کوره در رفت.دست بندش رو از داشبورد درآورد و دستای یگانه رو گرفت. یگانه داد زد- چه کار می کنی عوضی؟ آرتین روی یگانه خم شد و دست هاش رو به در دست بند زد.بعد دهنش رو کنار گوش یگانه برد. - وحشی بازی دربیاری این میشه...من پول حروم درنیاوردم که اگه به ماشینم آسیب بزنی ککم نگزه. واسه این زحمت کشیدم.جیغ و داد هم بکنی دهنتم می بندم...بچه پررو. یگانه در دل هرچه فحش بلد بود نثار آرتین کرد. - وا کن این دست بند وامونده رو... - تا وقتی داری اینجوری جفتک می اندازی معذورم. در خونه باز شد و یاشار اومد بیرون.به طرف ماشین رفت و در سمت یگانه رو باز کرد.یگانه که به در دست بند شده بود پرت شد بیرون و بعد شروع کرد به فحش دادن به آرتین.یاشار بهت زده نگاهش می کرد.از آرتین پرسید. - چرا بهش دست بند زدی؟ - یه مقدار اذیت می کرد... - می تونی بازش کنی...؟ آرتین کلید دست بند رو به یاشار داد و اون هم دست بند رو باز کرد.یگانه از جاش بلند شد و خواست بره طرف آرتین که از ماشین پیاده شده بود ولی یاشار دست هاش رو دور خواهرش حلقه کرد و جلوش رو گرفت. - کجا داری می ری؟ - می رم حسابش رو برسم. - چرا؟ - چرا...؟ خودت چی فکر می کنی؟ به آرتین نگاه کرد- دلم می خواد خفه ت کنم...می فهمی؟ آرتین بی خیال بهش نگاه کرد- زورش رو نداری. یگانه دوباره آتش گرفت- ولم کن یاشار بذار نشونش بدم... یگانه متوجه شد که یاشار در هیچ شرایطی ولش نمی کنه، چشماش به پنجره افتاد که صنم داشت اونا رو نگاه می کرد.فکری شیطانی توی سرش اومد و آروم گفت. - یاشار می شه ولم کنی؟ - چی کار می خوای بکنی؟ - نترس کاری به همکارت ندارم. یاشار آروم دستاشو از دور یگانه برداشت.یگانه به سمت خونه راه افتاد.به خوبی می دونست اون پنجره مال آشپزخونه ست.وارد آشپزخونه شد.صنم خودش رو مشغول کرده بود. - چه خبرا؟ - هیچی. - می دونی برای چی اومدم اینجا؟ صنم شونه ش رو بالا انداخت. - می دونی چرا اومدم تو خونه ای که همش خاطرات عذاب آور رو تو ذهنم میاره؟ صنم باز جوابی نداد. - واسه این که علت اون عذاب ها رو ببینم و انتقام بگیرم. رنگ صنم به وضوح پرید. یگانه پوزخند زد- چیه؟ ترسیدی؟ خودتم می دونی که چقدر اذیتم کردی؟ یگانه فریاد کشید- خودت می دونی؟ در کسری ثانیه یگانه یقه صنم رو گرفت و هل داد.صنم به کابینت پشتش خورد و ناله ش بلند شد.یگانه سیلی به نامادری اش زد و وقتی خواست دومی رو بزنه دستی دستش رو گرفت و پشتش نگه داشت صدایی رو شنید - تو مثل اینکه آدم نمی شی نه؟ - آرتین خفه ت می کنم. - برو بابا. - ول کن دستمو. آرتین همونجور که دست یگانه رو گرفته بود از خونه بیرون بردش و هلش داد سمت ماشین. یگانه منفجر شد.کلت رو از پشت شلوارش کشید بیرون و به سمت آرتین گرفت.یاشار سر جاش خشک شد. یاشار- یگانه قلافش کن... یگانه- یه دقیقه وایسا یاشار ... من تکلیفم رو با این مشخص کنم. آرتین که بی خیال وایستاده بود گفت- می خوای چکار کنی؟ شلیک کنی؟ - می خوام بهت بفهمونم که دیگه تو کارای من دخالت نکنی...می فهمی یا یه جور دیگه بهت بفهمونم؟ یاشار- یگانه بذارش کنار... آرتین- فکر نکنم هنوز یادت رفته باشه که برادرم با همین اسلحه کشته شد. یگانه یادش نرفته بود.