رمان پشت ابر های سیاه قسمت دوم

وقتی پامو از آسانسور بیرون گذاشتم صدای داریوش کل طبقھ رو برداشتھ بود. باورود بھ سالن متوجھ شدم بچھ ھای طبقھ پایین ھم اونجا ھستن. داریوش کھ روی تکپلھ ی جلوی اتاق کارگزینی ایستاده بود زودتر از ھمھ متوجھ من شد و از ھمونفاصلھ گفت:- خوبھ من بھ شما گفتھ بودم امروز زودتر بیاین.بلندی گفتم و در حالی « سلام » و درجا ھمھ ی سرھا بھ عقب برگشت. با خونسردیکھ بھ سمت اتاقم می رفتم خطاب بھ داریوش گفتم:- الان میرسم خدمتتون.وسایلم رو روی میز گذاشتم و در حالی کھ کلاھمو از روی سرم بر می داشتممتوجھ شدم کسی وارد اتاق شد، با برگردوندن سرم در کمال تعجب کیانمھر رو دیدم.کنار در ایستاد و گفت:- سلام، اجازه ھست؟این وقت صبح اینجا چی کار می کرد؟!! سرمو کمی خم کردم و گفتم:- سلام، البتھ! بفرمایید.در اتاق رو با آرامش بست و قدمی بھ سمت راحتی ھا برداشت و گفت:- حالتون خوبھ؟و نگاھش مستقیم بھ چشمھام بود. شال گردنم رو از دور گردنم باز کردم و گفتم:- حس می کنم دارم سرما می خورم.نگاه عاقل اندر سفیھی بھم انداخت کھ مشخص بود باور نکرده و ذره ای ھم براممھم نبود. صدای سخنرانی عصبی داریوش می اومد. اشاره ای بھ در بستھ ی اتاقکرد و گفت:- ھمیشھ اینقدر بد با کارمندھا حرف میزنھ؟!مثلا الان می خواست من زیرآب رییسمو بزنم؟! اونم جلوی اون کھ چشم دیدنشوندارم! ابروھامو بالا فرستادم و گفتم:33- آخر سالھ و فشار کار رومون زیاده، بعضی از کارمندھا معنی آخر سال رودرک نمی کنن و خیلی دل بھ کار نمی دن، بنابراین لازمھ کھ گاھی بھشون تذکریداده بشھ.پوزخندی زد و گفت:- داریوش در مورد رفت و آمدم بھ کارخونھ بھت گفت؟چھ زود مفرد شدم! دستی بھ مقنعھ ام کشیدم و در حالی کھ مرتبش میکردم، پشتمیزم قرار گرفتم و گفتم:- خوب بود ھمون ھفتھ پیش کھ اومدین کارخونھ بھم می گفتین تا من ھم برخوردمناسب تری نشون می دادم.پاھاشو روی ھم انداخت و گفت:- حتی اگر نائب رییس ھم نبودم شما ...حرفش رو با حرص قطع کردم:- نمی فھمم چرا دنبال این ھستین کھ مقابل من بایستین؟!یھو سرپا ایستاد و در کسری از ثانیھ روی میز من خم شد کھ باعث شد از ترسھینی بکشم و بھ پشتی صندلیم بچسبم. با نگاه خشمگینی گفت:- چون دختر ھدایت رمضانی ھستی؛ واسم فرق نمی کنھ کھ کارآموز شیخی باشییا ھر کس دیگھ! مطمئنم خون پدر ھفت خطت اونقدر توی رگت ھست کھ یھ جاییظاھر اصلیت رو نشون بدی. نمی خوام بھ خاطر اعتمادم بھ یھ رمضانی دیگھ دوبارهبھ پیسی بخورم و دار و ندارم رو از دست بدم!از خشم دندونھامو بھ ھم فشار می دادم. صندلی چرخ دارم رو عقب دادم و ایستادم،در حالی کھ سرم رو تا جای ممکن بالا گرفتھ بودم گفتم:- اونقدر رابطھ ی کاری بین شما و پدرم برام بی ارزشھ کھ حتی گاھی اوقات یادممیره نقش شما قبلا چقدر توی زندگی مادی من پررنگ بوده!و با لحن محکم تری ادامھ دادم:- طرف حساب من آقای محمودیھ! شما ھم قراره مثل بقیھ سھام دارھا سود پولتونرو بگیرین. ھر سوالی داشتین بنده در خدمتم بھ شرطی کھ دخالت بی جا نکنید.لبخند کمرنگی روی لبش نشست و در حالی کھ کمرش رو صاف می کرد گفت:- البتھ! کمی خیالم راحت شد.ھر چند کھ مشخص بود معنی جملھ اش درست خلاف چیزیھ کھ گفتھ و حساسیتشرو بیشتر می کنھ. آروم بھ سمت در اتاق عقب گرد کرد و دستش رو روی دستگیرهقرار داد و با پوزخندی گفت:- در ضمن ... شاید قراره سرما بخورین اما اینو خوب می دونم کھ ورم چشمھاتونبھ خاطر اون نیست.و خیلی سریع از اتاق خارج شد. نگاھمو دور اتاق چرخوندم و چند تا نفس عمیقکشیدم تا بغض احتمالی رو پس بزنم. بھ خودم دلگرمی دادم:34- آروم باش، ماتحتش سوختھ کھ اعتبارش رو توی بازار از دست داده و حالامجبوره بھ جای رییس شرکت، نائب رییس ھیات مدیره باشھ! داره ناراحتیشو سر توخالی میکنھ. بھ حرفھاش فکر نکن. ھمھ چیز درست میشھ.اما نمی شد بھ حرفھاش فکر نکرد، بھم توھین کرد!!! طوری منو دختر بابام خوندکھ انگار بابای من بدنام ترین و خلاف کار ترین آدم دنیا بوده!!!لعنت بھت کیانمھر ... لعنت بھت.وقتی از اتاق خارج شدم کھ ھمھ سر کارھاشون برگشتھ بودن. بھ سمت اتاقداریوش رفتم و بعد از ھماھنگی نسترن وارد اتاق شدم. بی توجھ بھ حضور کیانمھر وھمین طور اخم ھای درھم داریوش شروع بھ صحبت کردم:- فردا مھمون داریم. از مرکز واسھ سرکشی میان. ناھار رو با رستوران ھماھنگکنم یا...داریوش با کلافگی دستش رو تکون داد و گفت:- ھر کاری می کنی خودت انجام بده.با اینکھ بھم برخورده بود ولی اھمیت ندادم و سرمو تکون دادم و عقبگرد کردم،صدای فوت کردن نفسش رو شنیدم:- چرا امروز دیر اومدین؟!و این جمع بستن یعنی فھمیده منو ناراحت کرده. کنار در بھ سمتش برگشتم وجواب دادم:- ماشینم روشن نمی شد، با آژانس تماس گرفتم تا ماشینش بیاد طول کشید.مستقیم بھ چشمھام نگاه کرد و کاملا محسوس ورم چشمھام رو اشاره کرد و گفت:- خوبین؟!ای زیر لب گفتم و از اتاق بیرون رفتم. « با اجازه » ، سرم رو چند بار تکون دادمدر تمام مدت پوزخند گوشھ ی لب کیانمھر روی اعصابم بود. فقط ھمین مونده بودداریوش ھم بفھمھ ما دیشب چھار قطره اشک ریختیم!پشت در خطاب بھ نسترن گفتم:- با رستوران ھماھنگ کن برای ناھار فردا. بگو یا مھمونامون رو می بریم اونجایا غذا رو تحویل می گیریم ازشون.سرش رو تکون داد و گفت:- برای چند نفر؟کمی فکر کردم و گفتم:- فعلا آمار ده نفرو بده، اضافی بیاد بھتر از اینھ کھ کم باشھ.ای زیر لب گفت. بھ سمت اتاقم رفتم و تا پایان ساعت کاری از اتاقم خارج « باشھ »نشدم و بیشتر وقتم با تلفن زدن و ھماھنگ کردن گذشت. حتی موقع جلسھ سھامدارانھم خانم کرامتی بھ جام رفت و توضیحات لازم رو داد. جلسھ مھمی نبود کھ احتیاجباشھ خودم برم، یھ جورایی تجدید دیدار بود! تنھا اتفاق مھمش ھم انتخاب کیانمھر بھ35عنوان نائب رییس بود کھ مجبور شدم چند دقیقھ ای بھ سالن کنفرانس برم تا بعداداریوش سرم غر نزنھ!سر ظھر ھم مریم با دفاتر پلمپ شده اومد و دفاتر مربوط بھ شرکت رو تحویلم دادو دفاتر مربوط بھ کارخونھ رو با خودش برد.ظھر بی حواس بھ سمت پارکینگ رفتم و با دیدن جای خالی ماشینم بھ خاطر آوردمکھ صبح بدون ماشین اومدم.از در پارکینگ خارج شدم و بھ سمت خیابون رفتم کھ تاکسی بگیرم اما با دیدنماشین امیرعلی کھ سمت دیگھ ی خیابون با دیدنم توقف کرد نفسی از سر آسودگیکشیدم، از ھمون فاصلھ برای ھم سری بھ نشونھ ی سلام تکون دادیم و بعد از عرضخیابون رد شدم و سوار ماشین شدم.- سلام خوبی؟ اینجا چیکار می کنی؟ماشین رو بھ حرکت در آورد و گفت:- مرکز خرید سلطانی کار داشتم. اتفاقی دیدمت. ماشینت کو؟کیفم رو توی بغلم گرفتم و گفتم:- صبح روشن نشد. از آژانس ماشین گرفتم.با ابروھای بالا داده گفت:- یکم سشوارو روی کاربراتو نگھ میداشتی سریع روشن می شد. یا بھ من زنگمیزدی!شونھ ھامو بالا انداختم و گفتم:- دیگھ وقت این کارا رو نداشتم.با نگاه بھ مسیر گفتم:- داریم کجا میریم؟با لبخندی گفت:- بھ لیلی بگم سوار ماشینم بودی و رسوندمت خونھ ی خودت منو راه نمیده. پسناھار در خدمتت ھستیم، بعدازظھر ھم کھ میخواین برید خرید، با ماشین من برید.لبخندی زدم و مخالفتی نکردم. خب خودمم حسابی خستھ بودم و اصلا دلم نمیخواست با این ھمھ خستگی، یک ساعت ھم برم پای گاز وایستم.نگاه کوتاھی بھ نیمرخ امیرعلی انداختم و دوباره بھ بیرون خیره شدم. یھ قسمتھایی از سرنوشت ھست کھ ھر کار کنی نمیشھ تغییرش داد، مثل ھمین حضورامیرعلی توی زندگی من!پنج سال قبل دوست پسرم بود و در آستانھ ازدواج بودیم، ولی با مرگ پدرم ووضعیت بد اجتماعیم از امیر فاصلھ گرفتم، اما دوباره بھ عنوان شوھر دوستم باھاشروبرو شدم! حالا ھم کھ مثل خواھر و برادر ھمراھم ھستن و جز تنھا کسانی ھستنکھ از دلتنگی ھای من و بلاھایی کھ سرم اومده باخبرن!36البتھ لیلی فقط می دونھ کھ من و شوھرش ھمکلاسی بودیم نھ چیز دیگھ ای!شاید تھ تھ دلم دوست دارم زمان برگرده عقب و با امیرعلی بھ ھم نزنم و با ھرسختی کھ ھست بھش برسم اما وقتی توی ھمین لحظھ بھش فکر می کنم می بینم نمیشھچیزی رو عوض کرد و بھتره بھ عنوان برادر و شوھر دوستم بپذیرمش.با توقف ماشین توی پارکینگ تشکری کردم و پیاده شدم. زودتر از امیر واردآسانسور شدم. اما فکری کھ دوباره درگیر گذشتھ ھای شیرین و غیرقابل برگشت شدهبود رو نمیشد ندید گرفت!*** تیرماه/ ١٣٨٨با ناراحتی بھ گریھ مظلومانھ ساره خانم نگاه می کردم. اونقدر ضعیف شده بود کھحتی نمی تونست بھ راحتی گریھ کنھ.از وقتی از مطب دکترش برگشتھ بودن، عمو محمدرضا رفتھ بود توی اتاقش وساره خانم ھم گریھ می کرد. سرطان سینھ اش بھ مرحلھ پیشرفتھ ای رسیده بود و بقیھی اعضای بدنش از جملھ کبد و ریھ ھاشو درگیر کرده بود و دیگھ درمان رو پاسخنمیداد.بھ قول خودش سایھ مرگ بالای سرش دیده میشد. با دست بھم اشاره کرد کنارشبشینم. من ھم از آشپزخونھ فاصلھ گرفتم و بھ سمتش رفتم.وقتی کنارش نشستم بھ گرمی دستم رو گرفت و با چشم ھای اشکی توی چشام نگاهکرد:- من زیاد زنده نمی مونم ... نمی دونم می تونم قبل از مردنم مھسامو ببینم یا نھ.وقتی مردم و ...با ناراحتی حرفشو قطع کردم:- توروخدا نزنین این حرفو.سرشو بھ چپ و راست تکون داد و گفت:- من اینا رو بگم یا نھ مرگ دست نگھ نمیداره ... بھ دخترم دلگرمی بده.شاید یک ربع تمام وصیت دخترشو کرد و من ھم ھمھ ی حواسم بھ این بود کھ عموبا ناراحتی رفتھ توی اتاقش و برای آروم کردن اون چیکار باید کنم؟!وقتی کھ دیگھ مطمئن شدم ساره خانم حرفی در رابطھ با شوھرش نمی خواد بزنھ،نگاھمو از در اتاق عمو گرفتم و رو بھش گفتم:- عمو خیلی بھم ریختھ. چرا آرومش نمی کنین؟با غم بھ در اتاق نگاه کرد و گفت:- چند سالھ کھ درگیر این بیماری ام و خیلی وقتھ کھ از ھم فاصلھ گرفتیم.با حالت بی نھایت غمگینی سرشو پایین انداخت و گفت:- خوبھ کھ اینجایی.37یھ حس گذرا با تمام سرعت از قلبم عبور کرد و بدنم مور مور شد. دوباره بھ دراتاق چشم دوختم و ھر چھ کردم نتونستم جملھ ی ساره خانم رو معنی کنم. حتی لحنشرو ھم نتونستم تشخیص بدم.***اسفند/ ١٣٩٢لیلی با صدای بلند خندید و من با دیدن نگاه ھیز فروشنده بھ لیلی چشم غره رفتم وزیر لب غر زدم:- کوفت!