رزتمپ

رمان زندگی تمنا قسمت ششم

عصر می شه...دخترا میان خونه...شهره با نامردی تمام همه چیز رو براشون تعریف می کنه...و من در مقابل چشمای سرزنش گر اونا خورد میشم...شکسته می شم...هر کدوم چیزی می گن:-رفتی با دشمنمون دوست شدی؟!-دیوانه ی نفهم-واقعاً برات متأسفم-خیلی احمقیوتنها کسی که سرزنشم نمی کنه شیلاس...با فاصله ای کم دره گوشم پچ پچ می کنه:-می دونستم با دل و جرئتی اما نه تا این حد...ایول...خیلی باحالی...از آدمای ریسک پذیر خوشم میاداینو می گه و یه چشمک به صورت خیسم می زنه...بُغض لحظه به لحظه مث یه غده ی سرطانی بزرگ و بزرگ تر می شه و تموم قلب و گلومو پر می کنه...خـــدایا بس نبود؟!این همه زهر زندگی رو چشیدم کم نبود؟!این همه غم زیاد نیس؟!باور کن من ظرفیشتو ندارم...من اونطور که تو فکر می کنی پوست کلفت نیستم...از بتُن و سیمان نیستم...خدایا منم دل دارم...خدایا دارم می شکنم...دارم له می شم...دارم خفه می شم...نفس کم دارم...یه نفس عمیق...پره اکسیژن...خالی از مونوکسید کربن...این خلاء چیه که اطرافمو پُر کرده؟!...چرا نمی تونم نفس بکشم...؟!خدایا!انگاری....دارم جون می دم!!!دستی که چندبار به صورت خیسم می خوره و قطرات آبی که روی صورتم پاشیده می شه باعث می شن به خودم برگردم...انگار روح دوبار برمی گرده به کالبدم...پرده ی سیاه ی که بی خبر دنیامو سیاه کرده بود یواش یواش محو می شه و من صورت نگران دخترا رو می بینم و شهره که سعی داره از بین دندان های کلید شده ام آب به خوردم بده...دهنمو به سختی باز می کنم و آب خنک راه تنفسم رو باز می کنه...انگار تموم دیواره ی نای تا نایژک ها که تا چند لحظه پیش به هم چسبیده بودن،از هم جدا می شن و من فرصت می کنم نفس بکشم...تند و عمیق...-تمنا خوبی؟!-تو که مارو نصفه جون کردی-چت شد یه هو؟!بلافاصله بعده آخرین نفس تندو عمیقم و پر کردن ریه هام از هوای تازه،با صدای بلندتری می زنم زیر گریه و بی اختیار پناه می بَرَم به آغوش رویا...دختری که عاشق شد و عاشق موند...و بازوهای رویا که دورم حلقه می شه و صداش که دره گوشم می گه:-درکت می کنم اما...این عشق درست نیسکاش حزر می کردم...کاش از عشق علی حزر میکردم...کاش از علی دوری می کردم...-اَه بس کن...حالمو بهم زدی...هر چقدر اشک ریختی کافیهاما من می خوام اشک بریزم...می خوام اونقدر اشک بریزم تا چشام سفید بشه...تا سو چشام از بین بره...مث ایوب که از غم دوری یوسف اونقدر اشک ریخت تا نابینا شد...من عاشقم...من از لیلی عاشق تَرَم...از شیرین عاشق تَرَم...من از همه ی عاشقان دنیا عاشق تَرَم...دلم شونه ی مامانمو می خواد...واسه اشک ریختن و خالی شدن... روزا رو گم کردم...خودمو گم کردم...تمنا رو گم کردم...نور و لبخند رو گم کردم...نمی دونم دقیقاً چند روزه که گم شدم...چند روزه بدون اکسیژن نفس می کشم...چند روزه بدون تپش قلبم دارم زندگی می کنم؟!!!نمی دونم چند روز از اون روز کذایی می گذره؟!نمی دونم و نمی خوام که بدونم...اما هر چی بوده با اشک و ناله بوده...با تنگی نفس بوده...با یه دل پره غصه بوده...خــــدایا!بی خیال من شو...این همه بنده داری...یکی دیگه رو امتحان کن...به خودت قسم که دیگه تحمل ندارم...ظریفتم تکمیل شده...با همه ی دردام ساختم ولی این یکی...!!خیلی سنگینه...شنیده بودم از درد عشق...ولی الان دارم تجربه اش می کنم...دارم طعم تلخشو مزه مزه می کنم...***-پریاجان؟!سر سنگینمو از روی پاهای جمع شده توی شکمم بر می دارم و با چشای پف کرده و به خون نشسته نگاش می کنم...درسته که چند روزه چشام تار می بینه اما می تونم تشخیصش بدم...رویاس...فقط نگاش میکنم...گیج وگنگ و...بی تفاوت!!!-بهت نمی گم گریه نکن...غصه نخور...چون می دونم همین حرفا بدتر آتیشت می زنه...ولی...ولی فکر نکن دنیا به آخر رسیده...فکر نکن همه چیز تموم شده...تو زنده ای و مجبوری زندگی کنی...پس باید مقاوم و محکم باشی...باید بأیستی و فراموش نکنی که خدا همیشه مراقبته...سینی غذا رو هل می ده طرفم:-بیا اینو بخور...3روزه لب به غذا نزدیدهن وا می کنم و صدایی شبیه ناله ای خفیف از حنجره ام بلند می شه:=3روز؟!...مث 3سال گذشت!!کمی خورش روی برنج می ریزه و قاشق پر از برنج رو به طرف دهنم میاره:-بخور...خیلی ضعیف شدی=می دونی دارم به چی فکر می کنم رویا؟!با تعجب و پرسش نگام می کنه=به اینکه... خدا مراقبم بوده و این بلاها سَرَم اومده...اگه نبود که...وایــــــــــــــــی... تا الان صدتا کفن پوسونده بودم...-غذاتو بخور...اگه میخوای به علی برسی باید جون داشته باشی تا بتونی مبارزه کنی...پوزخند می زنم:=می خوای بچه خر کنی رویا؟!مث اون مامانایی که به بچه ی بازیگوششون می گن غذاتو بخور تا بزرگ و قوی شی؟!...نه رویا...باوجود شهره رسیدن من به علی محاله...اینو خودتم خوب می دونیبا غصه سرشو پایین می اندازه:-آره...نمی دونم چی بهت بگم...نمی تونم سرزنشت کنم که چرا عاشق یه پلیس شدی...عشقه دیگه این حرفا سرش نمی شه...فقط می تونم بگم متأسفم و امیدوارم صبور و مقاوم باشیپوزخند می زنم و اشکامو پاک می کنم:=اینا رو جمع کن...خودتم برو بیرون...می خوام تنها باشم-ولی تو که یه قاشقم نخوردی=نمی خورم...فقط یه لیوان آب می خوام...همین-ولی پریا...با تحکم می گم:=من تمنام...همین که گفتم...با لحن ملایمتری ادامه می دم:=خواهش می کنم رویا...فقط آبنفسشو فوت میکنه و پا می شه:-باشهبه ده ثانیه نمی کشه که با یه لیوان پر از آب بر می گرده=می شه یکی از اون قرصای آرام بخشت به منم بدی؟!بی حرف به سمت کیفش می ره و یه قرص از جلد خارج میکنه و می ذاره کف دستم...قرص رو قورت میدم و لیوان آب رو یه نفس سر می کشم...بعده چند روز گریه و بی خوابی،به کمی خواب و بی خبری نیاز داشتم...... با سری افکنده رو به روش می ایستم...جرئت اینکه تو چشاش نگاه کنم رو ندارم...ضربان قلبم تنده و نفسام داغه داغه...پاچه های شلوارم از تأثیر لرزش زانو هام تکون خفیفی داره...در حالی که نگام پایینه،نگاه پر از کینه و نفرتشو حس می کنم...می دونم که با نگاش می خواد آتیشم بزنه...زنده به گورم کنه...-دستاتو بیار جلوعکس العملی نشون نمی دم...منتظر می مونه...و ناگهان صبرش تموم می شه:-گفتم دستاتو بیار جلو...نشنیدی؟!دستای لرزونمو از پشت کمرم بیرون میارم و جفت جلوش می گیرم...حلقه های دستبند دور مچ دستم بسته می شه و از سردیش به خودم می لرزم...با هـــین بلند و کشیده ای چشامو وا می کنم و سر جام نیم خیز می شم...عرق سردی صورت و گردنمو پوشونده اما از درون دارم می سوزم...انگار که تو دلم کوره ای داغ بر پا کردن...پرده های کشیده فضای اتاق رو تاریک تر از وقت 4 عصر کردن!!! گلوم خشکه خشکه...مث یه بیابان برهوت...به خودم می لرزم...اون کابوس چی بود؟!...علی بود...اون بود که با نفرت نگام می کرد...اون بود که به دستام دستبند می زد...آره اون بود که حکم مرگمو صادر می کرد...آب دهنمو قورت می دم...مث زهر حلاهل بود...دوباره حالت خفگی بهم دست می ده...دوباره دچار فقدان اکسیژن می شم...یه دستمو می ذارم رو قفسه ی سینه ام...و اون دستم بی هدف توی هوا تکون می دم...اکسیژن...من اکسیژن می خوام...دارم خفه می شم...سعی می کنم نفس بکشم...تند تند...اما اکسیژنی عایدم نمی شه...هیچی حتی مونوکسید کربن...یه دفعه درد بدی تو تموم تنم می پیچه و با یه چیز خیلی سفتی برخورد می کنم...ناله ی خفیفی می کنم و لای چشامو وا می کنم...از پس پرده ی تار می بینم که اُفتادم روی زمین و پتو دور پاهام پیچیده...به زمین و فرش چنگ می زنم...سعی می کنم خودمو روی زمین بِکِشم سمت در اتاق...نمی خواستم اینطوری بمیرم...باید کسی کمکم می کرد...چشام دیگه جایی رو نمی بینه...فقط از برخورد دستم با چیز سفتی و برخاستن صداش می فهمم رسیدم به در اتاق...دستامو تا اخرین حد توانم بالا می بَرَم و سعی می کنم برسم به دستگیره ی در...جونی تو پاهام ندارم تا با تکیه به در بتونم سرپا شم...بلاخره دست سرگردونم به دستگیره می خوره...بدنم در حال بی حس شدن و سردتر شدنه...به زور دستگیره رو کمی تکون می دم اما در وا نمی شه...دوباره سعی می کنم ولی فایده نداره...دیگه کامل پلک هام روی هم اُفتاده و اشکام روی صورتم خشک شده...دیگه فقط با نُک انگشتام می تونم دستگیره رو حس کنم و اون تکون بدم اما فقط چند میلی متر نه بیشتر...یه دفعه با رها شدن دستم از دستگیره،نیم تنه ام به شدت با زمین برخورد می کنه و دیگه چیزی نمی فهمم...
 یه صدای خفیف ازدور و فاصله ی زیاد،شایدم از انتهای یه دالان پر پیچ و خم داره صدام می زنه:-تمنا...تمنا تور رو خدا جواب بدهصدا آشناس ولی تلاشی برای شناختنش نمی کنم...ولم کنید...من تازه به آرامش رسیدم...تازه از عذاب رها شدم...اما نه...انگار ول کن نیس...انگار تا از عذاب کشیدن دوباره ام مطمئن نشه دست بردار نیس...حس می کنم یه دست خیس به صورتم ضربه می زنه...انگار با هر ضربه روح تو تنم دمیده می شه و من جون می گیرم...رفته رفته درد ضربه ها رو بیشتر حس می کنم...اما هنوز نمی تونم درست نفس بکشم...هیچ تلاشی واسه وا کردن چشام نمی کنم...دوباره ضربه های خیس و پیاپی و یه صدای آشنا...صدای رویا که می گه:-تمنا تو رو خدا جواب بده...تو رو قران چشاتو وا کن...لعنتی چی شد یه دفعه...چرا نفس نمی کشی؟!...چی کار کردی با خودت؟!...تمنا چشاتو وا کن به قران دیگه یه لحظه ام تنهات نمی ذارمچند بار فین فین می کنه و دوباره با صدای خش دار و گرفته اش ادامه می ده:-تمنا جان!جواب بده...تو داری منو می ترسونی...تو رو جون علی چشاتو وا کنبا شنیدن اسم علی بی اراده چشام تا آخرین حد ممکن وا می شه و صورت خیس از اشک رویا ضاهر...-خدا رو شکر بلاخره چشاتو وا کردی؟!تو که منو نصفه جون کردی؟!چت شد یه هو؟!=آب...آب می خوام...راه نفسم بسته اسبدون اینکه نگاه از من برداره دستشو رو زمین می کشه و چند ثانیه بعد مایعی خنگ و گوارا راهی گلوی خشکم می شه و جونی تازه به بدنم می ده...سعی می کنم بشینم اما هنوزکمی ضعف دارم و زیاد متعادل نیستم...چشام هنوز کمی تار می بینه با این حال می تونم اجزای محیط رو تشخیص و تفکیک بدم=چطوری... متوجه...من... شدی؟!-از صدای در و تکون خوردن دستگیره...تو آشپزخونه مشغول بودم که یه هو یه صدایی از سمت اتاق شنیدم...برگشتم عقب که دیدم دستگیره چندبار تکون خورد اما در وا نشد...کنجکاو اومدم سمت اتاق که یه هو یه صدای وحشتناکی شنیدمو بعدم صدای آخ تو...باقی مسیر رو دویدم و چندبارم صدات کردم تا اینکه تو رو تو این وضعیت دیدملبامو با آب دهنم خیس می کنم:-ممنون که نجاتم دادیبا خنده ضربه ی ملایمی به بازوم می زنه:-علی بود که تور رو نجات داد...اگه اسم اونو نمی بردم حالا حالا ها چشاتو وا نمی کردیلبخند محوی می زنم..آره...یاد اون بود که منو به زندگی برگردوند...از اون روز به بعد رویا یه لحظه ام منو تنها نذاشت...حتی اگه قضای حاجتم داشت منو مجبور می کرد تا کنار در دستشویی به انتظار اون بأیستم!!امروز با یه نگاه به تقویم فهمیدم حدود یه ماه از اون روز کذایی گذشته...دستمو روی قلبم می ذارم و آب دهنمو قورت میدم...یه ماه بدون حضور علی گذشت...یه ماه بدون داشتن علی زنده بودم...هیچ وقت تصور نمی کردم بدون علی بتونم حتی یه لحظه زنده بمونم چه برسه به یه ماه...تلوزیون رو خاموش می کنم و به سمت حمام می رَم...لباسامو بیرون میارم و میرم زیر دوش...آب سرد...چشامو می بندم و آروم آروم موها و پوست سرمو ماساژ می دم...آروم و دورانی...حس خوبی بهم دست می ده...انگار روح و جسمم هر دو سبک و آروم می شن...زیر آب چندتا نفس عمیق و پشت سر هم می کشم...انگار بعده مدت ها،اولین باره که طعم خوش اکسیژن رو می چشم!!!انگار تک تک سلول های تنم نفس می کشن...با همون حالت و حس به کارم ادامه می دم...ماساژ موهام...یه دفعه یه صدای ناگهانی منو از حال خوشم بیرون میاره...یه نفر داره تند تند و باضرب می کوبه به در حمام-تمنا...تمنا اونجایی؟!...