همین فکر هر لحظه داشت از پا می انداختش. آرتین – فکر نکنم یادت رفته باشه که با همین اسلحه به افشین شلیک کردی. همه چیز جلوی چشم یگانه داشت سیاه می شد. آرتین- پس فکر نکن برام آسونه که تو رو ببینم و جلوی خودمو بگیرم که گردنت رو نشکنم. صدای فریاد یاشار توی گوشش پیچید- بس کن آرتین.  یگانه روی زمین افتاد. **** یاشار تقریبا دنبال دکتر دوید- چی شده آقای دکتر؟ چرا نمی گین؟ - ببینید آقای رنجبران.خواهر شما... - خواهر من چی؟ - خواهرتون یه تومور مغزی داره...کاملا پیشرفته است...از دست من کاری برنمیاد. یاشار بهت زده دکتر رو نگاه می کرد- پس...پس...چقدر...؟ - شاید سه ماه.مشخصا اگه از همون اوایل شروع بیماری خودش رو به یه دکتر نشون می داد شاید الان انقدر بیماری پیشرفت نمی کرد. یاشار به طرف اتاقی که یگانه در اون بستری بود دوید.یگانه روی تخت دراز کشیده بود و داشت تلویزیون نگاه می کرد.یاسین هم روی صندلی نشسته بود و داشت کتاب می خوند. یاشار – چرا یگانه؟ - چی چرا؟ - چند وقته سردرد داری؟ - چند ساله...چطور؟ - تو چند ساله سردرد داری و یه دکتر نرفتی؟ - خب حالا مگه چی شده؟ دارم می میرم؟ یاشار سعی کرد سر یگانه داد نزنه- آخه...نمی گی شاید یه مرضی داری که اینجوری می شی؟ - داشته باشم ... آخرش مرگه دیگه....بدترین اتفاقی که می افته مردنه دیگه.حالا چی شده؟ یاشار که دید یگانه خیلی راحت با قضیه برخورد کرد آروم گفت- تومور. یگانه در دل به رقص دراومد.شاید اگر در شرایط دیگه ای بود ناراحت می شد. - خب...که چی؟ یاسین از جاش پرید- تومور داری...که چی؟ یاسین نگاهش رو از یگانه گرفت و به یاشار نگاه کرد- قابل درمان هست؟ یگانه صداش رو بالا برد- اوی...داری در مورد کی حرف می زنی؟من...؟ بابا خیلی خوشحالی پسر...مگه من باید درمان بشم؟ یاسین چیزی نگفت.یگانه رو به یاشار ادامه داد- می شه برگه مرخصی رو بگیری؟ یاشار که می دونست بیماری یگانه درمان نداره از اتاق بیرون رفت.آرتین پشت در اتاق همکارش رو نگاه می کرد. - چی شده؟ قضیه تومور چیه؟ یاشار دستش رو روی سرش گذاشت- یگانه داره می میره. آرتین برای لحظه ای خشکش زد.اما یاد جنایت هایی که یگانه در حقش کرده بود باعث شد به خودش بگه به من چه. اما دنبال یاشار راه افتاد و با هم دنبال مرخص کردن یگانه رفتند.یگانه در حالیکه لباس هاش رو عوض می کرد شادمانه برای خودش آهنگ می خوند. یاسین ناآرام به خواهرش نگاه می کرد- چرا انقدر خوشحالی؟ - خودت چی فکر می کنی؟ - چرا انقدر عاشق مرگی؟ - آدمی مثل من لیاقت زنده موندن نداره. - چچرا انقدر خودتو دست پایین می گیری؟ - تو مثل اینکه از کثافت کاری های من خبر نداری. - مگه دست خودت بوده؟ - شروعش دست من نبود...بقیه ش که با خودم بود. - شاید ببخشنت یگانه... - خودتم می دونی که همچین چیزی امکان نداره...بذار به بقیه این زندگی نکبت بار برسم. - از کجا می دونی که داری می میری. - چون اگه یه درصد احتمال زنده موندنم بود با یه کلمه حرف من یاشار نمی رفت دنبال برگه مرخصی. یگانه روسریش رو روی سرش انداخت- تازه شم...اگه قرار نبود بمیرم خودم کار خودمو تموم می کردم... البته خودمونیم این مرگ چندان مرگ با افتخاری نیست که با یه بیماری بمیری...