و دستش رو گرفتم و از بوتیک بیرون زدیم. بھ بازوم ضربھ ای زد و گفت:- وای غزال تو ھمچنان تخس و بداخلاقی، من واقعا بھ خاطر چی با تو دوستشدم؟اخمی مصنوعی کردم و گفتم:- خیلی نامردی لیلی! واسھ ھر کی بداخلاق بودم واسھ تو نبودم.چشمکی زد و گفت:- اون کھ بلھ! ھنوز یادم نرفتھ سر کلاس ھای دکتر رامین فر منو بھ خنده میانداختی و خودت نمی خندیدی و استاد ھمھ ش بھ من تذکر می داد!با یادآوری قیافھ ی استاد لبخند پھنی روی لبم نشست و سرم رو تکون دادم. از ذوقجیغ کشید:- وای اون سر ھمی قرمزه رو نگاه کن!!!و پلاستیک ھای خریدشو توی بغل من چپوند و بھ سمت ویترین لباس ھای نوزادیرفت. با خنده دنبالش رفتم. چسبیده بود بھ شیشھ و با خودش حرف می زد:- مامان قربون اون لُپای گُلیت بشھ خوجلی موجلی.رو تُرش کردم:- زشتھ لیلی، مثل بچھ آدم برو لباسو قیمت کن و اگھ می خوای بخرش، چرا ایناداھا رو از خودت در میاری؟!چپ چپ نگاھم کرد و غر زد:- ایش! بی ذوق!ازم رو گرفت و وارد مغازه شد. با لبخند غمگینی بھ رفتنش نگاه کردم، من بیذوق نبودم! فقط ذوق بعضی چیزھا قرار بود روی دلم بمونھ. نفسم رو بھ صورت آهبیرون فرستادم و دنبالش بھ داخل مغازه رفتم.یک ساعت بعد دو تایی در حالی کھ کلی وسایل توی بغلمون بود بھ سمت ماشینامیر رفتیم. صدای آه و نالھ لیلی ھم بلند شده بود. با غر غر سوار ماشین شد:- وای خدا مُردم! از کمر و پا افتادم.38در صندوق عقبو بعد از جابجا کردن وسایل بستم و سوار شدم.- عزیز دلم کسی مجبورمون نکرده بود ھمھ خریدامونو ھمین امروز انجام بدیم!شالش رو مرتب کرد و جواب داد:- عمرا اگر بشھ تو رو واسھ یھ روز دیگھ گیر آورد!ماشین رو بھ حرکت در آوردم و با قرار گرفتن توی مسیر خونھ با لبخند قدردانیگفتم:- ممنونم خواھری، اگر تو نبودی مطمئنا وقتی برای خرید کردن واسھ خودمنمیذاشتم.سرش رو بھ نشونھ ی دونستن تکون داد و گفت:- می دونم شعور نداری! خودم برات سبزه سبز می کنم. امیر ھم برات آجیل ومیوه میخره کھ ما اومدیم عید دیدنی از خجالتمون دربیای.آروم خندیدم. خدا با حضور لیلی توی زندگیم بھم لطف بزرگی کرده بود. توی حجمکاری این روزھا واقعا بھ یھ تفریح برای تمدد اعصاب نیاز داشتم. مخصوصا فرداصبح کھ قرار بود نتیجھ ی یک سال حساب و کتابم تایید بشھ.صبح زود من و مریم با دفتر و دستک مربوط بھ کارخونھ و شرکت و آقای امینیو اسناد مربوط بھ آزمایشگاه، حاضر و آماده منتظر بازرسی بودیم، البتھ با ھماھنگیھای لازم رستوران و پذیرایی! داریوش ھم ھر ده دقیقھ سرک می کشید و رواعصاب من یورتمھ می رفت.خودش ھم دقیق نمی دونست چی می خواد! دست آخر کشیدمش کنار و با حرصگفتم:- چیھ آقای محمودی؟! بھ کار من اطمینان ندارین؟لبخند گیجی زد و گفت:- از شما خیالم راحتھ، می دونم مثل قبل سربلندم می کنین.ابروھامو تو ھم کشیدم:- پس مشکل چیھ؟نفسش رو فوت کرد و در حالی کھ بھ سمت اتاقش می رفت گفت:- ھیچی!با اخم بھ رفتنش نگاه کردم، اینم یھ چیزیش می شدھا!! تنش بھ تن پسرعمھ اشخورده از حالت عادی خارج شده.با یادآوری کیانمھر نفس عمیقی کشیدم. خدارو شکر امروز نیومده بود. ھمیننیومدنش باعث شد با فکر آسوده تری از مھمونام پذیرایی کنم و اگر عیب و ایرادکوچیکی ھم وجود داشت بین خودمون حل کنیم و قضیھ بازرسی ھم ختم بخیر بشھ.و البتھ داریوش ھم حالت عادیشو بھ دست آورد و بالاخره یھ لبخند و یھ خستھنباشید با انرژی تقدیم من و مریم و آقای امینی کرد.39وقتی پنج سال قبل آقای شیخی و محمودی بزرگ، من و داریوش رو کنار ھم قراردادن تا ھمکاری کنیم، حتی یک درصد ھم احتمال نمی دادم بتونم باھاش کنار بیام.چرا کھ اون ھم مثل کیانمھر من رو کپی برابر اصل بابام می دید. البتھ یھ فرق ھاییھم بین اون و کیانمھر بود، اما نمی دونم چرا محمد از ھمون اول حد و حدود تعیینکرد!!!*** شھریور/ ١٣٨٨با ناراحتی گوشی تلفن رو سر جاش گذاشتم. داریوش کھ تا اون لحظھ بھ در اتاقتکیھ داده بود، تکیھ اش رو برداشت و بھ من و پدرش نزدیک شد. آقای محمودی باناراحتی گفت:- اینطور کھ من از صحبت ھات متوجھ شدم اثری از بھبودی نیست!سرمو بھ نشونھ ی آره تکون دادم. داریوش یک قدمی صندلی پدرش ایستاد و بھمن کھ مقابلشون ایستاده بودم زل زد و گفت:- این ھمھ دکتر توی این کشوره! چھ اصراری ھست کھ بره کانادا!!دستامو بھ ھم پیچیدم:- دخترشون اونجا زندگی می کنھ. بیشتر خود خانم شیخی اصرار داشت کھ برن.ناخودآگاه بغض کردم و نتونستم حرف دیگھ ای بزنم. اخم داریوش شدیدتر شد وآقای محمودی سرش رو پایین انداخت.ای زیر لب گفتم و از اتاق ریاست خارج شدم. صدای غمگین عمو « با اجازه »بیشتر از بیماری ساره خانم آزارم میداد، حتی اگر با چند ثانیھ تاخیر می اومد.نمی خواستم ساره خانم بمیره! دلم نمی خواست تنھا حامیان زندگیمو از دست بدم.اون ھم حالا کھ دوباره داشتم سرپا می ایستادم!بھ اتاقم رفتم و در رو بستم. با قدم ھای بلند خودمو بھ میز عمو رسوندم و رویصندلی نشستم. اشکھام خیلی سریع جاری شدن. خدایا ساره خانم خوب بشھ.ھنوز حالم جا نیومده بود کھ بھ در اتاق ضربھ ای خورد و بعدش داریوش وارداتاق شد. سریع اشکامو پاک کردم. از حضور یھوییش متعجب بودم.یاد حرفای عمو افتادم کھ قبل از رفتنش می گفت حواسم بھ داریوش باشھ. میگفتاین پسر مثل پدرش صاف و صادق نیست و فکرھای ترسناکی تو سرشھ! اما من حسخوبی بھش داشتم. بارزترین صفتش بلند پروازیش بود؛ از معدود صفت ھایی کھباعث میشد من یک شخص رو تحسین کنم!با قدم ھای آروم بھ میز نزدیک شد و گفت:- برای ھمسر دوست پدرتون گریھ می کنین؟!بینیمو بالا کشیدم و گفتم:- چیزی بیشتر از نسبتیھ کھ گفتین! من بھ این زن و شوھر مدیونم.سرش رو متفکرانھ تکون داد و گفت:40- حضور شما قوت قلب منھ ... پس حداقل ظاھرتون رو قوی نگھ دارین.ناخودآگاه تک خنده ای کردم و گفتم:- منم در اتاق رو بستھ بودم کھ ظاھرم حفظ بشھ!با لبخندی سرش رو تکون داد و گفت:- پدر من و استاد شما دیگھ وقت بازنشستھ شدنشونھ! من و شما در آینده ای نزدیکقراره ھمکار رسمی ھم باشیم.از تصور یھ آینده ی روشن و یک زندگی مستقل لبخندی روی لبم نشست و گفتم:- بلھ ... آقای شیخی در این مورد باھام حرف زده.با دست بھ راحتی ھا اشاره کردم:- بفرمایید.سرش رو بھ نشونھ ی نھ تکون داد و قدمی بھ عقب برداشت و گفت:- فقط می خواستم مطمئن بشم ھمکار آینده ام حالش خوبھ و قرار نیست بھ راحتیاز پا در بیاد.لبخند کجی گوشھ ی لبم نشوندم و بھ رفتنش خیره موندم. واضح بود اونچھ کھ برایداریوش مھمھ آینده ی شغلی خودشھ و بیماری ساره خانم و یا ناراحتی من ذره ایبراش اھمیت نداره. بھ قول معروف اومده بود دَم منو ببینھ. خیلی دلم می خواستبدونم چھ برنامھ ھایی داره.با ھمین چند جملھ ای کھ گفت حواس منو از ناراحتیم پرت کرد و یھ اعتماد بھ نفسکاذب بھم تزریق کرد کھ باعث شد تا پایان ساعت کاری خودمو مشغول کنم، تا کمترضعیف بھ نظر بیام!اما ھمھ ی اون ظاھرسازی فقط تا رسیدن بھ خونھ ادامھ داشت. بھ محض اینکھتوی اون چھاردیواری تنھا می شدم، وحشت تنھایی و بی کسی مثل خوره می افتاد بھجونم و تا وقتی گریھ نمیکردم، آروم نمی شدم.یک ھفتھ ی تمام بھ ھمین وضع گذشت، ناراحتی ھا و گریھ ھای توی خونھ ورفتار خوب و محترمانھ داریوش توی شرکت تکرار می شد تا اینکھ عمو با تلفن خونھتماس گرفت و خبری کھ ازش می ترسیدم رو بھم داد.دست تقدیر یکی دیگھ از عزیزانمو ازم گرفتھ بود و حالا حامی زندگیم، ھمسفرزندگیش رو از دست داده بود.با ھمھ ی تنھاییم بعد از چند ساعت گریھ و بی تابی خودمو جمع و جور کردم وشروع کردم بھ سر و سامون دادن بھ وضعیت خونھ و ھماھنگی ھای لازم برایبرگشتن عمو بدون ساره خانم! و مھسا و شوھرش.صبح عمو با تلفن خونھ تماس گرفت و گفت کھ ایرانن و کارھا و ھماھنگی ھایلازم برای انتقال ساره خانم رو دارن انجام میدن. بھ کمک حمیده خونھ رو مرتب41کردیم و بقیھ آشنایان عمو ھم کھ خبردار شده بودن بھ اونجا اومدن و در حینعزاداری ھماھنگی ھای مربوط بھ قبرستون و رستوران برای روز سوم و .... انجامدادند.مثل یھ ربات کارھایی کھ بھم محول می شد رو انجام می دادم. ذھنم می رفت بھھفت ماه قبل و مرگ پدرم؛ انگار روی زخمی رو کنده باشی و دوباره دردش رو حسکنی دردش تازه شده بود!ساعت سھ بعدازظھر بود کھ بالاخره عمو و دختر و دومادش رسیدن. خونھ غلغلھشد. دلم بیشتر از قبل گرفت، من حتی یک روز ھم نتونستم برای پدرم عزاداری کنم.امیرعلی ھم بھ روم آورده بود کھ حتی یھ پارچھ مشکی بھ دیوار نصب نکردیم.فقط عمو یھ بار بھ خاطر دل من پول داد بیرون و غذا پختن و خیرات کردن. ھمونھم دستش درد نکنھ، ازش توقعی نداشتم!گریھ ھای مھسا دل آدم رو ریش می کرد، طوری کھ غریبھ تر ھا ھم براش اشکمی ریختن، عمو اما سرش بھ زیر افتاده بود و از کسانی کھ بھش تسلیت می گفتنتشکر می کرد، نیم ساعت بعد ھم، ھمھ حاضر و آماده برای مراسم خاک سپاریرفتیم.آخر شب کھ مھمان ھا یکی یکی می رفتن، داشتم بھ حمیده برای خشک کردنظرفھا کمک می کردم کھ مھسا با چشم ھای پف کرده وارد آشپزخونھ شد و تلو تلوخوران بھ سمت یخچال رفت و لیوان آبی پر کرد و در حالی کھ پشت میز می نشسترو بھ حمیده گفت:- یھ مسکن بھم میدی؟حمیده خانم از آشپزخونھ خارج شد. بھ مھسا کھ نگاھم می کرد لبخند کم جونی زدمو بھ کارم ادامھ دادم.- مامانم خیلی درد کشید؟بھ سمتش برگشتم و بغض کرده سرم رو تکون دادم. قطره اشکی از چشمش چکیدو رو بھم گفت:- شنیدن صداش ھر روزه از پشت تلفن برای یک روز کامل بھم انرژی می داد ...این چند وقت کھ پیشم بود ...لبھاشو بھ ھم فشرد و نگاھش رو بھ نقطھ ای دیگھ دوخت. خواستم حرفی بزنم کھبا صدای بی نھایت لرزونی گفت:- چجوری با غم پدرت کنار اومدی؟با غم نگاھش کردم و بعد از چند ثانیھ نفسم رو بھ صورت آه بیرون فرستادم،پارچھ ی توی دستمو روی سنگ کابینت گذاشتم و بھ سمت میز رفتم و روبروشنشستم و با لبخند کجی گفتم:- کنار نیومدم ... خدا ساره خانم رو بیامرزه ... دلت برای مادرت تنگ میشھ اما باخیال راحت براش فاتحھ می خونی و از کسی برای مرگش گلھ نمی کنی.42دست ھامو جلو بردم و روی دستھاش گذاشتم:- اما من تنھا انگیزه ام برای ادامھ زندگی اینھ کھ رییس شرکت پدرم رو پیدا کنم وازش بخوام برام توضیح بده.