جواب بده...چرا به من نگفتی میری حمام؟1...2دقیقه ازت غافل شدما...صدای رویا بود...کلافه می گم:=بله؟!...کاری داری؟!-چی کار می کنی؟!=دوش می گیرم-یه وقت...یه وقت دیوونه نشی یه بلایی سر خودت بیاریا=مثلاً چی کار کنم؟!و همزمان با این حرف نگام می ره سمت قفسه ی شیشه ای که توش پر بود از شامپو و صابون و لوسیون و....نگاه زوم میشه روی بسته ی تیغ!دوزاریم می اُفته...به زور نگامو از اون بسته ی کوچیک می گیرم و چشامو می بندم و سعی می کنم ذهنمو منحرف کنم...نه تو نباید خودکشی کنی...مخصوصاً امروز که حال خوبی داری...خودکشی کار آدمای ضعیفه...بهتره به چیز دیگه ای فکر کنی...اما چی؟!علی؟!...فرار؟!...پیدا کردن یه راه نجات؟!...آینده ی تاریک و مبهمم؟!...به چی فکر کنم؟!دوش آبو می بندم و حوله پیچ میام بیرون...از تو کمد یه بلوز آستین 3ربع سرخابی بر می دارم و یه شلوار سفید که چندتا خط عمودی قرمز دو طرفش بود...از اتاق بیرون میام...رویا دوتا فنجون سفید که یه گل لاله قرمز خوشگل داشت روی اُپن می ذاره و یه لبخند پر از آرامش به صورتم می پاشه:-قهوه ریختم...بعده حموم می چسبه...شکر بریزم یا...=تلخ می خورم...4 ماه دیگم از اون یه ماه گذشت!...بی خبری از علی شده بود5 ماه...5ماه اسیر زندان شهره بودم...تو این مدت تصمیم گرفته بودم جوری رفتار کنم که بقیه تصور کنن فکر علی از سرم اُفتاده و به کل فراموشش کردم...سعی می کردم جوری رفتار کنم که بقیه فکر کنن دوباره تبدیل شدم به همون پریای سابق...پریای دزد و مال مردم خور...می خواستم با اینکار آزادیمو و صد البته علیو بدست بیارم اما...***-پریا...بیا اینجاصدای انکر الصوات شهره بود...بی حوصله از اتاق بیرون میام...شهره همه ی دخترا رو توی هال دور خودش جمع کرده بود...دخترا با تردید و دودلی زل زده بودن به صورتم...با تعجب ابرو بالا می اندازم:=چیه؟!چرا اینطوری نگام می کنید؟!آدم ندیدید؟!یا تعجب کردید شهره بعد از مدت ها با من کار داره؟!شراره رو می کنه به شهره و با دودلی می پرسه:-شهره جون مطمئنی می خوای تو این کار از پریا هم استفاده کنی؟!شهره مطمئن سر تکون میده و من با کنجکاوی و کمی ترس می پرسم:=کدوم کار؟!قضیه چیه؟!شهره به مبل تکی کنارش اشاره می کنه...یعنی بیا بشین تا بگم...مطیع و فرمان بردار کنارش می شینم و زل می زنم به لبای خوش فرمش-قضیه اینه...ما قراره بعده مدت ها یه کار بزرگ انجام بدیم...خیلی وقته دارم روش فکر می کنم اما تا حالا فرصت انجامش پیش نیومده بود...درواقع نصف مسیر رو رفتیم ولی هنوز اصل کاری موندهبا گیجی می پرسم:-من که چیزی دستگیرم نشد...میشه واضح تر بگی؟!شهره نگاهی گذرا به چهره های منتظر و خنگ ما می اندازه و ادامه می ده:-قراره ما یه جنس عتیقه رو از یه خونه بدزدیم...یه قرآن خیلی قدیمی که قدمت هزار ساله داره...مکث میکنه و نفس میگیره و ادامه می ده:-حتماً سپهر صادقی رو یادتونه؟!اون از من خواسته تا این کار رو براش انجام بدم و در ازاش 50 درصد پول فروش اون قرآن رو بده به من و گروهم که شما هستین...=اونوقت ما چطوری باید این کار رو بکنیم؟!-صبر داشته باش...من تونستم تو مدت تقریباً خوبی مخ حاج فتاح رو بزنم..حاج فتاح صاحب اون قرآن عتیقه س...یه پیرمرد ثروتمند و جانماز آبکش که فقط خدا از ذات خرابش خبر داره...پیرمرد خرفت،اون توی این 7،8چنان اسیر من شد که با اعتماد کامل تموم کلید های خونش رو به من سپرد و 2روز پیش واسه عوض کردن آب و هواش رفت دوبی و تا یه ماه خیال برگشت نداره...و این بهترین فرصته واسه اجرا کردن هدف و نقشه ی اصلی...یعنی دزدیدن اون قرآن و بعدم گرفتن درصدمون از سپهر و تمام...تو این کار من به شماها احتیاج دارم...هرچند به تنهایی هم از پسش بر میام اما واسه احتیاط بیشتر باید شما هم باشید...وسط حرفش می پرم و می پرسم:=یعنی شمام تو این کار هستین شهره جون؟!شهره آروم سر تکون می ده...یعنی آره...افسانه پا برهنه وسط ذوق زدگی و خوشحالیم می پره و می پرسه:-از پریام استفاده میکنید؟!-آره-ولی...-اون عوض شده...قابل اعتماده...مگه نه پریا؟!با لبخند سر تکون می دم و خبیثانه با خودم میگم"اعتمادی نشونت بدم که حظ کنی شهره جــــــــون"!!!برای هزارمین بار توی این چند ساعت با خودم تکرار می کنم که:"من نامرد نیستم...من خیانت کار نیستم...من آدم بدی نیستم..."اما فایده ای نداره...چون اون حس بد ناشی از کارم نه از بین میره و نه کمتر میشه...با اینکه می دونم کارم یه جورایی خوبم هست اما...اما نمی دونم چرا زیاد خوشحال نیستم...اونطور که فکر می کردم شاد نیستم...درست یه ساعت قبل از شروع عملیات بود که...که با موبایل و خطی که شهره به تازگی برام گرفته بود،مخفیانه با پلیس تماس گرفتم و گفتم که قراره تا چند ساعت دیگه فلان جا یه سرقت بزرگ صورت بگیره...هرچند که اول باور نکردن و فکر کردن سرکاریه ولی... بعد که قسم خوردم و اسم گروه رو بُردَم فکر کردن که شاید این یه تله یا نقشه اس اما...وقتی با اشک و هق هق گفتم من این کار رو کردم که از شر دزدی و خلاف و صد البته شهره خلاص بشم، یه جورایی حرفمو باور کردن و قول دادن که سریع وارد عمل بشن و حالا...از ماشین پیاده میشم...توی اون تاریکی و سکوت شب نمی تونم محیط اطرافم رو از هم تفکیک بدم...با صدای شیلا به سمت عمارت مورد نظر می رَم...یه در بزرگ و مشکی رنگ...شهره با نگاهی دوباره به چپ و راست و اطمینان از امن بودن اطراف کلید رو داخل قفل می چرخونه و...اول شراره وارد می شه و بعد...افسانه،شیلا،رویا...شهره رو می کنه به من و با صدایی خفه می گه:-پس چرا معطلی؟!حتماً باید فرش قرمز برات پهن کنن؟!اخمی میکنم و با استرس دستامو به هم می مالم و زیر لب می گم:=کاش زود برسَنو وارد عمارت می شمسایه ای از درخت های بزرگ و تنومند رو می بینم که با همدستی هم غولی دهشتناک رو به وجود آوردن...یه قدم بر می دارم...صدای قرچ خورد شدن یه شاخه ی خشک شده زیر پام بلند می شه و همزمان با اون صدای خرناسه ی یه سگ و بعد...از دل تاریکی یه سگ سفید با جثه ی درشت می پره بیرون و واق واق کنان می دَوه سمت من!!!تا میام از ترس جیغ بکشم یه دست از پشت دهنمو می گیره و بعد صدای شهره کنار گوشم که زمزمه وار میگه:-آروم باشبا چشای از حدقه در اومده تند تند سر تکون می دم...شهره منو ول می کنه و چندتا سوت بلند می کشه و میگه:-هی برفی آروم باش...آروم...اتفاقی نیفتاده...منم شهره...منو نمی شناسی؟!برفی با دیدن شهره از حالت حمله به حالت آرامش بر می گرده و درست به فاصله ی 3متری ما روی زمین می شینه و زبون درازشو بیرون میاره و آب دهنش می ریزه روی زمین جلوش...با چندش رومو بر می گردونم...شهره دستی به سر سیاه رنگ برفی می کشه و رو به من میگه:-بریم...دخترا به در بسته ی عمارت خورده بودن...شهره این در رو هم به راحتی وا می کنه و با لبخند میگه:-این راحت ترین و آسون ترین دزدیه که تو این چند سال کردم!!رویا می پرسه:-حالا قرآن کجاس؟!-توی اتاق حاج فتاح...طبقه ی بالا...توی گاو صندوق...-رمزشو می دونی شهره جون؟!شهره با شادی می گه:-آره...یه روز که حاج فتاح جلو روی من از گاوصندوقش پول برداشت فهمیدم...فقط خدا کنه عوضش نکرده باشهدستامو که از شدت اضطراب مث دوتا تکه یخ شده بود توی جیب شلوارم می کنم...کاش زودتر از راه برِسَن...داره دیر میشه...یا خدا...شهره به سمت راه پله های مارپیچی که ما رو به طبقه ی دوم می رسوند میره و بقیه دنبالش...طبقه ی دوم نسبت به طبقه ی اول کوچیکتر به نظر میرسه...اما کاملاً مشخصه مث طبقه ی اول از هر لحاظ مجهزه...در واقع یه سوییت مجزاو کامله...شهره رو به روی یه در که رنگش با بقیه ی در ها متفاوته و ترکیبیه از سفید و طلایی می ایسته:-کلید این در رو نداریم...مجبوریم خودمون بازش کنیمبه من اشاره می کنه:-این در با تومجبوری یه لبخند خبیث می زنم و سنجاق سَرَمو از موهام بیرون می کشم و به راحتی در رو وا می کنم...شهره یه لبخند می زنه و دستشو روی شونه ی راستم می ذاره و شونه ام رو توی مشتش می فشاره...با یه نگاه به دستش روی شونم و یه نگاه به صورتش ازش فاصله می گیرموارد اتاق می شیم...شیلا چراغ قوه ی قرمز رنگش رو از کوله اش خارج می کنه و جزء جزء محیط نیمه روشن میشه-وایــــــــــی...چقده جنس عتیقه...میگم شهره جون...ما که زحمت کشیدیم و تا اینجا اومدیم...حیفه بدون اینا برگردیم...چطوره باقی جنسا رو بر داریم واسه خودمون...اینام کم قیمتی نیس...هــــان؟!موافقی؟!-نه...هدف ما فقط اون قرآنه...برداشتن و بُردن باقی جنسا هم دست و پا گیره هم وقت می بَرهشهره کنار تخت خواب دونفره زانو می زنه و پتوی مخمل سیاه رنگ رو کنار می زنه:-صندوق رو این زیر قایم می کنهصندوق طوسی رنگ رو بیرون می کشه و با کمک افسانه می ذاره روی تخت-خب حالا می مونه رمز...غلظت استرس خونم دو برابر می شه...شیلا نور چراغ قوه رو روی قفل گاو صندوق می اندازه و شهره چندبار قفل رو به چپ و راست تکون می ده...وای نه...در باز شد...خدایا...پس چرا سروکله ی پلیسا پیدا نمی شه؟!نکنه فکر کردن سرکارشون گذاشتم؟!...نکنه نیان؟!با فریاد عصبی شهره یه متر به هوا می پَرَم و سرم کوبیده میشه به سقف...!!!-لعنتی...رو دست خوردیمبا این حرف شهره،دخترا سرشونو خم می کنن و به داخل گاو صندوق سَرَک می کشن...خالی بود...تو گاو صندوق هیچی نبود...دستمو جلو دَهَنَم می گیرم تا از خوشی جیغ نکشم...با چشمای چراغونی شده به قیافه ی کنف شده و عصبی شهره نگاه می کنم...دلم خُنک می شه...شهره زیر لب غرش می کنهک-قرآن اینجا نیس...لعنتی...یعنی اونو کجا گذاشته؟!شراره می گه:-شاید...شاید همین دور و برا باشه-نه...مطمئنم اینجا نیس...امن تر از این گاو صندوق تو این خونه جایی نیسترویا زمزمه وار می گه:-شاید اونو سپرده به صندوق امانات بانکهمزمان با این حرف دستای شهره مشت می شه و یه لبخند پت و پهن میشینه رو لب های من...تو همین حین صدای ضعیف پارس کردن برفی بلند میشه...شهره از اون حالت پریشانی و عصبانیت خارج می شه...چشاشو ریز می کنه و گوشاشو تیز...افسانه بی توجه لب باز میکنه تا حرفی بزنه که با صدای عصبی شهره خفه می شه:-ساکت...گوش کنید...صدای برفیه...چرا داره پارس می کنه؟!افسانه میگه:-نکنه حاج فتاح برگشته؟!شهره با تأسف براندازش می کنه و می گه:-اون احساس خطر کرده...حتماً یه غریبه وارد خونه شده-یعنی یه دزد دیگه...شهره حرف شیلا رو قطع میکنه:-نه...پلیس...حسم به من میگه پلیس وارد خونه شدهتوی اون تاریکی پریدن رنگ و روی دخترا رو به وضوح می بینم و سرمو می اندازم پایین تا کسی متوجه لبخند سرخوشم نشه...با خودم استدلال می کنم...به احتمال زیاد الان خونه توسط پلیس محاصره شده...یعنی هیچ راه فراری وجود نداره...پس در نتیجه:دستگیری و چند سال زندان و سوء سابقه و...از دست دادن علی برای همیشه...وشاید...اعدام...پوزخند پر از تمسخری می زنم...تمنای بیچاره...تو خیلی وقته پیش علیو از دست دادی...دقیقاً از همون روزی که از خونه فرارکردی...دیگه چیزی برای از دست دادن نداری...پس بهتره خودتو تسلیم کنی...-شهره جون حالا چیکار کنیم؟!...اگه واقعاً پلیس باشه چی؟!صدای رویا بود که هنگام گفتن این جملات می لرزید...شهره چیزی نمیگه...چشاشو بسته و تمرکز کرده...انگاری داره فکر میکنه...تو همین لحظاته که یه صدای بلند مث به صدا در اومدن آژیر خطر بلند می شه:"به ما اطلاع دادن که قراره از این خونه سرقت صورت بگیره...این خونه الان تحت محاصره ی پلیسه...پس بهتره خیلی آروم خودتونو تحویل ما بدید...اینطوری به صلاح همه اس"با شنیدن این صدا و این جملات هرکدوم ازدخترا جیغکشان به یه سمت می دَوَن و به فریاد شهره که می گفت:-آروم باشیدتوجهی نمی کنن...من اماانگاری که پاهام میخ زمین شده بود...میلیمتری از جام تکون نمی خورم...قلبم توی سینه مث تبل می کوبه...با حیرت به پایانی که با دستای خودم رقمش زدم نگاه می کنم...شهره اما،ترسیده...انگاری فهمیده آخره خطه...