مرگ با کلت طلایی رو ترجیح می دم. یاسین زیر لب گفت – واقعا که. **** سرم گیج رفت.بازوی یاشار رو گرفتم تا نیوفتم. یاشار- آخ... بهش نگاه کردم- چی شد؟ یاشار- هیچی. - می گم چی شد؟ آرتین- وقتی افتادی زمین یه گلوله از اسلحه ت شلیک شد و خورد به بازوی یاشار. با پشیمونی به یاشار نگاه کردم- ببخشید... - خواهری عیبی نداره.بریم سوار ماشین بشیم.یاسین منتظره تو ماشین. خودمو پرت کردم تو ماشین- حالا باید چکار کنیم؟ یاشار بهم نگاه کرد- جای مرجانه رو پیدا کردیم.  **** داد کشیدم- ساکت شو... خندید- مثل اینکه دلت می خوام بازم برات داستان بگم؟ کلت رو گرفتم سمتش- این دفعه دیگه از دستم درنمیری. - یگانه...تو نمی تونی منو بکشی...قدرتت رو از دست دادی. - می خوای امتحان کنی؟ اولین گلوله رو توی پاش کاشتم.یاشار وارد اتاق شد.صورتش کمی خون آلود شده بود. - نکن یگانه. - یاشار این لعنتی باید بمیره...باید بمیره. - یگانه کلت رو بده به من. کلت رو گرفتم طرفش- یاشار جلو نیا. مرجانه رو دیدم که از جاش تکون خورد.می خواست یه غلطی بکنه.سرش رو نشونه گرفتم و چند ثانیه بعد روی زمین افتاد. یاشار به مرجانه نگاه کرد- برای چی این کار رو کردی؟ - برای چی؟ خودت فکر کن برای چی؟ من ازت قول گرفتم یاشار...من باید این ماده سگ رو می کشتم. یاشار با تاسف بهم نگاه کرد- بیا بریم....بدو. یاشار دستم رو کشید.همونطور که داشتیم می رفتیم ازش پرسیدم – چرا صورتت خونیه؟ - با چند تا از این نگهبانا درگیر شدم.تو هم که تا دیدی راه بازه سریع رفتی سراغ مرجانه. - تسویه حساب بود...باید می مرد. یاشار به ماشین یاسین اشاره کرد- سریع تر... ارتین روی صندلی جلو نشسته بود- چی شد؟ یاشار سرشو تکون داد- یگانه مرجانه رو کشت.نتونستم جلوش رو بگیرم. چشمای آرتین از خشم پر شد اما چیزی بهم نگفت.شونه ای بالا انداختم و شروع کردم به ور رفتن به کلت طلایی. آرتین - یگانه یه لحظه به من گوش می کنی؟ - بله؟ - ببین...من جای سعید رو پیدا کردم. - خب؟ - به مافوقم اطلاع دادم... بی اختیار بلند گفتم- چه کار کردی؟ - صبر کن ادامه ش رو بگم.به مافوقم گفتم کجاست...اما یه خواهش دارم ازت... - بگو؟ - ما پس فردا عملیاتمون شروع می شه...برای حمله به خونه سعید.اما من می ترسم اون مهتاب رو بکشه یا ازش برای اینکه جلوی ما رو بگیره استفاده کنه...می خوام خواهش کنم فردا مهتاب رو از اونجا خارج کنی... کمی فکر کردم.تنها کاری که از دستم برمیومد همین بود. - باشه. یاشار- چی چی باشه؟ مگه به همین راحتیه؟ می دونی چقدر خطرناکه؟ - یاشار من خیلی ساله که خود خطرم.با من از خطر حرف نزن. از آرتین پرسیدم- آدرس خونه رو بهم می دی؟ وقتی آدرس رو گفت با حیرت گفتم- مطمئنی؟ - چطور؟ - من...سه چهار دفعه رفتم اونجا... - جدی؟ - آره...همه سوراخ سنبه هاش رو بلدم.آخه یه دفعه یه پارتی بود اونجا...یهو پلیس ریخت تو خونه بعد از همون جاهای مخفی من و سعید در رفتیم. یاسین با ناراحتی گفت- دیگه چی؟ از غیرتش خنده م گرفت ولی چیزی نگفتم. آرتین- فردا چه ساعتی می ری؟ - نصفه شب. یاشار- منم میام. - نه تنها می رم. یاشار- نمی شه...