قطره اشکی روی گونھ ام چکید، پاکش کردم و با لبخندی ادامھ دادم:- خدا بخواد خودت در آینده بچھ دار میشی و یھ عالمھ خاطرات خوب از مادرتداری کھ براش تعریف کنی ... اما من ...حرفمو نیمھ رھا کردم، نفس عمیقی کشید و لبخند زد. سرش رو تکون داد:- خدا رو شکر کھ اینجایی، بابا حاضر نمیشھ بیاد پیش من زندگی کنھ، فکر نکنمخودم ھم بھ این زودی بتونم بیام ایران! شوھرم تازه کارش گرفتھ.ناخواستھ دندونامو بھ ھم فشردم. علنا داشت پدرش رو بھ من می سپرد! چرا اینقدردر نظر اونھا تنھا حامی زندگی من ضعیف بود کھ بشھ بھ یھ موجود بی دست و پامثل من سپرده بشھ!حمیده خانم بالاخره با یھ بستھ قرص برگشت و مھسا بعد از خوردن قرصشآشپزخونھ رو ترک کرد. تھ مونده انرژیم ھم تحلیل رفتھ بود. ناچارا بھ حمیده شب بھخیری گفتم و بھ اتاقم برگشتم.خدا رو شکر مھسا ازم نخواستھ بود کھ توی اتاق مجردی ھاش بمونھ و با شوھرشبھ اتاق میھمان رفتھ بودن.با خستگی خودم رو روی تخت انداختم. قرار بود مراسم سوم رو فردا برگزارکنیم.دلم می خواست برم پیش عمو و دلداریش بدم. بھش بگم گریھ کن، اگر گریھ کنیسبک میشی. اما می دونستم عمو الان بداخلاق تر از ھر زمانیھ. با یادآوری شونھھای افتاده اش و بغض توی صداش قلبم فشرده شد و دوباره اشکھام جاری شد.***اسفند/ ١٣٩٢ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم. در حینی کھ بھ سمت دفتر می رفتم بھ کارگرھاسلام دادم؛ اونقدر ذھنم بھ خاطر حسابھای آخر سال بھ ھم ریختھ بود کھ حواسم نبوددر بزنم و بدون در زدن وارد دفتر شدم.چند ثانیھ با تعجب بھ پولاد کھ با دیدنم از روی میز مریم پایین اومد و سرپا ایستادو بعد بھ مریم کھ در حال مرتب کردن شالش بود نگاه کردم؛ خیلی سریع خودمو جمعکردم و ابروھامو درھم کشیدم و خیلی جدی بھشون سلام کردم و بھ اتاق خودم رفتم.قبل از بستن در صدای آروم مریمو شنیدم کھ خطاب بھ پولاد گفت:- وای آبروم رفت.در اتاق رو بستم و بھ سمت میزم رفتم، دختره یک ذره عقل تو سرش نیست! حالابھ فرض بگیریم چیزی ھم بینتون ھست! جا قحطھ؟! حالا درستھ کھ کار خاصی انجامنمی دادن ولی اگر جز من کسی دیگھ درو باز می کرد و اون فاصلھ ی نزدیک رومی دید با خودش چھ فکری می کرد؟43بھ در ضربھ خورد و بعد مریم وارد اتاق شد. گونھ ھاش گل انداختھ بودن. بھروش نیاوردم کھ پولاد رو در حالی کھ دستاش زیر شال مریم بوده دیدم!! پالتومودرآوردم و روی پشتی صندلیم انداختم و در ھمون حال تند تند صحبت کردم:- لیست حقوق و دستمزد ھا آماده اس؟!مریم ھم طوطی وار جواب می داد:- بلھ.- عیدی و سنوات ھا رو چی؟- بلھ.- پاداش اون دو تا کارگرھایی کھ رضاییان گفتھ بود؟- اونم محاسبھ شده.- سندھا و ضمایم آماده اس؟با زونکنی کھ دستش بود بھ سمتم اومد و گفت:- میخوای خودت ھم یھ نگاه بنداز، آقای اشرفی و محمدی کامل چک کردن، خودمھم یھ نگاه انداختم، امضا کن تا بدم اشرفی تو سیستم ثبت کنھ.سرم رو تکون دادم و زونکن رو ازش گرفتم و گفتم:- فیش ھا رو ھم آماده کن، ظھر میرم شرکت امضای آقای محمودی و آقای عابدیرو ھم روی سندھا می گیرم کھ تا آخر ھفتھ حقوق کارگرھا رو بریزیم.چشمی گفت و بھ سمت در رفت، قبل از خروجش بھ سمتم برگشت و با سر بھ زیرافتاده گفت:- غزالھ راجع بھ پولاد ...حرفش رو قطع کردم و گفتم:- راستی گفتی پولاد! می خوام اشرفی رو ببرم توی تیم حسابداری شرکت، با آقایمحمودی صحبت کردم و گفتھ می تونیم نیرو بگیریم. با توجھ بھ اینکھ پولاد پیش منو تو دوره گذرونده و روش حسابداریش با ما یکیھ و بچھ ی باھوشیھ ترجیح میدماولین گزینھ ام باشھ.لبخندی کل صورتش رو پوشوند:- من بھش بگم؟در حالی کھ زونکن رو باز می کردم گفتم:- بھش بگو و اگر موافق بود با حراست و گزینش ھم ھماھنگ می کنم برایمصاحبھ.سرش رو تکون داد و خواست در رو باز کنھ کھ با لحن محکم گفتم:- در ضمن...بھ سمتم برگشت. خودکارم رو توی دستم چرخوندم و گفتم:- یھ مقدار مراعات کنید. امینی –حراست- آدم زیر آب زنیھ.ی بیرون رفت. « چشم » سرش رو با خجالت پایین انداخت و بعد از گفتن44مریم وقتی بھ تیم اضافھ شد کھ محمد ھنوز بود، دختر خوب و پرکاری بود. تویکارش خیلی مصمم بود و قابل اعتماد؛ اما خیلی دلرحم بود و ھمین تنھا و بزرگتریننقطھ ضعفش بود. شاید آوردن پولاد بھ تیم کار درستی بود، چون پولاد برعکس مریمخیلی خلق و خوی جدی ای داشت و مکمل خوبی برای ھم محسوب میشدن.سرم رو با لبخندی تکون دادم و شروع کردم بھ چک کردن لیست ھا و امضاکردنشون تقریبا آخرای کار بود کھ موبایلم زنگ خورد. شماره ی عرفان صدری بود،رییس حسابداری شرکتی کھ بزرگترین خریدار محصولات ما محسوب می شدن. منکھ می دونستم درد این بشر چیھ کھ دقیقا آخر سال یاد من می افتھ و مھربونیش میزنھبالا.لبخندی روی لب نشوندم و بھ تماسش جواب دادم:- سلام عرض شد جناب آقای صدری.صدای خنده ی بلندش توی گوشی پیچید:- سلام علیکم خانم رمضانی، از نوع سلام کردنت مشخصھ می دونی واسھ چیزنگ زدم!با اینکھ می دونستم منو نمی بینھ سرمو تکون دادم و گفتم:- صد البتھ. ولی شرمندتم! تا دو سھ روز دیگھ تک تک نیروھامو لازم دارم وبعدش ھم کھ ھمھ میرن مرخصی تعطیلات!انگار کھ اصلا نفھمیده من چی گفتم، جواب داد:- فقط دو تا از کارآموز ممتازھاتو بفرست برای چک کردن، شما کھ از سرتونگذشت! ما این ھفتھ بازرسی داریم، با رییس ھم صحبت کردم و بھشون حق الزحمھھم میدم.نفسمو فوت کردم و گفتم:- میگم نیروھامو لازم دارم، تازه کم ھم دارم و ...با لحن خبیثی حرفمو قطع کرد:- خانم خانما یادت نره کھ سر معاملات فصلی کارت پیش من گیره ھا!یھ ابرومو بالا دادم:- الان تھدید کردی دیگھ؟!باز ھم با صدای بلند خندید:- فقط خواستم بھت یادآوری کنم نیمھ ی اول فروردین دوباره بھ ھم می رسیم.لبھامو با لبخند بھ ھم فشردم و گفتم:- تاکی شرکتین؟- آ باریکلا دختر خوب! روزھای آخره و تا ھشت شب ھستم.با خودکارم روی میز شکلی فرضی کشیدم و با چند ثانیھ تاخیر و بعد از اینکھ یکموضعیت رو بالا و پایین کردم جواب دادم:45- بعد از ظھر دو نفر می فرستم. دو تا خانم احتمالا.قدردان تشکر کرد:- ممنونم خانم. پس منتظر تماست ھستم.- باشھ، فعلا.و بھ تماس خاتمھ دادم، لبخندم از بین رفت و ذھنم کشیده شد بھ معاملات فصلی کھصدری بھش اشاره کرده بود. موضوعی کھ من می خواستم از طریق اون یھ ضررکوچیک بھ شرکت وارد کنم. البتھ اسمش کوچیک بود و اگر سازمان مالیات بو میبرد کھ سالھای پیش ھم دورشون می زدیم جریمھ ی ھنگفتی برامون می بریدن.نفسمو بیرون فرستادم و آخرین لیست رو ھم امضا کردم و زونکن رو بستم.خودکارو سر جاش گذاشتم و تصمیم گرفتم فعلا اقدامی نکنم. اینجوری اعتبار کاریخودم می رفت زیر سوال و کسی کیانمھر رو مقصر نمی دونست!سرم رو بھ پشتی صندلی تکیھ دادم و چشم ھامو بستم. تا وقتی بابا دست بھخودکشی نزده بود، با اینکھ ھمیشھ بد و بیراه نثار کیانمھر و آبا و اجدادش می کردھیچ وقت اون رو دشمن خودمون نمی دونستم.چرا کھ تا حدی در جریان بودم کھ بابا قبل از این با کیان دستش توی یک کاسھبوده. اما این کھ کیانمھر پشت بابا رو خالی کرد و ھمھ ی کاسھ کوزه ھا سر باباشکست، با مرگ تلخ بابا شد ھدفم واسھ زندگی.اون موقع ھا کھ تازه توی شرکت پا گرفتھ بودم و محمد عملا خونھ نشین شده بودھمزمان کھ خودمو توی کار غرق می کردم جستھ و گریختھ از داریوش ھم اطلاعاتمی گرفتم ...***آبان/ ١٣٨٨داریوش دستش رو دور لیوان چاییش حلقھ کرد و با لبخندی روی لبش گفت:- من رسما پیشنھادمو پس می گیرم، جون ھر کی دوست دارین بھ آقای شیخیبگین برگرده سر کارش.لبامو جلو دادم:- دست شما درد نکنھ! یھ سوال پرسیدما!سرش رو بھ چپ و راست تکون داد و گفت:- بلھ ... اما بعدش رگبار سوالاتتون شروع میشھ.چشمامو مظلوم کردم و گفتم:- خودتونو بذارین جای من ...یھ دستش رو بھ نشونھ ی سکوت بالا گرفت و گفت:- خیلی خب! می گم ...چند ثانیھ چشماشو مثلا بھ نشونھ ی فکر کردن چرخوند و گفت:46- کیانمھر شم اقتصادی بالایی داشت و ھمینطور ھوش زیاد. پدرت ھم ھمین طورو صفت مشترک جفتشون زیاده خواھیشون بود.خب این صفت پدرم بھ من ھم رسیده بود و من ھم دلم می خواست ھر چھ زودتربھ ھمھ چی برسم اما خب با توجھ بھ وضعیتم یھ مقدار محافظھ کار بودم. با یھناراحتی غیرارادی منتظر بودم داریوش بھ حرف ھاش ادامھ بده:- اونطور کھ من در جریان بودم کیانمھر و آقای رمضانی با ھم دستی ھم قسمتیاز سود سھام دارھا رو بدون اینکھ بفھمن کسر می کردن و بنا بھ دلایلی برمیداشتن.این رقم کھ در برابر رقم اصلی خیلی جزیی بوده اصلا بھ چشم نمی اومده.ابرو درھم کشیدم و گفتم:- پس چطور فھمیدن؟!کمی از چاییش خورد و گفت:- برای کیانمھر مشکلی پیش اومد کھ مدتی از شرکت دور موند، یھ ... مشکلشخصی.سرمو تکون دادم و داریوش ادامھ داد:- ھنوز کیان با مشکلش درگیر بود کھ متوجھ شدیم شرکت در حال فروپاشیھ وسھامدارھا ھم از صاحب شرکت شکایت کردن. پدر کیان ... یعنی شوھر عمھ ام با یھوکالت نامھ از طرف کیان افتاد دنبال کارھاش و پدرت و وکیل اصلی کیان مقصرشناختھ شدن ... شاید اگر اون دو نفر پشت ھمو داشتن ، منظورم پدرت و وکیل کیانھ،کسی نمی تونست جرمشون رو ثابت کنھ اما اون ھا خودشون رو مبرا و ھمدیگھ رولو دادن.ابروھام درھم رفت و گفتم:- چطور شد کھ کیانمھر مقصر شناختھ نشد و ھمھ تقصیرھا افتاد گردن بابای من؟لیوانش رو روی میز گذاشت و کمی بھ جلو خم شد:- پدرت تنھا نھ ... وکیلھ ھم مقصر بود. خدا پدرت رو بیامرزه، ایشون کھ فوتشدن ولی وکلیھ الان زندونھ.و دستھاشو تابی داد و گفت:- من ھمینقدر بیشتر نمی دونم! شاید پدر کیان با ثروتش تونستھ پول سھامدارھا روپس بده کھ دیگھ از کیان شکایتی نشده! شاید ھم وکیل جدید پدر کیان کار درست تربوده!ھر دو چند ثانیھ در سکوت بھ ھم نگاه کردیم و داریوش با صدای آرومی سکوترو شکست:- علتی کھ گفتم کیان و پدرت از سود سھامدارھا کسر میکردن رو نمیخوایبدونی؟با گیجی نگاھش کردم و آروم گفتم:- بگین.47صداش حالت مرموزتری بھ خودش گرفت و گفت:- من می خوام کارخونھ رو توسعھ بدم و شعبھ بزنم.