اما نمی خواد باور کنه...قدرت تصمیم گیری نداره...سرگردونه...غافلگیر شده و همین غافلگیری باعث شده که نتونه راه رو ازچاه تشخیص بده...سروصدا ها اوج می گیره...انگاردرگیری پیش اومده...همین سروصدا ها باعث می شه شهره بدون مکث از در اتاق بزنه بیرون...به خودم میام...یه دور کامل اتاق رو نگاه می کنم...نگام می اُفته به پنجره و بالکن...یه چراغ بالا سَرَم روشن می شه...فهمیدم...شاید بشه از اینجا فرار کرد...فرار کرد و رها شد از دام شهره که قراره اسیر پلیس بشه و از شر پلیس که قراره منو به زندان و نفرت علی برسونه...آب دهنمو قورت می دم و چند قدم به بالکن نزدیک می شه...صداهایی که از طبقه ی دوم و چندقدمی اتاق شنیده میشه نیروی محرکه میشه واسه فرار:-به ماگفته بودن دزدا6نفرن ولی ما 5نفر دستگیر کردیم-من میرم اینجاها یه سروگوشی آب بدم...شاید یکی شون قایم شده باشه-باشهصدای علی بود...آره بعد از مدتها نشنیدن صداش،از خاطرم نرفته بود...این علی بود که می خواست منو دستگیر کنه...درست مث خوابم...درست مث اون کابوس...صدای چند گام محکم و استوار باعث می شه که بلافاصله با عجله و سروصدا در بالکن رو باز کنم و از پله ها سرازیر بشم...و همین سروصدا علیو به دنبالم و تعقیب و گریز می کشونه...پله ها رو 3،4تا یکی ردمیکنم...جلوم یه محوطه زیبا و کوچیک با یه استخر آب گسترده میشه...بیشتر شبیه یه حیاط پشتیه...وقت ندارم به جزئیات محیط دقت کنم...دستمو روی قلبم می زارم...بیچاره خیلی ترسیده...نه از پلیس و دستگیری...از علی و رسوایی...بی اختیار چشمه ی اشکم می جوشه...بی صدا اشک می ریزم...وسط راه گره شُل روسریم باز میشه و روسری از سَرَم می اُفته زمین...وقت ندارم برگردم و بَرِش دارم...صدای علیو می شنوم که بدون وقفه می گه:-ایست...بهتره فرار نکنی...نمی تونی از چنگم در بری...وایسا واِلا شلیک می کنم..بهت میگم وایسا...ایستمیدونم چاره ای جز تسلیم شدن ندارم...حتی اگه از راهی که منتهی میشه به باغ هم می رفتم بازم توسط پلیسا دستگیر میشدم...با اینحال بازم به فرارم ادامه می دم...از ته دل آرزو میکنم کاش دیوار یا زمین دهن وا کنه و منو ببلعه تا گیر علی نیفتم...تا پیش علی رسوا نشم اما...تو همین گیرودار با شنیدن صدای شلیک هوایی که علی در میکنه سر جام متوقف می شم...تموم بدنم می لرزه...اشک پهنای صورتمو خیس کرده...دلم می خواد خدا مرگمو برسونه اما با علی رو به رو نشم ولی...-برگردصدای پر از تحکم علی بود که به من فرمان می داد و من چاره ای جز اطاعت نداشتم...نفس عمیقی می کشم...خدایا...یعنی آخرش اینه؟!آخرعشق من به علی اینه؟!خدایا پایان خوبی واسم درنظر نگرفتی؟!دوستش ندارم...دستمو روی قلبم می ذارم و فشار میدم...و برمی گردم......برگشتن من همانا و سنکوپ کردن علی همانا...!!!خمیدگی شونه هاشو،رنگ پریدگی صورتشو به وضوح می بینم و شُک و ناباوریشو کاملاً درک می کنم...علی با چشای گرد و پاهایی لرزان قدمی به عقب بر می داره و در عوض من با یه قدم بلند کاملاً مقابلش می ایستم و زل می زنم تو چشاش...قیافش شبیه سکته ای ها شده...دستامو به طرفش دراز می کنم:=بفرما جناب سروان علی احمدی...اینم دستای بنده...آماده واسه دستبند زدن...پس چرا معطلین؟هرچه زودتر به وظیفه تون عمل کنین لطفاً -تو...تویی؟=آره منم...باورت نمی شه؟...حتی یه درصدم احتمال نمی دادی که من دزد باشم نه؟-تمنا...تو...چطور؟باورم نمی شه...چرا؟=می پرسی چرا؟واقعاً دلت می خواد بدونی چرا و چطوری به اینجا رسیدم؟!هـــان؟!یه بغض بد گیر میکنه بیخ گلوم...صدام لرزونه و نفسام منقطع=پس گوش کن جناب سروان احمدی...این همه تو واسم دردودل کردی حالا نوبت منه...من به خواست خودم دزد نشدم...به خواست خودم بد نشدم...نفس میگیرم و ادامه می دم:=بابام پزشک بود...پولدار بود...مامانم خوشبخت بود...طاها و رضا شادبودن...همه چیز بروفق مراد بود...تا اینکه...تااینکه قبله به دنیا اومدن من همه چیز عوض میشه...بابام معتاد میشه و مجوز پزشکیشو باطل می کنن و یواش یواش تموم داراییشو از دست می ده...من با دیدن چشمای قرمز بابا...با دیدن خماری های بابا قد کشیدم و بزرگ شدم...تموم این سالا پا به پای مامان...طاها...رضا...ترانه...تر نم و تبسم زجر کشیدم...خوب یادمه از همون بچگی رویای پزشکیو داشتم...فکر می کردم با درس خوندن و دکتر شدنم می تونم همه رو نجات بدم...دختر جاه طلبی بودم و به کم قانع نبودم...واسه همین شب و روز تلاش کردم...درس خوندم واسه رسیدن به هدفم...بابا با درس خوندن ما مخالف بود...ازمون خواست که بریم سرکار...همه قبول کردن جز من...زیر بار حرف بابا نرفتم...و از اون روز خوارکم شد کمربند بابا...اما من بیدی نبودم که با این بادا بلرزم...واسه رسیدن به هدفم مصمم و جدی بودم اما...زندگی چیز دیگه ای رو برام خواسته بود...نمیدونی چقدر سخته وقتی چند روز مونده به کنکور،یه روز با یه بسته شکلات بری خونه و دل مامانتو با معدل 20شاد کنی بعد بابات بیاد و خط بطلان بکشه به تموم اُمید و آرزوهات...نمی دونی چقدر سخته از زبون بابات بشنوی که به خاطر یه خونه فکستنی حاضر شده تو رو بفروشه...به صاب خونه پیر وخرفت...یه مرد هوس باز و هرزه...نمی دونی چقدر سخته واسه رهایی از این گرفتاری مجبور بشی از خونه فرار کنی...دل از خونه و خانوادت بکنی و بری...غافل از اینکه سرنوشت بدتر از اینا رو واست رقم زده...نمی دونی چقدر درد داره وقتی از همه جا نا اُمیدی و نه راه پس داری و نه راه پیش سروکله ی یه نفر پیدا بشه و تو فکر کنی فرشته ی نجاتته و به اُمید یه زندگی بهتر باهاش همراه شی اما...اما وقتی بعده یه حموم دلچسب اون فرشته مهربونه بهت بگه یا برام دزدی می کنی یا فیلمتو پخش می کنم تو اینترنت تا بی آبرو شی؟...نمی دونی چقدر تلخه یه هو فرشته ی زندگیت تبدیل شه به دیو...نمی دونی چقدر تلخه بخوای خودتو از زندگی خلاص کنی اما نتونی...نمی دونی چقدر سخته بین دوراهی خلاف و بی آبرویی خلاف رو انتخاب کنی...آره آقای احمدی...من به خواست خودم اینجا نرسیدم...جبر زندگی بود نه دوست داشتن منحرفام تموم میشه...نفس تازه می کنم و چشامو که تا اون لحظه به زمین دوخته بودم بالا میارم و به نگاه علی می دوزم اما...اما با دیدن نفرت چشماش سریع می بندمشون تا نبینم چیزیو که ازش واهمه دارممی لرزم...از درون می لرزم اما از بیرون...آروم،ریلکس،خونسرد...-من دوسِت داشتم تمنا...خیلی می خواستمت...چرا این کارو با من کردی؟برخلاف تصورم از شنیدن ابراز علاقه ی علی هیچ احساس خوشی بهم دست نمی ده...یادش بخیر...یه روزی چقدر منتظر شنیدن این جمله بودم اما حالا...هیچی...یه لبخند تلخ می زنم...-اما از الان...از این لحظه به بعد ازت متنفرم تمنا...از تو دختر مو قرمز بیزارمبا شنیدن این جمله از درون خورد میشم اما...عکس العملی نشون نمی دم...از اینکه دارم در مقابل چشمای علی ذره ذره جون می دَم حال خوبی دارمتو همین حس و حالم که...-فرار کنبا شنیدن این جمله با بهت چشامو وا می کنم:=چی گفتی؟!صورت علی درست رو به روی صورتمه...انگار با نگاش یه کشیده محکم می خوابونه زیر گوشم...نگام می اُفته به روسریم که تو دستاشه-فرار کن...الان بقیه میرسن=چرا...چرا فرار کنم؟کلافه پـــوفی می کنه و روسریمو می اندازه رو موهام و زیر گلوم گره می زنه...از برخورد نُک انگشتای داغش با پوست سَرَم حال خوبی بهم دست می دهدر کمال تعجب زیر بازومو می گیره و منو به سمت دیوار می بَره و دستاشو داخل هم گره می زنه:=فرارکن...مگه نگفتی جبر زندگی بود که خلافکار شدی؟خب حالا من می خوام یه فرصت دیگه بهت بدم...فکر نکن به خاطر خودته ها...نه...به خاطر خودم...چون حاضر نیستم حتی یه لحظه وجودتو تحمل کنم...نمی خوام دیگه تو چشات نگاه کنم...نمی خوام هرگز ببینمت حتی تو اداره ی پلیس...پس فرارکن و از اینجا برو و دیگه هرگز برنگرد...برو و آدم شو...انسان شو...=ولی...علی-دیگه هرگز اسم منو نیار خب؟...من به همکارام میگم که تو فرار کردی و من بهت نرسیدم...میگم موفق نشدم دستگیرت کنمبا تردید به چشاش نگاه می کنم...برای یه لحظه ی گذرا همون برق عشق قدیمی رو تو چشاش می بینم ولی باز...نفرت...چشامو می بندم و نفس عمیقی می کشم و باگفتن یه یاعلی پای راستمو توی دستای قلاب شده ی علی می ذارم و از دیوار میرم بالا...خدا رو شکر می کنم که از بچگی توی بالا رفتن از درخت ودیوار مهارت داشتم...قدم می ذارم توی راه سرنوشت جدیدم...باکوله باری از غم و تجربه... ا قلبی بی قرار وارد اتاق می شم...با باز کردن در چشامو می بندم و یه قدم می رم جلو...می ترسم...از باز کردن چشمام و رو به رو شدن با غم مامان می ترسم...در پشت سَرَم بسته می شه...حضور گرم یه نفر رو در کنارم حس می کنم:-چرا چشاتو بستی دخترم؟!...نمی خوای مادر داغ دیده و چشم به راهتو ببینی؟!لای چشامو وا می کنم...از دیدن زن شکسته و فرسوده ی جلو روم می لرزم...نه...امکان نداشت...این مامان تکین من نبود...مامان تکین من جوون تر و سرحال تر از این پیرزن بود...تپل تر و شاداب تر از این اسکلت بود...نه خدایا...غیر ممکنه...با دهن باز نگاش می کنم...لبخند تلخی می زنه:-از دیدن وضع و اوضاعم متعجب شدی نه؟!آروم و مبهوت می گم:=مامان...و دستامو دور کمرش حلقه می کنم و سرمو می ذارم روی شونه ی ظریف و خسته اش:=مامانی...دخترتو می بخشی؟!دستاشو دور کمرم حلقه می کنه و همزمان با بوسیدن سرم نفس عمیقی می کشه:-به شرطی که توأم ما رو ببخشی...های های گریه می کنم...زار زار اشک می ریزه...حرفی نمی زنم...سکوت می کنه...کم کم خالی می شم...یواش یواش سبک و آروم می شه...از دل تنگی هام کاسته می شه...از بی قراری هاش کاسته می شه...تو حال و هوای خودمون بودیم که یکی در رو وا می کنه و می پره داخل...بر می گردم عقب...ترانه اس...پشت سرش ترنم و تبسم...ترانه با بهت:-فکر می کردم رضا داره شوخی می کنه...فکر می کردم طاها می خواد اذیتم کنه...یه قدم میاد جلو:-اما...اما...باورم نمی شه...خودتی تمنا؟!...تو آبجی بزرگه ی منی؟!...سرمو تکون می دم:=آره...خودِ خودشم...خودِ بی معرفتش...قدم بعدی رو بلندتر بر می داره و درآغوشم می گیره و با لحن شوخی می گه:-بی معرفت فرار کردی به درک...چرا مانتوی منو دزدیدی؟!...می دونستی که عاشقش بودممی خندم...تلخ...تک تک دخترا رو بغل و بوسه بارون می کنم...بعد از تموم شدن اشک ها و لبخند ها و حرف ها و گلایه ها ،می پرسم:=پس پدربزرگ و مادربزرگ کجان؟!فرزاد می گه:-آقا جون توی حجره اس...مادر جونم رفته خونه یکی از دوستای قدیمیش...تا چندساعتِ یگه سروکله شون پیدا می شهساعت 3نیمه شب روی تخت توی اتاقی که از این پس مالِ من خواهد بود نشسته بودم و به اتفاقات چندساعت پیش فکر می کردم...به بعد از اومدن پدربزرگ و مادر بزرگ که از این پس باید آقاجون و مادر جون صداشون می کردم...به هیکل تپل مادرجون و صورت گرد و مهربونش و موهای یه دست سپید و چهره ی نورانی آقاجون... به اینکه اصلاً باورم نمی شد این دو موجود مهربون و دلسوز یه روزی پسر و عروسشون رو ترد کرده باشن و باعث ناراحتی و دلخوریشون شده باشن...غلتی زدم و روی دنده ی راست خوابیدم...چه لحظه ای بود وقتی باهاشون رو به رو شدم...نمی دونستم چه احساسی باید داشته باشم...نمی دونستم باید دوسشون داشته باشم یا ازشون دلخور باشم...با خوم و احساساتم درگیر بودم...بیخیال...هر چی بوده تموم شده...الان رو عشقه...به سقف بالا سَرَم نگاه می کنم و لبخند می زنم...این سقف حقیقی بود...امنیت این سقف حقیقی بود...زیر سایه ی خانوادم امنیت این خونه حقیقی بود...پوشالی و تو خالی نبود...آه می کشم و پاهامو جمع میکنم تو شکمم...مسلماً از فردا زندگی جدید و تازه ای رو در پیش دارم...زنگی بهم یاد داده که باید خودمو واسه رویارویی با هر اتفاق غیر منتظره ای مهیا کنم...خدایا...به اُمید تو...***لای چشامو وا می کنم و با دیدن فضا جدید و نا آشنای پیش روم گیج و متعجب سرجام می نشینم...