نمی ذارم. - اون راه های مخفی فقط جای عبور یه زنه نه یه مرد درشت هیکل مثل تو. یاشار-خوب از یه جای دیگه می ریم. - نداره خوب چرا زور می گی؟ یاشار- نمی تونم بذارم یگانه. - به اون بچه فکر کن.من سعید رو می شناسم آدم قصی القلبیه.بعید نیست قصد کشتن مهتاب رو داشته باشه...حتی بعید نیست تا الان... دیگه چیزی نگفتم.دلم نمی خواست حتی بهش فک بکنم. - فقط یه چیزی. یاسین- چی؟ - برای کلتم گلوله بخرین...احتیاج دارم. ***** قیچی رو دستش گرفت. یاشار- نکن یگانه حیفه. یگانه - چی حیفه؟ نمی تونم بکنمشون زیر کلاه. یاشار – من که هرچی بگم کار خودتو می کنی... زیر پاهاش پر مو شد.موهاش رو تا گردنش زد.کلاه رو گذاشتم سرش.سویشرت مشکی ش رو تنش کرد و گفت. - من حاضرم... یاشار خواهرش رو توی بغلش گرفت- یگانه...مواظب باش...سالم برگرد. یگانه لبخندی زد- مواظبم. نگفت مواظب چی.نگفت سالم برمی گردم.فقط گفت مواظبم.از اتاق اومد بیرون.نگاهی به آرتین کرد که روی مبلی نشسته بود.به یاسین نگاه کرد و گفت. - من می رم طبقه بالا با بابا خداحافظی کنم. منتظر جواب نشد و از پله ها دوید بالا.در زد.صدای شکسته مردی گفت – بیا تو. در رو باز کرد و گفت- سلام بابا. پیرمرد خندید- سلام دخترم...سلام عزیزم. پیرمرد دستهاش رو باز کرد.یگانه در اغوش پدرش فرو رفت.آرامشی عمیق رو توی وجودش حس کرد. - بابا... - جان بابا...جان دلم. یگانه زد زیر گریه- بابا...بابا ...منو ببخش. - کاری نکردی که ببخشمت دخترم...کاری نکردی عمر بابا. پدر دست های دخترش رو نوازش کرد.سریع دست یگانه رو بالا برد و دستش رو بوسید. یگانه نفس کم آورد- بابا این چه کاریه آخه... نتونست طاقت بیاره و روی پاهای پدرش افتاد. - بابا... من پشیمونم ...از هر کاری که کردم...پشیمونم.خدا منو نمی بخشه...خدا منو خیلی وقته که ندیده. پیرمرد دخترش رو بلند کرد- خدا از رگ گردن بهت نزدیک تره یگانه...خدا همیشه حواسش به همه هست. - پس چرا منو یادش رفت؟ پس چرا من محو شدم؟ پس چرا... بغضش اجازه حرف زدن بهش نمی داد. - خدا جلوت یه راه گذاشت...تو راه رو انتخاب کردی؟ - شما...شما می دونستید؟ - من وقتی فهمیدم که دیگه دستم بهت نرسید...یگانه م گم شد.دخترم گم شد.گفتم بذار حافظه م هم گم بشه.مادرت تو رو به من سپرده بود...روم نمی شد حتی باهاش تو خیالم هم حرف بزنم. - من... یگانه نفس عمیقی کشید.نباید وا می داد.باید می شد همون یگانه استوار. - من حالم خوبه...باید برم... پیرمرد مخالفت نکرد.فقط یه کلمه گفت- خدا به همراهت. یگانه در رو باز کرد.نگاهی به پدرش کرد- حلالم می کنین؟ پیرمرد چیزی نگفت.قطره اشکی که از چشماش افتاد گویای همه چیز بود.صدای بسته شدن در همه رو از جا پروند.انگار کسی انتظار نداشت یگانه از اون اتاق بیرون بیاد.حتی خود یگانه... یگانه زیپ سویشرت رو تا ته بالا کشید.نگاهی به چشمان اشک آلود یاسین انداخت.با خنده به طرفش رفت. - بابا سفر قندهار که نمی خوام برم.سفر آخرت هم... یگانه خودش ساکت شد.دوباره خندید- مگه مرد گریه می کنه...نگاهش کن...ببینم اصلا یه سوال؟ شوما چرا مزدوج نشدی؟ سی سالت باید باشه دیگه نه؟ زنت که دادیم درستت می کنه. یگانه نگاهی به کلتش انداخت و پشت شلوارش مخفی کرد.