ھر چند کھ نمی فھمیدم حرفش چھ ربطی بھ علت کار کیانمھر و بابا داره ولی بھکل یادم رفت بحثمون چی بود. با ذوق گفتم:- این کھ خیلی خوبھ! می دونین چقدر سود توشھ؟!دستش رو خیلی سریع بھ نشونھ ی کم کردن صدام تکون داد و گفت:- آروم تر خانم! یھ بار دیگھ اینطور داد بکشین ھمھ می فھمن.لبمو بھ دندون گرفتم و با صدای آرومی گفتم:- ببخشین. ادامھ بدید.نفس عمیقی گرفت و گفت:- این کار نیاز بھ سرمایھ ی زیاد داره و با اینکھ سود خوبی توشھ ولی ریسکپذیره؛ این مبلغ توی دست ھیچ کدوم نیست و سھامدارھا حاضر نیستن سرمایھ جدیدبدن.با شک گفتم:- چرا ریسک پذیر؟!! محصولات ما دارن جھانی میشن و ھمین کھ قابلیت ثبتاختراع داشتیم یعنی یھ امتیاز بزرگ و خواه ناخواه ریسک توی کارمون خیلی کمھ.سرشو چند بار تکون داد و گفت:- منظورم اضافھ کردن محصول جدید با برند کوھستانھ، محصولی غیر از لبنیات.ابروھام بالا رفت و در سکوت منتظر شدم حرفش رو ادامھ بده:- خودم چنین سرمایھ ای ندارم و می دونم اگر بھ پدرم بگم حمایتم نمی کنھ،سھامدارھا ھم راضی نمیشن. می خوام باھم ھمکاری کنیم تا موقعی کھ سرمایھ جوربشھ.با شک گفتم:- منظورتون رو متوجھ نمیشم!دست بھ سینھ شد و گفت:- کاری مشابھ کار کیان، اون ھم ھمین قصد رو داشت کھ وسط کار ھمھ چیز بھ ھمریخت.اخم کردم و گفتم:- خوردن مال سھامدارھا؟!!سرشو سریع بھ نشونھ ی نھ تکون داد و دوباره بھ جلو خم شد:- نھ اینطور نیست! مبلغ خیلی جزییھ! الان ھیچ جوره نمی تونیم قانعشون کنیم،ولی وقتی مجوز رو گرفتیم و کار شروع شد متوجھ میشن سھامدار محصول وکارخونھ ی جدید ھم ھستن و خیلی ھم ممنونمون میشن.با لبھای جلو داده نگاھش می کردم، من رو کھ نرمتر دید ادامھ داد:48- وام می گیریم و قسطھاش رو از ھمون مبلغی کھ از سود سھامدارھا کسر میکنیم می پردازیم. یادتون نره کھ من ھم جز سھام دارھام و پول خودم از ھمھ بیشتراین وسط درگیره.ھمون طور کھ متفکرانھ نگاھش می کردم پرسیدم:- کدوم بانک حاضر میشھ چنین مبلغی رو وام بده؟!با لبخند حق بھ جانبی گفت:- کدوم بانک مشتری از ما خوش حساب تر پیدا می کنھ کھ بخواد وام نده؟! ازطرفی ... بھ نام خودم می گیرم نھ شرکت کھ کسی ھم بو نبره.یھ ابرومو بالا دادم:- کدوم بانک بھ شما وام میده؟لبخندش عمیق تر شد و گفت:- شما اوکی رو بده، اونش با من.شونھ ھامو بالا انداختم و گفتم:- نمی دونم چی بگم والا! کار خطرناک اما پر سودیھ و آینده ی روشنی داره ...اجازه بدین فکر کنم ببینم بھ ریسکش می ارزه یا نھ.چشمھاش از خوشحالی برق زد:- فقط اگر میشھ این موضوع رو بھ آقای شیخی نگید، چون مطمئنا کف دست پدرممیذاره و پدرم ھم مانعم میشھ.سرم رو بھ نشونھ ی باشھ تکون دادم و داریوش کمی سرش رو کج کرد و گفت:- اگر این اتفاق بیفتھ و بھ سوددھی برسیم قول میدم شما ھم میشین جز سھام دارھا.لبخند کجی زدم و گفتم:- اجازه بدین فکر کنم.سرش رو جلو آورد و با مکث گفت:- پس ھر وقت فکراتون رو کردین و موافق بودین، پیشنھاد بدین کھ از کجا شروعکنیم.سرم رو تکون دادم و در سکوت با فکری کھ درست از ھمون لحظھ در حالمحاسبھ و تصور فرداھای روشن بود لیوان چای رو برداشتم و نوشیدم.تا پایان ساعت کاری ھمچنان در حال پیدا کردن یک راه حل خوب و ھوشمندانھبودم، فکر کنم داریوش از نگاھم خونده بود کھ جوابم مثبتھ! مگھ میشد مثبت نباشھ؟!یھ قدم رو بھ جلو بود ... اون ھم بھ این بزرگی!ظھر طبق معمول این مدت کھ عمو سر کار نمی اومد، بچھ ھای حسابداریمشکلاتشون رو کھ نمی شد تلفنی حل کرد توی کاغذ نوشتن و بھ ھمراه سندھا وفاکتور ھای مشکل دار ریختن توی پاکت و دادن دستم.موقع رفتن ھم، امید شریفی کھ از کارکنان بخش بازاریابی و فروش بود، منو تانزدیکی خونھ رسوند. با ورودم بھ خونھ بوی قورمھ سبزی بینیمو پر کرد، چند تا نفس49عمیق کشیدم تا ذھنم پر بشھ از قورمھ سبزی و یھ وقت بھ جای سلام گفتن حرف ازتوسعھ خط تولید نزنم!آخھ چند بار این اتفاق افتاده بود کھ، یھ چیزی کھ خیلی ذھنم رو مشغول می کردیھویی بھ زبونم ھم جاری می شد.از ھمون وسط سالن با صدای بلند گفتم:- بھ بھ حمیده خانم! چھ کردی بانو؟چند لحظھ بعد ھیکل تپلی و گردش توی چارچوب در آشپزخونھ ظاھر شد:- سلام، خستھ نباشی غزالھ جان. دانشگاه بودی؟با خنده گفتم:- علیک سلام. خانوم جون ھفتھ ای ھفت روز از من ساعت کلاس ھامو می پرسیو من ھم ھی میگم سھ روز اول ھفتھ اون ھم بعدازظھرھا کلاس دارم بھ اضافھ ی پنجشنبھ صبح! و الان ساعت دو بعدازظھر چھارشنبھ اس کھ جز ھیچ کدوم بھ حسابنمیاد.- باز این دختر اومد و خونھ رو گذاشت رو سرش.با لبخند بھ سمت عمو برگشتم و در حالی کھ بھ سمت اتاقم می رفتم، تیکھ انداختم:- عموی تارک الدنیای خودم چطوره؟پشت سرم بھ سمت اتاق اومد و جلوی در ایستاد؛ وسایلم رو روی میز تحریرگذاشتم و بھ سمتش برگشتم:- سلام، خوبین؟سرش رو تکون داد و گفت:- سلام، از شرکت چھ خبر؟با پررویی ابرو بالا انداختم و گفتم:- ھر کی طالب خبره خودش ھم میاد شرکت خبر می گیره.اخمی مصنوعی کرد و گفت:- واسھ من زبون نریز بچھ پررو! مثلا استادتم ھا!لبخند عمیقی زدم و گفتم:- بر منکرش لعنت ... امروز لیست ھای حقوق و دستمزد رو در آوردیم، یھ سریسوال ھم برامون پیش اومد کھ ھمراه خودم آوردمشون.و بالاخره موفق شدم حرفی از پیشنھاد داریوش نزنم. عمو از در فاصلھ گرفت،بیرون رفت و گفت:- بعد از ناھار بیا تو اتاقم سوالاتت رو بپرس.ی گفتم و بعد از رفتنش در اتاقو بستم و لباسمو عوض کردم. « چشم »تا وقتی ساره خانم زنده بود برام ثابت شده بود کھ عمو علاقھ ای بھش نداره، یااونقدر عمیق نیست! اما بعد از مرگش واقعا درھم شکست! قد بلند عمو و شونھ ھای50محکم و صافش یھو فرو ریخت و سنش رو کھ نزدیک پنجاه بود، بیشتر از اونچھ کھبود بھ نمایش گذاشت.بعد از تعویض لباسم و شستن دست و صورتم بھ سمت آشپزخونھ رفتم و سھ تاییدر سکوت ناھارمون رو خوردیم؛ عمو طبق معمول خیلی زود میز رو ترک کرد وبھ اتاقش رفت.من ھم بعد از تشکر از حمیده خانم بھ اتاقم رفتم و پاکت رو برداشتم و بھ اتاق عمورفتم. روی تختش دراز کشیده بود و با باز شدن یھویی در توسط من، نیم خیز شد و باخنده گفت:- تو تا منو سکتھ ندی یاد نمی گیری در بزنی، نھ؟!در رو بستم و بھ داخل رفتم و روی فرش دو در سھ وسط اتاق نشستم و با قیافھ یحق بھ جانبی گفتم:- خودتون گفتھ بودین بعد از ناھار بیام پس احتیاج بھ در زدن نبود، بعدش ھم باشکم پر نباید دراز کشید.آروم خودش رو از روی تخت پایین کشید و روبروم نشست و در حالی کھ عینکشرو از روی عسلی برمی داشت و بھ چشمھاش می زد، گفت:- چشم خانم دکتر ... خب رو کن ببینم چی داری؟پاکت رو روی فرش خالی کردم و یکی یکی سوال ھامو پرسیدم.عمو ھم با حوصلھ بھ ھمھ جواب داد و خیلی ھاش اصلا مشکل بزرگی نبودن و بایھ کم دقت حل میشدن. بعد از نیم ساعتی کھ عمو خودکارش رو زمین گذاشت وصاف نشست، با لبخندی گفتم:- عمو چرا نمیای شرکت؟دست بھ سینھ شد و گفت:- برات لازمھ کھ من یکسره بالای سرت نباشم. تا یکی دو ماه دیگھ کھ من بیام توکامل ھمھ چیز رو یاد گرفتی.لبخندم وسعت گرفت و گفتم:- پس قصد دارین برگردین؟!سرش رو تکون داد. دلم میخواست حالا کھ بحث برگشتن بھ سر کار رو پیشکشیدم، بھش بگم کھ ریش ھاشو بزنھ. آخھ تا قبل از فوت ساره خانم عمو خیلی خوشتیپ بود! حالا درستھ کھ با گذشت دو ماه از فوت ھمسرش دیگھ لباس سیاه نمی پوشیداما صورتش رو ھم کامل صاف نمی کرد و تھ ریش رو باقی میذاشت.یھ ابروشو بالا داد و گفت:- باز چی تو فکرت میگذره کھ میخ شدی روی صورت من؟!ناخودآگاه نیشم تا بناگوش باز شد:- قبلاًھا خوشتیپ تر بودینا؟!51انگار منظورمو متوجھ شد کھ اخمی مصنوعی کرد و بھ سمت جلو خم شد تاکاغذھامو جمع کنھ، اما من بھ صورت غیر ارادی حالت دفاعی گرفتم! حالا نھ اینکھحدس بزنم بخواد منو بزنھ چھ بھ شوخی یا چھ جدی! فقط حرکتم غیر ارادی بود کھدستامو بالا آوردم.و بالا اومدن دستھای من ھمانا و خوردن خودکار توی دستم بھ صورت عمو و دراومدن آخش ھمانا! یھو چشمش رو چسبید و سرش رو عقب کشید. با ترس زدم رویپام:- خاک تو سرم! خورد تو چشمتون؟شروع کرد بھ ماساژ دادن چشمش:- نھ بابا! حواست کجاست تو؟!با نگرانی خودم رو جلو کشیدم و گفتم:- دستتونو بردارین ببینم!دستش رو آروم برداشت، پشت چشمش خط کشیده شده بود. با ناراحتی گفتم:- ببخشید، وای! اگر بھ چشمتون می خورد چی؟اما عمو ساکت بود، نگاھم رو کمی بھ اندازه کمتر از یک سانت پایین آوردم ونگاھم تو نگاھش گره خورد. با ناراحتی نگاھش رو گرفت و گفت:- اگر دیگھ سوالی نداری برو بیرون یکم استراحت کنم.من ھم با لبھای جلو داده شروع کردم بھ جمع کردن وسایلم. دست خودم نبود!طاقت نداشتم عمو باھام جدی حرف بزنھ، اون ھم با ناراحتی! خیلی وقت ھا شده بودکھ موقع درس خوندن حتی سرم داد کشیده بود اما اینجوری کھ تو نگاھش غم باشھ وبخواد باھام سرد رفتار کنھ دلمو بھ درد می آورد.زیر لبی تشکری کردم و از اتاق خارج شدم.***اسفند/ ١٣٩٢شال گردنم رو دور گردنم محکمتر کردم و بھ تریلی ھای آماده حرکت چشم دوختم.لبخندم وسعت می گرفت وقتی فکر می کردم چقدر بھ ھدفمون نزدیکیم و تا چند سالدیگھ محصولات کارخونھ ھای جدیدمون رو ھم بھ نقاط مختلف کشور ارسال میکنیم.مسلمھ کھ من جایگاھم بیشتر و مھمتر از یک حسابدار و مدیرمالی معمولیھ! منمحرم اسرار رییسم! و در آینده یکی از سھامداران کارخونھ ی جدید!ھرچند محمد ھمیشھ می گفت یھ حسابدار موفق باید ھمیشھ قانع باشھ اما من اینطورنیستم. من دلم می خواد خوب زندگی کنم، با بھترین امکانات!مثلا چرا باید یکی مثل کیانمھر ماشین چند صد میلیونی سوار بشھ و من دویست وشش؟!52خب مسلمھ کھ اون نمی خواستھ مثل یک حسابدار معمولی قانع باشھ! من ھم دلممی خواد پلھ ھای ترقی رو پشت سر ھم طی کنم و سری تو سرھا در بیارم!با شنیدن صدای مریم از پشت سرم، جا خوردم:- اینجا ایستادی؟!بھ سمتش چرخیدم و گفتم:- ھوای توی دفتر خفھ بود، گفتم بیام اینجا رو نگاه کنم و یھ ھوایی ھم بخورم.ھمون لحظھ رو بھ امیری(سرکارگر) کھ با دو بھ سمت پارکینگ می رفت، باگفتم. و بعد بھ ھمراه مریم بھ داخل برگشتیم. « خستھ نباشید » صدای بلندمریم کھ دستھاشو بھ ھم پیچیده بود نگاھی بھ پشت سر و مسیر تریلی ھا انداخت وگفت:- مقصد آخرشون کجاست؟