سرگردون اطرافمو دید می زنم...من کجا بودم؟!...به مغز خوابیده ام فشار میارم...من کجام؟!...اینجا کجاست؟!...آهان...با یادآوری همه چیز لبخند می زنم و پتو رو کنار می کشم و از تخت میام پایین...رو به روی آینه لباسامو صاف و مرتب می کنم...موهامو بُرُس می کشم و دُم اسبی پشت سَرَم می بندم...از اتاق بیرون میام و پله ها رو چندتا یکی رد می کنم...ترانه پایین پله ها با لبخند منتظرمه...دوتا پله ی آخری رو می پرم و خودمو می اندازم تو بغلش:=سلوم...می خنده:-وعلیکم آبجی بزرگه...ظهر عالی بخیر=صبر بخیر...مجید دلبندم...با اشاره به ساعت می گه:-نچ...ظهر بخیر...بیا ناهار آماده اسبا دیدن عدد12 چشام از تعجب گرد میشه...واااا...جدی جدی من این همه مدت خواب بودم؟!بی خیال و سر خوش به سمت سالن می رم...صورت تک تکشون رو می بوسم و وسط مامان و مادرجون می نشینم...-خوب خوابیدی مادر؟!لبخندی به صورت تپل و گردش می زنم:=آره...توپ توپ...ترانه با دهن پُر می گه:-تمنا...عصر باید با هم بریم خرید...قاشق پُر رو از دهنم دور می کنم:=خرید واسه چی؟!-یه سری خرتُ پرت واسه اتاقت و لباس و مانتو شلوار...از این جور چیزا دیگهسر تکون می دم:=آهان...باشه...***با کمک ترانه لباسا و مانتو شلوارا رو آویزون می کنم و توی کمد جای می دم...خسته روی تخت ولو می شم و دستامو می بَرَم زیر سرم...ترانه هم کنارم می خوابه:-تمنا؟!=جانم؟!-یه سوال بپرسم...جوابمو می دی؟!=بستگی داره...می چرخه طرفم و کف دست راستشو می ذاره زیر سرش:-تو این مدت چی کار می کردی؟!لبامو روی هم فشردم...باید حدس می زدم همچین سوالی تو ذهنش باشه...مطمئن بودم دیر یا زود این سوال رو ازم می پرسن...آه می کشم:=می شه بعداً جوابتو بدم؟!-چرا؟!=خواهش می کنم-باشه...هرجور تو راحتی آبجی بزرگه...=قربون خواهر خوشگلم...می خنده...سروصداهایی از پایین شنیده می شه...سرجام نیم خیز می شم:-یعنی چه خبره؟!...صدای چیه؟!ترانه بی خیال پا می شه و می گه:-صدای عمه اس...حتماً اومده برادر زاده ی جدیدشو ببینهو جلوتر از من از اتاق خارج می شه... بلوزشلوار صورتی و طوسی می پوشم و از اتاق خارج می شم...بالای پله ها که می رسم می بینم که یه خانوم لاغر و تر و فرز داره پله ها رو با عجله میاد بالا...لبخند می زنم و چندتا پله می رم پایین:=ســـلامبا برخواستن صدای من،خانوم میانسال در حالی که پای راستش یه پله بالاتر از پای چپش بود خشک می شه...بع از گذر چند ثانیه سرشو بالا میاره و زل می زنه به صورتم...لبخندم عمیق تر می شه...میام پایین و فاصله رو کم و کمتر می کنم:=شما باید عمه فریده باشید درسته؟!-وای...خدای من...تو چقدر شبیه مادرتی...و محکم بغلم می کنه...زمزمه وار می گه:-اما نگاهت مث پدرته...غمگین...پوزخند می زنم...عمه،تو مگه صورت پدرمو به خاطر میاری که میگی نگاهم مث نگاه اونه؟!مگه تاریخِ آخرین باری که تو چشاش نگاه کردی رو یادته؟!ازش جدا می شم و یه لبخند شُل می زنم:=خوشحالم که عمه دارم...می خنده:-بگو خوشحالم که یه سپر بلا پیدا کردم واسه دفاع از خودم در برابر فُش و نفرین مردم...می خندم و نگام قفل می شه تو نگاه فرزاد...سر تکون میدم:=سلام-سلام...خوبی؟!=ممنون...بهترم...و نگامو از چشاش می گیرم...چشمای فرزاد منو یاد چشمای علی انداخت...سرمو تکون می دم و سعی می کنم افکار آزاردهنده رو از ذهنم دور کنم...وقت واسه اشک و ناله زیاده...الان بعده مدت های به آرامش و شادی نسبی رسیدم...باید ازش لذت ببرم...همه توی پذیرایی دور هم می نشینیم...ستام توی دستای عمه بود...گرم حرف زدن می شیم...البته من بیشتر شنونده بودم تا گوینده...و در این بین متوجه می شم که باقی فامیل بابا خارج از کشور زندگی می کنن و فقط پدر بزرگ و عمه اینا ایرانن...باخودم فکر کردم چه بهتر...اصلاً حوصله ی شلوغی و آشنایی با آدمای رنگ و وارنگ رو نداشتم...***ساعت از 12 گذشته بود که بلاخره عمه رضایت به رفتن داد...با چشای نیمه باز به اتاقم می رم...خواب آلود مسواک می زنم و لباس خواب می پوشم...تاریکی اتاق با نور ملایم و سبز رنگ چراغ خواب کمتر می شه...با سستی روی تخت ولو می شم و با ذهن خسته و خواب آلودم درگیر می شم...باید فکری واسه آیندم می کردم...بیکاری و الافی تو مرام من نبود...!!!!!!وارد هال که می شم،مامان و ترانه با دیدن من حرفشونو قطع می کنن و لبخند می زنن...لبخند مامان دوستانه بود و لبخند ترانه اجباری...=خوب مادر و دختر با هم گپ می زنیدا...ترانه لبخندی یه وری تحویلم می ده:-حسودیت می شه؟!پا روی پا می اندازم:=چرا تا من اومدم حرفاتون تموم شد؟!مزاحمم یا نامحرم؟!-این حرفا چیه آبجی بزرگه...حرفای معمولی بودبا ناباوری می گم:=آهان...و رو به مامان ادامه می دم:=مامان...-جانِ مامان...=یه تصمیمی گرفتم...-چی؟!=می خوام امسال کنکور شرکت کنم...-مطمئنی؟!چند ماه بیشتر تا کنکور نمونده ها...=تمنا رو دست کم گرفتی؟!...می خوام شانسمو امتحان کنم...خدا رو چه دیدی...شاید قبول شدمترانه به مبل تکیه می ده و می گه:-پس عجله کن...چون ثبت نام کنکور شروع شده...پلک می زنم:=همین امروز می رم واسه ثبت نام...ترانه نیم خیز می شه:-پس من دیگه برم...فعلاً=کجا؟!-مدرسه دیگه...شیفت عصریم...=آهان...خوش بگذره...چشمک می زنه:-پس تا بعد...می بینمت=می بینمت-خدافظ مامان...-خدانگهدار عزیزم...مراقب خودت باش-چشم...بلافاصله بعده رفتن ترانه مامان دستامو می گیره و منو به خودش نزدیکتر می کنه:-تمنا...باید راجع به یه موضوعی باهات حرف بزنم...=می شنوم...-درباره ی ترانه اس...راستش براش خواستگار اومده...ذوق زده می گم:=جدی؟!...پس بلاخره آبجی کوچیکه ی ما بزرگ و خانم شد؟!مامان لبخند می زنه:-دخترای من همیشه خانم بودن و هستن=بله دیگه...کدوم بقالی می گه ماست من ترشه؟!-تمنا شوخی بسه...قضیه جدیهبهت زده می گم:=یعنی آبجی خانم ما می خواد عروس شه؟!...بعله رو داده؟!...چرا زودتر نگفتین پس؟!....اصلاً کی هس این شازده؟!...می شناسینش؟!-دختر اَمون بده...چقدر سوال می پرسی...بعله...طرف آشناس...سعید رو یادته؟!نیشم وا می شه:=آره یادمه...دوست طاها و رضا...پس حسم درست بود...اونا بهم علاقه داشتن...-آره...راستش دو روز قبل از اینکه تو بیای مادر سعید زنگ زد و گفت اگه اجازه بدین بیایم برای دختر بزرگتون خواستگاری...اشک مامان جاری می شه و ته دل من خالی...دختر بزرگه که من بودم...تو دلم پوزخند می زنم...خب آره...ولی اونا که نمی دونستن تو زنده ای...فکر میکردن مُردی...مامان با بغض ادامه می ده:-نظر ترانه رو که پرسیدم با کلی سرخ و سفید شدن و خجالت رضایت داد...حالا قراره فردا شب بیان اما...نگران می پرسم:=اما چی مامان؟!...نکنه پشیمون شدن؟!...خیلیم دلشون بخواد دختر به این گُلی...مامان کلافه می گه:-وایـــــی تمنا...تو از کی اینقده پر حرف شدی...منظور من این نبود...خودِ ترانه مخالفه...الان داشت می گفت که زنگ بزنم و قرار رو کنسل کنماخم می کنم:=چرا؟!...مگه مردم بازیچه ی ما هستن؟!-راستش بهونش تویی!!!اخم می کنم:=من؟!...چرا من؟!-خب می گه...می گه تو دختر بزرگتری...زشته اون اول ازدواج کنه...راستش منم با حرفش موافقم اما...اخمالو می پَرَم وسط حرف مامان:=خیلی بیخود کرده...شاید من تا صدسال دیگه نخوام شوهر کنم...اون که نباید پاسوز من بشه...به حرفش گوش نکن مامان...مامان هم متقابلاً اخم می کنه:-تو خیلی بی جا کردی نخوای ازدواج کنی...من واسه تک تک شماها کلی آرزو دارم...دلم می خواد تموم نوه هامو ببینم بعد از دنیا برم=این حرفا چیه مامان...ایشالا حالا حالاها سایه تون بالا سر ما می مونه...-خب حالا...از بحث اصلی منحرف نشیم...می شه تو با ترانه صحبت کنی بلکه از خر شیطون پیاده شه...البته اگه دوس داشته باشیمصمم سر تکون می دم و می گم:=حتماً...قول می دم راضیش کنم در ورودی رو هُل می دم و در حالی که یه دستم به کمه های پالتوم بود و یه دستم به بند کیفم،با صدای بلند ترانه رو صدا می کنم:=ترانه...کجایی؟!...ترانه...مادرجون با دیدنم لبخند عریضی می زنه و پا می شه و دستاشو برای در آغوش کشیدنم باز می کنه:-سلام دختر...چیه هنوز نیومده خونه رو گذاشتی رو سرت...نرم بین بازوانش قرار می گیرم و با چشمایی که از روی لذت بسته بودم می گم:=سلام مادرجون خودم...خوبین شما؟!...نفس عمیقی می کشم و ادامه می دم:=هیچی...با نوه تون کار دارم...شما می دونین کجاس؟!منو از خودش جدا می کنه:-والا ترانه نیم ساعت پیش که برگشت خونه تا الان از اتاقش بیرون نیومده...مکثی می کنه و ادامه می ده:-خوب بگو ببینم کنکور ثبت نام کردی؟!پلک می زنم:=بله...از فردا گاوم زاییده...-از قدیم گفتن یه سال بخور نون و تره یه عمر بخور نون و کره...من مطمئنم تو موفق می شینگام از چهره ی مهربون مادرجون سُر خورد روی قامت ترانه که ازپله پایین می اومد:-بله آبجی بزرگه...کارم داشتی؟!رو به مادرجون می گم:=فعلاً...با اجازه...و به طرف ترانه میرم...چشاش کمی سرخ بود...زیر بازوشو می گیرم و به طرف پله ها می رم:-کجا تمنا؟!...خب همینجا بگو دیگه...=طولانیه...و خصوصی-آهان...سمت چپ،سومین اتاق مال من بود...در رو وا می کنم و ترانه رو پرت می کنم داخل...ترانه روی تخت می نشینه و من مشغول تعویض لباس می شم...یه بافت سبز و شلوار مشکی می پوشم و کنارش می شینم و زل می زنم تو چشای قشنگش...چشمک می زنم:=شنیدم بزرگ شدی...ابروهاش با تعجب بالا میره و گیج و گنگ می گه:-هــــــــــــان؟!دستاشو می گیرم:=سعید اومده خواستگاریت؟!یه هو صورتش سرخ می شه و مردمک چشاش میره پایین...زیر لب آروم زمزمه می کنه:-از دست مامان...=یه سوال بپرسم راستشو می گی؟!...البته جوابتو می دونم اما...دوست دارم از زبون خودت بشنوم...-چی؟!=دوسش داری؟!لب پایینشو به دندون می گیره و سرشو می اندازه پایین...یه لبخند تلخ می زنم...هیچوقت فکرشو نمی کردم که یه روزی من...تمنا...دختر خام و نپخته ای که به اشتباه عاشق شد و عاشق موند بخوام با خواهر کوچیکترم درباره ی ازدواج و آیندش صحبت کنم و نصیحتش کنم...منی که خودم نیاز به حرف زدن با یه بزرگتر و راهنمایی داشتم=جوابمو ندادی؟!-خب...خب...فکر کنم...یعنی آره...دوسش دارم...دستاشو تو دستام می فشارم:=خوشحالم...پس دیگه دردت چیه؟!...چرا می گی نه؟!-مامان که همه چیزو برات گفته...چرا می پرسی؟!دلخور می گم:=یعنی فقط به خاطر من؟!...اگه مزاحمم بگو تا برم...سرشو بلند می کنه و دلخور و ناراحت نگام می کنه:-فکر کردی اینقدر نامردم که به خاطر یه پسر غریبه از تو که خواهرمی...از یه پوست و گوشت و خونیم متنفر بشم و بگذرم؟!=نگران چی هستی ترانه؟!-خب...خب دوست ندارم زودتر از تو ازدواج کنم=اومدیمو من خواستم تا آخر عمرم مجرد بمونم اونوقت چی؟!تکلیف تو و ترنم و تبسم چی می شه؟!سرتقو حرف نشنو می گه:=در اون صورت ماهم هیچوقت ازدواج نمی کنیم...=ترانه...عاقل باش-عاقلم...عاقلم چون نمی خوام با ازدواجم دل تو رو بشکنم...عاقلم چون نمی خوام موقعیت تو رو خراب کنم...عاقلم چون نمی خوام مردم پشت سرت حرف در بیارن...عصبی با چشمای گرد شده می گم:=یعنی چی؟!چه ربطی داره؟!کدوم موقعیت؟!کدوم حرف؟!اولا من از خوشبختی تو خیلیم شاد می شم...دوماً بذار مردم هر چی دلشون می خواد بگن...برای من مهم نیس...-اما برای من مهمه...داد می زنم:=من هرگز ازدواج نمی کنمبهت زده نگام می کنه...چند لحظه بعد پوزخند می زنه:-داری شوخی می کنی؟!=هرگز-چرا؟!...چرا نمی خوای ازدواج کنی؟!چشامو می بندم...حالا وقتشه...حالا وقتشه حرفای دلمو برای یکی بگم...و چه کسی محرم تر از ترانه:=چون...چون...عاشقم...و به غیر از عشقم با کسی ازدواج نمی کنمجیغ می کشه:-تمنا شوخی میکنی؟!...بگو جونِ ترانه...وای چقدر خوشحال شدمیه دفعه پنچر می شه...با لب و لوچه ی آویزون می گه:-یعنی اون عاشق تو نیس؟!لب باز می کنم و می گم...می گم از سرگذشتی که توی این مدت بر من گذشت...می گم و می خندم...می گم و اشک می ریزم...می گم و ترانه پا به پام گریه میکنه...