نگاهی به همه کسانی که برای بدرقه اش  اومده بودن انداخت.لبخندی گوش تا گوش زد و دستاش رو از هم باز کرد. - سی یو ( See You ) عزیزان من... در که پشت سرش بسته شد نفس عمیقی کشید- چه سخته نقش بازی کردن. صدایی از پشت سرش شنید- آره موافقم باهات. نگاه کرد و آرتین رو دید- می رسونمت. - خودم می رم. - می گم می رسونمت. یگانه سوار ماشین شد.حوصله بحث نداشت.توی راه آرتین پخش رو روشن کرد و یه جمله گفت. - افشین عاشق این آهنگ بود. خدا ما رو برای هم نمی ‏خواست فقط می ‏خواست هم رو فهمیده باشیم بدونیم نیمه ی ما ، مال ما نیست فقط خواست نیمه ‏مون رو دیده باشیم تموم لحظه‏ های این تب تلخ خدا از حسرت ما با خبر بود خودش ما رو برای هم نمی ‏خواست خودت دیدی دعامون بی ‏اثر بود چه سخته مال هم باشیم و بی هم می ‏بینم می ری و می ‏بینی می رم تو وقتی هستی اما دوری از من نه می شه زنده باشم ، نه بمیرم نمی گم دلخور از تقدیرم اما تو می دونی چقدر دلگیره این عشق فقط چون دیر باید می ‏رسیدیم داره رو دست ما می ‏میره این عشق تموم لحظه‏ های این تب تلخ خدا از حسرت ما با خبر بود خودش ما رو برای هم نمی ‏خواست خودت دیدی دعامون بی ‏اثر بود خدا ما رو برای هم نمی ‏خواست فقط می ‏خواست هم رو فهمیده باشیم بدونیم نیمه ی ما ، مال ما نیست فقط خواست نیمه ‏مون رو دیده باشیم یگانه چیزی نگفت...خودش هم این آهنگ رو دوست داشت.وقتی از ماشین پیاده شد قبل از بستن در ماشین گفت. - حلالم کن... جوابش صدای کشیده شدن تایر ها روی زمین بود.لب هاش رو جمع کرد و به راه رو به روش متمرکز شد. شروع به دویدن کرد و نزدیک در خونه سعید ایستاد.دقیقا می دونست دوربین های امنیتی کجان.و می دونست که سعید تعداد زیادی محافظ و نگهبان توی خونه ش نداره.از دیوار بالا رفت و اون طرف دیوار به آرومی پایین اومد.کلت رو دستش گرفت.کمی که راه رفت کسی یه دففه گفت. - هی... یگانه سریع برگشت و به طرف اجازه حرکت اضافه نداد.مرد روی زمین افتاد.یگانه مرد رو به گوشه ای کشوند و به راهش ادامه داد.دقیقا می دونست که مهتاب رو کجا نگه می دارن.وقتی چیزی واسه سعید مهم بود فقط اون رو توی اتاق خودش نگه می داشت.وارد امارت شد و تیر بعدی رو توی سر یکی از مافظ ها خالی کرد.زنگ هشدار به صدا دراومد. یگانه پوزخندی زد و گفت- به درک. تیر بعد توی سر خدمتکار سفیدپوش جا گرفت.اتاق سعید طبقه بالا بود.از پله ها دوید بالا.انقدر شلیک کرد تا مجبور شد خشاب عوض کنه.لگد محکمی به در زد.مهتاب روی تخت سعید گریه می کرد.یگانه به سمت مهتاب دوید.کسی لگدی بهش زد.یگانه به دیوار خورد و افتاد زمین.از جاش بلند شد و سعید رو دید.سعید کلت طلایی رو به طرفش گرفته بود. - فکر نمی کردم انقدر احمق باشی که بیای اینجا. یگانه خندید- تا تعریفت از حماقت چی باشه. سعید ماشه کلت رو فشار داد.دست یگانه به سمت شکمش رفت اما روی زمین نیفتاد...با اقتدار به  سمت سعید رفت.سعید خواست دوباره ماشه رو فشار بده که یگانه دستش رو گرفت و پیچوند.با دست دیگه ش ضربه ای به نقطه ای خاص در گردن سعید زد.سعید هشیاری اش رو از تقریبا دست داد.یگانه دست سعید رو که هنوز کلت رو گرفته بود به سمت سرش چرخوند و ماشه رو فشار داد.