- ھتل ھای طرف قراردادمون توی کیش.سرش رو تکون داد و بعد با لبخند گفت:- راستی مژگان و مینا رضوی کھ فرستادیشون پیش آقای صدری امروز تماسگرفتن.با اشتیاق گفتم:- خب؟ چی می گفتن؟قھقھھ ای زد و گفت:- مینا می گفت اگر باز ھم آقای صدری نیرو خواست بفرستیمشون. خیلی بھشونخوش گذشتھ.لبخندی کل صورتم رو پوشوند و سرم رو بھ چپ و راست تکون دادم:- وقتی مینا این حرفو بزنھ یعنی صدری سنگ تموم گذاشتھ، بعدا از خودش ھمخبر می گیرم ببینم اوضاع کاری این دو تا خواھر چطور بوده!مریم ھم سرش رو تکون داد و دوتایی بھ سمت دفتر راھمون رو کج کردیم. تاپایان ساعت کار کارخونھ توی دفتر بودم و با شنیدن صدای خاموش شدن دستگاه ھابھ سمت در رفتم و جلوی دفتر ایستادم.یھ حس خوبی ھست کھ اگر بخوام از دید یک حسابدار ارزیابیش کنم بی معنیھ!وقتی آخر سال می رسید، توی تموم این مدتی کھ شده بودم حسابدار ارشد و بعدمدیرمالی روز آخر کاری می اومدم کارخونھ و بھ تعطیل شدنش نگاه می کردم. بھرفتن کارگرھا و تبریک ھای عیدشون بھ ھمدیگھ. محیط اینجا خیلی صمیمی تر وخاکی تر از محیط خود شرکت بود.توی شرکت ھم دوست داشتم ھم پای منشی یا آبدارچی تا آخرین لحظھ صبر کنم کھلامپ ھای اتاق ھا خاموش بشھ و ھرکس قبل از خروجش با صدای بلند رو بھ جمعبگھ:- سال نوی ھمگی پیشاپیش مبارک.53لبخندی روی لبم نشست و رو بھ کارگری کھ برام دست تکون داد، لبخندی زدم. باصدای بلند گفت:- خانم مھندس سال خوبی داشتھ باشی.لبخندم عمیق تر شد و با صدای بلند گفتم:- ھمچنین. عیدتون ھم مبارک.چند نفر پشت سرش ھم متعاقبا جواب دادن و رفتن. بھ دفترم برگشتم و بعد ازمشکی bmw x برداشتن وسایلم و قفل کردن در بھ سمت پارکینگ رفتم. با دیدن 6پوزخندی عصبی گوشھ ی لبم نشست و با دیدن جای خالی راننده اش سرم روچرخوندم و کنار درِ بین پارکینگ و مسیر کارخونھ دیدمش کھ داشت بھ سمتم میاومد.با چند تا نفس عمیق بھ خودم مسلط شدم و لبخندی مصنوعی روی لب نشوندم. چندقدم مونده بود بھم برسھ با لحن نیش داری گفت:- خستھ نباشید خانم مھندس!!رو طوری گفت کھ یقین پیدا کردم خداحافظی من و کارگرھا رو دیده. « مھندس » وپوزخندم عمیق تر شد و گفتم:- سلامت باشید.تقریبا یک قدمیم ایستاد، خواست حرفی بزنھ کھ پیش دستی کردم:- چرا نیومدین دفتر، قھوه ای نسکافھ ای در خدمتتون باشیم!دست بھ سینھ شد و گفت:- پیش آقای رضاییان چای خوردم!بعد با لحن مشکوکی گفت:- تا این ساعت کار داشتین؟سوییچ ماشین رو توی دستم چرخوندم و گفتم:- ھم آره، ھم نھ.و بعد بھ سمت ماشینم راھمو کج کردم و گفتم:- با اجازه.اما با صدای محکمش قدم بعدیم خشک شد و توی جام ایستادم:- فعالیت شما و دقتتون توی انجام کار قابل تحسینھ و من ھمھ ی تلاشم رو می کنمکھ شمارو فقط بھ عنوان کارآموز آقای شیخی ببینم نھ کسی دیگھ!دندون ھامو فشردم و بھ سمتش برگشتم، یک ابروشو بالا داد و گفت:- اما یھ چیزی این وسط درست نیست! مسوولیت شما و قدرت نفوذتون رویکارکنان خیلی بیشتر از یھ حسابدار و مدیرمالیھ!اخم کردم و گفتم:- حرفتونو بزنید. دقیقا چی می خواین بگین؟54یک قدم دیگھ برداشت و سینھ بھ سینھ ام شد و در حالی کھ نگاھش میخ چشمھامبود گفت:- بھتون مشکوکم، و شدیدا حس می کنم شَکم بھ جاست!نگاھم رو ازش گرفتم و با قدمھای محکم، طوری کھ صدای پاشنھ ی کفشم تویپارکینگ می پیچید، بھ سمت ماشینم رفتم و در ھمون حال با صدای بلند گفتم:- خیلی دلم میخواد بھتون اطمینان بدم کھ شکتون بی پایھ و اساسھ، اما گمون نمیکنم حرف من روی شما تاثیری داشتھ باشھ!صداش رو از پشت سرم می شنیدم:- بھم حق بدین خانوم رمضانی من یک بار بھ پدرتون ...خصمانھ بھ سمتش چرخیدم:- برای بار آخر بھتون ھشدار میدم آقای عابدی ... پدرم فوت شده و درست نیستپشت سرش حرف بزنین.ناخودآگاه سینھ ام از خشم بالا و پایین می رفت. با تعجب نگاھی بھ حالت عصبی ولرزون بدن من انداخت و منتظر موند کھ من ادامھ بدم:- شما طوری برخورد می کنید کھ انگار خودتون بی گناه بودین و ھمھ تقصیرھاگردن پدر منھ!ابروھاش توی ھم رفت و با دقت بھ حرفھام گوش میداد و من ادامھ دادم:- یھ حسابدار ھر چقدر ھم کھ اھل دوز و کلک باشھ اگر رییسش باھاش ھمکارینکنھ حرکت چندان بزرگی نمی تونھ انجام بده! پس شما ھم بی تقصیر نیستین، بعدشھم نھ من پدرم ھستم و نھ شما رییس من.نفس عمیقی گرفتم و ادامھ دادم:- برای آخرین بار بھتون میگم ... من کاری نمی کنم کھ بھ ضرر ثروت شما و بقیھسھامداران باشھ. چرا از پسرداییتون نمی خواین کھ شکتون رو از بین ببره.اما انگار کیانمھر اون لحظھ اصلا توی پارکینگ و روبروی من نبود! اخمھاشتوی ھم بود و حسابی غرق فکر بود. با تعجب گفتم:- آقای عابدی با شما ھستم! چرا از پسرداییتون ...با گیجی گفت:- باشھ! ببخشید مزاحمتون شدم.و پا چرخوند و بھ سمت ماشینش رفت. دو طرف لبم بھ طرف پایین رفت و زمزمھکردم:- قاطی داره بابا!من ھم سوار ماشینم شدم و بعد از اون، از پارکینگ خارج شدم. برای چند دقیقھ ایذھنم پیش کیانمھر و برخورد عجیبش بود کھ یھو عصبانیتش فروکش کرد و رفت تویفکر!55دیگھ آدم کور ھم متوجھ میشھ یھ چیزی از بین حرفھای من ذھنش رو درگیر کرده!و قطع بھ یقین حرفھام در مورد پدرم باعثش شده بود!موبایلم کھ شروع کرد بھ زنگ خوردن، با دیدن اسم لیلی از فکر بھ کیانمھر خارجشدم و در حالی کھ با یک دستم رانندگی می کردم بھ تماسش جواب دادم:- سلام لیلی جان.صدای شاد و پر انرژیش توی تلفن پیچید:- سلام خانم، خستھ نباشی! کجایی؟دنده رو عوض کردم و گفتم:- از کارخونھ راه افتادم بھ طرف خونھ. چھ خبر؟- امیر ماھی خریده برای شب عید. دارم تمیز می کنم، می خواستم بگم آخر ھفتھبیای اینجا دور ھم باشیم.می دونستم بھ خاطر من نمیرن خونھ ی مادرھای خودشون، پس انصاف نبود کھسرش ناز کنم! لبخندی زدم و گفتم:- چشم گلم. دستت درد نکنھ.ذوقش رو می شد توی صداش تشخیص داد:- مرسی عزیزم. امیر برات آجیل ھم خریده، میاره برات.ازش تشکر کردم و بھ تماس خاتمھ دادم.باید ھمین روزھا با مھسا تماس می گرفتم. درستھ کھ ھر دو سھ ھفتھ با ایمیل درارتباط بودیم اما می دونستم الان و این روزھای آخر سال بیشتر از ھر وقتی دلشھوای پدر و مادرش رو کرده، بد دردیھ وقتی دلت کسی رو بخواد و ھیچ راھی نباشھکھ اونو کنارت داشتھ باشی!بغضی کھ داشت دوباره تو گلوم جا خوش می کرد رو پس زدم و پیش خودماعتراف کردم اونقدری کھ دلم برای محمد تنگ میشد، برای پدرم تنگ نمیشد.پدرم تبدیل شده بود بھ یھ تصویر وحشتناک کھ حاضر بودم ھر کاری کنم تا اونتصویر بره، حداقل من مسبب رفتنش نبودم، اما محمد ...***آذر/ ١٣٨٨نگاھم بھ استاد حسابداری پیشرفتھ دو بود و دستھام بھ صورت خودکار زیر میزپیامی رو برای داریوش تایپ می کردن:- سلام آقای محمودی، می تونم بپرسم اسم وکیل پسرعمھ تون کھ الان زندانھ چیبود؟یھ لحظھ گوشی رو بالا آوردم تا از درست تایپ کردن پیامم مطمئن بشم بعد دوبارهدستم رو بھ زیر میز بردم و پیام رو ارسال کردم.نگاھم بھ موبایلم بود تا داریوش جواب بده کھ با صدای استاد توی جام پریدم:56- خانم رمضانی ثبت کاربرگی سال ھشتاد و یک رو بگو.ھمھ سرھا برگشتھ بود و بھ من نگاه میکردن. استاد ھم مثل صیاد در کمین نشستھبود کھ من نتونم جواب بدم و عذرم رو بخواد. نگاھی بھ بورد و صورت مسالھ انداختمو با اعتماد بھ نفس گفتم:- در قسمت اول، حذف فروش فیمابین رو ثبت می کنیم، فروش فرعی و اصلیبدھکار میشن و بھای تمام شده شون ھم بھ ھمون مبلغ بستانکار.با سوظن پرسید:- بھ چھ مبلغی؟بورد و جدول دومی رو اشاره کردم و گفتم:- بھ ھمون مبلغی کھ زیر ستون سال ھشتاد و یک روبروی فروش اصلی بھ فرعیو فرعی بھ اصلی نوشتھ شده.استاد خواست یھ سوال دیگھ بپرسھ کھ یکی از پسرھا از وسط کلاس گفت:- استاد، خانوم کاردرستھ بابا!نیشم تا بناگوش باز شد، استاد ھم لبخند محوی روی لبش نشست و در حالی کھدوباره بھ سمت وایت بورد برمیگشت گفت:- حواستون اینجا باشھ خانم رمضانی، موبایلتون رو ھم بذارید کنار.ی زیر لب گفتم و نگاھم کشیده شد بھ صفحھ ی موبایلم کھ بھ خاطر پیام « چشم »جدید روشن شده بود. سریع پیام رو باز کردم، داریوش بود:- سلام، اطلاعی ندارم؛ کیان ھم توی شرایطی نیست کھ ازش بپرسم، زیاد با ھمصمیمی نیستیم.اونقدر دلیل آورده بود کھ دیگھ سوال و اصرار نکنم. گوشی رو بھ داخل کیفمانداختم و سعی کردم بھ درس گوش بدم.مطمئنا از طریق داریوش نمی تونستم چیزی بفھمم. کیانمھر ھم کھ اگر قرار بودباشھ اصلا گم و گور نمی شد! عمو ھم کھ اگر می فھمید من افتادم دنبال کشف ماجرا،حسابی از دستم کفری می شد! پس فقط می موند وکیل کیانمھر کھ حالا داریوش قطعامیدم کرد.با لبھای جلو داده بھ استاد نگاه کردم و ھمھ حواسم رفت دنبال پیدا کردن یک راهدیگھ.مرجان کھ کنارم نشستھ بود با صدای آرومی گفت:- چی شد؟ طرف زد تو پرت! خاصیت پسرا اینھ بابا تحویل نگیر.و دوباره نگاھشو بھ استاد دوخت. با تعجب نگاھش کردم، فکر من کجا بود و اونبھ چی فکر می کرد! مرجان یکی از بچھ ھای قدیم بود کھ تا ترم نُھ مونده بود و حالابا ھم ھمکلاس شده بودیم.57یھ سری دیگھ از بچھ ھای ورودی ما ھم بودن و نبود امیرعلی سر کلاس ھا واقعاحس می شد. روزھای اول ھمھ فکر می کردن ھنوز من و امیر با ھمیم و خیلی وقتھا بعضی پسرھای کلاس خبر امیرو از من می گرفتن.اما بعد از یھ مدت دیگھ کم کم از سرشون افتاد و بی خیال شدن و از این بابتخدارو شکر می کردم.بعد از کلاس بھ شرکت رفتم و چون آخر وقت بود فقط اشکالات بچھ ھایحسابداری رو ازشون گرفتم و بھ ھمراه سندھا و فاکتورھای مربوط با آژانس بھ خونھرفتم.وقتی توی حیاط رسیدم با دیدن یھ پژوی دویست و شش آلبالویی، کنار ماشین عموابروھام توی ھم کشیده شد. مھمون داشتیم؟!برخلاف ھمیشھ بدون سر و صدای اضافی وارد خونھ شدم و در کمال تعجب دیدمکسی توی سالن نیست. بھ سمت آشپزخونھ رفتم و حمیده خانم رو مثل ھمیشھ مشغولکار دیدم. بھ در تکیھ دادم و گفتم:- سلام بانو خستھ نباشی.بھ سمتم برگشت و با لبخندی گفت:- سلام دخترم، شما خستھ نباشی، چھ بی صدا اومدی!نگاھمو دور تا دور خونھ چرخوندم و گفتم:- مھمون داریم؟