  قه ای به در می خوره...برق لب رو روی میز توالت،رو به روی آینه قرار می دم و می گم:=بفرماییددر وا می شه و ترانه گلوله می یاد داخل...با دیدنش مات می شم...یعنی این فرشته ی سفید پوش ملیح و ناز خواهر من بود؟!...ترانه بود؟!تند تند و هیجان زده می گه:-وای تمنا خیلی استرس دارم...دارم می میرم...به نظرت چیکار کنم؟!...وای وای وای...تمنا به نظرت لباسام خوبه؟!...بهم میاد؟!...زشت که نشدم هان؟!بی اراده بغلش می کنم و زیر گوشش زمزمه می کنم:=ماه شدی عزیزم...مث فرشته ها...بیچاره سعید که قراره این شکلی بری جلوش...و می خندم...از آغوشم بیرون میاد...یه لبخند خجالت زده رو لباشه:-جدی خوب شدم؟!=محشر شدی؟!لبخندش گشادتر می شه...اما به ثانیه نمی کشه که ناراحت سرشو می اندازه پایین و مشغول بازی با گردنبند طلای سفیدش می شه:-اما...اما...من هنوزم راضی نیستم تمنااخم می کنم:=حرف اضافه نزن...بیا که باید تو انتخاب لباس کمکم کنی...***ساعت8 بود که زنگ خونه به صدا در میاد...طاها جواب می ده و در رو وا می کنه...از آشپزخونه بیرون میام و به استقبال مهمونا می رم...خدا رو شکر می کنم که شب قبل مامان تلفنی خبر زنده بودن و برگشتن منو داده بود چون دیگه حوصله ی دیدن قیافه های متعجب و بهت زده رو نداشتم...و خدا رو شکر کردم که فرار من باعث بدبینی به خانواده و مخصوصاً دخترا،و دلسرد شدن سعید از ترانه نشده بود...بعده سلام و روبوسی و حرفا و تعارفای الکی همگی به پذیرایی میرن به جز من...بر می گردم توی آشپزخونه پیش ترانه...=چته بابا؟!-وای تمنا حس می کنم الانِ که بالا بیارم=تو اینقده خجالتی بودی ما خبر نداشتیم؟!-شوخی نکن توی این موقعیتیه صندلی عقب می کشه و می نشینه پشت میز...سرشو بین دستاش می گیره و چشاشو می بنده...بعده چند ثانیه می گه:-دیدی طاها و رضا چطوری نگام می کردن...فهمیدی چه حالی داشتن؟!=نه...چطوری؟!-نمی فهمیدم خوشحالن یا ناراحت...می خندن ولی...حس می کنم خنده هاشون اجباریه...انگار...انگار یه دزد اومده و با اجازه ی صاحب خونه می خواد چیزی رو که مالِ صاحب خونس رو ببره...انگار ناراحتن از اینکه می خوان منو دودستی تقدیم یه پسر کنن و خوشحالن که اون پسر سعیده...دیدی تمنا؟!...وقتی زنگ زدن رضا یه دفعه بغض کرد؟!...نزدیک بود اشکش در بیاد...انگار جون تو پاهاش نبود که بره در رو وا کنه...آخر سرم طاها با یه اخم گنده رفت در رو باز کرد...=خب طبیعیه ناراحت باشن...داره یکی از خواهراشون کم می شه-اما من هنوزم هستم...همیشه هستم...همیشه دختر این خانواده ام و خواهر شما...حضور مامان مانع ادامه ی صحبتای ما می شه:-ترانه پاشو مادر...پاشو چای بریز و بیا...اینو می گه و می ره...ترانه با اضطراب دستای منو می گیره تو مشتش و ناله می کنه:-تمنا؟!=می خوای من این کار رو بکنم؟!-نه...خودم انجامش میدم...***چند دقیقه زودتر از ترانه وارد پذیرایی می شم...با اومدن ترانه به به و چه چه مادر سعید شروع میشه و چشمای مامان از غرور و تحسین برق می زنه...ترانه بعد از تعارف چای کنارم می نشینه و سریعو کوتاه درِ گوشم می گه:-کاش بابا هم بودو با این یه جمله انگار آتیشم می زنه...تازه متوجه ی نبود و کمبودش میشم...تازه متوجه ی احساس نیازم می شم...تازه می فهمم چقدر دلم براش تنگه...که چقدر هواشو کردم...هرچند کم رنگ بود...هرچند مدتی بود که اصلاً نبود...هر چند برام پدری نکرده بود اما بلاخره پدرم بود و من دخترش...مگه می شه یه دختر پدرشو دوس نداشته باشه؟!...حالا هر چقدر اون پدر بد باشه...به خواست آقای سامان و موافقت پدرجون و مادر جون ترانه و سعید واسه ی حرف زدن پذیرایی رو ترک می کنن...ترنم و تبسم بین جمع نبودن...یعنی آقاجون اجازه نداده بود که باشن...با یه عذرخواهی کوتاه پیش ترنم و تبسم می رم و کمی گپ می زنیم...نیم ساعت بعد طاها در می زنه و وارد اتاق می شه:-تمنا بیا بیرون...ترنم،تبسم...شمام بیاید...و پشت به ما با صدای پر از بغض ادامه می ده:-عروس خانم بله رو داد...باید دهنمونو شیرین کنیمترنم و تبسم با شادی جیغ می کشن اما من همه ی هواسم به بغض صدای طاها بود...وارد پذیرایی می شیم...رضا با یه لبخند تصنعی مشغول تعارف شیرینی بود...ترانه و سعیدم هر کدوم یه گوشه نشسته بودن و از خجالت نمی تونستن سرشونو بالا بگیرن...با خودم فکر کردم اگه یه روزی علی بیاد خواستگاری خجالت که نمی کشم هیچ تازه می پرم بغلش ماچشم می کنم!!...به خوش خیالی خودم پوزخند می زنم...رضا ظرف شیرینی به دست جلوم سبز می شه...همزمان با دراز شدن دستم سمت ظرف شیرینی،صدای مریم خانوم،مادر سعید بلند می شه:-نوبتی هم باشه نوبت تمنا جونه دیگه...با این حرفش اخمای من و رضا تو هم می ره...به جمع نگاه می کنم...انگار همه ی افراد خانوادم یه جورایی ناراحت بودن...منظورش از این حرف چی بود؟!می خواست زخم زبون بزنه؟!...اینکه ترانه از تو جلو اُفتاد؟!نوبت تو بود ولی اون زرنگی کرد و زودتر شوهر کرد؟!...یه نفر سَرَم داد می زنه:"ترانه از همین حرفا می ترسید دیگه...همش نگران تو و زخم زبون دیگران بود...ولی تو بهش قول دادی نه تنها ناراحت نشی بلکه خوشحالم بشی از شادی و خوشبختی خواهرت...پس بخند"یه لبخند الکی می شینه رو لبام...اخم طاها و رضا با دیدن لبخندم عمیق تر می شه...شاید فکر کردن با این حرف مریم خانوم تو دلم کیلو کیلو قند آب کردن که اینطوری نیشم باز شده...بیخیال...فعلاً فقط ترانه مهمه...***ساعت 9:30 بود که می رن...خسته بودم...با یه شب بخیر به اتاقم می رم...روی تخت دراز می کشم و پشت دستمو می ذارم روی پیشونیم...به علی فکر می کنم...به لحظاتی که باهم داشتیم...به همه چیز و همه چیز...مث همه ی وقتایی که ذهنم درگیر علی بود تنگی نفس بهم دست می ده...اما شکر خدا به شدت گذشته نیس...پنجره رو وا می کنم و تند تند نفس می کشم...بعده بهتر شدن حالم دوباره روی تخت دراز می کشم...از ترس دیدن کابوس علی تا صبح خواب به چشمام نمیاد***چشامو وا می کنم و پتو رو کنار می زنم...به جلو خم می شم و ساعت رو از روی عسلی بر می دارم...ساعت8 بود...چهارساعت خوابیده بودم...کافی بود...از امروز باید به بی خوابی و خستگی عادت کنم...با اینکه تقریباً اکثر مطالب درسی یادم بود اما بازم خیال داشتم به طور فشرده درس بخونم...می خواستم به آرزوم برسم...می خواستم پزشک بشم...دوست داشتم برای یه بارم که شده احساس مفید بودن بکنم...می رم پایین...برای صبحونه کره و مربا با یه لیوان آب پرتقال طبیعی می زنم تو رگ و سرحال و پر انرژی برمی گردم به اتاقم...باید ذهنمو از هر اتفاق ناراحت کننده دور می کردم...با یه بسم الله مشغول درس خوندن می شم...***کلاً درس خوندن به ما نیومده بود!...آخه به خاطر گرفتاری و کارای عقدترانه نمی تونستم اونجور که دوست دارم درس بخونم...مامان خیال داشت از حالا جهاز ترانه رو تهیه کنه...ترانه هم اصرار داشت که من تو خرید کمکش کنم...از طرفی خرید لباس و آرایشگاه و...بود...همه ی اینا باعث مشغولیتم شده بود و مزیتش این بود که فرصت نداشتم حتی یه دقیقه به علی فکر کنم...!***بسته های خرید رو روی میز مقابل مامان می ذارم و درحالی که از خستگی روی پا بند نبودم می گم:=من خیلی خسته ام...ترانه خرید ها رو نشون می ده...می خوام کمی بخوابم...و به اتاقم می رم و با همون لباسای بیرون می اُفتم رو تخت...حدود2ساعت بعد بیدار می شم...ساعت رو نگاه می کنم...7شب بود...خب حالا وقت درس خوندن بود...ترانه میاد تو اتاق و می گه که شام حاضره و بیام پایین...اما به خاطر کیک و شیرکاکائویی که عصر خورده بودم گرسنم نبود...بعد از رفتن ترانه تا خود صبح بدون وقفه درس می خونم... دره یخچال رو وا می کنم و چندتا نارنگی و پرتقال می ذارم تو بشقاب و با یه بشقاب شیرینی می ذارم توی سینی...بلاخره دارم درس می خونم...باید تقویت بشم یانه؟!...یه شیرینی از بشقاب جدا می کنم و گاز می زنم و پله ها رو با دقت طی می کنم...از جلو اتاق مشترک طاها و رضا که می گذرم صداهای بلندی به گوش می رسه...مکث می کنم...در می زنم-بله؟!=اجازه هس؟!-بیا تو تمنا...در رو وا می کنم و با حیرت می بینم که طاها و رضا وسط اتاق نشستن و یه عالمه کتاب درسی کف اتاق پخشِ...با دهن باز می گم:=اینجا چه خبره؟!...زلزله اومده؟!طاها لب باز می کنه:-تو تنها کنکوری این خونه نیستی...خوشحال و مبهوت می گم:=یعنی شماهم؟!رضا می گه:-آره...مگه نمی دونستی؟!=نه...نیشم باز می شه:=چه خوب...پس باید تو درس ریاضی و فیزیک کمکم کنید-ای به چشم...به شرطی که توام توی شیمی کمک منو رضا کنیخم می شم و سینی حاوی میوه و شیرینی رو به سمتشون می گیرم:-خب کنکوری های عزیز حالا وقت تقویت و تجدید قواس...هر کدوم یه شیرینی بر می دارن...سرخوش از اتاق میام بیرون و اونا رو با کتاباشون تنها می ذارم...تا ظهر یه بند می خونم...زمان تست زدن شب بود...مطالب راحت تر از اون چیزی که فکرشو می کردم می رفت تو مغزم و چون از قبل کتاب رو قورت داده بودم کارم راحت تر بود و فقط نیازبه مرور داشتم...***بلاخره روزای پر از درس و کار گذشت...دقیقاً 2 هفته بعد از شب خواستگاری،زمان عقد بود...یه مجلس کوچولو توی باغ آقاجون...قرار بود فامیل های درجه یک و دو داماد بیان شیراز واسه جشن...از صبح زود همه در جنب و جوش بودن...آقاجون چند نفر رو آورده بود واسه کمک برای همین کار ما سبک تر شده بود...ترانه ساعت2وقت آرایشگاه داشت...من اما علاقه ای به آرایشگاه رفتن نداشتم...تصمیم داشتم خودم رنگ و لعابی به صورتم بدم...بعد از یه حموم حسابی و خشک کردن موهام مشغول میشم...موهامو اتو می کشم...فر درشت خیلی به صورتم می اومد...رنگ لباسم سبز رنگ بود با سنگ دوزی های نقره ای و خیره کننده...یه لنز سبز به چشمام می زنم...رنگش زمردی و درخشان بود...خیلی بهم می اومد...لبخند می زنم...مشغول ریمل کشیدن می شم...حجم مژه هام چند برابر می شه...اوهو...چه کردم!!...مژه های پرپشت و حجیمم سایه انداخته بود روی سبزی چشام و رنگشو تیره تر کرده بود...یه خط چشم کلفت،چشامو خمار می کنه...سایه ی سبز رنگ براق و ملایمی پشت چشام می کشم و دوباره نیشم باز می شه...کلاً عاشق آرایش چشم بودم اما در حد نرمال نه وحشتناک...از رژ گونه خوشم نمی اومد...بی خیالش می شم...از خط لبم که متنفر بودم...یه رژ مایع صورتی می زنم به لبام...صورتمو که چندسانتیِ اینه بود عقب می برم...با رضایت لبخند می زنم...بسی خوشگل شده بودم...لباس سبز رنگمو بر می دارم و می گیرم جلوم...حریر بود و براق...دکلته بود اما یه کت داشت تا شونه ها و دستامو بپوشونم...خب حالا اینو چطوری بپوشم؟!تق...=بفرمایید؟!ترنم میاد داخل و با دیدن یه لحظه خشکش می زنه...ذوق مرگ می شم...کاش از خدا یه چیز دیگه خواسته بودم:=چه خوب شد که اومدی...بیا کمک کن تا اینو بپوشم-تمنـــا!...چه خوشگل شدیپرو پرو می گم:=می دونم...حالا بیا کمک...ترنم جلو میاد و کمکم می کنه تا لباس رو بپوشم...بعد از بالا کشیدن زیپ لباس رو به روی آینه ی قدی کمد لباسم چند دور می چرخم...دنباله ی لباسم روی زمین کشیده می شد و من عاشقش بودم...-چه ناز شدی آجی...چقدر سبز بهت میادیه گلسر شش پر سبز رنگ می زنم به شیقیقه ی سمت راستم:=اوهوم...خودمم تازه فهمیدم...و اخم می کنم:-تو چرا هنوز آماده نشدی؟!...یه ساعت دیگه جشن شروع می شه و مهمونا میان...-دوست داشتم تو آرایشم کنی...خودم گند می زنم=خیله خب...بریم...***ساعت 7بود که مهمونا یواش یواش از راه رسیدن و ساعت 8بود که ترانه و سعید اومدن و یه راست رفتن پای سفره ی عقد...موقعی که عاقد داشت خطبه ی عقد رو جاری می کرد دلم می خواست از خوشحالی زار زار گریه کنم...اما ترسیدم دیگران اشکامو بذارن پای حسادتم...از طرفی ام آرایشم خراب می شد...پس کلاً بیخیالش شدم...همزمان با بله گفتن ترانه و بالا رفتن صدای سوت و هلهله،بین صدای شاد موسیقی،نگام قفل می شه تو نگاه خیره ی فرزاد...چون تاحالا باهاش رو به رو نشده بودم سرمو آروم به نشونه ی سلام تکون می دم...اونم با همون نگاه خیرش سرشو تکون می ده...سریع نگامو منحرف می کنم...هدیه ی ترانه رو که یه پا بند زیبا از طلای سفید با نگین زمرد بود رو از کیفم خارج می کنم و تقدیمش می کنم...صورتشو گرم و پر احساس می بوسم و تبریک می گم...هدیه ی سعید رو هم که یه ساعت شیک بود رو می دم و در حالی که یه تای ابروم بالا بود با لحن شوخ و جدی می گم:-آقا سعید خوب گوش کن...تااینجا ما مراقب این گل دخترمون بودیم...نذاشتیم خش بر داره...از حالا به بعد این وظیفه ی شماس...به نفع خودتونه که کمتر از گل به آبجی من نگین...دوست ندارم حتی یه تار مو از سرش کم بشه...-رو جفت چشام...قول شرف می دم که مراقبش باشم...که اگه یه تار مو از سرش کم بشه بی شرف دنیامو بعد خیره تو چشای ترانه با یه محبت عجیب می گه:-ترانه،موسیقیِ زندگیِ منهو می بینم که ترانه سرخ می شه و از لبخندی که می زنه می فهمم چقدر این جمله ی پر محبت براش شیرین بوده و خوشحالش کرده...ازشون فاصله می گیرم...دروغ چرا؟!...حسودیم شد...نه به خاطر اینکه ترانه زودتر ازمن ازدواج کرده نه...به خاطر عشقی که سعید به ترانه داره...به خاطر محبت ناب چشماش...به خاطر...-سلام دختر دایی...صدای فرزاد بود...سعی می کنم لبخند بزنم...می چرخم طرفش:=سلام پسر عمه...خوبی؟!-ممنون...تبریک می گم=مرسی...ولی اونی که باید بهش تبریک بگی من نیستم...-ولی من دوست دارم به تو تبریک بگملبخند بی معنی ای می زنم...خب که چه؟!منظورت چیه از این حرف؟!-چه خوشگل شدی تمنا...یه لحظه با عروس اشتباهت گرفتم...گُر می گیرم...معذب می شم...با صای ضعیف و تحلیل رفته می گم:=ممنون...صدقه سریه سرخاب سفیدابه...ابرو بالا می اندازه:-نه...به خاطر این نیس...مکث می کنه:-خدا تو رو زیبا و جذاب آفریده...اما چیزی که تو چهره ات از همه گیراتر و جذاب تره تضاده...این موهای شرابی و وحشتی تضاد فوق العاده ای با صورت معصوم و مهربونت ایجاد کرده...زمزمه وار ادامه می ده:-منم شیفته ی تضادم...با دهن باز نگاش می کنم...ای بابا...این چرا یه هو یادش اومده از من تعریف کنه؟!اصلاً چرا باید ازم تعریف کنه؟!با کدوم حق؟!اخم می کنم...دلم می خواد سرش داد بزنم و بگم:"خفه شو...تو به چه اجازه ای اینطور وقیحانه ازم تعریف می کنی؟!...تنها مردی که این حق رو داره علی هس...اما حالا که نیست، به مرد دیگه ای این اجازه رو نمی دم...شیرفهم شد؟!"اما با شنیدن صدای طاها حرف تو دهنم می ماسه:=تمنا...فرزاد...بیاید می خوایم چندتا عکس با عروس دوماد بندازیم...