کلت رو از دست سعید بیرون کشید و مهتاب رو توی بغلش گرفت.در باز شد و کسی داخل شد.یگانه گلوله بعدی کلت رو توی گردن مرد نشوند و از پله هایی که از بالکن به سطح زمین می رسید فرار کرد.به سختی توانست با خونریزی که داشت و با وجود مهتاب از دیوار بالا بره.کمی دوید.چند نفر دنبالش بودن.ماشینی جلوی پاش ترمز زد.آرتین بود.یگانه خودش رو توی ماشین پرت کرد و از مهلکه فرار کردند.مهتاب هنوز گریه می کرد.آرتین خوشحال بود و مرتب دخترش رو ناز می کرد.یگانه داشت هشیاری اش رو از دست می داد اما آرتین متوجه نبود.جلوی در خونه نگه داشتن و یگانه، مهتاب رو به آرتین داد.آرتین بوقی زد و خواست در رو باز کنه که متوجه شد لباس مهتاب خونیه.ولی به نظرش رسید که خون از مهتاب نیست.با ترس به یگانه نگاه کرد.یگانه چشماش رو بسته بود و سرش رو به در ماشین تکیه داده بود.آرتین با وحشت بلند یاشار و یاسین رو صدا زد.یاشار بیرون اومد و پشت سرش یاسین... آرتین- فکر کنم تیر خورده. یاشار دوید.در ماشین رو باز کرد و یگانه توی بغل برادرش افتاد.چشماش باز شد.بریده بریده حرف می زد. - مهتاب...مهتاب سالمه... اشک توی چشمای یاشار حلقه زد- آره...خوبه. یگانه می لرزید- س..سرده...خیلی... یاشار کتش رو روی تن خواهر انداخت.یاسین کنار یگانه روی زمین نشست.چیزی برای گفتن نداشت. یگانه- به بابا بگو...بگو...خدا منو ...دوست داشت...من...می خواستم...خودکشی کنم...ولی ... گناه نکردم...سعید منو زد...سعید شلیک کرد...خدا رو ...شکر.خدا...من...منو یادش ... نرفت. یاشار – یگانه...بس کن...بس کن انقدر حرف نزن. یگانه خندید- هیچ .. وقت انقدر...حرف نزده بودم. چشمای سبزش رو به چشم های مشکی برادرش دوخت- حلالم می کنی... بغض یاشار ترکید.یاسین از جاش بلند شد و با لگد با ماشین کوبید.فریادش بلند شد. - خــــــــــــدا. یگانه – یاشار... - چیه خواهرم یگو... - افشین اومده...می خواد با هم بریم.آرتین رو صدا کن... یاشار همون کار رو کرد.آرتین به سمتشون دوید.مهتاب رو به صنم داده بود. یگانه – ارتین منو ببخش...خواهش می کنم. آرتین آروم گفت- من کیم که نبخشم...من... - افشین...افشین میگه...آرتین دلش بزرگتر از ایناست...می گه صورتش پشت یه نقاب خشن گم شده...  آرتین رفت.کسی ندید کجا اما رفت تا با خودش خلوت کنه.نمی تونست بمونه.چشمای یگانه آروم آروم بسته شد.چشماش رو به روی تمام بدی ها بست و رفت.فراقش موند برای تمام کسایی که دوستش داشتند و نداشتند.یگانه درحالی رفت که کاراش رو تموم کرده بود.همه چیز با رفتنش تموم شد. تو تب و تاب رفتنم شوق سفر داره تنم تو این تبار موندنی اون که نمی مونه منم من راهی رهایم ام کی میدونه کجا ئی ام با خود و بی خبر زخود عاقل و دیوانه منم خونه ما خونه عشق آدمهاش هم خونه عشق اونکه پر عشق و خاطره میره از این خونه منم  گم گشته دشت جنون پیدا به چاه عاشقی یاد غریب یوسفم بوی خوش پیراهنم رودی زلال و پر خروش بر خاک سرسبز وطن رنگین کمانی بی غبار بر آسمان میهنم پایان شانزدهم دی ماه 1391  ف.ن  


iconبرچسب ها : رمان کلت طلایی قسمت سوم , رمان کلت طلایی , رمان ,

  • نوشته: J A V A D
  • ,
  • نظرات (0)

  • کد امنیتی رفرش