در حالی کھ دوباره مشغول شده بود گفت:- نھ دختر! برو تو اتاق آقا کارت داره.و بعد برگشت و لبخند عجیبی تحویلم داد. با تعجب ابروھامو بالا فرستادم و بھسمت اتاقم رفتم و بعد از عوض کردن لباسم و جابجا کردن وسایلم بھ سمت اتاق عمورفتم و بعد از در زدن وارد اتاق شدم.عمو با لباس مرتب و عجیب تر، با صورت صاف و صوف پشت میزش نشستھبود و با دیدن من لبخندی از تھ دل زد و گفت:- خستھ نباشی غزالھ جان. کلاس چطور بود؟ناراحتیم بھ خاطر پیام داریوش رو پس زدم و دوباره روحیھ شیطونم برگشت:- امروز داشتم با گوشیم ور می رفتم، استاد مثلا می خواست مچ بگیره، یھو ازمسوال پرسید منم درجا جواب دادم، آی ضایع شد!و خودم خندیدم. عمو ھم لبخندی زد و گفت:- خیال کرده! نمی دونھ دختر ما حسابدار ارشد شرکتھ!بھ خاطر شنیدن این اصطلاح از زبون عمو کھ بیشتر برای زیاد کردن اعتماد بھنفس من گفتھ بود نیشم تا بناگوش باز شد، عمو یھو اخم کمرنگی کرد و گفت:58- سر کلاس موبایل دستت بود؟لبامو جمع کردم و با ابروھای بالا رفتھ گفتم:- ھوم؟!اخمش عمیق تر شد و گفت:- دیگھ نشنوم سر بھ ھوا بازی در بیاریا!مظلومانھ لبخندی زدم و گفتم:- چشم، ببخشید.لبخند رضایتمندی زد و گفت:- آ باریکلا! حالا چشماتو ببند می خوام یھ چیزی بھت بدم.ابروھام بالا رفت و با لحن خبیثی گفتم:- عمو این کارا از شما بعیده ھا! دو روز با حمیده خانم تنھاتون گذاشتم، خرابتکرد.و خودم بھ حرفم قھقھھ زدم، عمو ضربھ ای با انگشتش بھ نوک دماغم زد و گفت:- پررو نشو بچھ. چشاتو ببند میگم.چشمامو بستم و منتظر موندم، صدای جرینگی اومد و ھزار و یک حدس تو ذھنمشکل گرفت و بعد با صدای عمو چشمامو باز کردم و سوییچ ماشین رو کھ یھ گوسفندخپل قھوه ای ھم ازش آویزون بود جلوی چشم ھام دیدم. با تعجب عمو رو نگاه کردم،لبخند گرمی زد و گفت:- مال دویست شیشیھ کھ توی حیاط پارک بود، دیگھ با آژانس یا ماشین ھمکارھارفت و آمد نکن.حسی کھ اون لحظھ داشتم واقعا غیرقابل توصیف بود. دلم می خواست بپرم بغلشیا حداقل گونھ اشو ببوسم. اما فقط تونستم دوسھ بار توی جام بپرم و با ذوق بگم:- عاشقتم عمو.لبخند عمو از حالت شادش بھ غمگین تغییر کرد و سرش رو پایین انداخت:- برو سوارش بشو، اگر ھم دیدی زیاد مسلط نیستی چند جلسھ کلاس آزاد بگیر تاراه بیفتی.بھ سمت در رفتم و قدمی مونده کھ بھ در برسم دوباره برگشتم، ای کاش عمویواقعیم بود تا می تونستم بھش نشون بدم چقدر اینکارش خوشحالم کرده!با تعجب نگاھم کرد و من با نیش تا بناگوش باز شده دلم می خواست یھ چیزی بگماما اُسکل وار فقط نگاش کردم و بعد لبای گوسفند آویزون بھ سوییچو بوسیدم و بعدچسبوندمش بھ صورت عمو و محکم فشارش دادم کھ صدای خنده ی عمو بلند شد وبالاخره رضایت دادم کھ با حالت دو از اتاق خارج بشم و بھ سمت حیاط برم.*** اسفند/ ١٣٩٢نسترن با دیدن من کھ دوباره وارد شرکت شدم با تعجب ایستاد و گفت:59- چیزی شده؟بھ سمت اتاقم رفتم و گفتم:- موبایلمو جا گذاشتم.با لبخندی سرش رو تکون داد و گفت:- من دارم میرم، آقای رییس با جناب عابدی ھنوز توی شرکتن. البتھ من بھ آقارضا میگم درو قفل نکنھ ولی محض احتیاط شما ھم موقع رفتن یادآوری کنید.باشھ ای گفتم و بعد از روبوسی و تبریک عید وارد اتاقم شدم و شروع کردم بھگشتن دنبال موبایلم.صدای بستھ شدن در واحد نشون از رفتن نسترن می داد. بالاخره موبایلمو از تویکشوی اول میزم پیدا کردم.حرصم گرفتھ بود کھ موبایل اونجا بود! امون از حواس پرت من کھ وقتی فشارکار روم زیاد میشد غیرقابل کنترل میشد. از اتاق خارج شدم و در رو قفل کردم و باخودم گفتم قبل از خارج شدنم از شرکت یھ خداحافظی چاپلوسانھ ھم از داریوش کنم،بنابراین بھ سمت اتاقش رفتم، ولی قبل از اینکھ در بزنم با شنیدن صدای مکاملھ شوناز سر کنجکاوی صبر کردم:- کیان تو نمی دونی با خودت چند چندی! فکر کردی من حالیم نیست؟! چرا دوبارهبھ خودت فرصت نمیدی؟کیانمھر با حرص جواب داد:- اصلا میدونی چی میگی؟! پدر این دختر یھ بار پنج-شش سال پیش گند زد بھثروت من، اونم سر یھ لجبازی احمقانھ!با اخم گوشم رو بھ لبھ ی در چسبوندم! قطع بھ یقین داشتن در مورد من حرفمیزدن.داریوش بھ حالت مسخره خندید:- آھان! پس این زاغ سیاه چوب زدنو با ماشین افتادن دنبالش ھم از سر کنترلکردن اموالتھ، ھا؟!صدایی از کیانمھر نیومد و داریوش با لحنی جدی گفت:- خودتو سیاه کن برادر من!کیانمھر با صدای آرومتری یھ چیزی گفت کھ داریوش جواب داد:- چند دقیقھ پیش رفت.حتما منظورشون نسترن بود. داریوش کھ انگار از سکوت کیانمھر جرات گرفتھبود گفت:60- اون دختر ھم از مرگ دردناک پدرش کم ضربھ نخورده. چرا بھش از نظرعاطفی نزدیک نمیشی تا خیال خودت ھم راحت بشھ؟!دندونامو از حرص بھ ھم فشردم. دلم می خواست گردن داریوش رو با این پیشنھاداحمقانھ بشکنم.جملھ اش رو ادامھ داد:- وقتی بھ یھ شخص دیگھ اجازه بدی وارد زندگیت بشھ، اون ھم یھ دختر موفق وجدی مثل غزالھ! راحت تر می تونی با نبودن مھروز و ملودی کنار بیای!کیانمھر با لحن خشکی گفت:- مھروزی در کار نیست، اصلا نبودنش برام مھم نیست! فقط ملودی.صدایی از داریوش در نیومد. ھر دو ساکت شدن؛ ترسیدم کھ یھ وقت حضور منوحس کرده باشن! قدمی بھ عقب برداشتم. صدای داریوش با تاخیر شنیده شد:- چی بگم بھت! با ملودی کاری ندارم، تصمیم با خودتھ، ولی بھ این دختره ...کیانمھر حرفشو قطع کرد:- بسھ داریوش ... من نمی فھمم چرا بھ جای چیزی کھ ازت خواستم ھی حرفعوض می کنی؟پا چرخوندم و بھ سمت در رفتم و درو ھم با صدا بستم و وقتی داشتم از جلویاتاقک آقا رضا رد می شدم با صدای بلند گفتم:- شرکت خالیھ حاجی.و بھ سمت ماشینم رفتم، صدای آقا رضا رو از داخل اتاقکش شنیدم:- مطمئنی دخترم؟!در ماشین رو باز کردم و گفتم:- آره.و سوار شدم. با حرص ماشین رو از پارکینگ درآوردم. عصبانی بودم! بیشتر ازھمیشھ.داریوش آشغال منو بھ پسرعمھ ی روانیش پیشکش میکرد. خوبھ خودش میدونست چھ ضربھ ای از این شازده خورده بودم!بعد اون کیانمھر چلغوز سیاه سوختھ ی دیو ھیکل با اون موھای بی ریختش! منورد میکنھ. با حرص شروع کردم حرف زدن:- خاک تو سرت... حالیت نیست! اونقدر عوضی بودی کھ زنت ھم ولت کردهرفتھ! بعد تو منو پس میزنی؟ خبر نداری بیچاره! من حالم ازت بھ ھم میخوره.با کف دست بھ فرمون ضربھ زدم و سرعتم رو بیشتر کردم و در حالی کھدندونھامو بھ ھم می فشردم زیر لب شروع کردم بھ بد و بیراه گفتن:- آخ داریوش از دست تو! کاش درو باز می کردم چھار تا درشت بار ھر دوتونمی کردم دلم یھ کم خنک بشھ.دستم رو مشت شده جلوی دھنم گرفتم و گفتم:61- اِ اِ اِ! دیدی چطوری آخرین روز کاریمو گند زدن؟! وای چھ حرصی دارممیخورم! من ... من!!! منی کھ یھ عمر تو ناز و نعمت بزرگ شدم و بعد از بابام ھمزیر نظر محمد درسمو خوندم و ھیچ وقت توی زندگیم کم نداشتم حالا شدم نقل دھن دوتا مرد کھ از یکیشون در حد مرگ بیزارم. ... داریوش احمق بی شعور، تو دیگھچرا؟!!بھ سمت خونھ ی خودم روندم. آخ چھ حالی می کنم الان آقا رضا درو قفل میکنھ ویھ چند ساعتی توی شرکت بمونن!بعد یھو مغزم شروع کرد بھ فعالیت، با کف دست زدم بھ پیشونیم؛ خاک تو سرم!اگر بعدا از آقا رضا بپرسن میگھ من گفتم دیگھ! تازه دوربینِ توی سالن ھم ھست.یھ مشت دیگھ بھ فرمون زدم و با صدای بلند گفتم:- بھ جھنم! نھایتش بفھمن حرفاشونو شنیدم! اگر بھ روم بیارن می دونم چی بگم.در واقع چی می تونستم بگم؟! مثلا بگم داریوش غلط کردی منو بھ پسرعمھ اتمعرفی کردی؟ تو کھ نمی دونی چھ عشق نابی نصیبم شده بوده!! کیانمھر برای قلبمن کمھ ... حالا حالا ھا بھ گذشتھ ام وفادارم ...اشک بھ چشمھام ھجوم آورد. با پشت دست اشکامو پاک کردم و وقتی واردخیابون خودمون شدم ریموت رو برداشتم و در پارکینگ رو باز کردم و وارد حیاطشدم. بعد از پارک کردن ماشین و بستھ شدن در حیاط مقاومتم شکست و سر رویفرمون ماشین گذاشتم:- دلم گرفتھ بابا ... دلم گرفتھ محمد ... امسال دومین سالیھ کھ تک و تنھا باید سالوتحویل کنم ... خدایا خودت یھ فکری برام بکن ... کاش بفھمم حکمتت چیھ خدا !!!!بعد از این کھ کمی سبک شدم از ماشین پیاده شدم و با بی حالی بھ سمت خونھرفتم. سھ روز بیشتر بھ عید نمونده بود و من ھیچ کاری جز خرید لباس اون ھم بھاجبار لیلی، نکرده بودم.بھترین کار برای اینکھ فکرم بھ اون دو منحوس توی شرکت نیفتھ این بود کھخودمو با تمیز کردن خونھ سرگرم کنم. لباسمو عوض کردم و بعد از جابجا کردنوسایلم و خوردن ناھار دست بھ کار شدم.اول از سالن خونھ شروع کردم، چون اگر از آشپزخونھ یا اتاق خودم شروع میکردم اونقدر کثیف بودن کھ زود منصرف بشم. وسایل روی مبل ھا رو برداشتم و بعدجارو برقی رو از انباری بیرون آوردم اما ھمین کھ خواستم دوشاخش رو بھ پریزبزنم موبایلم شروع کرد بھ زنگ خوردن.با دیدن اسم داریوش اخمی کردم و جواب دادم. صدای خنده اش توی گوشی پیچید:- احوال خانم رمضانی عزیز! ھنوز سھ روز بھ عید مونده ھا!اخمم عمیق تر شد:- سلام! متوجھ نمیشم!62خنده اش شدت گرفت:- عیدیتون از سر ما زیاد بود خانم! نیم ساعت حبس شدن توی شرکت و خبر کردنآقا رضا واقعا ھیجان بھ جایی برای آخر سال نود و دو بود.ناخودآگاه لبام بھ لبخند از ھم باز شد، لبمو بھ دندون گرفتم، خواستم حاشا کنم کھ بالحنی نسبتا جدی گفت:- از من بھ دل نگیرین خانم رمضانی. فقط می خواستم ازش اعتراف بگیرم کھفکر نکنھ چیزی بارم نیست وگرنھ قصد جسارت و توھین بھ شما رو نداشتم ... بعد ازشنیدن صدای در شرکت از دوربین خارجی شرکت دیدمتون کھ بھ سمت پارکینگ میرفتین.لبامو برای چند ثانیھ ای بھ ھم فشار دادم و بعد گفتم:- خواھش می کنم برای اعتراف گرفتن از پسرعمھ تون از ترفندھای دیگھ ایاستفاده کنید. بھ حد کافی بین من و ایشون بھونھ ھست برای درگیر شدن.تک خنده ای کرد و گفت:- نگید این حرفارو! برای سر پا موندن نام برندمون احتیاج بھ وحدت قوی بینکارکنان داریم. من چھار سالھ کھ دیگھ سھامدار ارشد نیستم، تا قبل از کیان خانمحمیدی بود و حالا خودش، سھام اون خیلی تاثیر داره ...حرفش رو قطع کردم:- متوجھم. برای حبس شدنتون ھم عذر می خوام. برای یھ لحظھ اونقدر اعصابم بھھم ریخت کھ یادم رفت شما ھنوز اونجایید.