  صندلامو از پا می کنم و می اندازم یه گوشه...بدون پاک کردن آرایشم ولو می شم روی تخت و چشامو می بندم...تموم بدنم از درد و خستگی ذوق ذوق می کرد و نبض داشت...پتو رو تا زیر گردنم می کشم بالا و چشم بسته لبخند محوی می زنم...عوضش شب خوبی بود...البته با فاکتور گرفتن نگاه های خیره ی فرزاد...روی شکم می خوابم...لبخندم عمیق تر می شه...یه دور با طاها رقصیدم یه دورم با رضا...به درخواست رقص فرزاد و یکی از پسرای فامیل دوماد توجهی نکردم...با احساس تنگی نفس از خواب می پرم...بدن سردم خیس عرق بود و موهام آشفته...قفسه ی سینه ام تند تند بالا پایین می رفت بدون اینکه هوایی عایدش بشه...از تأثیر کابوسی که دیده بودم دوباره یکی از اون نفس تنگی های وحشتناک داشت می اومد سراغم و رفته رفته بیشترم می شد...از ترس وخیم تر شدن اوضاع سریع پتو رو کنار می زنم و می رم سمت در...انرژی کمی تو پاهامه...به زور خودمو به بالای پله ها می رسونم...چیزی نمونده تمنا...طاقت بیار...اما چطوری؟!...آویزون می شم به نرده ها...خس خس سینه ام تبدیل به سرفه می شه...زیر لب شروع می کنم خدا رو صدا زدن...داخل بدنم مث کوره داغه و بیرونش سرد و یخی...چندتا پله ی دیگه هم می رم پایین..طاقت بیار تمنا...خواهش می کنم...به یقه ی پیرهنم چنگ می زنم...کاش زورم می رسید پارش می کردم...5پله مونده بود...فقط 5 تا...پای چپم گیر می کنه پشت پای راستم...جیغ می کشم و بقیه پله ها رو قِل می خورم و میام پایین...یه هو همه جا روشن می شه...مامان با سر و صورت پف کرده و چشمای قرمز بالا سرم ظاهر می شه...با دیدن وضعیتم دو دستی چنگ می زنه به صورتش:-وای خدا مرگم بده...چی شده تمنا؟!ناله می کنم...با آخرین توانم می گم:-آب...می...می خوامو مامان دو پا داره دوتای دیگم قرض می کنه و به سمت آشپزخونه می ره...لکه های سیاه رنگی جلو چشام نقش می بنده و یواش یواش دیدمو پُر می کنه...نه مث اینکه جدی جدی رسیدم ته خط....دارم غزل خدافظی رو می خونم...یه چیز سرد می شینه رو لبام و بعد...آب راه تنفسمو باز می کنه...با ولع اکسیژن رو به ریه هام می کشم...یواش یواش دیدم روشن می شه و صورت خیس مامان جلو نقش می بنده-بمیرم الهی...چی شده تمنا؟!=چیزی نیس مامان-یعنی چی؟!چرا اینجا اُفتاده بودی؟!چرا نفست بالا نمی اومد؟!=من خوبممحکم می گه:-تمنا...بگو چی شده...=گاهی این حالتا بهم دست می ده...دچار تنگی نفس می شم...الانم اینطوری شدم...خواستم بیام پایین آب بخورم که تو پله پام گیر کردن و پخش زمین شدم-تو که سابقه ی تنگیِ نفس نداشتی...از کی اینطوری شدی؟!=نمی دونم-باید بریم دکتر=نهمامان عصبی می گه:-نه نداریمبه دروغ می گم:=خودم قبلاً رفتم دکتر...کاریش نمی شه کردمامان بهت زده می گه:-مگه می شه؟!شونه بالا می اندازم و چیزی نمی گم...خودم که می دونستم دلیل این نفس تنگی هام چیه...چه نیازی به دکتر بود؟!اون شب از ترسم دیگه نرفتم به اتاقم...تو آغوش گرم مامان خوابم برد... همراه با خمیازه ای دل چسب کش و قوسی به بدنم می دم...با تعجب چندبار پلک می زنم و کشیده و متعجب می گم:-واااااااااه...من چرا تو اتاق خودم نیستم؟!یه دفعه اتفاقای دیشب یادم میاد...بغض می کنم...عجی کابوسی بود...کابوس ازدواج علی...کابوس اون دختر سفید پوشی که دستاش تو دستای علی بود و می خندید...دختری که من نبودم...سرمو تکون می دم و پتو رو کنار می زنم...دست و صورتمو می شویم و از اتاق میام بیرون...همه بیدار شده بودن به جز ترانه...لبخند می زنم...عروس خانومِ کوچولو...حتماً دیشب به خاطر خستگی و از شدت ذوقش خوابش نبرده که تا الان خواب مونده...شایدم خجالت می کشه بیاد بیرون...صبحونه رو با صحبت درباره ی اتفاقات شب قبل می خوریم...و بعد از اون من به اتاقم می رم واسه درس...قرار بود عمه اینا و خانواده ی سعید اینا واسه ناهار بیان اینجا...اما من از کمک کردن معاف بودم...نیم تنه ام روی زمین بود و پاهام از دیوار آویزون...عادتم بود ک موقع درس خوندن این شکلی بخوابم...خون بیشتر به مغزم می رسید...ساعت12 با خستگی تن خشک شده امو از زمین جدا می کنم و کش و قوسی به بدنم می دم...تصمیم می گیرم دوش بگیرم تا سرحال بشم...آب ولرم خستگی و رخوت رو از تنم دور می کنه...بعده خشک کردن موهام اونا رو پشت سَرَم محکم دُم اسبی می بندم...چشام کشیده می شه...یه بلوز شلوار لیمویی مناسب می پوشم و ناراضی می رم پایین...راستش هیچ دوست نداشتم با فرزاد رو به رو بشم...با عمه گرم می گیرم اما با فرزاد...بدون کوچکترین نگاه مستقیمی باهاش احوال پرسی سردی می کنم...ربع ساعت بعد سعید اینام از راه می رسن...متوجه ی نگاهای بی قرار سعید به ترانه می شم و احساس شادی و حسادت با هم به وجودم سرریز می شه...سر میز غذا با مزه پرونی های طاها و رضا و تیکه های فرزاد،سعید و ترانه از خجالت مث لبو می شن...بعد از ناهار به کمک مامان و مریم خانوم ظرفا رو می شورم و نمی ذارم ترانه دست به سیاه و سفید بزنه...دست کشامو در میارم و کمی به عقب خم می شم...کمر خسته ام تیریک تیریک صدا می کنه...مامان و مریم خانوم سینی چای به دست از آشپزخونه خارج می شن و من پشت سرشون راه می اُفتم...همه جا رو نگاه می کنم...خبری از ترانه و سعید نبود...لبخند می زنم...شیطونا...معلوم نبود کجا جیم زدن...یه فنجون چای از سینی روی میز بر می دارم و می شینم روی مبل...پا روی پا می اندازم و به بخار چای خیره می شم...طولی نمی کشه که فرزاد خلوتمو بهم می ریزه:-شنیدنم سخت مشغول درس خوندنینگاش می کنم...با یه لبخندی اجباری:=آره...اگه گرفتاری بذاره...-حالا چی می خوای؟!با اُمید و آرزو می گم:=پزشکی...ترجیحاً شهید بهشتی...می خنده:-پس مث خودم جاه طلبی...کلاً حرفای دیشب و نگاهای خیرش از ذهنم پاک می شه...باشور و هیجان می گم:=دوست دارم تخصصمو کانادا بگیرم...عاشقشم...-که اینطور...من مطمئنم موفق می شی...از چهرت پیداس دختر باهوشی هستیاین بار برخلاف دفعه ی قبل که ازم تعریف کرده بود ذوق مرگ می شم و با نیش باز می گم:=ممنون...دست چپشو بالا میاره و یه نگاه به ساعتش می اندازه:-شرمندم...باید تنهات بذارم...خستم...می رم تو اتاق پسرا استراحت کنم...آخه تا یه ساعت دیگه باید برم سر کارم=راستی شغلت چیه؟!انگار از کنجکاویم خوشحال می شه:-راستش تازگیا با یکی از هم دانشگاهی هام یه شرکت زدیم...یه شرکت مهندسی و نقشه کشی...نو پا هست...هنوز اسم و رسمی نداره...سر تکون می دم و به تلافی اون تعریف خوشایندش می گم:=من مطمئنم تو کارت موفق می شیبا این حرفم خر کیف می شه...با یه تشکر کوچولو ترکم می کنه...بعد از خوردن چای پا می شم تا برم اتاقم سر درس و مشقم!داشتم از کنار اتاق ترانه می گذشتم که یه صداهایی باعث توقفم می شه...صدای پچ پچ:-می دونی سعید...من اون اوایل آشناییمون...همون موقع که پای تو به خونمون باز شد ازت خوشم اومد...اما...اما همش فکر می کردم تو به هوای تمنا می یای خونمون...-هیــس...تو خیلی بیجا کردی...تمنا و بقیه ی دخترا برام مث یه خواهر عزیر بودن...همون طور که طاها و رضا برام مث برادر بود...اما تو فرق می کردی...یه جور دیگه می خواستمت...جوری که هیچ کس دیگه رو نمی خواستم...و بعد صدا ها قطع می شه...می دونستم اون تو داره اتفاقاتی می اُفته...خواهر کوچکترم داشت چیزهایی رو امتحان می کرد که من تجربشو نداشتم...بی اراده بغض می کنم...خدایا آسمون که به زمین نمی اومد اگه منو به علی می رسوندی!یه صدا بهم نهیب می زنه:"آی آی آی...قرار نبود حسودی کنی تمنا خانوم...قرار بود از شادیِ ترانه توام شاد باشی...مگه بهش قول ندادی؟!"آه عمیقی می کشم...آره قول دادم...ولی خب چی کار کنم؟!...نمی تونم جلو دلمو بگیرم...منم دلم یه نگاه مهربون و عاشق می خواد که دوخته بشه تو چشام...منم دلم یه آغوش پر محبت می خواد...آغوش امن یه مرد...منم دلم می خواد یه مرد بهم ابراز عشق کنه...منم دلم می خواد به یه مرد بگم:"دوستت دارم"...دلم می خواد اون مرد علی باشه...تنها علی... کتابمو پرت می کنم یه گوشه...اوف بسه هر چی درس خوندم...می خوام یه امروز رو به خودم مرخصی بدم...امروز جمعه بود...یه نگاه به ساعت می اندازم...3عصر بود...پا می شم و موهامو شونه می زنم...یه هو هوس چیزی می زنه به سَرَم...با خوشحالی از اتاق می رم پایین و پله ها رو مث باد طی می کنم...مامان توی هال رو به روی تی وی نشسته بود و بافتنی می بافت...یه شال گردن مشکی و قرمز...مقابلش می ایستم:=مامان؟!-جانم؟!=موهامو برام گیس می کنی؟!با لبخند به کنارش اشاره می کنه:-بشینمی شینم و پُشت می کنم...سروکله ی ترانه پیدا می شه:-اِِِِِِِِِِِِِ...مامان...موه ای منم گیس کن...منم می خوام...=پس شوهرت اینجا چی کارس؟!اخم می کنه...ولی بعد با ذوق می گه:-قراره تا یه ساعت دیگه بیاد اینجاو با لب و لوچه ای آویزون ادامه می ده:-فردا صبح بلیط داره...می خواد برگرده تهران...مامان به حرف میاد:-خب نمی تونه که به خاطر تو اینجا بمونه...کارش اونجاسترانه می گه:-اما زندگیش اینجاس=دلت براش تنگ می شه؟!-خب آره دیگه...و با صورتی سرخ ادامه می ده:-من برم تو اتاقم...کلی درس دارم...من و مامان می خندیم...کار بافتن موهام تموم می شه...با ذوق گیسمو از پشت میارم جلو...ولی خدایشش موهام چقدر خوشرنگه...شرابی و درخشان...=مرسی مامانی...-تمنا جان؟!=جونم؟!میله های بافتنی رو بر می داره:-راستش از وقتی اومدی می خواستم سوالی رو ازت بپرسم اما...با گرفتاری هایی که پیش اومد فرصتش نشدضربان قلبم تند می شه...یعنی وقتش رسیده؟!...=چه سوالی؟!-تو...تو این متی که از خونه دور بودی چیکار میکردی؟!چه اتفاقایی اُفتاد؟!=می شه نگم؟!آخه خیلی بده...یه دفعه رنگش می پره...با چشای از حدقه در اومده میگه:-ببینم تمنا...تو...تو سالمی؟!دوزاریم می اُفته:=آره مامان جان...سالمم...نفس آسوده ای می کشه:-خب خدا رو شکر...دوباره صورتش نگران می شه:-پس چی شده که اینقده بده؟!=حتماً باید بگم؟!-بله...***با چشمای سرخ راهیِ اتاقم می شم...همه چیز رو به مامانم گفتم...همه چیز به غیر از علی...راستش دوست نداشتم بفهمه دخترش توی عشق شکست خورده...که رونده شده...که عشقش نمی خوادش...دوست نداشتم غرورم بیشتر از این خورد بشه...در اتاق رو وا می کنم...روی تخت می شینم و پاهامو به آغوش می کشم...دلم به حال خودم کباب می شه...چقدر بدبخت شده بودم...چقدر خوار و ضعیف شده بودم...کو اون تمنایی که میلاد التماسشو می کرد؟!...کو اون تمنایی که خام هیچ"وستت دارمی"نمی شد؟!...علی تو چه کردی با من...لعنتی...لعنتی...دست از سَرَم بر دار...راحتم بذار...خواهش می کنم...تقه ای به در می خوره...تند تند اشکامو پاک می کنم...کتابمو چنگ می زنم و می گیرم جلو صورتم:=بیا تو...ترانه آروم لایِ در رو وا می کنه:-تمنا؟!میاد داخل:-تو رو خدا یه امروز رو بیخیال درس بشو=چرا؟!چی شده باز؟!-سعید اومده...می خوایم بریم بیرون...دوست داریم تو و بقیه دخترام باشین=تنهایی بیشتر خوش می گذره...-اذیت نکن دیگه تمنا...کتابو ازم می گیره...نگاش می اُفته به چشام:-تمنا...گریه کردی؟!=همه چیزو به مامان گفتم...به خاطر اونه...کنارم می شینه و به موهای بافته شده ام دست می کشه:-قضیه علی رو هم گفتی؟!=نه...نتونستم...-چرا؟!=احساس کردم...ممکنه غرورم شکسته بشه...شایدم...خجالت کشیدم...زیر بازومو می گیره و سعی می کنه بلندم کنه:-من دوست ندارم برم بیرون خوش بگذرونم اونوقت خواهرم اینجا غمبرک بگیره...=ترانه بیخیال شو جون من...-جون تو اگه نیای دیگه نه من نه تو=زوریه دیگه؟!-اوهووم=حالا کجامی خواید برید؟!-حافظیه و سعدیه...این همه مدت شیرازیم هنوز درست و حسابی نگشتیمشلبخند می زنم...چه فکر خوبی...مطمئناً محیط اونجا می تونه تو روحیه ام موثر باشه...ترانه اتاق رو ترک می کنه و من دست به کار می شم...آرایشم فقط ریمل حجم دهنده بود و یه رژ صورتی مات...تیپ مشکی و سفیدی می زنم...پالتو سفید...شال دو رنگ مشکی و سفید...دستکش مشکی...جین مشکی و کفشای آل استار مشکی و سفید...ترانه کنار سعید می نشینه و ما 3تا عقب...تو طول راه هواسمو می دم به خیابون و ماشینا...بلیط می گیریم و وارد می شیم...وای اینجا رو چه خوشگله...بهشت که می گن همین جاس؟!از پله ها بالا می ریم...1،2،3،4،5،...13...وایـــی چقده درخت کاج و نخل...چه قشنگ و روح نواز بود...حسابی حالم جا اومده بود...کلاً از این رو به اون رو شده بودم...با ذوق وارد آرامگاه می شیم...2تا پنجره ی سراسری و حسابی نور گیر داشت...ب در و دیوار،روی کاشی های آبی رنگ اشعار فوق العاده ای نوشته بود...و یه قبردراز که وسط آرامگاه بود...خم می شم و دو انگشتمو روی سنگ قبر می ذارم و زیر لب مشغول فاتحه خوندن می شم...بقیه هم همینطور...فقط نگاه بازیگوش تبسم بود که در حین خوندن فاتحه با ذوق در و دیوار رو می کاوید...سعید از پیرمردی که اون اطراف بود می خواد که چندتا عکس دسته جمعی از ما بگیره...با ژست های مختلف...یه عکسم از بیرون آرامگاه با فاصله ی زیاد،پایین پله ها می اندازیم...که مرد عکاس روی یه کتیبه چاپش می کنه...عکسای خیلی قشنگی شده بود...بعد از اون می ریم حافظیه...اونجا دیگه محشر بود...انگار بهشت برین...داشتم با چشمام همه جا رو قورت می دادم...دست ترنم که تو دستام بود رو می فشردم و اون بیچاره جیک نمی زد...صدای موسیقی سنتی قشنگی فضا رو پر کرده بود...از پله ها می ریم بالا...بالای سر قبر حافظ یه هو بغض می کنم و اشکم روان می شه...آروم آروم اشک می ریزم و با حافظ دردودل می کنم...حرفام که تموم می شه از کنار قبرش پا می شم...نگام می اُفته به چندتا چشم آبی و مو طلایی که با تعجب نگام می کردن...بی تفاوت نگامو منحرف می کنم...یه نفر بازومو می کشه...بر می گردم...تبسم بود...با ذوق می گه:-تمنا بیا...=کجا؟!-حوض آرزوها...باید آرزو کنی و سکه بندازی...اعتقادی به این چیزا نداشتم اما ترجیح می دم نزنم تو ذوق بچه...دنبالش راه می اُفتم...ترنم می گه:-تمنا...یه سکه بنداز و آرزو کن...دست و دلم می لرزه...اگه راست باشه چی؟!...اگه خرافات نباشه چی؟!...به امتحانش می ارزه...یه سکه از کیفم خارج می کنم...چشامو می بندم...نفس عمیقی می کشم و زیر لب خدا رو صدا می کنم...سکه رو پرت می کنم...آرزوم مشخص بود...علی!!...چشامو وا می کنم...نگام قفل می شه تو نگاه ترانه...چشمک می زنه...یعنی فهمیده چه آرزویی کردم؟!...خب بفهمه...مگه چیه؟!لبخندی نثار صورت مهربونش می کنم...به خواست سعید دوباره عکس می اندازیم...اینبار با توافق همگی عکس رو کف یه بشقاب چاپ میکنن...اینم قشنگ شده بود...قشنگ و پر خاطره...-بهتره دیگه بریم...همه با سعید موافق بودن...چند قدم بیشتر نرفته بودم که نگام می اُفته به یه پیرمرد...کلاه نمدی سفیدی سرش بود که یه چیزی روش نوشته بود...فکر کنم شعر بود...سرتاپا سفید پوشیده بود و یه عصای چوبی تو دستاش بود...انگار درویش بود...خیلی خوشم اومد ازش...برام جالب بود...گوشیمو درآوردم و خر ذوق از دور ازش فیلم گرفتم...یه هو دلم خواست برم نزدیک و ازش خواهش کنم باهام عکس بندازه...انگار برادپیت بود!...اما تا خواستم یه قدم برم طرفش که با صدای ترانه پشیمون میشم:-تمنا بیا دیگه...چیزی تا شب نمونده...می خوایم بریم شاهچراغ...ناچار دنبال بقیه راه می اُفتم...توی خروجی نگام می اُفته به 2تا پیرمرد که مشغول فروختن فال بودن...با ذوق می رم طرف یکی شون و یه فال می کشم بیرون:"ای پادشه خوبان داد از غم تنهاییدل بی تو بجان آمد وقتست که باز آییدایم گل این بستان شاداب نمی مانددریاب ضعیفان را در وقت توانائیدیش گلهء زلفش با باد همی کردمگفتاغلطی بگذر زین فکرت سودائیصد باد صبااینجا با سلسله می رقصنداینست حریف ای دل تا باد نیمائیدر دایره ی قسمت ما نقطه ی تسلیمیملطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمائیفکر خود و رأی خو در عالم رندی نیستکفرست درین مذهب خودبینی و خودرأییزین دایره ی مینا خونین جگرم می دهتا حل کنم این مشکل در ساغر مینائیحافظ شب هجران شدبوی خوش وصل آیدشادیت مبارک باد ای عاشق شیدائی"تو در انتظار کسی یا چیزی هستی که آن را به دست آوری و این انتظار تو را آزار می دهد اما سرانجام شب هجران خواهد شد و روزگاروصل به تو روی می نمایدبا شادی می پرم هوا و جیغ خفه ای می کشم...همه با تعجب به این عکس العمل بچه گانه ی من نگاه می کنن...اهمیتی نمی دم...یه اسکناس دوهزارتومنی می ذارم کف دست پیرمرد و با شادی جلوتر از همه راه می اُفتم سمت ماشین...ترانه خودشو می رسونه بهم:-راستشو بگو...فالت چی بود که اینقده خر ذوق شدی؟!با نیش باز می گم:=خودت چی فکر می کنی؟!با بُهت می گه:-وایی...یعنی می شه علی برگرده؟!و با جیغ می گه:-اینقده دلم می خواد از نزدیک ببینمشسوار ماشین می شیم و میریم سمت شاهچراغ...خب طبیعتاً اونجا...توی اون محیط معنوی فقط یه چیز از خدا خواستم...مث همیشه...علی... ساعت 8 بود که می رسیم خونه...بعده یه تشکر تُپُل از سعید رو به ترانه می گم:=ما جلو می ریم...توام بیا...ترانه پلک می زنه:-باشهتبسم اعتراض می کنه:-خب با هم می ریم دیگهاخم می کنم:=دخترا سریع خدافظی کنید...هوا سرده...-چطور تا الان سرد نبود...حالا سرد شد؟!غرش می کنم:-تبسم...بریمسعید قاه قاه می خنده...خدافظی می کنیم و پیاده می شیم...کلید همراهم نبود...زنگ می زنم...فرزاد جواب می ده و در رو وا می کنه...وایی...اینم که از24ساعت 12 ساعتش اینجاس...خودم به خودم می گم"هواسش نبود واسه اومدن خونه پدربزرگش از شما کسب اجازه کنه...شما به بزرگی خودتون ایشونو عفو کنید تمنا خانم!!!"وارد ساختمون می شیم...=سلام به همگی...طاها با دیدنمون اخم می کنه:- سلام...چقدر دیر اومدین...مکث می کنه:-پس ترانه کجاس؟!=تو ماشینِ...پیش سعید...الان میادرو به فرزاد می گم:=پس عمه فریده کجاس؟!-مامان و بابا رفتن خونه همکار بابا...شام دعوت بودن...=تو چرا نرفتی اونجا؟!-اگه خیلی ناراحتی برم؟!و با دلخوری نگام می کنه...دستمو تو هوا تکون می دم:=نه نه...منظورم این نبودلبخند می زنه:-راستش دخترشون خیلی آویزونه...حوصله شو نداشتم...رضا می گه:-خب حتماً عاشقت شده دیگه...فرزاد بی خیال شونه بالا می اندازه:-اون دیگه مشکل خودشه...طاها می گه:-حالا چه شکلیه؟!زشته؟!-نه...اتفاقاً خیلیم خوشگله...ولی خب...مث کشتی چسب* می مونه...می چسبه و ول نمی کنه...از اخلاقش خوشم نمیاد...می رم تو اتاقم و لباسامو عوض می کنم...بلوز شلوار صدفی رنگی می پوشم و میام پایین...با اومدنم توی هال، در ورودی باز می شه و ترانه با چشمای سرخ میاد داخل...آخی...حتماً از رفتن سعید کلی غصه داره...خب حقم داره...بلاخره سعید محرمشه...جدایی ازش سخته...بعد از شام طاها و رضا مشغول بازیِ شطرنج می شن و منو فرزاد و دخترا تماشا می کنیم... -با درسا هیچ مشکلی نداری؟!نگاش می کنم...فرزاد با من بود؟!=من؟!...نه...چطور؟!-خب بچه های تجربی عموماً توی ریاضی و فیزیک می لنگن..=آهان...آره اتفاقاً با ریاضی و فیزیک میانه ی خوبی ندارم...-خوشحال می شم اگه مشکلی داشتی به من بگی...=ممنون...طاها و رضا هستن...از اونا می پُرسم...انگار جوابم زیاد به مزاجش خوش نمیاد...اخم می کنه و دیگه چیزی نمی گه...روزا با سرعت سپری می شد و من کاری نداشتم جز درس خوندن و تست زدن...هر موقع توی ریاضی یا فیزیک به مشکلی برمی خوردم از طاها و رضا می پرسیدم...اونا هم سوالات و مسائل شیمی شون رو از من می پُرسیدن و همین تعامل باعث می شد با علاقه ی بیشتری درس بخونم...***کتاب زیست به دست روی تاب پشت عمارت می نشینم...امروز آخرین و کوتاه ترین روز پاییز بود و امشب بلندترین شب سال... شنل پشمی ام رو بیشتر به بدنم می فشارم و دستمو می گیرم جلو دهنم و ها می کنم...بخار گرمی از دهنم خارج می شه...حس خوبی دارم...نمی دونم منشأ این حس مطبوع چیه...کتابمو روی پام می ذارم و با عقب و جلو بردن پاهام تاب رو هُل می دم...خورشید در حال غروب کردن بود و آسمون سرخ با برگ های پاییزی هارمونی قشنگی داشت...چندتا پرنده روی شاخه های درختا با جیک جیک سر همدیگه فریاد می کشیدن...چشامو به استخر خالی و پُر از خزان می دوزم...حس و حال عاشقانه ام با دیدن استخر خراب می شه...حس بدی داشت این خالی بودن استخر و برگ های خزان داخلش...بوی افسردگی می داد...بوی دلمردگی...کتابمو به آغوش می کشم و از روی تاب در نوسان می پرم پایین...هوا با غروب کامل خورشید سرد تر شده بود...رفتم داخل ساختمون...امشب مهمون داشتیم...باید حاضر می شدم...یه دوش عجله ای می گیرم و میام بیرون...موهامو با سشوار نیمه خشک می کنم و نم دار می بندم پشت سَرَم...یه بلوز بافت سبز می پوشم با شلوار جین مشکی ذغالی...همون گلسر شش پر رو می زنم سمت راست موهام...و یه رژ مایع صورتی عروسکی هم می مالم به لبام...لبخند می زنم...صورتم بدجوری بچه گونه شده بود...ساعت7 بود که فرزاد و شوهر عمه از راه می رسن(عمه زودتر اومده بود)...بعد از شام آقاجون چند بیت شاهنامه برامون می خونه...عاشق شاهنامه ی قشنگش با اون جلد خاتم کاری شده اش بودم...مامان ظرف هندونه های قاچ شده رو می ذاره روی میز و همگی حمله می کنیم سمتش...با اینکه زیاد علاقه ای به هندونه نداشتم ولی اون هندونه ی قرمز و خوش آب و رنگ واقعاً شیرین و خوش مزه بود...یه ظرف آجیل از توی سینیِ روی میز جدا می کنم و با اشتهای باورنکردنی ای مشغول خوردن می شم...-کی پایه اس واسه مشاعره؟!با تعجب به فرزاد نگاه می کنم...یه مخ ریاضی فیزیک مگه از شعر و ادبیاتم سر در میاره؟!...فرزاد،منتظر به جمع چشم دوخته بود...شوهر عمه می گه:-قربونت دور ما رو خط بکش...شکم واجب ترهو با خنده به ظرف آجیل اشاره می کنه...با یه تصمیم آنی می گم:=من پایه ام...اگه بُردم چی گیرم میاد؟!-تو اول ببر بعد به اونم می رسیم=باشه...اول تو شروع می کنی یا من؟!-کسی دیگه نیس؟!طاها می گه:-ما ترجیح می دیم شنونده و تماشاچی باشیمفرزاد رو می کنه به من:-خب تو شروع کن=گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآیدگفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید-در نمازم خم ابروی تو با یاد آمدحالتی رفت که محراب بفریاد آمد=دردم از یارست و درمان نیز همدل فدای اون شد و جان نیز هم-ما زیاران چشم یاری داشتیمخود غلط بود آنچه می پنداشتیم=من ترک عشق شاهد و ساغر نمی کنمصد بار توبه کردم و دیگر نمی کنم-من که از آتش دل چون خم می درجوشممهر بر لب زده خون میخورمو خاموشم=ما به فلک بوده ایم،یار ملک بوده ایمباز همان جا رویم جمله،که آن شهر ماست-تو همچون صبحی و من شمع خلوت سحرمتبسمی کن و جان بین که چون همی سپرم=من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرملطفها می کنیای خاک درت تاج سرم-منم که گوشه ی میخانه خانقاه منستدعای پیر مغان ورد صبحگاه منستبه مغزم فشار میارم...خدایا...کمکم کن...تمنا فکر کن...نباید جلواین پسر کم بیاری...فرزاد با یه تای ابروی بالا رفته نگام می کرد:-تمنا...ما منتظریما...تبسم می گه:-آبجی زود باش...الان می بازیا...سرچ می کنم...نخیر...چیزی یادم نمیاد...درمانده سرمو بلند می کنم...فرزاد با لبخندی پیروز نگام می کنه...نفسمو محکم می دم بیرون:=خیله خب بابا...قبول...من باختم...همه کف می زنن و فرزاد با لبخند می گه:-حالا من یه چیز از تو می خوام=ببین من زیاد بودجه ندارما-نترس...مادی نیس...=پس چی؟!خم می شه طرفم و آروم می گه:-به زودی می فهمیو چشمک شیطونی می زنه...با دهن باز نگاش می کنم...خدایا...