با لحن شیطونی گفت:- یادتون رفت یا ...با خنده حرفشو قطع کردم:- خب حالا!باز ھم خندید و بعد از تبریک ھزارمین باره ی سال نو قطع کرد. یعنی از اولاسفند ھی ما بھ ھم تبریک گفتیم و مطمئنا تا یھ ھفتھ بعد از تعطیلات ھم این تبریکاتادامھ داشت!حالا کھ عذرخواھی کرده بود یکم اعصابم آروم تر شده بود. ھر چند کھ یھ مقدارذھنم درگیر این شده بود کھ حالا کیانمھر ھم فھمیده من بھ آقا رضا گفتم درھا رو قفلکنھ.ی گفتم و دوشاخھ جاروبرقی رو بھ « بھ جھنم » شونھ ھامو بالا انداختم و زیر لبپریز زدم و شروع کردم بھ جارو کردن خونھ و تا ساعت ده شب حموم و دستشوییرو ھم شستم و تمیز کردن اتاقم و آشپزخونھ رو بھ فردا موکول کردم. بقیھ اتاق ھا کھدرھاشون قفل بود و احتیاجی ھم بھ تمیزکاری نداشتن.تلفن خونھ رو برداشتم و از روی دفترچھ تلفن شروع بھ شماره گیری کردم، بعد ازدوسھ بار تماس گرفتن بالاخره مھسا جواب داد و چند دقیقھ ای با ھم حرف زدیم و63گفت کھ برای عید نمی تونھ بیاد اما تابستون حتما میاد. گوشی رو کنار دھن پسر یکسالھ اش محمد ھم نگھ داشت تا بھ صدای جیغ ھاش گوش بدم.بعد از قطع شدن تماس با بغض بھ عکس محمد نگاه کردم، حتی نموند کھ نوه اشرو ببینھ. گوشی تلفن رو سرجاش قرار دادم و با شونھ ھای افتاده بھ سمت اتاقم رفتم وروی تخت بزرگم دراز کشیدم.اونقدر خودمو خستھ کرده بودم کھ با توجھ بھ تعطیلی فردا می تونستم چشم ھاموروی ھم بذارم و ساعت ھا بخوابم ... اما دلتنگی مثل ھمیشھ دستھاشو دور گلومانداخت و اونقدر گلومو فشرد کھ اشکم در اومد و بھ ھق ھق افتادم.از کمد زیر عسلی کنار تخت سررسید نود و سھ کھ مال خود شرکت بود بیرونآوردم و برای اینکھ چشمھامو خستھ کنم شروع کردم بھ نگاه کردن مناسبت ھا.خودکارو ھم برداشتم و مثل ھمیشھ شروع کردم بھ نوشتن.اول فروردین ... اولین بار(بھار ھشتاد و نھ ...) تولد محمد(متولد سی و نھ)لبخند محوی روی لبم نشست. زیر لب زمزمھ کردم:- متوجھ نیستی می خوام حواسمو پرت کنم! چرا ھی میای تو ذھنم؟ ھیچ اتفاقیقرار نیست بیفتھ! شنیدی کھ؟!داریوش گفت می خواستھ از کیانمھر اعتراف بگیره وھدف دیگھ ای نداشتھ!با شیطنت گفتم:- حسودی کردی عمو؟!توی ذھنم با ھمون اخم عمیق بھم تشر زد:- کوفت و عمو!مثل دیوونھ ھا با خودم خندیدم، اونقدر کھ قطره اشکی از کنار چشمم راه گرفت وسر رسید رو بستم.- نوشتن مناسبت ھا باشھ واسھ یھ وقت دیگھ. امشب می خوام بھ خودت فکر کنم.***بھمن/ ١٣٨٨با قدم ھای بلند خودم رو بھ خروجی رسوندم و بھ محض اینکھ پامو از حوزهامتحانی کھ دانشگاه آزاد مرکز استان بود بیرون گذاشتم، چشمھامو بستم و چند تا نفسعمیق کشیدم و بعد بھ راه افتادم و توی کوچھ ی کناری دانشگاه خودمو بھ ماشین عمورسوندم.طبق معمول در حال تلفن صحبت کردن بود. یعنی نمی شد دو دقیقھ یھ جا بیکارمنتظر باشھ و تلفن رو دستش نگیره! مخصوصا این روزھا کھ دوباره بھ کار مشغولشده بود و ھفتھ ای یکی دو روز بھ شرکت سر می زد. بیشتر دوست داشت من تویمحیط کار تنھا باشم تا مسوولیت پذیری رو یاد بگیرم.واقعا مدیونش بودم، قطعا اگر عمو نبود، بعد از مرگ بابا آینده ی روشنی درانتظارم نبود؛ ھرچند، تصویر بدی کھ از مرگ بابا توی ذھنم شکل گرفتھ بود ھیچ64جوره پاک نمیشد اما ھمین کھ تونستھ بودم با غمش تا حدی کنار بیام، معجزه عموبود.دو ھفتھ قبل سالگرد بابا بود کھ چون درگیر درسم بودم با پیشنھاد عمو مبلغی ازحقوق خودم رو خیرات کردم و یک ساعتی ھم سر خاکش نشستم. حالا ھم کھ تموممدتی کھ سر جلسھ کنکور دولتی ارشد بودم، توی ماشینش منتظرم نشستھ بود. مطمئنااگر پدر خودم زنده بود الان باید با دوستانم ھماھنگ می کردم و میومدم اینجا.لبخندی روی لب نشوندم و سوار ماشین شدم. در حالی کھ ھمچنان با موبایلشحرف می زد با حرکت دست پرسید چھ خبر؟ من ھم دستم رو مشت کرده بالا آوردم وبھ نشونھ ی موفقیت تکون دادم. لبخند عمیقی روی لبش نشست و در حالی کھ ازمخاطبش خداحافظی می کرد برام چشمک زد کھ باعث شد بی ملاحظھ بخندم.موبایلش رو روی صندلی عقب پرت کرد و گفت:- خستھ نباشی، راضی بودی؟سرم رو کمی خم کردم و گفتم:- با توجھ بھ حدی کھ خونده بودم آره.چشماشو ریز کرد و گفت:- یعنی چقدر؟نیشم تا بناگوش باز شد و با انرژی گفتم:- افتضاح!لبخندش در جا خشک شد و رفتھ رفتھ بھ اخم تبدیل شد، من ھم خودمو جمع و جورکردم و با دستپاچگی گفتم:- خب عمو خودتون قضاوت کنید، من شرکت می رفتم، سر کلاس می رفتم ...تازه ...با قیافھ برزخی منتظر ادامھ حرفام بود کھ آخرش احتمالا یھ داد وحشتناک بزنھ.منم سرمو پایین انداختم و گفتم:- تازه غصھ شمارو ھم می خوردم.- غصھ منو؟بھ خاطر لحنش کھ کمی خنده چاشنیش شده بود سریع سرمو بالا آوردم. لبخندش روبھ زور نگھ داشتھ بود، انرژی گرفتم و سریع لبخند زدم:- خب شما سر کار نمی رفتین، بد اخلاق شده بودین ... غصھ می خوردم دیگھ!یھ ابروشو داد بالا و گفت:- فعلا کاری باھات ندارم، نتایج اعلام بشھ و تو قبول نشده باشی اون موقع خونتومی ریزم.سی و دو تا دندونو بھ نمایش گذاشتم و مثل بچھ ھای خیره سر گفتم:- پس فعلا خدارو شکر. حالا بریم یھ چیزی بخوریم کھ خیلی گشنمھ.در حالی کھ ماشین رو بھ حرکت در می آورد گفت:65- چی می خوری؟بی معطلی گفتم:- بستنی.با تعجب گفت:- ھوای بھ این سردی ...حرفشو قطع کردم:- بریم دیگھ عمو!سرش رو بھ چپ و راست تکون داد و دیگھ چیزی نگفت و دقایقی بعد دو تاییتوی ماشینی کھ کنار خیابون پارک شده بود در حال خوردن بستنی قیفی بودیم.البتھ اونقدر عمو غر زد کھ انگار زھرمار خوردم. حالا من دوست داشتم بستنیبخورم، می خوام بدونم کی اصرار کرد برای خودش ھم بگیره کھ غُرش رو سر منمیزنھ:- ببین کارمون بھ کجا کشیده! با پنجاه سال سن نشستم بستنی قیفی می خورم!ده ثانیھ بعد:- خدا رو شکر شھر خودمون نیستیم! وگرنھ یکی می دید چی فکر می کرد؟!یک دقیقھ بعد:- کدوم آدم عاقل سر سیاه زمستون بستنی میخوره!!و لحظاتی بعد:- خجالت ھم نمیکشھ دختر خرس گنده ...دیگھ طاقت نیاوردم و صدام بالا رفت:- ای بابا! خب نخورین اصلا!و در یک حرکت خم شدم، بستنیش رو از دستش بیرون کشیدم و از ماشین بیرونانداختم. وقتی در ماشین رو بستم و بھ سمتش برگشتم دیدم با چشمای گرد شده ومتعجب داره بھم نگاه میکنھ، بعد از لحظاتی زیر لب زمزمھ کرد:- واقعا انداختیش بیرون؟! می خواستم بخورم!یھ لحظھ دلم سوخت، البتھ بھ زور خنده ام رو نگھ داشتم. در حالی کھ لبھامو بھ ھممی رسوندم کھ از خنده نترکم الکی بستنیمو بھش تعارف زدم، اما قبل از اینکھ دستمرو عقب بکشم خم شد و یھ لیس بزرگ بھ بستنیم زد.لبخندم از بین رفت و با تعجب بھ عمو نگاه کردم کھ با لبخند از بھت من استفادهکرد و بقیھ بستنیمو ھم خورد! وقتی ماشین رو بھ حرکت درآورد در حالی کھ بادستمال دور لبشو تمیز می کرد گفت:- چیھ! دھنت باز موند؟66نفسی گرفتم و بھ خودم مسلط شدم و در حالی کھ کمربندم رو می بستم فقط تونستمبا صدای آرومی بگم:- دھنی بود!آروم و مردونھ خندید:- بی خیال دختر! راحت باش.ناخودآگاه آب دھنم رو قورت دادم و بھ بیرون زل زدم. خدایا من واقعا بستنیخورده بودم؟! واقعا اون روز نیمھ ی بھمن ماه بود؟ پس چرا ذره ای احساس سردینمی کردم؟!نھ اینکھ دختر چشم و گوش بستھ ای باشم! من دختری بودم کھ با امیرعلی تویدوران دوستیمون بارھا از یھ بطری دھنی آب خورده بودیم یا از قاشق ھم استفادهکرده بودیم و حتی ھمو بوسیده بودیم! اما این حرکت از عمو محمد کھ توی ذھن وزندگی جدیدم شخصیت برجستھ و مھمی بود، بعید بود.تموم یک ساعت مسیر رو نھ من حرف زدم، نھ عمو! فکر کنم خودش ھم فھمیداین حرکتش خارج از محدوده بود! شاید ھم از نظرش ھیچ اتفاق خاصی نیفتاده بود ومن داشتم برای خودم زیادی بزرگش می کردم!اما تصورم اشتباه بود و انگار از نظر عمو ھم یک اتفاق خاص بود! و شاید ھم ازروی عمد! چون موارد مشابھش ھم روزھای بعد اتفاق افتاد.مثلا پوشیدن تاپ، وقت ھایی کھ حمیده خانم خونھ نبود، یا خوندن آواز با صدایبلند توی حموم! حتی مسخره کردن رنگ رژ لب من!!! یعنی این یکی واقعا ازعجایب بود! طوری کھ تا چند دقیقھ با دھن باز بھش نگاه کردم تا فھمیدم چی گفتھ.ھیجان انگیز ترین تغییرش این بود کھ یک ھفتھ مونده بھ عید خودش پیشنھاد دادکھ بریم خرید! من ھم از خدا خواستھ با کلھ قبول کردم. البتھ من از این مھربونشدنش شدیدا استقبال می کردم ... ھرچند کھ عجیب بود. مخصوصا اون روزھا کھزیر زیرکی با داریوش برای جورکردن یھ حساب پولی تپل برنامھ می ریختیم وداشتیم بھ نتایجی ھم می رسیدیم!تموم یک ھفتھ ی باقیمونده ی آخر سال رو در کنار حجم سنگین کار شرکت، باعمو گشتیم و خرید کردیم. از خرید لباس و وسایل شخصی گرفتھ تا آجیل و شیرینی وشکلات و تزیینات سفره ھفت سین و ماھی برای شام شب عید و الی آخر.روز جمعھ ھم با کمک ھم اتاقش رو تمیز کردیم، بقیھ خونھ رو حمیده خانم تمیزکرده بود، اتاق نبود کھ! بازار شام بود. شب ھم از خستگی ھر کدوم بھ اتاق خودمونرفتیم و تا فردا ظھرش خوابیدیم.لحظھ سال تحویل ساعت نھ شب بود و بقیھ روز رو بھ آماده شدن و چیدن سفره درکنار ھم پرداختیم.*** اسفند/ ١٣٩٢67قاشقم رو توی بشقاب گذاشتم و رو بھ لیلی لبخند زدم:- دستت درد نکنھ عزیزم، عالی بود.لیلی با اخم گفت:- نھ کھ چیزی ھم خوردی!امیرعلی زیر لب غر زد:- این چیش مثل آدمیزاد بوده کھ غذا خوردنش باشھ؟!نفسمو فوت کردم:- خیر سرم منت گذاشتم سرتون تشکرکردم!! ماھیش خیلی شور بود!! ھمین قدشھم بھ زور آب و ماست و نوشابھ خوردم!چشمای لیلی گرد شد و رو بھ امیرعلی گفت:- آره امیر!!! شور بود غذام؟؟امیرعلی بھ من چشم غره ای رفت و زیر لب بد و بیراھی نثارم کرد کھ باعث شدبخندم. لیلی کھ فھمید دست انداختمش ضربھ ای بھ بازوم زد:- خیلی بدجنسی! دلم ریخت.بھ رسم ادب میزو ترک نکردم و خودم رو با خوردن بقیھ ی نوشابھ ام سرگرمکردم.چند دقیقھ ی بعد بھ کمک ھم میز رو جمع کردیم و بعد سھ تایی روی راحتی ھایداخل ھال نشستیم.من و لیلی سرگرم صحبت شدیم و امیرعلی ھم شبکھ ھای تلویزیون رو بالا و پایینمی کرد. بعد از چند دقیقھ امیرعلی رو بھ من گفت:- جریان عابدی رو بھ کجا رسوندی؟