منظور این پسر چی بود؟!...یعنی چی از من می خواد؟!...چی رو قراره به زودی بفهمم؟!...فرزاد هواسشو به حرفای بزرگترا می ده و من زیر زیرکی مشغول ارزیابی کردنش می شم...قد بلند بود و هیکلی...شاید همین قد و هیکل توپش منو یاد علی می انداخت...شایدم چشمای قهوه ایش و نگاه نافذش...دماغش کشیده بود و لباش تقریباً درشت...با موهای مجعد و تقریباً پر پشت به رنگ خرمایی...در کل خوش قیافه بود...یه دفعه تو اوج بی خیالی بغض می کنم...بغض از اینکه علی نیس...از اینکه جای اون باید به فرزاد نگاه کنم تا دل تنگی هام کم بشه...به پسری که چشماش منو یاد عشقم می اندازه...به پسری که با اون نگاه نافذ و محکم و هیکل درشتش به آدم حس حمایت رو القا می کنه...درست حسی که علی به من می داد...پا می شم و به طرف در ورودی می رم...مامان،در حاله دانه کردن انار سرخ می پرسه:-کجا تمنا؟!=می رم تو باغ...قدم بزنم-هوا سرده...=مهم نیسو با خودم می گم عوضش وجودم کوره ی آتیشِ...!!!یاد علی هم منو گرم می کرد و هم سرد...گرم از عشقی که بهش داشتم و سرد از نفرتی که بهم داشت...تکیه می زنم به ستون های دو طرف در ورودی و خیره می شم به ماه...سوز سرد بیرون نمی تونه بر آتش وجودم غلبه کنه...آه می کشم...بخار گرمی از دهنم خارج می شه...میل شدیدی به خالی شدن دارم...به سبک و رها شدن...به خلاصی از شر این بغض لعنتی که گیر کرده بیخ گلوم...دلم می خواد بلند بلند علی رو صدا بزنم...دلم می خواد با فریاد با خدا حرف بزنم...زار زار گریه کنم...ازش بخوام که به دادم برسه...که بی خیال تموم اون گناه های از سر اجبارم بشه و منو ببینه...که بی خیال تضاد و فاصله ی بین منو علی بشه...که مقدر کنه من به علی برسم...که...چونه ام از بغض می لرزه و یه قطره اشک سُر می خوره رو گونم...زمزمه وار می گم:=خـــدا...-توأم حال منو داری؟!با ترس بدون توجه به دومین قطره اشکی که هوس سرسره بازی به سرش زده بود،می چرخم عقب...وای نه...فرزاده...تند اشکامو پاک می کنم:=تو اینجا چیکار می کنی؟!-پاکش نکن...اشکاتو از من مخفی نکن...سوالمو تکرار می کنم:=پرسیدم تو اینجا چیکار می کنی؟!نگاه خیره شو از ماه می گیره و به صورتم می دوزه...عمیق و متفکر تو چشام نگاه می کنه...-خانوادت زیاد حرفی درباره تو نمی گفتن...در واقع دخترا و پسرا مراعات حال زن دایی تکین رو می کردن و حرفی نمی زدن...من زیاد تو رو نمی شناختم...فقط می دونستم از خونه فرار کردی و اون بلا سرت اومده و مُردی...دلیل فرارت رو هم نمی دونستم...ولی ذهنیت خوبی ازت نداشتم...فکر می کردم دختر زیاد خوبی نیستی...تا اینکه دیدمت...و قصه ی فرارت رو فهمیدم...دلیلت واسه فرار اگرچه محکم و منطقی نبود ولی چیز کمی هم نبود...واسه همین تصمیم گرفتم دربارت جور دیگه ای فکر کنم...اینکه شاید توی اون موقعیت راه حلی بهتر از این به ذهنت نرسیده...شاید نتونستی درست و حسابی فکر کنی و تصمیم بگیره...نتونستی راه رو از چاه تشخیص بدی...می پَرَم وسط حرفش:=منظورت چیه از این حرفا؟!-صبر داشته باش خانوم کوچولو...می خوام خواسته مو بهت بگم...گفتم که به زودی می فهمی-زوم کردم روت...روی حالاتت...رفتارت...دختر مغرور و غدی بودی...و البته پر احساس و رمانتیک...قلبت خیلی روشن و مهربون بود...وقتی با جدیت درس می خوندی فهمیدم اراده و پشتکار خوبی داری...وقتی گذاشتی ترانه زودتر از تو ازدواج کنه فهمیدم باگذشتی...فهمیدم به شدت اکثر دخترا حسود نیستی...خیلی حسود نیستی...وقتی به خاطر کمک به دیگران از درست می گذشتی و به ترانه توی خرید جهاز کمک می کردی فهمیدم تا چه حد دیگران برات مهم اند...تا اینجا همش روی رفتارت زوم کرده بودم...ولی اون شب...توی عقد ترانه...فهمیدم چقدر زیبا و جذابی...مطمئناً زیباترین دختر نیستی ولی از هر لحاظ منو جذب خودت می کردی...قلبم دیوانه وار می تپید...دیگه تنم گرم نبود...سرد سرد بود...خدایا!...من ازت علی رو خواستم...تو فرزاد رو برام فرستادی؟!...من بدل علی رو نخواستم...خودشو خواستم...فرزاد،بی توجه به حال من ادامه می ده:-مخلص کلام اینکه بهت علاقه مند شدم...لبخند می زنه:-آره...من دوستت دارم تمنا...خیلیم می خوامت...اما...تو این مدت یه چیز دیگم فهمیدم...با صدای لرزونم می پرسم:=چی؟!-اینکه تو عاشقی...ولی متأسفانه نمی دونم عاشق کی...ترجیح می دم اون آدم من باشم...خم می شه رو صورتم:-حاضری با من باشی تمنا؟!سریع پشت می کنم بهش...می لرزم:=نه...-پس اون،من نیستم؟!=نه...-یعنی اینقدر دوسش داری که نمی خوای به کس دیگه ای فکر کنی؟!=نه...نمی خوام...نفسشو فوت می کنه بیرون:-می تونم منتظر بمونم؟!=نه-ولی من منتظر می مونم=گفتم نه...خواهش می کنم فرزادو بر می گردم و نگاش می کنم...-ولی من منتظر میمونم...توأم نمی تونی مانع من بشی=انتظارت بیهوده اس...پیشنهادت برام مث یه شوخی بود...جدی نمی گیرمش...توأم بهتره به فکر یه نفر دیگه باشی...دوست ندارم مانع خوشبختیت بشمکتاب و دفتر و قلم به دست از اتاق پسرا میام بیرون...آخیش...چه خوبه که طاها و رضا مخ فیزیک ان...اگه نه من الان باید کاسه ی چه کنم چه کنم دست می گرفتم...چند قدم جلوتر اتاق خودم بود...می رم داخل و در رو می بندم...زنگ اس ام اسم بلند می شه... تموم کتابا و دفترای پخش شده روی زمین رو زیر و رو می کنم تا موبایلمو پیدا می کنم...شمارش ناشناس بود...با اخم بازش می کنم"سلام...خوبی؟!...ما رو یادت میاد؟!"این دیگه کیه؟!...شمارش که ناشناسه...اعدادشم آشنا نیس که بخوام حدس بزنم...ولش کن...حتماً مزاحمِ...شایدم اشتباه گرفته...گوشیمو خاموش می کنم...روی شکم می اُفتم روی تخت...ای خدا...کاش الان کنکور داده بودم...دیگه خسته شدم از بس درس خوندم و تست زدم...پـــوف...بیخیال تمنا...می گذره...به هدفت فکر کن...***خوشبختانه روزای پربار و پر درس به سرعت می گذشت...ننه سرما کم کم داشت غزل رفتن رو می خوند...عمو نوروز هم تو راه بود و چیزی به رسیدنش نمونده بود...توی خلال این روزا اتفاق مرموز و سوال برانگیز اس ام اس های مشکوکی بود که از اون شماره دریافت می کردم...با این وجود فوضولی نمی کردم...باخودم می گفتم بلاخره خسته می شه و خودشو معرفی می کنه...فرزادم مث همیشه بود...از هفت روز هفته پنج روزش اینجا بود...انگار نه انگار چه پیشنهادی داده و چه جوابی گرفته...ولی خب...منم زیاد به روم نمی آوردم...ترجیح می دادم فراموشش کنم...فرزاد پسر عمه ام بود و مطمئناً در حد همون پسر عمه باقی می موند...***27اسفند بود...بلاخره دل از کتابام کندم و تصمیم گرفتم برم واسه خرید عید...یه خرید حسابی ...با پول حلال...نه دزدی و حروم...مامان حوصله ی خرید کردن نداشت...با باقیِ دخترا از خونه می زنیم بیرون...پشت فرمون می نشینم...تو دلم دعا می کنم پلیس بهم گیر نده...آخه گواهینامه نداشتم...ترانه یه سی دی می ذاره داخل ضبط و صداشو کمی زیاد می کنه اما نه تا حدی که جلب توجه کنه...صدای پویا بیاتی می پیچه تو ماشین...صداشو دوست داشتم...با احساس می خوند...ترنم و تبسم عقب نشستن و دارن می زنن تو سروکله ی همدیگه...ترانه مشغول اس دادن به سعیده...خوش به حالش...یه دل خوشی بزرگ داره تو زندگیش...اما دل خوشیه من چی؟!...بیشتر ناراحتم می کنه تا خوشحال و شاد...***دخترا خیلی زود خرید هاشونو می کنن اما من...کمی مشکل پسند بودم...اواسط پاساژ بودیم...سومین پاساژی بود که می گشتیم...ترنم و تبسم مدام در حال نق زدن بودن...ترانه هم یا مشغول اس دادن به سعید بود یا حرف زدن....-تمنا...تو رو خدا یه چیزی انتخاب کن تا بریم خونه...من خستم...تبسم تأیید می کنه:-آره به خدا...دیگه نای راه رفتن ندارم...اونم با این همه خریدکمی فکر می کنم:=خیلی خب...پس شما دوتا بشینین اینجا روی صندلی ها تا من برم خریدامو بکنم و بیام...رو می کنم به ترانه:-ترانه...توام پیش دخترا بمون...هواشونو داشته باشیا...گرم حرف زدن نشی فراموششون کنی-باشه بابا...تا این حد که هواس پرت نیستم...=پس من رفتم...فعلاً...چند مغازه ی بعدی چیزی چشممو نمی گیره...اما درست پنجمین مغازه بود که...یه مانتو فوق العاده شیک و خوش دوخت به رنگ سبز...منم که جدیداً فهمیده بودم چقدر این رنگ بهم میاد...واسه همین سریع وارد مغازه می شم و از فروشنده خواستم سایز smallرو برام بیاره...وقتی توی آینه ی اتاق پرو خودمو برانداز می کنم سریع نیشم شُل می شه...نه انگاری اینو مختص من ساختن...عمراً ازش بگذرم...همینو می خوام...از اتاق پرو خارج می شم:=برام بپیچید...می بَرَمشبا کیسه های خرید به طرف دخترا می رم...یه شلوار جین نُک مدادی و یه شلوار کتون به همون رنگ...دو جفت کفش اسپرت و پاشنه دار به رنگ سبز...چندتا شال و روسری بازم به همون رنگ...با چندتا تاپ خوشگل سبز و مشکی...-بلاخره اومدی؟!...چی گرفتی حالا؟!=می خوای همین جا نشونت بدمترنم با اخم روشو می گردونه:-خب حالا...=پاشید بریم...حتماً مامان تا الان نگران شده...کیسه های خرید رو توی صندوق عقب ماشین می ذاریم...در ماشین رو وا می کنم تا سوار شم...گوشیم زنگ می خوره...یه نگاه به صفحه اش می اندازم...همون شماره ی ناشناس بود...در رو می بندم و از ماشین فاصله می گیرم...تماس رو برقرار می کنم:=بفرمایید؟!-سلامصداش آشنا بود...به مخم فشار میارم شاید بشناسمش اما...چیزی دستگیرم نمی شه...می پُرسم:=ببخشید شما؟!-نشناختی؟!=به جا نمیارم-واقعاً ممنون از این همه توجهت...خوبه این همه سفارش کردم=آقای محترم...یا همین الان خودتونو معرفی می کنید یا قطع می کنم...-خیلی خب بابا عصبی نشو...میلادمعصبانیتم فروکش می کنه...بی رمق می گم:=سلام-به روی ماهت...خوبی؟!=ممنون-مزاحم که نشدم؟!حرفی نمی زنم-اگه مزاحمم بگو...خجالت نکش=نه...ولی...-ولی چی؟!=اصلاً کارتون درست نبود...-کدوم کار؟!...مزاحمتم؟!=آره...-می دونم=چرا این کارو کردین؟!-راستش فکر می کردم شمارمو داری...خیلی وقت بود خبری ازت نداشتم...و خب...دلتنگت بودم...ولی وقتی جواب اس ام اس هامو ندادی فهمیدم که نشناختی...دلگیر شدم...ترجیح دادم ناشناس باقی بمونم...مکث می کنه:-به پیشنهادم فکر کردی؟!=چی شد یه هو یاد پیشنهادتون اُفتادی؟!-خب راستش...مامانم اصرار داره که زودتر زن بگیرم...حق داره...دارم پیر می شم...از طرفی خودمم دیگه صبرم تموم شده...آخه چندساله من دنبالتم و می خوامت اما تو...بیخیال...فکراتو کردی؟!=احتیاجی به فکر کردن نبودنفس می گیره:-خب؟!چشامو می بندم و با خودم می گم:"یا علی یا هیچکس"لبمو با زبون تر می کنم و می گم:=من واقعاً بابت تموم کمک هاتون بهتون مدیونم آقا میلاد اما...جوابم منفیه...-چرا؟!=قصد ازدواج ندارم-یعنی فقط به خاطر همین؟!...خب اگه اینطوره صبر می کنم تا وقتی که قصدشو داشتی دوباره پا پیش می ذارم...=نه...فقط به این دلیل نیس-کسی رو دوست داری؟!چیزی نمی گم...نفسشو فوت می کنه:=خوش به حالش...و ادامه می ده:-باشه...شرمنده بابت مزاحمتم...خوشبخت باشی=ممنون...همچنین-خدافظ=خدافظتلفن رو قطع میکنم...حس خوبی نداشتم...تموم شادیِ خرید به کامم تلخ می شه...اگه واقعاً میلاد اونطور که ادعامی کنه دوسم داشته باشه از جواب منفیِ من ضربه ی سختی می خوره...جوری که حالا حالاها به کسی دلبسته نمی شه...در رو وا می کنم و می نشینم پشت مزدا3طاها...ترانه شیطون می پرسه:-با کی حرف می زدی؟!چیزی نمی گم...عوضش چشمک می زنم...یعنی بعداً برات تعریف می کنم...راه می اُفتیم سمت خونه...بعد از نشون دادن خریدهامون به مادر جون و مامان به اتاقم می رم...اما فکر 3تا پسر نمی ذاره روی درسم تمرکز داشته باشم...فرزاد و میلاد یه طرف...غلی طرف دیگه***


iconبرچسب ها : رمان زندگی تمنا قسمت ششم , رمان زندگی تمنا , رمان ,

  • نوشته: J A V A D
  • ,
  • نظرات (0)

  • کد امنیتی رفرش