پیش دستی میوه ام رو روی میز گذاشتم و گفتم:- کاری ھنور انجام ندادم ... می دونی چیھ؟و منتظر نموندم کھ جوابی بده و ادامھ دادم:- ھر جور فکر می کنم می بینم شغل خودم مھم تر از قضیھ گرفتن حال کیانمھر واین حرفاست.لبخند تحسین آمیزی روی لب امیرنشست کھ با جملھ ی بعدیم از بین رفت:- یھ تیری دارم کھ تا وقتی پا رو دمم نذاره شلیک نمی کنم.و قاچی از سیب توی پیش دستیم برداشتم و توی دھنم گذاشتم. لیلی ھم با دھن پرتحسینم کرد:- آفرین تیرش بزن.امیرعلی کلافھ کنترل رو روی مبل پرت کرد و بعد از اینکھ بھ لیلی اخم غلیظیکرد رو بھ من گفت:- من واقعا نمی فھمم ...68حرفش رو با خونسردی قطع کردم:- گفتم تا وقتی اذیتم نکنھ و تو دست و پام نپیچھ کاری بھش ندارم ...شونھ ھامو بالا انداختم و گفتم:- مگھ ھمینو نمی خواستی؟! میگم کاری بھش ندارم دیگھ!دست بھ سینھ شد و با ابروھای درھم بھم خیره شد. بعد از دقیقھ ای کھ اخمشصدای غرغر لیلی رو ھم درآورد گفت:- حالا چھ نقشھ ای تو سرتھ؟دستامو با دستمال تمیز کردم و گفتم:- سر معاملات فصلی گزارش رو کمتر رد می کنم.یھ ابروش بالا رفت:- کُشتی خودتو!!انگار خیالش راحت شد کھ کار بزرگی نمی خوام انجام بدم. لبخندی زدم و گفتم:- وقتی جریمھ بشیم با توجھ بھ اینکھ سھم کیانمھر از ھمھ بالاتره، بیشتر مبلغجریمھ ھم از جیب اون میره.یھو انگار شاخکاش تکون خورد:- جریمھ چرا؟! خب مالیات میبُرن و می پردازین دیگھ! حالا یھ مقدار از دفعاتقبل کمتر یا بیشتر!لبخند خبیثی زدم و گفتم:- یھ مقدار نھ و چیزی نزدیک بھ سھ برابر ... از طرفی ھم بھ نظر خودت شکبرانگیز نیست کھ از فصل قبل تا فصل بعد یھو میزان فروش ما سھ برابر بشھ؟! اگرتو جای سازمان مالیاتی باشی مشکوک نمیشی و نگاھی بھ اظھارنامھ ھای فصل ھا وسالھای قبل نمی اندازی؟ابروھای امیرعلی ھر لحظھ بیشتر توی ھم می رفت. لیلی با خنده ای شیطانیدستھاشو بھ ھم کوبید:- و وقتی جریان لو بره با توجھ بھ میزان فروش بالاتون یھ جریمھ ی تپل میلیاردیمیره تو پاچھ شرکت!امیر با لحنی خشک و جدی بھ لیلی گفت:- ھی پَر بھ پر این نده فکر می کنھ خبریھ.بعد رو بھ من توپید:- ھیچ می فھمی داری چیکار می کنی؟ تو با کیانمھر لجی! با اینکار بقیھسھامدارھا ھم باید ضرر بدن.لیلی بھ جای من با اخم گفت:- خب بدن! اون ھمھ ثروت رو با سلام و صلوات کھ رو ھم نذاشتن! چطور وقتیغزالھ حسابھا رو کم گزارش میکنھ و از مالیات کم میشھ کارش غیرانسانی نیست!حالا کھ میخواد دو قرون از جیبشون بره، بده؟! اصلا بھ توچھ کھ ناراحت میشی؟69با دلخوری گفتم:- طرف منی یا اون مرتیکھ؟امیرعلی با صدای بلندی گفت:- اون آشغال بره بھ جھنم! حرف من توی احمقی! حرف من اون آدمھایی ھستن کھتوی دعوای بین تو و عابدی ھیچ نقشی ندارن و تو میخوای بھ اونھا ھم ضربھ واردکنی.از روی مبل بلند شدم و گفتم:- اگر قصد داشتی با حرفات وجدانمو قلقلک بدی باید بگم تلاشت بیھوده اس! اولاکھ گفتم فعلا کاری بھش ندارم، بعدش ھم اگر اونقدر پاشو رو گلوم فشار بده کھ بخوامقید کار توی شرکتو بزنم، ھمھ رو با خودم پایین می کشم .امیرعلی دندوناشو با خشم بھ ھم فشرد. بھ سمت جالباسی رفتم، لیلی دنبالم اومد:- کجا میری غزالھ؟!کیفم رو برداشتم و درحال پوشیدن مانتو با صدای بلند گفتم:- مثلا دوستای منین؟!رو بھ امیرعلی گفتم:- حالیت نمیشھ میگم شغلم برام مھمھ نھ؟! میگم کاری بھش ندارم و آینده کاریخودمو در نظر دارم... تو فقط می خوای بری روی اعصاب من! ناراحتی بگو نیاچرا پای دیگرانو میکشی وسط؟امیرعلی صورتشو جمع کرد:- چرت و پرت نگو! من چی میگم تو چی میگی؟!بھ سمت در رفتم و لیلی با ناراحتی امیرعلی رو صدا زد کھ جلومو بگیره. دستمرو روی دستگیره گذاشتم و دوباره بھ سمت امیرعلی برگشتم:- ممنون از مھمان نوازیت آقای انسان دوست و دلرحم!!امیر نفسشو کلافھ فوت کرد و نگاھشو دور خونھ چرخوند. لیلی با بغض گفت:- غزالھ چرا یھو خر میشی آخھ؟!غر زدم:- غزالھ از ازل خر بود.و دستگیره رو بھ سمت پایین کشیدم ... در باز نشد؛ دوباره و سھ باره. با حرصگفتم:- درو باز کن لیلی.لیلی با تعجب بھ سمت امیرعلی برگشت و گفت:- امیر تو درو قفل کردی؟70امیرعلی ھم با خونسردی سرشو بھ نشونھ ی آره تکون داد. چشمامو با حرصروی ھم فشار دادم و گفتم:- بیا این درو باز کن، اعصابم داغونھ یھ چیزی بھت میگما!در حالی کھ بھ سمت دیگھ ای می رفت گفت:- امشب دور ھم می مونیم، جنابعالی ھم ھیچ جا نمیری.لیلی دوباره نیشش باز شد و چشماش برق زد و در حالی کھ از من فاصلھ میگرفت با صدای بلند گفت:- قربون شوھر خوشتیپم برم.مشتی بھ در کوبیدم:- بیا درو باز کن کلی کار دارم خونھ!امیر جلوی در دستشویی ایستاد و با دھن کجی ادامو درآورد:وای محمدم این » ؟ - چھ کاری داری خونھ؟ می خوای بری باز تجدید خاطرات کنی«! دومین سالیھ کھ ور دل من نیستیو وارد دستشویی شد. با حالتی مصنوعی نالھ کردم:- امیرعلی!!از پشت در بستھ داد زد:- مرض!!لیلی قاه قاه خندید و من ھم دست از پا درازتر، در حالی کھ زیر لب آبا و اجدادامیرعلی و لیلی رو مورد عنایت قرار می دادم مانتوم رو از تنم درآوردم و بھ سمتراحتی ھا رفتم.وقتی امیرعلی بیرون اومد دیگھ بھ بحث قبلی ھیچ اشاره ای نکردیم، کمی پیشموننشست و بعد رفت خوابید؛لیلی ھم تا نیمھ ی شب منو بیدار نگھ داشت، اول اینکھ بھ زور با رنگی کھ برامخریده بود موھامو شرابی رنگ کرد و ابروھام رو ھم تمیز کرد و بعد سر درد دلشباز شد و مغز منو خورد!توی رخت خوابم دراز کشیده بودم و بھ سقف زل زده بودم، لیلی ھم سمت چپم بودو یک دستش رو تکیھ گاه سرش کرده بود:- غزال قصد نداری خونھ رو بفروشی؟نفسمو فوت کردم:- چرا!- خب ... واسھ یھ نفر بزرگھ. نمی ترسی تنھایی؟سرم رو بھ سمتش چرخوندم:- اون خونھ، خونھ ی امید مھساست، خونھ ی خاطرات خودمھ.لیلی با ناراحتی گفت:


مطالب مرتبط

بـه نـام خداوند بخشنده و مـهربان هــرگونه بــرداشت یا رونوشت از نوشته های شخصی سایت ممـــــنوع می باشد. گریزانم از این مردم که با من همدم و یکرنگ هستند ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دو سد پیرانه بستند از این مردم که تا شعرم شنیدند به رویم چون گلی خوشبو شکفتند ولی آن دم که در خلوت نشستند مرا دیوانه ای بدنام گفتند..! "به قلم فروغ فرخزاد" سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی چه خیال‌ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی دیر ماندی ای صبح که جان من برآمد بزه کردی و نکردند مؤذنان ثوابی "به قلم ســعدی" اندک اندک جمع مستان می‌رسند اندک اندک می پرستان می‌رسند اندک اندک زین جهان هست و نیست نیستان رفتند و هستان می‌رسند "به قــــلم مـولانــا" دل از من برد و روی از من نهان کرد خدا را با که این بازی توان کرد شب تنهاییم در قصد جان بود خیالش لطف‌های بی‌کران کرد "به قلم حــافـظ" تا کی غمِ آن خورم که دارم یا نه وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه پر کن قدح باده، که معلومم نیست کاین دم که فرو برم بر آرم یا نه "به قــلم خــیام" تا کی به تمنای وصال تو یگانه اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه خواهد به سر آید، شب هجران تو یانه ای تیر غمت را دل عشاق نشانه "به قلم شیخ بهایی" ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا خبر از سرزنش خار جفا نیست ترا ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا با اسیر غم خود رحم چرا نیست ترا "به قلم وحشی بافقی" باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ گر کافر و گبر و بت‌پرستی باز آ این درگه ما درگه نومیدی نیست صد بار اگر توبه شکستی باز آ "به قلم ابوسعید ابوالخیر" ز دست رفت مرا بی تو روزگار دریغ چه یک دریغ که هر دم هزاربار دریغ به هرچه درنگرم بی تو صد هزار افسوس به هر نفس که زنم بی تو صد هزار دریغ "به قلم عطار" جانا به غریبستان چندین بنماند کس باز آی که در غربت قدر تو نداند کس صد نامه فرستادم یک نامهٔ تو نامد گویی خبر عاشق هرگز نرساند کس "به قلم انوری" دلبرا، در دل سخت تو وفا نیست چرا؟ کافران را دل نرمست و ترا نیست چرا؟ هر که قتلی بکند کشته بهایی بدهد تو مرا کشتی و امید بها نیست چرا؟ "به قلم اوحدی مراغه ای" سه درد آمو بجانم هر سه یکبار غریبی و اسیری و غم یار غریبی و اسیری چاره دیره غم یار و غم یار و غم یار "به قلم باباطاهر" ای داده غمت بباد جانم چو شمع تا کی ز غمت اشک فشانم چون شمع؟ گر می‌کشی‌ام بکش که خود را همگی من با تو نهاده، در میانم چون شمع "به قلم سلمان ساوجی" ای کرده دلم سوختهٔ درد جدایی از محنت تو نیست مرا روی رهایی من بی‌تو همی هیچ ندانم که کجایم ای از بر من دور ندانم که کجایی "به قلم سنایی" ای آنکه طلب کار خدایی به خود آ از خود بطلب کز تو خدا نیست جدا اول به خود آ چون به خود آیی به خدا اقرار بیاری به خدایی خدا "به قلم شاه نعمت الله ولی" در زیر فلک نالهٔ ما بی اثر است بی دردان را ز درد ما کی خبر است؟ از تنگی جا، ذوق اسیری دارم کز حلقهٔ دام، کلبه ام تنگ تر است "به قلم حزینی لاهیجی" مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز مرگ خود می‌بینم و رویت نمی بینم هنوز بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم شمع را نازم که می گرید به بالینم هنوز "به قلم رهی معیری" ای برده غمت شادی صد ساله ز دل هرگز نرود داغ تو چون لاله ز دل روزی که به دل داغ تو با خاک برم لاله ز گلم برآید و ناله ز دل "به قلم جامی" هرگز مباد آنکه بهشت آرزو کنم خود را به هیچ ، بهر چه بی آبرو کنم چندین هزار جان گرا میشود به باد گر من حدیث طرّه او مو به موکنم "به قلم عبدالقادر گیلانی" ای دوست غم تو سربه سر سوخت مرا چون شمع به بزم درد افروخت مرا من گریه و سوز دل نمی‌دانستم استاد تغافل تو آموخت مرا "به قلم خاقانی" با عشق تو در جهان غم نان که خورد؟ با درد تو اندیشه درمان که خورد؟ شاید پسرا که نانوایی نکنی چانها که برآمد از غمت نان که خورد؟ "به قلم ظهیر فاریابی"
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به سایت سید محمد جواد حسینی است. || طراح قالب avazak.ir